آیین حکمت - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - خلود نفس از دیدگاه ابن سینا - صفدری معصومه
خلود نفس از دیدگاه ابن سینا
صفدری معصومه
خلود نفس از دیدگاه ابن سینا
تاريخ دريافت: ٢٢/٣/٨٩ تاريخ تأييد: ٢٧/٨/٨٩
معصومه صفدری
نفس با تعلق خود به بدن و به كارگيري آن تا حدي به كمال ميرسد؛ ولي همراهی آن دو هميشگي نيست؛ چرا كه ماده هميشه در تغيير (كون و فساد) است و نفسِ مجرد سرانجام مسير جديدي را در پيش خواهد گرفت. بنابراين مرگ به معناي نابودي نيست؛ بلكه قطع علاقه نفس به بدن مادي است.
ابنسينا نفس همه انسانها را جاودان ميداند. از نظر وي، نفس جوهري مستقل و فقط در مقام فعل محتاج به بدن است. او معاد روحاني را با براهين عقلي اثبات ميكند؛ اما از اثبات معاد جسماني اظهار عجز مينمايد و در نتيجه آن را تنها از طريق دلايل نقلي قابل پذيرش ميداند.
واژههای کلیدی: نفس، خلود، تعيّن نفوس، اتحاد نفوس، ابنسينا.
طرح مسأله
تا قبل از صدرالمتألهين، هيچيك از حكما و فلاسفه يونان و اسلام به اندازة ابنسينا در مسأله نفس و حل معضلات و مشكلات مربوط به آن دقت و اهتمام ننمودهاند. وي هر چند مطالب فراواني از افلاطون، ارسطو، كندي و فارابي دربارة نفس آموخت، به نتايج عميق و وسيعي دست يافت كه با آثار و تحليلهاي گذشتگان خود متفاوت بود.
او انسان را مركب از جسم و نفس ميدانست و جسم را از نظر طبي و نفس را از لحاظ فلسفي بررسي كرد. يكي از عوامل توجه ابنسينا به علمالنفس و اهتمام او به شرح و بسط ماهيت، قوا و آثار نفس، اشتغال به امر طبابت و تحقيقات، تجربيات و مطالعات وي در اين زمينه است. البته شايد علت اصلي توجه و علاقة خاص شيخ به مسأله نفس اين باشد كه در عصر او يا كمي پيش از آن، عدهاي از دانشمندان اسلامي از قبيل اشعري و باقلاني كه طرفدار جوهر فرد بودند، منكر وجود نفس يا روح شده، به حدي در اين امر مبالغه كردند كه يك فيلسوف مسلمان به لحاظ معتقدات ديني و افكار فلسفي بر خود فرض ميدانست چراغ هدايتي فراسوي گمراهان و ماديگرايان عصر خود روشن سازد. (عميد، ١٣٨٣: ١ـ ١٠)
اين نوشتار در پي بررسي برخي از مسائل مربوط به نفس آدمي از جمله جاودانگي آن از منظر ابنسينا است.
مفهوم خلود
«خلود» به معناي «جاودانگي»، «هميشگي»، «پايندگي» و «دوام» است. (معين، ١٣٧٩: ١/١٤٣٧) راغب اصفهاني ميگويد: «هو تبري الشيء من اعتراض الفساد و بقائه علي الحالة التي هو عليها؛ خلود آن است كه شيء از عروض فساد دور باشد و در يك حالت باقي بماند». (١٤١٦: ٢٩١)
بعضي از محققان، خلود را چيز ثابتي دانستهاند كه تباهي در آن راه ندارد. ابنفارس ميگويد: «الخاء و اللام و الدال أصل واحد يدل علي الثبات و الملازمه؛ خاء و لام و دال (خلد) اصل واحدي است كه دلالت بر ثبات و ملازمت دارد». (١٤٠٤: ٢/٢٠٦)
برخي ديگر از مفسران نيز گفتهاند خلود در لغت به معناي بقاي طولاني و نيز ابديت آمده است. بنابراين كلمه خلود به تنهايي دليل بر جاودانگي و پايانناپذيري نيست؛ زيرا هر نوع بقاي طولاني را در بر ميگيرد؛ ولي اين كلمه در بسياري از آيات قرآني با قيودي ذكر شده كه از آن به وضوح مفهوم ابديت فهميده ميشود. (زمرديان، ١٣٦٨: ٧٠٥)
مثلاً در يكي از آيات قرآن آمده: «... وَ مَنْ يَعْصِ اللهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فيِها أَبَداً». (جن / ٢٣) در اين آيه «خالد» در كنار كلمه «ابد» به كار رفته است كه دلالت بر جاودانگي ميكند. لذا «خلود» به معناي جاودانگي، ماندگاري و پايانناپذيري است.
