معرفت فرهنگی اجتماعی - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٥ - مكتب فرانكفورت (نظرية انتقادي) ارزيابي انتقادي مباني نظري (فلسفي)

مكتب فرانكفورت (نظرية انتقادي) ارزيابي انتقادي مباني نظري (فلسفي)

سال چهارم، شماره سوم، پياپي ١٥، تابستان ١٣٩٢، ص ٩٣ ـ ١١٤

مهدي محمّدي صيفار / دانشجوي دكتري جامعه‌شناسي فرهنگي مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره)   

دريافت: ٤/ ٦/ ١٣٩٢ ـ پذيرش: ٥/ ١١/ ١٣٩٢                                                       [email protected]

چكيده

مكتب «فرانكفورت» (نظرية «انتقادي» به‌عنوان مبناي اصلي آن) بخشي از يك جنبش فكري، موسوم به «ماركسيسم غربي» و برآمده از شرايط خاصي است كه در پي تفاسير مجدّد از نظرية ماركس درباره جوامع سرمايه‌داري و انتقاد از جامعة نوين و نظام‌هاي گوناگون معرفتي مانند اثبات‌گرايي است. در اين نوشته، تلاش بر آن است كه ضمن معرفي نظرية «انتقادي» و زمينه‌هاي اجتماعي و نظري (معرفتي) شكل‌گيري آن، به مباني نظري (فلسفي) اين نظريه با توجه به نسل اول نظريه‌پردازان مشهور آن (همچون هوركهايمر، آدورنو، ماركوزه و فروم) بپردازد و ضمن توضيح هستي‌شناسي، معرفت‌شناسي، انسان‌شناسي و روش‌شناسي آن، به بررسي و ارزيابي مباني آن همت گمارد.

كليدواژه‌ها: فرانكفورت، انتقادي، اثباتي، هستي‌شناسي، معرفت‌شناسي، انسان‌شناسي، روش‌شناسي.


مقدّمه

اثبات گرايي كه بر مبناي تجربه و مشاهده شكل گرفته، علم به معناي تجربي آن را، راه درست شناخت و شناخت درست مي داند. اثبات گرايي مبتني بر مباني فلسفي پوزيتيويسم است كه از روش هاي كمّي براي اثبات فرضيه هاي خود استفاده مي كند. اين رويكرد بر واقعيت خارجي تأكيد دارد. در مقابل، تفسيرگرايي متوجه ذهن، نيت و قصد افراد بوده و در پي فهم آن است كه در اين زمينه، از روش هاي كيفي بهره گيرد. پارادايم تفسيري پاي در فلسفه كانت و هرمنوتيك ديلتاي دارد؛ ولي مكتب فرانكفورت ـ و به طور عمده نظرية انتقادي آن ـ كه به ماركسيسم غربي معروف است، تلاش دارد راه ديگري و برخلاف آن دو، در شناخت و تبيين واقعيت اجتماعي پيش گيرد. نظرية انتقادي عمدتاً از نظرية ماركس، وبر و فرويد الهام گرفته و درصدد انتقاد از جامعة نوين، سرمايه داري، جامعه شناسي و بازسازي ماركسيسم است. مكتب فرانكفورت در سير تاريخي خود، داراي مراحلي است كه اندك تفاوتي با يكديگر دارند؛ ولي در رويكرد كلي، يكسان تلقي مي گردند. معروف ترين نظريه پردازان اولية آن (هوركهايمر، آدورنو، ماركوزه و فروم) چون در يك دورة زماني و شرايط اجتماعي ـ تاريخي مي زيسته اند، از نظر مباني و روشي، نقد جامعة نوين و فرهنگ بسيار به هم نزديكند. بنابراين، در نوشته حاضر، مباني نظري نخستين نظريه پردازان مكتب فرانكفورت بررسي و سپس ارزيابي مي گردد.

تاريخچة شكل گيري مكتب فرانكفورت

براي وصول به ماركسيسم راستين و ناب، فليكس وايل، كه تحصيل كردة دانشگاه فرانكفورت آلمان بود، تحت تأثير گرايش هاي چپي و نيز پشتيباني مالي پدرش، فعاليت هايي را آغاز كرد. وي اولين جلسه را با عنوان نخستين هفتة كار ماركسيستي با حضور افرادي همچون لوكاچ، زورگه، پولوك، وتفوگل، بلافوگاراسي و كرُش در سال ١٩٢٢ تشكيل داد و در پي آن، مؤسسة پژوهش هاي اجتماعي را در سوم فوريه ١٩٢٣ تأسيس كرد. ابتدا گرونبرگ (مورّخ طرفدار ماركسيسم اتريشي) عهده دار مديريت آن شد؛ ولي تصدّي مديريت مؤسسه توسط هوركهايمر در سال ١٩٣٠، فصل جديدي را در فعاليت هاي آن گشود و زمينه هاي لازم براي ظهور پديده اي فراهم گرديد كه بعدها به نام مكتب انتقادي معروف گشت. در زمان تصدي هوركهايمر بود كه آدورنو (فيلسوف، جامعه شناس و نظريه پرداز هنر و زيبايي شناسي)، ماركوزه (فيلسوف و از هواداران جنبش دانشجويي) و اريك فروم (فيلسوف و روانكاو) به اين مؤسسه ملحق شد و افراد ديگري نيز به طور مستقيم و غيرمستقيم با آن همكاري داشتند. مجلة پژوهش هاي اجتماعي محصول آثار علمي اينان بود. در اواخر سال ١٩٣٠ با حاكميت نازي ها، اعضاي مؤسسه تا سال ١٩٥٠ به ايالات متحده تبعيد شدند و سپس هوركهايمر و آدورنو به آلمان بازگشتند، ولي ماركوزه در آمريكا ماندگار شد (باتامور، ١٣٧٥، ص ١٣). ظهور و افول مكتب فرانكفورت را به چهار دورة تاريخي تقسيم مي كنند:

دورة اول: بين سال ١٩٢٣ تا ١٩٣٣ كه مصادف با تأسيس مؤسسة پژوهش هاي اجتماعي با مديريت گرونبرگ بود. اين دوره به مطالعة مسائل جديد جامعة سرمايه داري از ديدگاه ماركسيسم توجه خاص و در واقع، ماهيت تجربي داشت. گرونبرگ در سخنراني افتتاحيه، ماركسيسم را يك علم اجتماعي دانست و استدلال كرد: هدف آن بررسي دنياي عيني مشخص در روند توسعه و تحول آن است (همان، ص١٤). انديشة وي خط مشي مؤسسه را راهنمايي مي كرد و در اين زمينه، وتفوگل به مطالعة شيوة توليد آسيايي، گروسمن به تحليل گرايش هاي نظام اقتصادي سرمايه داري و پولوك به مطالعه و بررسي گذار از اقتصاد بازار به اقتصاد برنامه ريزي شده در اتحاد جماهير شوروي پرداختند. (همان، ص ١٤ـ١٦).

دوره دوم: از سال١٩٣٣ تا ١٩٥٠ كه نازي ها در آلمان حاكم شدند، افكار مؤسسه را در تضاد با انديشه هاي خود ديده اند و آنها را به ايالات متحدة آمريكا تبعيد كردند. در اين دوره، با تصدّي مديريت مؤسسه توسط هوركهايمر، گرايش فلسفي ـ رواني و انديشة هگل وجه تمايز آن گرديد. در سال ١٩٣٧، ديدگاه انتقادي با نگارش مقالة نظرية سنتي و نظريه انتقادي توسط هوركهايمر، كه به مانيفست نظرية انتقادي معروف گشت، شروع و سپس توسط آدورنو و ماركوزه با نوشتن ديالكتيك روشنگري و خرد و انقلاب اشاعه يافت. گرايش اصلي اين دوره، ديدگاه هاي متمايز نوهگلي بود كه فلسفه نقش برتر را در آثار مؤسسه به جاي تاريخ يا اقتصاد داشته، و به روان كاوي توجهي ويژه مي نمود.

دورة سوم: از سال ١٩٥٠ با پايان تبعيد شروع مي شود. هوركهايمر و آدورنو به آلمان بازگشتند و دوباره مؤسسه را بازگشايي و كار پژوهشي خود را آغاز مي كنند؛ اما ماركوزه همچنان در آمريكا ماندگار شد. مكتب فرانكفورت به تدريج، تأثير زيادي بر انديشة اجتماعي و سياسي آلمان برجاي نهاد؛ به گونه اي كه در پي رشد سريع جنبش هاي راديكال دانشجويي به اوج خود رسيد. اين مكتب پس از مرگ آدورنو(١٩٦١) و هوركهايمر (١٩٧٣) به افول گراييد.

دورة چهارم: پس از مرگ آن دو، نظرية انتفادي در آمريكا با انديشه هاي ماركوزه ادامه يافت و در سال هاي بعد، بيشتر در قالب ديدگاه هاي آلفرد اشميث، كارل اتواپل، كلاس اوفه و برخي ديگر، به ويژه يورگن هابرماس، كه جهت گيري فلسفي وي غلبه دارد، ادامه يافت (همان). به هر حال، چهار شخصيت عمده، يعني هوركهايمر، آدورنو، ماركوزه و فروم، هستة اصلي نظريه انتقادي اوليه را ايجاد كردند.

