معرفت فلسفی - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٧ - نگاهى به بازى زبانى احساسات

نگاهى به بازى زبانى احساسات

سال هشتم، شماره سوم، بهار ١٣٩٠، ١٧٣ـ١٩٣

محمّدعلى عبداللهى*

فاطمه فرهانيان**

چكيده

پندار غالب آن است كه احساسات خصوصى‌اند؛ امّا ويتگنشتاين با اين پندار مخالف است، زيرا اعتقاد دارد: چنين تلقّى‌اى به شكّاكيت و سوليپسيزم منتهى مى‌شود. بنابه برداشت رايج، احساسات در دو معنا خصوصى‌اند: ١. معناى اوّل كه با مسئله معرفت سروكار دارد، داراى دو جنبه است: الف) هركسى تنها خودش مى‌تواند به احساسات خود يقين و شناخت پيدا كند؛ ب) افراد هرگز نمى‌توانند از احساسات خصوصى ديگران آگاهى يابند (ويتگنشتاين نشان مى‌دهد كه وجه اوّل بى‌معناست و وجه دوم نادرست.) ٢. معناى دوم با «داشتن» مرتبط است؛ برطبق اين معنا، هركسى احساس مخصوص به خود را دارد. و از اين‌رو، نمى‌توان دو احساس مانند هم و شبيه به هم داشت (ويتگنشتاين نادرستى اين معنا را نيز نشان مى‌دهد.)

مقاله حاضر درصدد است نشان دهد كه از نظر ويتگنشتاين، فقط به لحاظ دستور زبانى مى‌توان گفت كه احساسِ هركسى تنها به خود او تعلّق دارد؛ نه اينكه اين موضوع حاكى از امر خصوصى باشد. البته احساسات از اين جهت كه به صورت راز باقى بمانند و هيچ نشانه بيرونى از خود بروز ندهند، مى‌توانند خصوصى باشند.

كليدواژه‌ها: احساسات، خصوصى، معرفت، داشتن، دستور زبان، راز، ويتگنشتاين.

مقدّمه

يكى از موضوعات برجسته‌اى كه ويتگنشتاين[١] متأخّر در كتاب تحقيقات فلسفى[٢] طرحو در باب آن بسيار تأمّل كرده، موضوع «احساسات درونى» است. اين موضوع به دليل تأثير فراوانى كه در مسئله معرفت دارد، هم از جانب ويتگنشتاين متأخّر و هم از سوى مفسّران او، مورد توجه قرار گرفته است. اغلب، تصوير گمراه‌كننده و نادرستى از امر «درونى» و «بيرونى» به دست داده مى‌شود؛ به گونه‌اى كه امر درونى را پنهان و خصوصى، و امر بيرونى را آشكار و عمومى تلقّى مى‌كنيم. بنابراين، «احساسات»[٣]امورى خصوصى، و «رفتارها» امورى عمومى جلوه مى‌كنند. امّا همان‌طور كه ويتگنشتاين تأكيد كرده، باور به خصوصى بودن احساسات منشأ مشكلات فلسفى بسيارى است؛ از قبيل: سوليپسيزم،[٤] شكّاكيت،[٥] و ناتوانى از حلّ مسئله اذهان ديگر. ويتگنشتاين، باآگاهى از اين دست نتايج ناسازگار و حل‌ناشدنى، به يكى از مخالفان سرسخت خصوصى بودن احساسات به معناى رايج كلمه تبديل شده است. از نظر او، اين خطا (باور به خصوصى بودن احساسات) به فهم نامناسب ما از زبان برمى‌گردد؛ از اين‌رو، اگر دستور زبان به شيوه‌اى دقيق و درست فهم شود، مسئله برطرف مى‌شود. ويتگنشتاين، با پژوهش در مورد دستور زبان، مى‌كوشد تا نشان دهد كه تصوّر غالب درباره خصوصى بودن احساساتْ نادرست است. با وجود اين، او منكر خصوصى بودن احساسات به طور كلّى نيست؛ وى براى خصوصى بودن احساسات معناى خاصّى در نظر مى‌گيرد تا گرفتار شكّاكيت، سوليپسيزم و مانند آن نشود.