انواع خلود نفس
اعتقاد به جاودانگي نفس به يكي از دو راه ذيل است:
١. تناسخ
ابنسينا منكر تناسخ است (١٤٠٥: ٨) و ادلهاي در ابطال آن اقامه ميكند:
يك. چون رابطة نفس و بدن، رابطة قابل و مقبول است، پس با رسيدن بدن به مزاج مناسب، نفس حادث ميشود و به آن تعلق ميگيرد؛ چرا كه پيدايش نخستين نفوس انساني در ابدان خود نيز مستند به همين جهت است. حال اگر نفس ديگري كه در اثر مرگ، بدن خود را رها كرده است، بخواهد به بدن جديدي تعلق بگيرد، بايد دو نفس به يك بدن وابسته باشند كه اين محال است؛ زيرا هر نفسي يگانگي خود را شهود ميكند و نفس ديگري را كه در بدن او تصرف كند، نمييابد. (١٣٧٥: ٣ / ٣٥٦)
دو. نفس، صورت بدن و مدبر آن است و به همين جهت حتي لحظهاي دست از تدبير بدن نميكشد. لذا تناسخ باطل است؛ چرا كه لحظة مفارقت نفس از بدن اول عين لحظه تعلقش به بدن دوم نيست و چون توالي دو «آن» باطل است و بين دو لحظة ياد شده امتداد زماني وجود دارد. بنابراین اگر نفس بدن اولی را در یک آن رها کند و در لحظه دیگر به بدن دوم تعلق بگیرد، این دو «آن» متصل نخواهد بود و ميان آن دو امتداد زماني وجود دارد. پس نفس در اين فاصله زماني بدون بدن و معطل خواهد ماند. در حالي كه نحوه وجود نفس، جنبه تعلق و تدبير بدن است. (همان: ٣٥٧)
٢. ورود به عالمي ديگر
٢ـ ١. عدم بقاي نفوس حيواني
بحث از نفس در فلسفه طبيعي، عام و شامل نفس انساني و نفس حيواني است؛ چنانكه برهان ابنسينا بر اثبات وجود نفس در شفا عهدهدار اثبات نفس به صورت عام است. (١٤٠٥: ٥) حال سؤال اين است كه آيا عدم فساد نفوس، شامل نفس حيواني هم هست يا خير؟ شيخالرئيس معتقد است اين مدعا نفس حيواني را در بر نميگيرد؛ چرا كه هر جا اين بحث را بيان كرده، عنوان آن چنين است: «في أنّ الأنفس الإنسانيّة لاتفسد و لاتتناسخ». (همان: ٢٠٧)
وي در شفا نيز به عدم بقاي نفوس حيواني تصريح ميكند:
إن جميع القوي الحيوانية لا فعل لها الاّ بالبدن و وجود القوي ان يكون بحيث تفعل؛ فالقوي الحيوانية إذن إنما تكون بحيث تفعل وهي بدنية، فوجودها أن تكون بدنية، فلا بقاء لها بعد البدن. (همان: ١٧٨)
٢ـ ٢. بقاي تمام نفوس انساني
بوعليسينا قائل به خلود همه نفوس انساني بعد از مرگ است و حتي برخلاف فارابي، نفوس انسانهايي را كه جز افعال حيواني از آن سر نميزند، مشمول اين حكم ميداند؛ اما همانطور كه بيان شد، اين جاودانگي را منوط به تناسخ نميداند و آن را انكار ميكند؛ چرا كه وي نفس را حقيقتي ماوراي طبيعي ميداند.