زمينه هاي اجتماعي شكل گيري مكتب فرانكفورت

مكتب فرانكفورت محصول گروهي از انديشمندان نوماركسيست آلماني و به عبارت ديگر، مولود قارة اروپا است؛ اروپايي كه دست خوش تغيير در جنبه هاي گوناگون اجتماعي، سياسي و اقتصادي بود. اين مكتب در شرايط گوناگون زماني و بسترهايي شكل گرفت كه مستلزم تغيير وضعيت و به وجودآمدن حالت هاي جديد بود. شرايط اجتماعي، سياسي و اقتصادي متعددي در شكل گيري آن تأثير داشت كه به نمونه هايي از آن اشاره مي شود:

١. نظرية ماركس و طرح جامعة كمونيستي بازتاب شرايطي بود كه نظام سرمايه داري به وجود آورد. افزايش فاصلة طبقاتي، تقسيم كار، مالكيت توليد و سود، استثمار طبقة كارگر و بهره گيري از نيروي كار كارگران، اساس اين نظام را تشكيل مي داد. ماركس با بررسي نظام سرمايه داري، اقتصاد را اصل و زيربناي نظام اجتماعي و سياسي قرار داد و خواهان از بين بردن آن گرديد؛ به گونه اي كه از نظر او، تا نظام روابط توليد دست خوش دگرگوني نشود و فاصلة طبقاتي، تقسيم كار و مالكيت خصوصي از بين نرود، طبقه كارگر همچنان به عنوان اكثريت جامعه استثمار مي شود. تحقق چنين امري، مستلزم انقلاب كارگري و سرانجام، فروپاشي نظام سرمايه داري و جايگزيني نظام كمونيستي بي طبقه بود. انقلاب كارگري روسيه براساس نظرية ماركس در سال١٩١٧ به پيروزي رسيد و همة چشم ها به آن دوخته شد؛ ولي اهداف مورد نظر ماركس تحقق نيافت. پرسش مهم اين بود كه چگونه مي توان اين مسئله را تحليل كرد؟ چرا انقلاب روسيه نتوانست از فاصلة طبقاتي بكاهد و به نظام كمونيستي دست يابد؟ مشكل نظرية ماركس چه بود؟ در پي آن، عده اي از نوماركسيست هاي آلمان، كه دل خوشي از جبرگرايي اقتصادي ماركس نداشتند، به ارزيابي مجدّد ماركسيسم روي آورده اند و طرحي نو درانداختند.

٢. سياست هاي احزاب چپ كمونيستي و مبارزات جنبش هاي كارگري در اروپا با شكست مواجه شد و آن گونه كه ماركس پيش بيني كرده بود، به موفقيت دست نيافت. نارضايتي ها به صورت مبارزة واحد تمام كارگران جهان تحقق پيدا نكرد. سؤال اين بود كه عوامل و موانع آن كدامند؟ (آزاد ارمكي، ١٣٨٨، ص١٠٨)

٣. وقوع انقلاب كارگري در كشورهاي صنعتي طبق پيش بيني ماركس روي نداد، درحالي كه ماركس، طبقة كارگر و نيروي توليد را عامل بنيادي در انقلاب به شمار مي آورد. چه عاملي موجب تحقق پيدا نكردن پيش بيني ماركس شده بود؟ اين موضوع سبب بازبيني نظرية ماركس گرديد. لوكاچ در توضيح مي نويسد:

ماركوزه تحقق انقلاب را در جوامع پيشرفتة صنعتي، خواه تابع نظام كاپيتاليستي و يا سوسياليستي باشند، امري حتمي و ضروري مي داند... . او انقلاب آينده را از ناحية گروه هاي كارگر نمي داند و به گمان او، كارگران و كشاورزان و گروه هاي متوسط از اين پس، نبايد نيروهاي انقلابي جامعه به حساب آيند (آزاد ارمكي، ١٣٨٨، ص ١٠٨).

٤. در دهه هاي آغازين قرن بيستم، تغييرات ساختي عمده اي مربوط به ساختار دولت و نظام اداري در جوامع غربي ايجاد شد؛ به گونه اي كه دولت هاي مستقلِ بسياري در جهان به وجود آمدند. از سوي ديگر، گسترش بوروكراسي و تأكيد بر عقلانيت ابزاري در جهت دستيابي به اهداف، مسئلة عمدة نظام اجتماعي و روشن فكران شده بود. اين دو پديده (دولت و بوروكراسي) منشأ پيدايش نظريه هاي دولت و عقلانيت گرديد (همان، ص ١٠٩). توسعة نهادهاي بوروكراسي، نظم مسلّط روز به شمار آمد. در ادامة اين سؤال مطرح گرديد كه چگونه مي توان اين پديده ها را درك و تحليل كرد؟

٥. تغيير شرايط اجتماعي و رشد طبقة متوسط از طريق اهميت يافتن نيروي فني و متخصص، دگرگوني در ساخت اجتماعي، به ويژه منزلت اجتماعي و افزايش آگاهي طبقة كارگر، زمينه هايي براي تجديدنظر در اصول ماركسيست پديد آورد.

٦. پيروزي انقلاب سوسياليستي ـ كمونيستي حزب بلشويك روسيه، به طور طبيعي، به روشن فكراني نياز داشت كه بتوانند ماركسيسم را براساس شرايط آن بررسي و ارزيابي كنند و رابطة ميان نظريه و عمل را روشن سازند.

٧. توتاليتاريسم در قالب نازيسم و فاشيسم در سراسر اروپاي مركزي و جنوب آن مسلط گرديد. اين امر چگونه واقع شد؟ (نوذري، ١٣٨٦، ص١٢٤ـ١٢٥)

مباني نظري مكتب فرانكفورت

مباني نظري بنيادهاي نظري هر تفكر و مكتبي را شامل مي شود. روش شناسي همواره با ابتنا بر مباني فلسفي شكل مي گيرد و تا وقتي مباني به عنوان زيربناي هر تفكري شناخته نشود، نمي توان جايگاه تفكر، روش و رويكرد نظري و ارزيابي آن را در نظام اجتماعي تفكر باز شناخت. مباني فلسفي، باورداشت هاي بنيادي است كه در قالب هستي شناسي، معرفت شناسي و انسان شناسي نمود مي يابد و با توجه به آنها، روش شناخت حاصل مي شود.

الف. هستي شناسي نظريه انتقادي

هستي شناسي با آنچه وجود و واقعيت دارد و آنچه ماهيت جهان است، ارتباط دارد. نظرية انتقادي بيشتر در ردّ نظرية اثبات گرايي شكل گرفت؛ چراكه از جهات گوناگون، با آن تفاوت دارد. به نظر اثبات گرايان، موجودات جهان اجتماعي اساساً عيني هستند و بالاتر از آگاهي انسان، كه امري ذهني است (ايمان، ١٣٨٨، ص٥١)، قرار دارند. واقعيت، امري كاملاً عيني است و به وسيلة قوانين طبيعي اداره مي شود. ازاين رو، آنان علوم انساني را همچون علوم طبيعي دانسته و نيز يكسان مي نگرند و معتقدند: مي توان آن را به همان روش علوم طبيعي مطالعه و بررسي كرد. اثبات گرايي، تجربه گرا و عيني گرا ست و هرچه قابل مشاهده است، موجود و سپس شناخت پذير مي داند.

انتقادي ها در مقابل اثبات گرايان، بر ذهن (يعني روبنا در انديشة ماركس) و واقعيت تاريخي تأكيد دارند. ماركس به اقتصاد و شيوة معيشت و شكل گيري هستي انسان به وسيلة آن اعتقاد داشت و ازاين رو، اقتصاد را مهم مي دانست و به عنوان زيربناي ساختار جوامع در خصوص آن نظريه پردازي كرد. ولي رويكرد انتقادي علاوه بر اقتصاد، به روبنا توجه نمود و فرهنگ و انديشه را نيز با اهميت دانست. از نظر انتقادي ها، هستي علاوه بر عين، ذهن را نيز شامل مي شود؛ واقعيتي كه در فرايند تاريخ شكل مي گيرد و تحت تأثير آن قرار دارد.

هستي شناسي پارادايم انتقادي مبتني بر واقع گرايي تاريخي است؛ به اين ترتيب كه تصور مي شود واقعيت هاي موجود قابل درك است، اما در خلال زمان، تحت تأثير عوامل اقتصادي، سياسي، اجتماعي، فرهنگي، قومي و جنسيتي شكل گرفته اند (گوبا و لينكن، ١٩٩٤، ص ١٠٩).