در مقاله حاضر، تلاش كرده‌ايم تا ديدگاه ويتگنشتاين را در مورد نادرستى تصوّر غالب درباره خصوصى بودن احساسات به دست دهيم و نظرگاهى را كه او جايگزين آن تصوّر مى‌كند، به وضوح، بيان كنيم. آن دسته از مطالب اين مقاله كه دربرگيرنده نظرگاه ويتگنشتاين است، عمدتا، برگرفته از بندهاى ٢٤٦ـ٢٥٥ كتاب تحقيقات فلسفى مى‌باشد؛ البته، بندهاى ديگر اين كتاب (به همراه ساير آثار ويتگنشتاين و مفسّران وى) نيز مدّنظر قرار خواهد گرفت.

معانى خصوصى

اغلب دستگاه‌هاى فلسفى «احساسات» را به دو معنا، خصوصى تلقّى مى‌كنند: الف) معناى اوّل خصوصى با «معرفت» سروكار، و از اين‌رو، جنبه معرفت‌شناختى دارد؛ ب) معناى دوم با «داشتن»[٦] سروكار دارد (به عبارت ديگر، معناى اوّل بر «دانستن» تأكيد مى‌كند و معناى دوم بر «داشتن».) طبق معناى اوّل، احساسات به اين معنا خصوصى‌اند كه تنها من مى‌توانم به آنها معرفت پيدا كنم؛ امّا طبق معناى دوم، خصوصى بودن احساس به اين معناست كه تنها من مى‌توانم آن را داشته باشم. ويتگنشتاين براى توضيح معانى خصوصى، از مثال «درد» بهره مى‌گيرد: برطبق معناى اوّل، دردها خصوصى‌اند؛ زيرا تنها من مى‌توانم بدانم كه آيا واقعا دچار درد هستم يا نه، چراكه آن را حس مى‌كنم (پس، اشخاص ديگر فقط بر اساس رفتار من درد مرا حدس مى‌زنند.[٧]) برطبق معناى دوم هم، دردها خصوصى‌اند؛ زيرا افراد ديگر نمى‌توانند درد مرا داشته باشند (آنان حدّاكثر مى‌توانند به دردى شبيه درد من دچار شوند.)[٨] آنتونى كنى، يكى از مفسّران ويتگنشتاين،براى معناى اوّل از تعبير «انتقال‌ناپذير»،[٩] و براى معناى دوم از تعبير «غيرقابلواگذارى»[١٠] استفاده مى‌كند.[١١] اين نام‌گذارى ما را به دو مطلب متمايز از يكديگررهنمون مى‌سازد: ١. احساسات انتقال‌ناپذيرند؛ ٢. احساسات غيرقابل واگذارى‌اند.

امّا به نظر ويتگنشتاين، ممكن نيست احساسات در هيچ‌يك از اين دو معنا خصوصى باشند. در اين مقاله، به ترتيب، دو معناى يادشده را شرح،ونقد ويتگنشتاين را بيان مى‌كنيم؛ در نهايت، نظر كلّى ويتگنشتاين را درباره خصوصى بودن احساسات به دست مى‌دهيم.

معناى اوّل خصوصى بودن احساس

بنابر آنچه از بند ٢٤٦ كتاب تحقيقات استفاده مى‌شود، احساسات (مثلاً درد) به معناى اوّل (انتقال‌ناپذيرى) كه جنبه معرفت‌شناختى دارد، از دو وجه، خصوصى‌اند: ١. فقط من به احساسات خود يقين و شناخت دارم (براى مثال، فقط من مى‌دانم كه دچار دردم)؛ ٢. افراد ديگر نمى‌توانند راجع به احساسات من آگاهى و شناخت يقينى كسب كنند؛ تنها مى‌توانند حدس و گمان داشته باشند (مثلاً، ديگران نمى‌توانند بدانند كه آيا واقعا من دچار دردم يا نه؛ فقط از طريق رفتار من مى‌توانند درباره «درد داشتن» من حدس بزنند.)