دلايل اثبات بقاي نفوس انساني
مفهوم دقيق تجرد و بساطت نفس ميتواند بر بقا و عدم زوال هم دلالت داشته باشد.
شيخالرئيس براي بيان بقاي نفوس به اثبات دو موضوع پرداخته است:
١. عدم تأثير فساد بدن در فساد نفس، كه براهين آن عبارتند از:
يكم. اگر نفس با زوال بدن از بين برود، حتماً بايد نفس و بدن با هم رابطهاي داشته باشند كه با از بين رفتن بدن، نفس هم نابود شود؛ اما چنين ارتباطي وجود ندارد و در نتيجه با زوال بدن، نفس فاني نخواهد شد.
توضيح اينكه، اگر بين نفس و بدن، رابطهاي وجود داشته باشد، اين پيوند يا به حسب ماهيت آن دو خواهد بود يا وجود آنها. اگر رابطه نفس و بدن ماهوي باشد، در اين صورت ماهيت نفس تعقل نميشود مگر به واسطه تعقل بدن و بالعكس. پس لازم ميآيد نفس و بدن متضايف باشند و از اينرو هيچ كدام به تنهايي جوهر نخواهند بود؛ حال آنكه در جاي خود ثابت شده است كه نفس و بدن، هر دو جوهرند.
اگر پيوند اين دو وجودي باشد، از آنجا كه رابطه وجودي تنها در مدار عليت صحيح خواهد بود، يا نفس علت تامه بدن است و یا بدن علت نفس كه اين دو احتمال هم باطل است؛ زيرا نفس و بدن با هم حادث شدهاند و نفس بر بدن تقدم زماني ندارد. از سوي ديگر تقدم ذاتي هم ندارد و اگر نفس علت تامه بدن باشد، بايد زوال بدن فقط مستند به زوال نفس باشد؛ حال آنكه تغيير و تركيب در مزاج نيز موجب مرگ ميشود.
در مقابل، آيا ميتوان فرض كرد بدن به يكي از معاني چهارگانه علت نفس باشد؟
بدن علت فاعلي نفس نيست؛ زيرا جسم يا امر جسماني نميتواند علت فاعلي موجودي مجرد (نفس) باشد و جسم «بما هو جسم» نميتواند چيزي را به وجود آورد يا فاعل كاري باشد. بدن علت مادي نفس هم نيست؛ زيرا نفس صورت منطبع در ماده نيست؛ بلكه موجودي مجرد است. عليتِ صوري يا غايي نيز صحيح نيست؛ بلكه عكس آن معقولتر مينمايد و شايسته آن است كه نفس را علت صورتي بدن بدانيم؛ زيرا نفس مجرد و اشرف از بدن است. بنابراين بين نفس و بدن هيچ رابطهاي ضروري ناشي از عليت يكي براي ديگري برقرار نيست. لذا عدم هيچكدام مستلزم عدم ديگري نخواهد بود و اين همان مطلوب ماست كه نفس در اثر فساد بدن نابود نميگردد.