تاريخ يك فرايند است و واقعيت ها در آن پديد مي آيند. هستي واقعيت ها در فرايند تاريخ، به معناي رابطة تنگاتنگ ميان جهان است آن گونه كه هست و آن گونه كه بايد باشد. چون واقعيت ها در تاريخ شكل مي يابند، پس نقش ذهن، فرهنگ و به طور كلي، انسان در شكل گيري و پيدايش هستي مهم است. درواقع، توانايي خلّاق انسان براي شكل بخشيدن به دنياي اجتماعي اهميت مي يابد (كرايب،١٣٨١، ص٢٥٧). انتقادي ها موجوديت عيني را انكار نمي كنند و مي گويند: دنياي اجتماعي از يك موجوديت عيني، وراي آگاهي فردي برخوردار است، ولي به هر حال، از طريق كنش جمعي ساخت اجتماعي امكان تغيير مي يابد (ايمان، ١٣٩٠، ص٥٢). بنابراين، در پارادايم انتقادي:

بحث مشاركت انسان ها در ساخت و سازهاي اجتماعي واقعيت جدي است؛ ولي نه آن گونه كه آنها مي خواهند، بلكه متكي بر سنت هاي تاريخ كه تحت عنوان ساخت واقعي واقعيت پنهان شده در سطح ظاهر معرفي مي شود. واقعيت در رويكرد انتقادي، خصيصة تاريخي دارد كه به صورت مداوم و پيوسته به وسيلة عوامل سياسي و اجتماعي و فرهنگي شكل داده مي شود. به همين لحاظ، ممكن است واقعيت پيچيده در زمان از ظاهر فريب گونه برخوردار باشد، درحالي كه ساخت واقعي آن ناديدني و لاية زيرين سطح ظاهر است. تاريخي و فرايندي بودن واقعيت، انتقادي را از واقعيت اثباتي مجزا ساخته و نقش انسان را در آن فعال مي سازد. به همين لحاظ، واقعيت اجتماعي همواره در حال تغيير و تحول است كه ريشه در نقش ها، تضادها و تناقضات موجود در روابط يا نهادهاي اجتماعي دارد (كرايب، ١٣٨١، ص٧٧).

ديدگاه انتقادي ميان سطح ظاهر و واقعي واقعيت تمايز قايل مي شود. در سطح ظاهر، واقعيت متمايل به فريب و فهم نادرست از واقعيت معرفي مي شود و در سطح واقعي، واقعيت در سطح زيرين قرار دارد و ساز و كارهاي تغييرات و تحولات اجتماعي در آن نهفته است. اين ديدگاه ازآن روكه بر سطح ظاهر و عيني و سطح واقعي، پنهان و ذهني واقعيت تمركز دارد، ميان اصالت عينيت (اثبات گرايي) و ذهنيت (تفسيرگرايي) قرار مي گيرد. از نظر آنان توجه به معاني ذهني در شناخت واقعيت مهم است، با آنكه نمي توان روابط عيني واقعيت را انكار كرد. رويكرد انتقادي به دنبال دستيابي به ساخت واقعي واقعيت با بركنار زدن سطح فريب گونة ظاهر است. واقعيت درون خود، داراي تعارض و تضاد است و واقعيت اجتماعي براساس همان تعارض و تضادها شكل مي گيرد. علاوه براين، واقعيت اجتماعي:

از لايه هاي چندگانه برخوردار است كه محقق انتقادي ضمن آگاهي بر اين لايه ها، با مهارت شخصي و برخورداري از تفكر انتقادي، به لايه هاي عميق، كه ساختارها و مكانيزم هاي غيرقابل مشاهده در آنها پنهان شده اند، دست مي يابد. شرط ورود به لايه هاي عميق و دستيابي به اين مكانيزم ها، برخورداري محقق از مهارت پرسيدن سؤالات عميق، اتكا به تئوري مناسب(تئوري انتقادي) براي رؤيت واقعيت، برخورداري از موقعيت ارزشي روشن و واضح و توسل به يك رويكرد تاريخي است (همان، ص٧٩-٨٠).

نكتة ديگر آن است كه انتقادي ها كل هستي و اجزاي آن را در كليت اجتماعي معنا مي كنند. از ديدگاه آنان، اجزاي هستي و نيز اجزاي سازندة زندگي اجتماعي جداي از يكديگر نيستند و در كليت اجتماعي به هم پيوند مي خورند. تغيير در يك جزء به تغيير در جزء ديگر مي انجامد. بنابراين، تغيير و تحول اجتماعي بايد در كليت آن رخ دهد.

ب. معرفت شناسي نظرية انتقادي

نظرية انتقادي در موضع گيري هاي خود، رويكرد انتقادي دارد و بر همين اساس، از علم انتقادي سخن مي گويد. انتقادي ها دانش عامه را آگاهي كاذب مي دانند كه عامل درك نادرست مردم است و مردم از اين طريق، عليه خودشان عمل مي كنند. اين دانش منجر به بيگانگي انسان مي شود و راه نجات از آن، توسل به علم انتقادي است. علم انتقادي براي تشخيص ساختارها و لايه هاي زيرين واقعيت، صرفاً مشاهده را كافي نمي داند، بلكه برخورداري از رويكرد انتقادي نيز لازم است. شناخت واقعيت نيازمند ورود به سطوح زيرين واقعيت و ديدن تعارض ها و تضادها ست تا بدان وسيله، بتوان به ايجاد تغييرات اقدام كرد (همان، ص ٩٩).

پارادايم انتقادي دانش را مجموعه اي از بينش ها و انديشه هاي ساختاري ـ تاريخي تعريف مي كند كه در خلال گذارها و مسيرهاي زماني دگرگون خواهند شد. دگرگوني و تغيير زماني اتفاق مي افتد كه ناداني و درك نادرست و مخدوش جاي خود را به بينش هاي آگاهي بخش با ارجاع به ابزارهاي تعاملِ جدلي بدهند (محمّدپور، ١٣٨٩الف، ص ٤٤٧).

واقعيت تجربي مستقل از ادراك انسان وجود دارد؛ ولي همان واقعيت را انسان مي شناسد و درصدد تغيير آن برمي آيد. پارادايم انتقادي نوعي جهت گيري واقع گرايانه دارد و واقعيت را داراي سطوح متعددي مي داند كه سطح ظاهر واقعيت، متفاوت از سطح واقعي و پنهان واقعيت است. شناخت در نظرية انتقادي به آنچه هست محدود نمي شود، بلكه بر رابطة تنگاتنگ ميان جهان بدان گونه كه هست و بدان گونه كه بايد باشد، تأكيد مي ورزد. اين ديدگاه تا آنجا پيش مي رود كه مي گويد: ما نمي توانيم جهان را آن گونه كه هست درك كنيم، مگر آنكه دربارة آنچه بايد باشد، تصوري داشته باشيم (كرايب، ١٣٨٧، ص ٢٥٦؛ ايمان، ١٣٨٨، ص٥٣).

شناخت انتقادي، وضعيت موجود را غيرطبيعي و مملوّ از انحراف، افسانه و توهم مي داند. وظيفة محققان انتقادي آن است كه وضعيت موجود را نقد كرده، در تغيير روابط اجتماعي بكوشند. محقق اجتماعي بايد در جهت آشكارسازي منابع زيرين روابط اجتماعي و سپس توانمندسازي مردم براي ايجاد تغييرات هدفمند بكوشد (ايمان، ١٣٩٠، ص١٠٠). پژوهشگر انتقادي صرفاً به مشاهده مستقيم بسنده نمي كند، بلكه با پرسش هاي عميق و هدفمند، به سطح زيرين واقعيت وارد شده، به وسيلة راهبرد تاريخي ـ نه ابزاري ـ به تشخيص مقتضيات شرايط اجتماعي ـ اقتصادي موضوع مطالعه مي پردازد. پس از جمع آوري اطلاعات و تحليل آنها، واقعيت انتزاع مي شود و در الگوي مفهومي، يعني همان الگوي تاريخي از واقعيت ارائه مي شود. (همان، ص ١٠٢)

در تحقيق اجتماعي، دانش با مجموعه اي مشخص از روابط اجتماعي ساخت مي يابد. هدف تحقيق اجتماعي، نقد و سپس دگرگوني ساختارهاي اجتماعي، اقتصادي، سياسي و مانند آن است كه انسان را به استثمار كشيده. دانش آن گاه ارزشمند و پويا مي گردد كه بتواند ساختارهاي مزبور را از بين ببرد.

اثبات گرايان معتقدند: علم بايد جدا از ارزش باشد و نبايد ارزش هاي محقق در موضوع مطالعه تأثير بگذارد و به علم جهت بدهد؛ اما رويكرد انتقادي، علم را داراي ارزش مي داند؛ چراكه فرد انساني به مطالعة علمي مي پردازد و انسان بايد در تحليل واقعيت فعّال برخورد كند. در اين رويكرد، تحقيق اجتماعي يك فعاليت اخلاقي و سياسي است و محقق ضرورت دارد به يك موقعيت ارزشي متعهد باشد. نگاه غيرارزشي به علم، غيرانساني است. تمام پژوهش هاي اجتماعي، متكي بر عناصر ارزشي هستند؛ ولي مهم آن است كه اين ارزش ها تا چه حد با ارزش هاي انساني (آزادي، نفي استثمار، سلطه، نابرابري و مانند آن) سازگار باشند. عيني بودن از نظر علم انتقادي، بي طرفي ارزشي نيست، بلكه داشتن تصويري درست از واقعيت است؛ واقعيتي كه ارزش در ذات و ماهيت آن نهفته است و اين ارزش از ويژگي اجتماعي، فرهنگي و سياسي بودن برخوردار است.