به اعتقاد ويتگنشتاين، وجه اوّل بى‌معناست و وجه دوم نادرست.

نادرستى معناى اوّل

ويتگنشتاين بر اين باور است كه فهم نادرستى وجه دوم مبتنى بر فهم واژه «دانستن» است. اگر از واژه «دانستن» معناى متعارف آن اراده شود، افراد ديگر نيز اغلب مى‌دانند يا مى‌توانند درباره احساسات من آگاهى كسب كنند؛ براى مثال، مى‌توانند بدانند كه چه هنگام، من دچار دردم. منظور از معناى متعارفِ «دانستن» اين است كه بتوان بر اساس مدرك و شاهد، درباره مسئله‌اى كه نسبت به آن شكّ و جهل وجود دارد، آگاهى و اطلاع پيدا كرد. بر اساس رفتار ديگران مى‌توان از احساسات درونى آنها آگاهى يافت و شك را به يقين تبديل كرد. بنابراين، در موارد بسيارى، مى‌توان به درستى درباره احساسات و حالات درونى ديگران قضاوت كرد. «هشيارى، در چهره و رفتار او، به همان وضوحى است كه در خود من.»[١٢]

ممكن است افراد يا جوامعى وجود داشته باشند كه احساسات آنها براى ما غامض و مبهم باشد؛ امّامى‌توانيم معمّاى اين افراد يا جوامع را با آموختن شرح‌حال‌آنهاحل كنيم.[١٣]

همان‌طور كه كنى به درستى تذكّر داده است، اين اعتقاد كه ديگران نمى‌توانند احساسات درونى مرا بدانند و من نمى‌توانم احساسات درونى ديگران را بدانم، مى‌تواند دو دليل داشته باشد: ١. امكان تظاهر؛ ٢. خلط ميان دانستن و داشتن چيزى.[١٤]

١. امكان تظاهر: هيچ‌گاه نمى‌توان مطمئن شد كه آيا افراد ديگر واقعا احساسى نظير «درد» دارند يا اينكه صرفا تظاهر مى‌كنند؛ زيرا ما معيارى جز مشاهده رفتار آنها نداريم. ممكن است رفتار آنان طورى باشد كه به نظر برسد دچار درد هستند، در حالى كه واقعا چنين احساسى را نداشته باشند و فقط تظاهر به داشتن آن كنند و برعكس؛ يعنى احساس خاصّى را داشته باشند، امّا آن را بروز ندهند. در اين صورت، افراد مى‌توانند ما را فريب دهند؛ زيرا ما به احساسات آنها دسترسى نداريم كه ببينيم آيا رفتارشان مطابق با احساسات است يا نه؟ نتيجه آنكه هرگز نمى‌توان به طور يقينى چيزى درباره احساسات ديگران دانست.

ويتگنشتاين پاسخ مى‌دهد: مواردى وجود دارد كه در آنها، فرضِ تظاهر و فريب بى‌معناست؛ مانند كودكان[١٥] و حيوانات.[١٦] براى اينكه بتوانيم تظاهر كنيم يا دروغبگوييم، لازم است مهارت‌هاى خاصّى را خوب ياد بگيريم كه كودكان و حيوانات فاقد آنها هستند. اين امر نشان مى‌دهد كه تظاهر يا دروغ به منزله بازى زبانى است كه بايد آموخته شود.[١٧] «آيا امكان ندارد كه برخورد يا رفتار حاكى از اعتماد در ميان گروهى از انسان‌هاكاملاً عمومى باشد، در نتيجه، شك درباره بروز احساسات براى آنها كاملاً بيگانه؟»[١٨]