البته اين دو ارتباط عرضي دارند كه به بقاي نفس بعد از فناي بدن ضرري نميزند؛ چرا كه با از بين رفتن بدن فقط اضافه نفس به امري عرضي فاني خواهد شد. (همان: ٢٠٤ و ٢٠٥)
دوم. وقتي انسان ميخوابد، ادراكات او از كار ميافتد و همچون مرده بر زمين ميافتد و بدن فرد خوابيده شبيه انسان مرده است؛ اما با وجود اين در خواب چيزهايي را ميبيند و صداهايي را ميشنود و اين برهان قاطعي است كه اولاً نفس نيازي به بدن ندارد و ثانياً با فساد بدن، نابود نميگردد. (١٩٣٤: فصل ٢)
٢. فسادناپذيري نفس به طور كلي، كه برهانهاي وي به اين شرح است:
يكم. اگر نفس فاسد شود، بايد قوه فساد داشته باشد؛ اما نفس قوه فساد ندارد. پس فاسد نميشود. بيان تالي اين است كه هر امر فسادپذيري كه الآن موجود است، فعليت بقا دارد و روشن است كه قوه فساد و فعليت بقا دو امر مغاير هستند. پس هر دو يا در اشياي مركب يافت ميشوند يا در امور بسيطي كه حال در مركب هستند؛ زيرا چيزي كه هم قوه فساد دارد و هم فعليت بقا، بايد دو جهت داشته، مركب باشد. از آنجا كه نفس بسيط است، پس يا قوه فساد دارد يا فعليت بقا. از سوي ديگر، امري كه فقط قوه فساد داشته باشد، اصلاً موجود نميشود. پس نفس قوه فساد ندارد و هرگز فاسد نميشود. (١٤٠٥: ٢٠٧)
دوم. علت مباشر نفس انساني، جوهري مجرد به نام عقل فعال است كه همواره باقي خواهد بود. از اينرو نفس انساني هم به دليل بقاي علتش همواره باقي خواهد بود؛ زيرا با وجود علت، محال است معلول معدوم شود. (١٣٣٢: ١٢٠)
شيخالرئيس در اشارات اين استدلال را به بياني ديگر چنین مطرح ميكند كه نفس محور صور معقوله و دور از ماده و عوارض آن است و بدن هم آلت نفس. بنابراين پس از فناي بدن، در اثر علل مجرد از ماده خود كه جواهر عقلي است، باقي ميماند و نيازي به بدن و آلات بدني نخواهد داشت. حال از آنجا كه استدلال بر بقاي نفس پس از مفارقت از بدن، متفرع بر اثبات افعال غير محتاج به آلات براي نفس است، لذا بوعلي دلايلي بر اينكه تعقل نفس به آلت نيست، مطرح ميكند كه به يكي از آنها اشاره ميكنيم: اگر تعقل نفس به وسيله آلات بدني باشد، لازم ميآيد هرگاه آلات بدني دچار اختلال يا مشكلي شوند، اين اختلال بر تعقل نفس ناطقه نيز اثر بگذارد؛ ولي در ادراك تعقلي نفس، سستي يا اختلال ديده نميشود. بنابراين تعقل نفس ناطقه به آلت نيست. وي براي تأييد و تأكيد بيشتر ميگويد اگر تعقل نفس به آلت بدني باشد، بايد وقتي قواي جسماني ضعيف و ناتوان ميشوند، تعقل نفس ناطقه هم كاهش يابد، چنانكه در سنين پيري، قواي جسماني مانند ديدن، شنيدن و ... رو به ضعف ميروند؛ در حالي كه قوة تعقل به حالت خود ثابت است يا حتي افزايش مييابد. (١٣٧٥: ٢٦٥)
سوم. نفس يك حقيقت بسيط است؛ لذا قوة پذيراي فساد در آن نيست و چنين پديدههايي پس از آنكه از طرف علل خود تحقق يافتند، ديگر فساد و فنا نميپذيرند. (همان: ٧١، فصل ٦)
اشكال مهم اين است كه حاصل سخنان و مقدمات براهين شيخ در نفوس حيواني نيز جريان دارد. پس لازم ميآيد نفوس حيواني نيز مجرد بوده، باقي بمانند، حال آنكه در نظر ابنسينا، تجرد و بقاي نفس تنها به نفس ناطقه انساني اختصاص دارد و حيوانات از آن بهرهاي ندارند.