اثبات گرايي يك روش علمي واحد را قابل كاربرد در همة علوم مي داند و علوم فيزيكي را به عنوان معيار دقت و قطعيت براي همة علوم در نظر مي گيرد؛ اما انتقادي ها اين موضوع را نپذيرفته، معتقدند: علوم طبيعي از علوم انساني و اجتماعي جداست و نمي توان يك روش علمي براي همة علوم تجويز كرد. هوركهايمر در مقالة نظرية سنتي و نظرية انتقادي، كه بعدها به نوين مانيفست ١٩٣٧ يا مانيفست مكتب فرانكفورت مشهور گرديد، مي نويسد: نظرية سنتي همان نگرش علوم طبيعي نوين است كه اثبات گرايي آن را مطرح مي كند. نظرية سنتي تحت سيطرة اثبات گرايي و رويكرد علم گرايانة آن به تعهدزدايي، سلب جهت گيري هاي سياسي و اجتماعي و انفعال منجر مي شود؛ اما نظرية انتقادي در مقابل آن و در جهت مقابله با تأثيرهاي مخرب آن قرار دارد (نوذري، ١٣٨٣، ص١٥).

ج. انسان شناسي نظرية انتقادي

نگاه رويكرد انتقادي به انسان، متفاوت از رويكرد اثباتي و تفسيري است. اين رويكرد مي كوشد ميان دو ديدگاه اثباتي و تفسيري تلفيق كند. اثبات گرايي به اراده و اختيار انسان اهميتي نمي دهد و او را مقهور واقعيت، خارج و ساختار اجتماعي مي داند. قوانيني عام و حاكم بر محيط وجود دارد و انسان ها براساس آن قوانين رفتار مي كنند. تفسيرگرايي به اصالت انسان و اراده و كنش او معتقد است و باور دارد كه واقعيت ها برساختة انسان ها هستند. انسان به جاي قرار گرفتن در محيط از قبل تعيين شده، اقدام به ساختن آن مي كند و هيچ قانوني عام و حاكم بر محيط اجتماعي وجود ندارد.

اما انتقادي ها بر اين باورند كه اولاً، انسان ها داراي توانايي بالايي از خلاقيت و سازگاري هستند، اراده و اختيار دارند و هرگز منفعل نيستند (در مقابل اثباتي ها). انتقادي ها بر فعاليت انساني و نيز شيوه هاي تأثيرگذاري اين فعاليت ها بر ساختارهاي اجتماعي گسترده تر تأكيد دارند. ثانياً، خارج از انسان، واقعيت ها و موقعيت هاي متفاوتي وجود دارد كه او را محدود كرده اند؛ به گونه اي كه انسان ها براساس موقعيت اجتماعي خويش، يكديگر را به خدمت مي گيرند و استثمار مي كنند و با دادن آگاهي كاذب به توده ها، عقايد خود را با فريب و نيرنگ به آنها تحميل مي كنند. كاركرد آگاهي كاذب، ناتوان سازي انسان ها از درك درست واقعيت است؛ اما با اين حال، توانايي، خلاقيت و آگاهي از ويژگي هاي انسان است و با توجه به اين ويژگي ها، به صورت فعال، با واقعيت خارجي برخورد مي كند و تغييراتي را در واقعيت به وجود مي آورد. كسب معرفت از قوانين واقعي جهان، كه جنبه تاريخي دارد، موجب توانمندي انسان در تغيير وضع موجود منظور رسيدن به وضع مطلوب مي شود. انسان توانا و خلّاق با آگاهي اش، از سطح ظاهر فريبنده به عمق واقع و زيرين واقعيت مي رسد و وضع موجود را تغيير مي دهد. بنا بر رويكرد انتقادي، انسان ها در شرايط مادي، فرهنگي و تاريخي به سر مي برند و در محدوديت هاي آنها گرفتارند؛ ولي با اين همه، مي توانند از محدوديت ها رهايي يابند. براساس اين رويكرد، قوانين ثابت و تغييرناپذير وجود ندارد (افتخاري، ١٣٨٨، ص ٢٩).

از ديدگاه نظريه انتقادي، اين گونه نيست كه رفتار انسان ها همواره با اراده و خواست آنها روي دهد، بلكه حجمي از اعمال آدميان تحت تأثير وضعيت و شرايط اجتماعي است كه بر آنان تحميل شده است و مي توان گفت: از اين لحاظ، كنترلي بر روي برخي از اعمالشان ندارند. پس مي توان نتيجه گرفت برخي از اعمالي كه افراد در برابر يكديگر انجام مي دهند، برايند آگاهي و معرفت و انتخاب خودشان نيست (همان، ص ٢٨). از نظر انتقادي ها، يك رابطة ديالكتيكي ميان انسان و محيط وجود دارد. انسان توانا با استفاده از آگاهي راستين، وضع موجود محيط را از طريق انقلاب براساس قوانين تاريخ تغيير مي دهد و خود را رها مي سازد. در وضع موجود، انسان هاي ناتوان زير سلطه اند. آنان به وسيلة انسان هاي آگاه، به آگاهي مي رسند و با انقلاب، از زير سلطه درمي آيند و به هويت جديد دست مي يابند. اما چون سلطه گران نيز انسان هستند و از توانايي و خلاقيت خود در تحولات به نفع خويش بهره مي گيرند و براساس قوانيني، اقدام به تغيير مي كنند، منافع طبقاتي شان تأمين مي شود و انسان هاي تحت سلطه همچنان ناتوان تر مي شوند. نكتة مهم اينجاست كه بنا بر نظر انتقادي ها، سنت تاريخ، كه پيچيده در زمان و در پشت وضعيت ظاهر قرار دارد، بار انساني دارد و به نفع انسان هاي ناتوان فعال است؛ بدين صورت كه اگر انسان هاي تحت سلطه از خلاقيت خود براساس اين قوانين استفاده نكنند بي ترديد، به رهايي خود ياري رسانده اند (ايمان، ١٣٨٨، ص٨٧).

انتقادي ها با استفاده از مفهوم شيء وارگي لوكاچ معتقدند: انسان موجودي خلاّق، ولي گم راه شده و داراي توان بالقوه است. يكي از حالت هاي گم راهي انسان، شيء وارگي است. شييء وارگي زماني رخ مي دهد كه انسان از خود و جهان اجتماعي برساختة خود جدا گردد و ارتباط با آفريده هاي خود را از دست بدهد (محمّدپور، ١٣٨٩ب، ص٥٨). به نظر آنان، كنش انساني بر انتخاب ها و دلايل ذهني استوار است، اما كنش مذكور تنها در درون محدوده هاي خاص قابل شناخت است؛ يعني ارادة آزاد و اختيار و عقلانيت مفاهيمي نامحدود و باز نيستند، بلكه در محدوده هاي خاصي قرار گرفته اند... اين محدوده ها مي توانند مادي يا فرهنگي باشند (همان). ازاين رو، هدف پارادايم انتقادي بازگشت به ماهيت واقعي خود انسان و رهايي از موقعيت هاي مقيدشدة تاريخي ـ اجتماعي است و در همين زمينه، پژوهشگر انتقادي دگرگون ساز معرفي مي شود و مي تواند نقش رهبري دگرگون ساز را ايفا كند. محقق انتقادي، نقش محرك و تسهيل گر را دارد و با آگاهي خود، درصدد دگرگوني است.

مطلب ديگر دربارة عقل انتقادي است. از ديدگاه رويكرد انتقادي، انسان موجودي عاقل، توانا، خلاّق و فعال است. با استفاده از همين عقل، مي تواند آرمان گرا، آزادي خواه، و خالق فناوري و ابزارهاي لازم به منظور رسيدن به اهداف خود باشد. به نظر آنان، جهان تا آنجاكه با استقلال عقلي فاعل شناسايي سازگاري مي كرد، واقعي به شمار مي آمد (ماركوزه، بي تا، ص٤٢٩). براساس اين رويكرد، اثباتي ها عقل توانا و خلاّق بشر را در حدّ عقل ابزاري تقليل داده اند. آنها هرچه بتواند انسان را به هدف برساند عاقلانه مي دانند (عقل ابزاري). اين ديدگاهِ اثباتي ها موجب شده است فناوري و ديوان سالاري به عنوان نماد جامعة نوين، به صورت ابزاري كارآمد درآيد و سرانجام، چيزي كه مخلوق انسان است، به نيرويي قاهر و اجتناب ناپذيري تبديل شود كه نه تنها بر طبيعت، بلكه بر انسان و كنش گران فردي نيز مسلط گردد. استعمار و استثمار انسان با فناوري آنچنان گسترش يافته كه انسان به مثابة ابزاري در خدمت مخلوق خود، يعني فناوري قرار گرفته است. فناوري به تدريج، نيازهاي كاذب در انسان پديد آورده و مسابقه اي فزاينده و روزافزون براي ارضاي نيازهاي دروغين ميان انسان ها ايجاد كرده است كه آنها را براي ارضاي نيازها يشان به هر سويي سوق مي دهد و بدين وسيله، انسان ها را درگير برآوردن نيازهايي مي سازد كه از آرمان گرايي دورشان مي گرداند. عقلانيت ابزاري بدين وسيله، برخواست ها و آرمان هاي بشري تسلط مي يابد و آزادي را از او سلب مي كند (محمّدي،١٣٨٢، ص١١٥ـ١١٨). نظر آدورنو و هوركهايمر در كتاب ديالكتيك روشنگري، آن است كه انديشة ابزاري، انديشه را ويران مي كند (ويلسون، ١٣٨٩، ص٢٨).