اگر تظاهر آموخته نشود، به هيچ وجه امكان تظاهر وجود ندارد؛ يعنى تظاهر ويژگى ذاتى احساسات نيست، بلكه آموختنى است. تا زمانى كه تظاهر آموخته نشده باشد، امكان شك نيز منتفى است. بنابراين، در مورد كودكان و حيوانات، اين‌گونه است كه به آسانى مى‌توانيم از احساسات آنها آگاهى پيدا كنيم؛ ولى در مورد كسانى كه بازى زبانى تظاهر را ياد گرفته‌اند، وضع از چه قرار است؟ يعنى ما چگونه مى‌توانيم تشخيص دهيم كه آيا احساساتى را كه ابراز مى‌كنند، واقعا دارند يا فقط تظاهر مى‌كنند؟ در پاسخ، بايد گفت: تظاهر نيز يكى از ويژگى‌هاى بازى زبانى احساسات است. ويتگنشتاين در كتاب برگه‌ها مى‌گويد: اگر بروز احساسات آموخته نشود، امكان تظاهر نيز به وجود نمى‌آيد؛ يعنى تظاهر متأخّر از بروز احساسات است.[١٩] هنگامى كه ياد مى‌گيريم چگونه واژه‌هاى احساس را به كار ببريم، مى‌آموزيم كه در اين‌باره امكان تظاهر وجود دارد؛ همچنين، مى‌آموزيم كه تظاهر چه زمانى و چگونه رخ مى‌دهد. از اين‌رو، معيارهايى را به دست مى‌آوريم كه مى‌توانيم تظاهر را از واقعيت بازشناسيم.

پس، چنين نيست كه به دليل امكان تظاهر، هرگز نتوان احساسات درونى ديگران را دانست؛ بلكه با معيارهاى مختلف، مى‌توان تظاهرها و فريب‌ها را برملا كرد. علاوه بر اين، حتى اگر در مواردى نتوان احساس واقعى را از احساس متظاهرشده تميز داد، اين امر موجب نمى‌شود كه اساسا نتوانيم از احساسات ديگران آگاه شويم، زيرا تعميم اين احتمال به تمام موارد نارواست؛ درست مانند اينكه شخص غريبه‌اى را ببينيم كه در خودروى گران‌قيمتى رانندگى مى‌كند، بگوييم: ما نمى‌توانيم تشخيص دهيم كه اين خودرو متعلّق به اوست يا نه. در نتيجه، نمى‌توانيم درباره دارايى‌هاى ديگران شناخت پيدا كنيم. همچنين، همان‌طور كه گفتيم، شناخت به معناى متعارف در جايى معنا دارد كه امكان شك وجود داشته باشد، و تظاهر نيز يكى از راه‌هاى به وجود آوردن امكان شك است. به عبارت ديگر، اگر امرى باشد كه در آن هيچ خطا و ترديدى احتمال نداشته باشد، ديگر نمى‌توان شناخت را به آن نسبت داد. در مورد احساسات ديگران نيز چون امكان خطا و تظاهر وجود دارد، مى‌توان مفهوم «دانستن» را به كار برد. پس، امكان تظاهر به هيچ وجه شناخت احساسات ديگران را نفى نمى‌كند و مانع مابعدالطبيعى مطلق براى دانستن آنها نيست.