حل اين اشكال آن است كه طبق براهين ايشان، نفس حيواني هم داراي مرتبهاي از تجرد (تجرد خيالي) است و از اين جهت بين حيوان و نفوس عامة مردم تفاوتي نيست؛ اما آيا واقعاً اين نوع از تجرد ميتواند براي بقاي نفس حيواني كافي باشد يا خير؟ بديهي است كه تجرد خيالي براي جاودانگي نفس حيواني مفيد نخواهد بود؛ چرا كه نفس در مرتبة عقل بالفعل، هم از عالم ماده و هم از عالم مثال تجرد دارد؛ ولي در مرتبة تخيل، صرفاً از عالم ماده مجرد است، نه عالم مثال. بنابراين نفوس حيواني كه فقط از تجرد خيالي بهرهمند هستند، بعد از مرگ خلود و بقايي نخواهند داشت. (مصباح يزدي، ١٣٨٤: ٨/١٩١)
كيفيت خلود نفس
بوعلي نفوس تمام انسانها را بعد از مرگ جاودان ميداند؛ اما كيفيت اين خلود چگونه است؟ آيا نفس همراه بدن و جسم به زندگي جاويد خود ادامه ميدهد يا بدون آن؟
وي معاد و زندگي پس از مرگ را به دو بخش روحاني و جسماني تقسيم ميكند و وي به روحاني بودن معاد معتقد است؛ ولي نتوانسته با ادلة عقلي معاد جسماني را اثبات كند. او در رساله اضحويه دلايل خود بر انكار معاد جسماني را با صراحت بيان ميكند؛ ادلهاي همچون امتناع اعادة معدوم، تناسخ، انكار عالم برزخ، عدم تجرد قوة خيال و ... (١٣٦٤: ٣٥ ـ ٦٥) لذا در شفا بيان ميكند كه ما دليلي عقلي بر معاد جسماني نداريم و از نظر برهان نميتوانيم اقامة دليل كنيم؛ ولي چون رسول صادق مصدّق خبر داده، معاد جسماني از جهت شرع مسلّم است.
لازم است دانسته شود كه معاد بر دو قسم است: يك قسم آن در شرع نقل شده كه راهي براي اثبات آن جز از طريق شرع و تصديق اخبار پيغمبر اكرم نيست و آن معاد براي بدن است در وقت برانگيخته شدن، و خيرات بدن و شرور بدن، معلوم است، و احتياج به تعلّم و آموختن ندارد. و به تحقيق كه در شريعت حقّهاي كه آن را براي ما پيغمبر ما و آقاي ما و مولاي ما محمّد آورده است، حال سعادت و شقاوت بدنيّه به طور مبسوط و مفصّل بيان شده است. و قسم ديگر از معاد با عقل ادراك ميشود و بالقياس برهاني پايهريزي ميگردد، و اين قسم از معاد نيز از جانب نبوت تصديق شده و به امضاء رسيده است، و آن سعادت و شقاوتي است كه نسبت به نفوس ثابت شده است و متحمل آنها خود نفوس بشريه ميباشد، گرچه اوهام و افكار ما فعلاً از تصوّر آن كوتاه است و از ادراك حقيقت آن به جهت عللي... قاصر است. (١٤٠٤: ٤٢٣)
تعيّن نفوس بعد از مرگ
تعين و تشخص نفوس با اضافه شدن به بدن حاصل ميگردد؛ يعني بعد از اينكه مزاج¬های خاصي در بدن¬های معين پديد آيند، نفوس که معلوم علل مفارقه هستند در آنها حادث ميشوند و اين نفوس بعد از فناي بدن همچنان باقي خواهند بود. لذا شيخالرئيس معتقد است چون هر كدام از نفوس انساني قبل از مرگ به بدني خاص تعلق داشتند، بعد از فناي جسم نيز به سبب مزاج خاص آن جسم به صورت متعين و متشخص باقي خواهند ماند. به عبارت ديگر، ماهيت نفس از همة لواحق اضافي و قيود مكاني و زماني فارغ نميشود و همين تعلق آن به ماده قبلي، موجب كثرت نفوس بعد از مرگ خواهد شد. (١٤٠٥: ٢٠٠)
نتيجه
ابنسينا نفس را جوهري مستقل ميداند كه تنها در مقام فعل به بدن محتاج است. لذا نفس انساني را باقي و ابدي دانسته، همة مباحث نفس را مقدمهاي براي اثبات خلود آن قرار داده و از راه براهين عقلي، بقاي تمام نفوس انساني را اثبات كرده است.