اما چگونه مي توان از تسلط عقلانيت ابزاري رهايي يافت؟ جوامع نوين با ويژگي هاي خاص خود، نظام معرفتي جديد و ويژه اي يافته اند. به نظر ماركوزه، بايد آن نظام معرفتي را واژگون ساخت و اين كار بر عهدة انديشمند انتقادي است تا به وسيلة فلسفة تحليلي، نقش تاريخي فلسفه و عقل را بازيابد.

فلسفة تحليلي مي تواند پوچي و بيهودگي مفاهيم كلي و رايج زمانه را، كه ذهن انسان را به سلطه كشيده، از راه يك تحقيق فلسفي و در عين حال، تاريخي نشان دهد. ... انديشيدن به مفاهيم كلي در حقيقت و ذاتاً پژوهشي فيلسوفانه است كه مي خواهد نقش تاريخي فلسفه را در پي ريزي فرهنگ خردمندانه توجيه كند. در بادي امر، فيلسوف نقّاد به عواملي كه موجب دگرديسي ناآگاهانة ذهن همنوعان او شده، وقوف يافته است؛ مي كوشد تا دريافت هاي كاذب فرد را در شبكة گفت وگوهاي روزمره اصلاح كند. ... به اعتقاد ماركوزه،... بايد به محتواي راستين واژه ها بدون توجه به مفاهيم متداول آنها انديشيد و نقش و محتواي هر كدام را بازشناسي كرد؛ زيرا تنها با اين روش است كه شناخت واقعيت به دور از تأثير بازدارندة جامعه، امكان پذير مي شود. اين روش شناخت تنها از عهدة تفكر انتقادي ناسازگار زمانه برمي آيد (همان، ١٣٨٩، ص١١٨ـ١١٩).

روش شناسي نظريه انتقادي

روش شناسي چيست؟ در تحقيق علمي، چگونگي توليد معرفت معتبر و پايا از واقعيت، همان روش شناسي است. روش شناسي علمي، فرايندي منطقي و بيانگر آن است كه از چه روشي و چگونه براي ورود به واقعيت تجربي بايد استفاده كرد (ايمان، ١٣٨٨، ص٤٢). با استفاده از آن، مي توان به جهان واقعي وارد شد و از طريق دستيابي به حقايق به توضيح و تبيين جهان اجتماعي پرداخت.

انتقادي ها پيش از هر چيزي به نقد اثبات گرايي و روش آن پرداختند. به نظر آنان، اثبات گرايي تنها روش تجربي را براي شناخت معتبر مي داند، درحالي كه اين روش برداشتي ناكافي و گم راه كننده است و توان بيان و درك سطوح گوناگون زندگي اجتماعي را ندارد. اثبات گرايي هيچ تمايزي ميان نمود ظاهري و سطحي چيزها و جوهره و ذات آنها قايل نيست، درحالي كه واقعيات علم و خود علم، اجزا و بخش هايي از روند حيات جامعه به شمار مي روند، و به منظور درك اهميت واقعيات يا علم، شخص حتماً بايد كليد درك شرايط تاريخي، يعني نظرية، اجتماعي صحيح را در اختيار داشته باشد (باتامور، ١٣٧٥، ص٣٦). پس درك جوهرة اشيا و پي بردن به ذات واقعيت ها نيازمند روش ديگري است و آن پي گيري روش تاريخي انتقادي و ديالكتيكي است. ماهيت گفت وگويي تحقيق، مستلزم گفت وگو ميان مشاهده گر و موضوع است كه بتواند بي اطلاعي و بدفهمي را از بين ببرد (گوبا و لينكن، ١٩٩٤، ص ١٨٠). از ديدگاه انتقادي ها، بايد روشي را اتخاذ كرد كه بتواند از نمود ظاهري اشيا گذشته، به سطوح و لايه هاي زيرين واقعيت علم و واقعيت اجتماعي پي ببرد. علم و واقعيات در شرايط تاريخي رخ مي دهند و شناخت آنها به چيزي بيش از تجربه و مشاهده نياز دارد.

علاوه بر اين، اثبات گرايي با روش تجربي خود، توجيه گر واقعيت موجود و مشروعيت بخشي به نظام موجود اجتماعي است. اثبات گرايي انسان ها را به تعبير ريتزر، چيزواره (ريتزر، ١٣٨٠، ص٢٠٠) كرده است، درحالي كه انسان ها داراي آگاهي و توانايي و فعاليت هستند و فعاليت آنها در ساختارهاي اجتماعي گسترده تر تأثير مي گذارد. بنابراين، انسان ها همواره مي توانند وضعيت موجود را به وضعيت مطلوب تغيير دهند و اين امر جز با روش انتقادي و آگاهي تاريخي امكان پذير نيست. در شناخت روش شناسي انتقادي، توضيح برخي از مفاهيم اساسي همچون ديالكتيك، كليت و تبيين ضروري به نظر مي رسد:

الف. كليت: لوكاچ در ارزش گذاري معرفت و نظريه مي گويد: معرفت مناسب، معرفت بر كل است، نه معرفت بر اجزاي مختلف. شناخت جامعه بايد به صورت شناخت جامعه به مثابة يك كل درآيد، نه شناخت اجزاي مختلف آن. من نمي توانم ماهيت خانواده را درك كنم، مگر آنكه رابطه اش را با اقتصاد، دولت، نظام آموزشي و نظاير آن دريابم (كرايب، ١٣٨١، ص ٢٦٠). شناخت پديده ها در بستر كليت، روشي است كه به نظر انتقادي ها، شناخت را سودمند مي سازد. بدون كلي نگري نمي توان شناخت درستي از دنياي اجتماعي به دست آورد. مطالعة اجزا و بخش هاي دنياي اجتماعي هرچند امكان پذير است، ولي مفيد نيست؛ چراكه تمام اجزا با هم در ارتباط و تحت تأثير يكديگرند. اين يكي از تفاوت هاي اثبات گرايي با ديالكتيك انتقادي است. در اثبات گرايي، اصل بر تجزيه و مطالعة پديده هاي منفرد و ايستا مبتني است؛ ولي در ديالكتيك، بدون داشتن يك نگرش كلي، انسان قادر به درك پديده هاي اجتماعي نخواهد بود و جامعه يك كليت اجتماعي است كه درون آن تضاد وجود دارد.

ب. ديالكتيك: در تعريف ديالكتيك آمده است:

ديالكتيك يك فرايند تغيير مورد تأكيد در علوم اجتماعي انتقادي است كه در آن روابط اجتماعي دربرگيرندة تناقض هاي دروني لاينحلي هستند كه در خلال زمان، واژگوني دراماتيك و بازسازي تام روابط را بپا خواهند كرد (محمّدپور، ١٣٨٩الف، ص٤٣٤).

ديالكتيك يكي از مفاهيم محوري هگل است كه ماركس آن را در فلسفة تاريخ خود به كار برد. ايدة ديالكتيك، بنيان فلسفة تاريخ ماركس است. انتقادي ها نيز متأثر از ماركس و در نقد اثبات گرايي، از روش ديالكتيكي در مقابل روش خطي و روابط علّي اثبات گرايي استفاده مي كنند. اذعان به ديالكتيك به معناي آن است كه واقعيت ها، موجوديت هاي جدا شده نيستند كه به شكل خطي و در روابط علّي با هم قرار داشته باشند، بلكه واقعيت مي تواند تعاملي چندسويه داشته باشد كه الزاماً در تضاد و تناقص با خود است (همان، ص ٤٣٥).

هوركهايمر وقتي سخن از نظرية سنتي و نظرية انتقادي به ميان مي آورد، اوّلي را در توصيف اثبات گرا به كار مي برد و نگرش انتقادي را ديالكتيكي مي داند. به نظر او، نظرية سنتي مفاهيم اجتماعي را به شكل غيرتضادآميز و ايستا طبقه بندي مي كند و نظرية انتقادي با استفاده از روش ديالكتيك، مفاهيم خود را از متن فرايند متحول پراكسيس (همان، ١٣٨٩، ص٤٣٤) تاريخي استنتاج مي كند.

نفع بورژوازي در آن بود كه علم صرفاً توجه خود را معطوف به داده هاي تجربي نمايد. علم تجربي نمي تواند امور ذاتي و راستين را از امور عارضي و كاذب بازشناسد و اساساً غيرتاريخي است. ... علم تجربي صرفاً به بودن نظر دارد، نه به شدن. ... علم بورژايي وقتي دچار بحران مي شود كه جهان اجتماعي متحول و پويا را همچون تصويري ايستا و راكد مي بيند... چنين علمي چون صرفاً به داده هاي تجربي توجه دارد، از پيش بيني تحولات قاصر است. علم اجتماعي راستين از ديدگاه هوركهايمر، مي بايد توانايي پيش بيني داشته باشد (بشيريه، ١٣٨٩، ص١٧٣).