٢. خلط ميان دانستن و داشتن چيزى: غالبا «دانستن احساس» را همان «داشتن احساس» فرض مى‌كنيم؛ نظر به اينكه هيچ‌كس نمى‌تواند احساس فرد ديگرى را داشته باشد، نتيجه مى‌گيريم كه هيچ‌كس نمى‌تواند از احساس فرد ديگرى باخبر شود. امّا بايد توجه كرد كه داشتن چيزى با شناخت آن تفاوت دارد. ما چيزهاى بسيارى درباره اشياى ديگر مى‌دانيم كه فاقد آن چيزها هستيم؛ براى مثال، ويژگى «سبز بودن» را براى درخت يا ويژگى «شيرين بودن» را براى قند مى‌دانيم، بدون اينكه آن ويژگى‌ها را داشته باشيم. همچنين، مى‌توانيم بدانيم كه شخص ديگرى فلان چيزها (مانند خودرو و خانه) را دارد؛ بى‌آنكه مالك آن چيزها باشيم يا حتى پيش از اين نيز آن چيزها را داشته باشيم. بنابراين، صرف نداشتن چيزى باعث ندانستن آن نمى‌شود. از اين‌رو، مى‌توان احساسات درونى ديگران را به درستى شناخت. درست است كه نمى‌توان درد شخص ديگر را احساس كرد، ولى مى‌توان از طريق رفتار او به احساسش پى برد.

تمام آنچه درباره احساسات ديگران گفتيم، در فرضى است كه «دانستن» را به معناى متعارف كلمه در نظر بگيريم. دانستن به معناى متعارف كلمه، گرچه از نظر ويتگنشتاين در مورد احساس ديگرى امكان‌پذير است، به طور كامل شك را منتفى نمى‌كند؛ زيرا به اعتقاد ويتگنشتاين، اساسا شناخت در جايى معنا دارد كه در مقابل آن، شك وجود داشته باشد (جايى كه احتمال شك و ترديد نباشد، شناخت بى‌معناست.) براى روشن شدن بهتر مطلب، بايد به سراغ وجه اوّلِ معناى اوّل خصوصى برويم.

بى‌معنايى معناى اوّل

ويتگنشتاين دليل خود را بر بى‌معنايى وجه اوّل به صورت زير بيان كرده است:

اصلاً نمى‌توان درباره من گفت كه: مى‌دانم دچار درد هستم (مگر به عنوان شوخى.) اين جمله چه معنايى مى‌تواند داشته باشد جز اينكه شايد من دچار درد هستم.

نمى‌توان گفت: افراد ديگر فقط از طريق رفتارم، از احساسات من مطلّع مى‌شوند (آنها را مى‌آموزند)؛ زيرا نمى‌توان گفت كه: من از آنها مطلّع مى‌شوم (من آنها را دارم.)[٢٠]

پس، از نظر ويتگنشتاين، اين ادّعا كه تنها من به احساسات خود معرفت پيدا مى‌كنم، بى‌معناست؛ هرگز چيزى به عنوان درك يا تشخيص احساسات وجود ندارد. همه آنچه مى‌توان گفت اين است كه: «من احساس دارم.» آرى، ما هرگز احساس خود را نمى‌آموزيم و به آن علم پيدا نمى‌كنيم؛ بلكه آن را داريم. به نظر ويتگنشتاين، اين ادّعا كه «من مى‌دانم دچار دردم» يا بى‌معناست يا فقط بدين معناست كه «من دچار دردم»؛ يعنى اين جمله تنها بر «درد داشتن من» تأكيد مى‌كند (همان‌طور كه جمله‌هاى «من واقعا دچار دردم» يا «البته من دچار دردم» چنين كارى را انجام مى‌دهند.) بنابراين، همان‌گونه كه هكر اشاره كرده است،[٢١] هنگامى كه من دچار دردم ـ در واقع ـ فقط درد دارم و اين مسئله با شناخت درد و علم به آن متفاوت است.

ويتگنشتاين از اين هم فراتر مى‌رود و هشدار مى‌دهد كه هرگز نگوييم: افراد ديگر فقط از طريق رفتارم، از احساسات من مطلّع مى‌شوند؛ زيرا لازمه چنين سخنى آن است كه من نيز از احساسات خود مطلّع شوم و درباره آنها چيزهايى بياموزم (امّا همان‌طور كه گفتيم، چيزى به عنوان آموختن و دانستن احساسات خود وجود ندارد.) بنابراين، شناخت احساسات فقط براى ديگران ممكن است؛ امّا در مورد من، تنها مى‌توان گفت كه: «احساس دارم.»