در نظر وي فساد بدن مانند شكستن كشتي است كه هيچ ضرري به ناخدا (نفس) وارد نميسازد و نه تنها فساد بدن، بلكه هيچ عامل ديگري نميتواند موجب نابودي نفس گردد؛ چرا كه امري بسيط است و اجزا ندارد. پس تضاد در او نيست و فاسد نميشود.
با اثبات جاودانگي نفس، اين مخلوق رمزآلود الاهي معاد خواهد داشت. ابنسينا معاد روحاني را با براهين عقلي اثبات كرد و معتقد است دلايل عقلي اثبات ميكنند كه ارواح باقي ميمانند و به سوي پروردگار باز ميگردند. وي از اثبات عقلي معاد جسماني اظهار عجز نموده، تنها راه اثبات آن را دليل نقلي ميداند. اين ناتوانی بوعلي از اثبات معاد جسماني به دليل قائل شدن وي به حلول صور خيالي است كه قوه خيالي را مادي دانسته، معتقد به فاني شدن آن پس از مرگ است.
نكته مهم اين است كه حقيقت معاد و جاودانگي نفس را هيچ كس آنگونه كه بايد نميتواند تبيين كند؛ چرا كه اين مسائل از امور غيبي ماوراي طبيعي و پيچيده است. مهم توجه به نتيجه اعتقاد به خلود نفس است كه آن هم چيزي جز تغيير در اعمال و رفتارها و سوقدادن آن به سوي تقرب به خداوند متعال نيست. البته توجه به اين نكته لازم است كه ابنسينا از جمله فلاسفه مسلماني است كه در امر خلود نفس به متون ديني توجه داشته و نظام فلسفي كاملي را بر اساس آيات قرآن و روايات ارائه كرده است.
فهرست منابع
ـ ابن فارس، محمد، ١٤٠٤، معجم مقاييس اللغة، قم، مكتب الاعلام الاسلامي.
ابنسينا، حسين بن عبدالله، ١٤٠٥، الشفاء (الطبيعيات)، قم، كتابخانه آيت الله المرعشي.
ـ ــــــــــ ، ١٣٣٢، مبدأ و معاد، ترجمه محمود شهابي، تهران، دانشگاه تهران.
ـ ــــــــــ ، ١٣٦٤، ترجمة رساله اضحويه، تصحيح و مقدمه حسين خديوجم، تهران، اطلاعات.
ـ ــــــــــ ، ١٣٧٥، الاشارات و التنبيهات، قم، البلاغه.
ـ ــــــــــ ، ١٤٠٤، الشفاء (الالهيات)، قم، كتابخانه آيت الله المرعشي.
ـ ــــــــــ ، ١٩٣٤، رسالة في معرفة النفس الناطقة و احوالها، مصر، الاعتماد.
ـ راغب اصفهاني، حسين، ١٤١٦، مفردات الفاظ القرآن الكريم، بيروت، الدار الشاميه.
ـ زمرديان، احمد، ١٣٦٨، حقيقت روح، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي.
ـ عميد، موسي، ١٣٨٣، مقدمه رساله نفس، همدان، دانشگاه بوعليسينا.
ـ مصباح يزدي، محمد تقي، ١٣٨٤، شرح اسفار، قم، مؤسسه امام خميني.
ـ معين، محمد، ١٣٧٩، فرهنگ معين، چاپ شانزدهم، تهران، اميركبير.