از نظر انتقادي ها، چون واقعيت داراي سطوح متعدد است و آنچه در سطح واقعيت مشاهده مي شود، غير از چيزي است كه در سطوح عميق تر وجود دارد. سطح ظاهر و مشاهده بيانگر ساختارهاي اساسي زيرين يا سازوكار هاي علّي درسطوح عميق تر جامعه نيست. سازوكارهاي علّي در سطوح عملي، داراي تناقض هاي دروني است و به شيوه اي تناقض آميز تضادهاي ساختاري را ايجاد مي كنند. اين تناقض ها را مي توان به شيوه ديالكتيكي كشف و درك كرد. (محمدپور، ١٣٨٩ الف، ص٤٤٧). براساس روش تقابل و ديالكتيكي، اين نظريه درصدد نفي جدايي ميان واقعيت و ارزش، عينيت و ذهنيت و نظر و عمل است.

به نظر انتقادي ها، براي درك پديده هاي اجتماعي، بررسي و فهم دو عنصر همزمان و ناهمزمان لازم است. عنصر همزمان، ساختارهاي موجود است و عنصر ناهمزمان، ريشه هاي تاريخي ظهور و شكل گيري يك پديده. روش ديالكتيك، هم خود پديده و هم ريشه هاي تاريخي آن را بررسي مي كند. روح حاكم بر روش شناسي انتقادي حكايت از آن دارد كه دنيا براساس نابرابري منافع متضاد ساخته شده است و در فهم متضاد، مطالعة ريشه هاي تاريخي و لايه هاي عميق پديده ها ضروري است. در نظرية انتقادي، فعاليت فكري انديشمندان و كار تحقيقي انتقادي است و كاركرد اجتماعي دارد و جزئي از فرايند پراكسيس تاريخي است؛ زيرا با علايق و خواسته هاي راستين انسان ها در ارتباط است. انديشمند نقاد صرفاً به توصيف عيني تاريخي نمي پردازد، بلكه خود او نيرويي در درون آن وضعيت براي ايجاد دگرگوني است (بشيريه، ١٣٨٩، ص ١٧٣). اين رويكرد، همواره پويا است و به دنبال نابودي آگاهي كاذب در هر لحظه اي از زندگي اجتماعي است (محمّدپور، ١٣٨٩ الف، ص٤٥٥).

به طور خلاصه، در بيان روش شناسي انتقادي بايد به اين پرسش پاسخ داد كه چگونه مي توانيم معرفت معتبر و پايا توليد كنيم؟ رويكرد انتقادي در پاسخ كوشيده است تلفيقي از روش هاي اثبات گرايان و تفسيرگرايان ارائه دهد كه البته توضيح چگونگي تلفيق را بايد در جاي ديگر جست وجو كرد. پاسخ آنان را مي توان در چهار نكته خلاصه كرد:

١. پديده هاي اجتماعي بايد در كليت خود درك و فهم شوند.

٢. بايد در بررسي پديده هاي اجتماعي، افزون بر سطح ظاهر، به سطح عميق و لايه هاي زيرين پديده ها هم توجه و ساز وكار اجتماعي پنهان را بررسي كرد و اين امر مستلزم بررسي عنصر همزمان و ناهمزمان هر پديده اي است.

٣. بي طرفي و عينيت گرايي شخصي در تحقيق مهم است؛ ولي خالي از ارزش بودن نه امكان پذير است و نه مطلوب.

٤. علوم اجتماعي متفاوت از علوم طبيعي است. بنابراين، روش شناسي آنها نيز متفاوت است.

ج. تبيين: تبيين به روابط علّي موجود ميان پديده ها اشاره دارد. تبيين اثباتي مبتني بر قوانين عام سازمان يافته است كه ماهيتي علّي دارد و از طريق مقايسه ميان موارد با ويژگي ها، به دنبال كشف قانون عام است. اين نوع تبيين خارج از انسان است؛ اما تبيين تفسيري متوجه انسان بوده و ناظر به معنايي است كه انسان خلق مي كند. در اين معنا، چگونگي اداره و مديريت خلاّقانه زندگي روزمره به وسيلة انسان نهفته است. در تبيين تفسيري، معاني مشترك كنش گران نظام پيدا مي كند و فهم معاني كنش مبتني بر نظام معاني مشترك است. تبيين تفسيري در پي پاسخ به سؤال چگونه است و تبيين اثباتي در پاسخ به پرسش چرا.

برخلاف آن دو، تبيين انتقادي تبيين ديالكتيكي است و مي كوشد ميان تبيين اثباتي و تفسيري تلفيق كند. در تبيين اثباتي، محيط خارج از انسان بر او تسلط، اصالت و حالت جبر دارد. در تبيين تفسيري، اراده و اختيار انسان داراي جبر و اصالت است. ولي در تبيين انتقادي، اصالت جبر و اختيار نهفته است. تبيين علّي با اصالت عقلانيت (عقلانيت ابزاري)، تبيين نظري و تفسيري با اصالت خلاقيت، و تبيين انتقادي با اصالت عقلاّنيت و خلاقيت حاصل مي شود. بنا بر تبيين انتقادي، اگرچه انسان ها محصور شرايط مادي و اجتماعي هستند (جبريت)، ولي مي توانند آگاهي و راه هاي جديد زندگي را توسعه داده، ساختارها، روابط و قوانين موجود را تغيير دهند (اختيار). تبيين ديالكتيكي ناظر به آگاهي از شرايط موجود و حركت به سوي شرايط مطلوب با تغيير دادن وضعيت موجود است. اين امر آن گاه تحقق مي يابد كه مردم نخست ديدگاهي از آينده و مشاركت براي دستيابي به آن را در بين خود توسعه دهند تا بتوانند بر شرايطي كه آنها را محدود مي سازد و مسلّط مي شود، غلبه يابند و آن را دگرگون كنند.

تبيين انتقادي فرايندي تاريخي است و تغييري اصالت دارد كه متكي بر سنت تحولات تاريخي باشد كه در نهايت، به آزادي انسان مي انجامد. آگاهي انسان از آن سنت تاريخي آگاهي راستين، و آگاهي برآمده از دانش عامه، آگاهي كاذب است. تبيين انتقادي، اعتبار و صحت خود را در گرو توصيف دقيق شرايط موجود مي داند كه با گذار از سطح ظاهري واقعيت، به لايه هاي زيرين آن اتفاق مي افتد. مردم با تبيين انتقادي، راهنمايي شده و آموزش هاي لازم را براي فهم و درك نقش تاريخي خود، به منظور بهبود شرايط كسب مي كنند (ايمان، ١٣٨٨، ص١٠٩ـ١١٠). اين نوع تبيين داراي شكل توضيحي (بيان چرايي وقوع رويدادها) و شكل انتقادي (بيان اختلاف ها، آشكارسازي سطوح زيرين و شناسايي تناقض ها) است. در تبيين انتقادي، فرض بر آن است كه نقدهاي تبييني به روشنگري انسان ها كمك مي كنند و زمينة دگرگوني شرايط تاريخي سلطه و رهايي آنها را فراهم مي سازند. بنابراين، شواهدي درست و مستند هستند كه بتوانند محقق را در درك شرايط زيرين و پنهان و آشكارسازي آنها ياري دهند.

تبيين انتقادي با تلفيق واقعيت تجربي ـ خارجي اثبات گرايي و واقعيت ذهني ـ دروني تفسيرگرايي، به بُعد سومي با عنوان جهت گيري بازانديشانه ـ ديالكتيكي مي رسد كه به معناي آن است كه درك پديده هاي اجتماعي مستلزم تركيب هر دو بُعد ذهني و عيني است (افتخاري، ١٣٨٨، ص٢٩).

اما روش هاي تحقيق مورد استفاده براي دستيابي به تبيين هاي انتقادي ترجيحاً روش هاي كيفي يا روش هاي كيفي ـ انتقادي، مانند مردم نگاري انتقادي، مردم نگاري نهادي، روش هاي تاريخي ـ تطبيقي، روش هاي اسنادي، تحليل هاي گفتمان، شالوده شكني، نشانه شناسي و ديگر روش هاي كيفي هستند كه با جهت گيري انتقادي انجام مي شوند. با وجود اين، محققان انتقادي استفاده از روش هاي كمّي را نيز در صورت لزوم، با در نظر گرفتن مواضع بنيادين انتقادي مي پذيرند (محمدپور، ١٣٨٩الف، ص٤٥٣).

ارزيابي مباني نظري نظرية انتقادي

به طور كلي، انتقادهايي به مباني نظري (اعم از هستي شناسي، معرفت شناسي و انسان شناسي) نظرية انتقادي از جهاتي وارد است كه مي توان به موارد ذيل اشاره كرد:

١. واقعيت تجربه پذير و ذهني

اثباتي ها معتقد به واقعيت قابل مشاهده و تجربه پذير، و انتقادي ها علاوه بر آن، به هستي هاي ذهني نيز قايل هستند و از اين نظر، اندكي پا را از اثباتي ها فراتر گذاشته اند. به نظر آنان، هستي هايي كه در فرايند تاريخ شكل گرفته و به صورت فرهنگ درآمده، واقعيت دارند. هستي ذهني آنها برآمده از واقعيت عيني تاريخ است كه در فرهنگ ها ظهور مي يابد. به نظر انتقادي ها، هستي دو سو دارد: يكي بودن و وجود فعلي، و ديگري شدن و وجود بالقوه. واقعيت كنوني وجود فعلي دارد و اثباتي ها با اين جنبه از واقعيت سروكار دارند؛ اما چون وجود واقعيت، محصول فرايند تاريخي است و ذهن، فرهنگ و به طور كلي، انسان در شكل گيري آن تأثير دارد، پس جنبة شدن را نيز بايد در نظر گرفت.