ممكن است گفته شود: درست است كه من دردهاى خودم را نمى‌آموزم، امّا اين موضوع تنها نشان مى‌دهد چيزهايى وجود دارد كه ما بدون اينكه آنها را آموخته باشيم، به آنها آگاهى داريم. اگر من نتوانم احساسات خاصّ خود را بدانم، چگونه مى‌توانم چيز ديگرى را بدانم؟ وقتى صاحب درد دچار درد است، ديگر شكى در آن ندارد و بى‌گمان به آن آگاهى و يقين دارد.

ويتگنشتاين در پاسخ مى‌گويد: دقيقا به دليل آنكه امكان شك، خطا، جهل، و ترديد درباره احساسات خودمان وجود ندارد، سخن گفتن از شناخت بى‌معناست؛ زمانى مى‌توان از شناخت سخن گفت كه امكان شك نيز وجود داشته باشد. چون اين گفته كه «من شك دارم كه دچار دردم» بى‌معناست، گفتن اينكه «من مى‌دانم دچار دردم» نيز بى‌معنا خواهد بود. پس، ادّعاى يقين و معرفت به احساساتِ خود ـ به دليل عدم امكان شك در آنها ـ بى‌معناست. اين يقين مثل نيرويى عظيم است كه نقطه عملش حركت نمى‌كند؛ لذا اين نيرو كارى انجام نمى‌دهد.[٢٢]

ديگران مى‌توانند در اينكه من درد مى‌كشم، شك كنند؛ ولى خودم نمى‌توانم. در واقع، ديگرى مى‌تواند به درد من معرفت و يقين پيدا كند، ولى خودم نمى‌توانم؛ زيرا شناخت فقط در جايى ممكن است كه امكان شك نيز وجود داشته باشد (مانند اينكه شخص فقط مى‌تواند صاحب چيزى باشد كه مى‌تواند فاقد آن باشد.)

همان‌طور كه گلاك مى‌نويسد: شايد اين آموزه ناظر به اصل «دوقطبى بودن»[٢٣]باشد.[٢٤] اين اصطلاح را ويتگنشتاين در فلسفه متقدّم خود در مورد صدق و كذب قضيهبه‌كار برده است. به اعتقاد او، معناى گزاره با صدق و كذب پيوند دارد و صدق و كذب همانند دو قطب آهن‌ربا هستند؛ يعنى براى اينكه گزاره‌اى صادق باشد، بايد امكان كذب آن نيز وجود داشته باشد و برعكس. در اينجا نيز مطلب چنين است: جمله «من مى‌دانم» تنها در صورتى بامعناست كه بتوان گفت: «من نمى‌دانم» يا «من شك دارم» و برعكس. از اين‌رو، در صورتى كه جمله «من شك مى‌كنم كه...» بى‌معنا باشد، جمله «من مى‌دانم كه...» نيز بى‌معناست.[٢٥] حاصل اينكه جمله‌هاى «من مى‌دانم» و «من شك دارم»، اگر با جمله «من دچار دردم» كامل شوند، به طور يكسان بى‌معنا خواهند بود؛ امّا اگر با جمله «او دچار درد است» تكميل گردند، معنادار مى‌شوند.