شدن به چه صورتي هستي مي يابد؟ نظر رويكرد انتقادي آن است كه به تاريخ هر فرهنگ و به عبارت دقيق تر، عوامل سياسي، اجتماعي و فرهنگي هر جامعه اي بستگي دارد. واقعيت آن گونه مي شود كه افراد جامعه با فرهنگ تاريخي خاص خود، آن را سامان مي دهند. با اين فرض، انتقادي ها، به تعداد فرهنگ ها، واقعيت وجود خواهد داشت و امكان دارد يك چيز با توجه به فرهنگ هاي گوناگون، واقعيت هاي متفاوت داشته باشد. پرسش اين است كه چه طور يك مي تواند واقعيت هاي متعدد داشته باشد؟

٢. تفاوت علم اثباتي با علم انتقادي

علم اثباتي با بايدها سروكار ندارد، بلكه در آنچه هست مطالعه مي كند. اين نوع رويكرد، علم را بالطبع فارغ از ارزش و ديدگاه تاريخي و فرهنگي مي بيند؛ اما انتقادي ها به بايدها نيز مي پردازند و نقش شناخت بايدها و جهان بدان گونه كه بايد باشد را در فهم هست ها بااهميت مي دانند. با اين توصيف و با توجه به رويكرد انتقادي ها، اين پرسش به وجود مي آيد كه چگونه مي توان از بايدها و جهان بدان گونه كه بايد باشد شناخت حاصل نمود و نسبت به آن تصور پيدا كرد؟

پاسخ انتقادي ها آن است كه از يك سو، دانش عامّه آميخته با آگاهي كاذب است و آگاهي كاذب در نهايت، به از خودبيگانگي مي انجامد؛ چرا كه آگاهي آنان محدود به وضعيت ظاهر است و ظاهر مملوّ از انحراف، فساد و توهم از سوي ديگر، دانش آن گاه درست خواهد بود كه بتوان از واقعيت ظاهري گذر كرد و به سطوح زيرين آن آگاهي يافت، و چنين كاري تنها از عهدة محققان انتقادي برمي آيد. پژوهشگران انتقادي با آگاهي از تاريخ و بررسي لايه هاي تودرتوي واقعيت و ساختارهاي اجتماعي، اطلاعاتي را جمع آوري كرده و شناخت درستي از آن درمي يابند. بنابراين، راه شناخت بايدها و جهان بدان گونه كه بايد باشد با شناخت لايه هاي زيرين واقعيت و ساختارهاي اجتماعي امكان پذير مي شود.

اينجا پرسش ديگري مطرح مي گردد: از كجا بايد فهميد شناخت به دست آمده از هست ها و بايدها درست و مطابق با واقع است؟ چگونه تبيين هايي كه محقق انتقادي از واقعيت مي كند درست است و به دگرگوني اجتماعي مي انجامد؟ انتقادي ها راه حل را در مفهوم پراكسيس جست وجو مي كنند. پراكسيس بيانگر هستة ماهوي انسان به مثابة توانايي براي دگرگوني آگاهانه در جامعه و محيط است و معياري است كه براساس آن، تبيين هاي نظري در زندگي روزمرة واقعي قرار مي گيرند و نتايج به دست آمده براي تهذيب و تأييد آن تبيين ها به كار مي رود. اگر تبيين هاي مذكور به درك مردم از جهان خود نيز به رهايي و دگرگوني اجتماعي منتهي شود تبيين هايي درست و راستين ارزيابي مي شوند (محمّدپور، ١٣٨٩الف، ص٤٥١)؛ يعني واقعيتي كه با منافع تاريخي لايه ها و طبقاتي از جامعه پيوند دارد كه رهايي را از چنگال مناسبات اقتدار و سلطه ممكن مي سازد (احمدي، ١٣٦٧، ص ١١٨). اما با توجه به نسبي شدن واقعيت، نمي توان اين رويكرد انتقادي ها را پذيرفت كه محقق انتقادي با شناخت لايه هاي زيرين واقعيت، به درستي آن پي ببرد؛ زيرا به تعداد محققان انتقادي و فرهنگ و زمينة تاريخي آنها، واقعيت وجود خواهد داشت و هركدام مي تواند مدعي درست بودن شناختش گردد.

٣. باور به فقدان قوانين ثابت و خودتناقضي آن

از نظر انتقادي ها، چون انسان ها در شرايط مادي، فرهنگي و تاريخي به سر مي برند و توانايي آن را دارند كه از لايه هاي زيرين واقعيت آگاهي يافته، درصدد تغيير آن برآيند، پس مي توانند براساس ارزش هاي فرهنگي خود، واقعيت برساختة فرهنگي و تاريخي را تغيير داده، ساختارهاي اجتماعي را دگرگون سازند. بنابراين، نمي توان به وجود قوانين ثابت و تغييرناپذير معتقد شد؛ چنان كه ماركوزه ادعا كرده است: علمي كه درصدد يافتن قوانين اجتماعي است بي رحمانه مانع فعاليت اجتماعي، به ويژه مسئلة تغيير نظام اجتماعي، مي گردد (باتامور، ١٣٧٥، ص٣٨).

بايد گفت: باور به تغييرپذيري آن به آنِ واقعيت و نبود اعتقاد به وجود قانون ثابت، خود انتقادي است بر انتقادي ها؛ چراكه سخن نبود قوانين ثابت شامل گزارة آنان نيز مي شود. اين سخن خودتناقض است. ديگر آنكه نبود قوانين ثابت، پيش بيني، آينده نگري و آگاهي و تصور از جهان بدان گونه كه بايد باشد را غيرممكن مي سازد و آگاهي نداشتن از بايدها، به شناخت هست ها منجر نمي شود؛ زيرا بنا بر آموزة انتقادي ها، وقتي مي توان از هست و واقعيت شناخت پيدا كرد كه تصوري از جهان بدان گونه كه بايد باشد داشت.

٤. نسبي گرايي نظريه انتقادي

تأكيد اصلي نظريه پردازان انتقادي بيشتر بر تحول تاريخي شناخت بر مبناي دگرگوني در جريان زمان است. آنها معتقدند: شناخت بايد تحول يابد و پديده هاي اجتماعي و تاريخي منحصر به فرد بوده، معنا دارند و واقعيت اجتماعي امري زمانمند و مكانمند است. با اين فرض، نظرية انتقادي نسبي گرا مي شود.

استاد پارسانيا پنج معنا براي نسبيت برمي شمارند:

الف. نسبيت فهم؛ به معناي خام بودن فهم است. ايشان توضيح مي دهد كه شناخت (فهم) نه واقعيت است و نه ذهن، بلكه امر سومي است؛ مثلاً، با زدن دست به ميز، صدايي توليد مي شود كه غير از دست و ميز، بلكه امر سومي است. نسبيت فهم منكر فهم مطابق با واقع يا حاكي از واقع است و هيچ كس نمي‌تواند مدعي وصول به حقيقت باشد.

ب. نسبيت حقيقت؛ يعني حقيقتي در خارج وجود دارد كه ما عين آن حقيقت را نمي فهميم. نسبيت حقيقت به معناي انكار حقيقت و واقعيتي است كه معيار يا نفس‌الامر داوري هاي گوناگون بشر است و حضور نفس الامر واحد و حقيقي در قبال هر بخش از آگاهي بشري را رد مي‌كند.

ج. نسبيت به معناي محدوديت در فهم مثال معروف آن تاريك خانه و فيل است. تن دادن به اين معنا از نسبيت، امري مقبول و پذيرفتني است (پارسانيا،١٣٨١).

د. نسبيت به معناي مفهوم نسبي، كه در مقابل مفهوم نفسي قرار مي گيرد. مفهوم بالايي در مقابل پاييني، مفهومي نسبي است.

ه‌ . نسبيت مصداق در متن واقع؛ براي مثال، در حكمتِ صدرايي، وجود مستقل در برابر وجود رابط قرار مي گيرد كه وجودي نسبي فرض مي گردد (پارسانيا،١٣٩٠).

به نظر ايشان، انتقادي ها از نسبيت حقيقت و نسبيت فهم سر درمي آورند.

٥. انسان توانا، خلّاق و فعّالِ معلّق

از ديدگاه انتقادي ها، انسان، توانا، خلّاق و فعال است و مي تواند هست را براساس تصوري كه از جهان بدان گونه كه بايد باشد، بشناسد و در آن تغيير ايجاد كند. ولي مسئله آن است كه اين انسان نمي تواند از جهان آرماني شناخت به دست آورد تا آن را دگرگون سازد. آينده نگري و علم به جهان بدان گونه كه بايد باشد دست كم با وجود قوانين ثابت ـ هرچند اشتباه ـ امكان پذير مي شود و انتقادي ها (مانند ماركوزه) وجود قوانين ثابت را نمي پذيرند. با اين فرض، انسان توانا، خلّاق و فعال به انسان پا در هوايي تبديل مي شود كه در جهان هستي معلق است و هيچ گاه راه به جايي نخواهد برد.

٦. رابطه ديالكتيكي انسان و محيط

بنا بر نظر انتقادي ها، يك نوع رابطة ديالكيتكي ميان انسان ها و محيط يا ساختارهاي اجتماعي وجود دارد. ساختارهاي موجود (و استثمارگران)، كه انسان هاي ناتوان را به استثمار كشيده و تحت تسلط دارند، براساس سنت تاريخ، به نفع انسان هاي ناتوان عمل مي كنند؛ بدين گونه كه هر ساختاري به عنوان تز، درون خود، داراي آنتي تزي است كه با آگاهي محققان انتقادي و سپس عامة مردم و فعال سازي آنها، به سنتز و تضاد دروني ساختارهاي موجود مي انجامد و ساختارها را به نفع ناتوانان به كار مي گيرد. اين سخن نيز خالي از اشكال نيست؛ زيرا با در نظر داشت اين ديدگاه، همواره هر ساختاري داراي رابطه اي ديالكتيكي است و درون خود، دچار تضادي است كه او را از بين خواهد برد. ساختار تازه به وجودآمده نيز بالطبع داراي چنين تضادي است و اين دور همچنان ادامه خواهد يافت. پس ساختار ايده آل و متصور و جهاني كه انسان در آروزي آن است تا آن گاه كه بر مبناي آن از واقعيت موجود شناخت پيدا كند و آن را دگرگون سازد، چه نوع جهاني خواهد بود؟ آيا انسان ها هميشه بايد در ستيز و تضاد باشند؟ چگونه مي توانند به ساحل آرامش دست يابند؟ ديدگاه انتقادي انسان را همواره در حال ستيز مي بيند كه ساختاري را به وجود مي آورد و سپس محققاني آن را با انقلاب از بين مي برند و دوباره ساختار جديد و انقلاب جديد.

 ناكامي در ارائة يك روش ايجابي

رويكرد انتقادي علم اثبات گرايي را به لحاظ كاركرد محافظه كارانه و معرفتي، ناتوان از پاسخ گويي به مسائل فرهنگي و پرسش هاي هنجاري مي ديد و به دنبال آن بود تا با گذر از عقلانيت ابزاري، آنچه را خرد و عقلانيت جوهري مي ناميد، براي پاسخ گويي به مسائل فرهنگي و هنجارهاي انساني بازيابد. با آنكه مكتب انتقادي در كانون هاي روشن فكري و حركت هاي اجتماعي، پيامدهاي قابل توجهي داشت، آثار سنتي علوم اجتماعي طي قرن بيستم، از طرح اين ديدگاه و روش هاي مربوط به آن به عنوان يك نظريه و روش رسمي علمي، غالباً خودداري مي كردند و اين امر، ناشي از نگاه نقادانه به معناي اثبات گرايي علم و همچنين ناكامي آن در ارائة يك روش ايجابي بود (پارسانيا، ١٣٨٩، ص١٤٤). نظرية انتقادي ديدي مثبت و ايجابي به جامعة نوين و فرهنگ آن ندارد و افزون بر آن، نظريه يا روشي جايگزين براي نجات از بحران هاي جامعة صنعتي و سرمايه داري ارائه نمي دهد. بدون داشتن ايده اي نسبت به جهان آينده و آينده نگري، چگونه مي توان به طرف آن حركت كرد؟ اين رويكرد در پي آن است كه ساختمان معرفت علمي پوزيتيويستي را درهم فروريزد؛ ولي قادر نيست بنايي به جاي آن بسازد. اين مكتب با توصيف حصاربندي توان انسان در ساختارهاي محدود و همه فراگير سرمايه داري متأخر، شرحي از اين احساس خفقان به دست مي دهد؛ اما حداكثر يك شرح است و هيچ راه گريزي از اين ساختارها به دست نمي دهد (كالينيكوس، ١٣٨٥، ص٤٤٩).

٨. كاستي هاي عقل ابزاري و مرجعيت عقل عرفي

عقل ابزاري ريشه در عقل تجربي دارد. عقلانيت ابزاري در اثر غلبة حس گرايي، مبادي غيرحسي دانش تجربي را انكار و روش هاي استقرايي را جايگزين روش هاي قياسي كرد و پس از آن، به نقش گزاره هاي غيرحسي در دانش تجربي واقف شد و ارزش معرفتي و جهان شناختي اين گزاره ها را انكار نمود. سپس اين دسته از گزاره ها را به جاي آنكه از عقل متافيزيكي و قدسي برگزيند، از قلمرو عقل عرفي مي گيرد. بدين سان، علم ابزاري به طور رسمي زير پوشش چيزي قرار مي گيرد كه از آن با عناوين گوناگوني همچون عرف، پارادايم جامعة علمي و زيست جهان سنت ياد مي شود. در شرايطي كه مرجعيت و اعتبار مراتب عالي عقل دست خوش ترديد يا انكار قرار گرفته باشد، عوامل تعيين كنندة عرف به محدودة عوامل اجتماعي و سياسي تقليل مي يابد و در اين حال، همين عوامل گزاره هاي بنياديني را كه در حكم تاروپود عقل و علم ابزاري هستند، تعين مي بخشند. گزاره هايي كه در مناسبات فهم عرفي شكل مي گيرند، متأثر از عواملي هستند كه قدرت تأثيرگزاري بر ذهنيت اجتماعي را دارند. بنابراين، بنيان هاي معرفتي عقل ابزاري سرانجام به سازوكارهاي اقتدار اجتماعي پيوند مي خورد. عقل ابزاري هنگامي كه با حذف مراتب عالي عقل، بنيان هاي معرفتي خود را از دست مي دهد، صدر و ذيل آن در دامن عقل عرفي، كه پايين ترين و نازل ترين لاية آگاهي بشري است، قرار مي گيرد؛ يعني عرف، هم بنيان ها و هم جهت گيري هاي آن را مشخص مي سازد، و عقل عرفي واقعيتي است كه نه براساس روش هاي منطقي يا شهودي، بلكه در چارچوب معادلات اقتدار اجتماع، توسط كساني رقم مي خورد كه وسايل ارتباط جمعي و ابزارهاي تبليغاتي را در دست دارند (همان، ص٦٠-٦٥).

نتيجه گيري

نظريه انتقادي، رويكردي است كه كوشيد هستي شناسي، معرفت شناسي، انسان شناسي و روش شناسي علم پوزيتويستي را به نقد كشيده و تحولي در شناخت و آگاهي پديد آورد؛ با اين حال، خود نيز در چنبره علم تجربي گرفتار آمد و نتوانست از خودتناقضي و نسبيت رهايي يابد. اين نظريه با آن كه خواست از عقل ابزاري فراتر رود، ولي در دامن عقل عرفي افتاد.

منابع

احمدي، بابك (١٣٦٧)، خاطرات ظلمت،تهران، مركز.

ايمان، محمدتقي (١٣٨٨)، مباني پارادايمي روش هاي تحقيق كمي و كيفي در علوم انساني، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.

آزادارمكي، تقي(١٣٨٨)، نظريه‌پردازي در جامعه‌شناسي، تهران، جهاددانشگاهي.

باتامور، تام (١٣٧٥)، مكتب فرانكفورت، ترجمة حسينعلي نوذري، تهران، نشر ني.

بشيريه، حسين ( ١٣٧٦-١٣٧٨)، تاريخ انديشه هاي سياسي در قرن بيستم، تهران، نشر ني.

پارسانيا، حميد (١٣٨٩)، روش شناسي انتقادي حكمت صدرايي،تهران، كتاب فردا.

ـــــ ، (١٣٩٠)، جزوه درس فلسفه علوم اجتماعي، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني.

ـــــ ، تحمل اجتماعي و پلوراليزم ديني(تابستان ١٣٨١)، كتاب نقد: فلسفه و كلام، ش٢٣، ص١٥-٣٠.

ريتزر، جورج (١٣٧٤)، نظريه جامعه شناسي در دوران معاصر، ترجمة محسن ثلاثي، تهران، علمي.

كالينيكوس، آلكس (١٣٨٥)، درآمدي تاريخي بر نظريه اجتماعي، ترجمة اكبر معصوم بيگي، تهران، آگه.

كرايب،يان ( ١٣٨٧)، نظريه اجتماعي مدرن (از پارسونز تا هابرماس)، ترجمة عباس مخبر، تهران، آگه.

ماركوزه، هربرت (بي تا)، خرد و انقلاب، ترجمة محسن ثلاثي، تهران، جاويدان.

محمدپور، احمد (١٣٨٩ الف)، روش در روش:درباره ساخت معرفت در علوم انساني، تهران، جامعه شناسان.

ـــــ ، (١٣٨٩ ب)، ضد روش:منطق و طرح در روش شناسي كيفي، تهران، جامعه شناسان.

محمدي، رحيم (١٣٨٢)، درآمدي بر جامعه شناسي عقلانيت، تهران، باز.

نوذري، حسينعلي (١٣٨٣)، نظريه انتقادي مكتب فرانكفورت در علوم اجتماعي و انساني، تهران، آگه.

ويلسون، راس(١٣٨٩)، تئودور آدورنو، ترجمة پويا ايماني، تهران، مركز.

١٨.Guba, E. G., & Lincoln, Y. S. (١٩٩٤). Competing paradigms in qualitative research. In N. K. Denzin & Y.S. Lincoln (Eds.), Handbook of qualitative research (pp. ١٠٥-١١٧). Thousand Oaks, CA: Sage.