شايد بتوان گفت: برداشت رايج درباره خصوصى بودن احساسات به اين نكته برمى‌گردد كه اوّل شخص و سوم شخص جابه‌جا شده‌اند. برطبق برداشت رايج، تنها من به احساساتم معرفت دارم (ديگران معرفت ندارند)؛ در حالى كه واقعيت برعكس است. در حقيقت، منشأ اشكال آن است كه جايگاه قضاياى اوّل شخص را با جايگاه قضاياى سوم شخص خلط كرده‌ايم (مى‌توان گفت: «من مى‌دانم او درد دارد»؛ ولى نمى‌توان گفت: «من مى‌دانم درد دارم.») به اعتقاد ويتگنشتاين، داشتن احساس با داشتن اشياى مادّى متفاوت است. او مى‌گويد: اين گفته به چه كار مى‌آيد كه «آخر چيزى دارم، وقتى درد دارم»؟[٢٦] در اين صورت، نمى‌توان گفت: «من مى‌دانم درد دارم»؛ چه رسد به اينكه بگوييم: «فقط من مى‌دانم كه دچار درد هستم.»

با اينكه مى‌دانيم جمله «من مى‌دانم كه دچار درد هستم» بى‌معناست، آن را به كار مى‌بريم؛ چرا؟ مجوّز ما براى آن چيست؟ پاسخ ويتگنشتاين در بند ٢٥١ كتاب تحقيقات فلسفى به شرح زير است: جمله «من مى‌دانم دچار دردم» به صورت جمله اخبارى است و مى‌توان آن را به دو شيوه اخذ كرد: تجربى و دستور زبانى. اگر به معناى دستور زبانى اخذ شود، قضيه درست است؛ امّا در نظر گرفتن آن به منزله يك قضيه تجربى نادرست است. جمله «من مى‌دانم دچار دردم»، به مثابه جمله دستور زبانى، به اين معناست كه «من شك مى‌كنم كه دچار دردم»، كه جمله‌اى بى‌معناست. جمله «من دچار دردم» احتمالاً به توصيف حالت ذهنى شباهت دارد؛ امّا در واقع، بيشتر شبيه گريه يا ناله است. اگر چنين باشد، پس جمله «من شك مى‌كنم كه دچار دردم» (درست همانند جمله «من شك مى‌كنم كه آخ و اوخ») بى‌معناست. بدين‌ترتيب، جمله «من شك مى‌كنم كه درد دارم» معنا ندارد؛ چون كاربردى ندارد. تا اينجا، مشخّص شد كه عدم امكان شك به دليل دستور زبان است و چون شك بى‌معناست، مى‌گوييم: «من مى‌دانم دچار دردم.» امّا بعضى به اشتباه جمله «من مى‌دانم دچار دردم» را به عنوان قضيه تجربى در نظر گرفته‌اند؛ علّت اين اشتباه نيز ظاهر و شكل قضيه است. اين عدّه استدلال مى‌كنند كه ما بايد احساسات خود را بدانيم؛ زيرا نمى‌توانيم در آنها شك كنيم. از نظر آنان، براى توجيه عدم امكان شك بايد به تجربه توسّل جوييم و بگوييم: چون فقط من درد خود را احساس مى‌كنم، تنها خودم مى‌توانم اين را بدانم. به عبارت ديگر، نظر به اينكه فقط شخص به احساسات خود دسترسى دارد، تنها خودش مى‌تواند به آنها شناخت پيدا كند؛ ولى ويتگنشتاين به ما هشدار مى‌دهد كه فريب دستور زبان ظاهرى را نخوريم و بكوشيم به دستور زبان عميق دست پيدا كنيم.[٢٧] بر اساس دستور زبان عميق، پى مى‌بريم كه جمله «من مى‌دانم دچار دردم» گزاره‌اى دستور زبانى است، نه تجربى. در نتيجه، «اين دستور زبان است كه اينجا مانع شك مى‌شود، نه تجربه.»[٢٨] به بيان ساده‌تر،دستور زبان به تنهايى براى توجيه عدم شك كافى است و لزومى ندارد كه آن را امرى فراتر از دستور زبان، يعنى تجربه، نسبت دهيم. به قول مك‌گين، اساسا يكى از اهداف ويتگنشتاين آن است كه ما را به قبول اين امر وادارد كه پيچيدگى موجود در دستور زبانِ واژه‌هاى احساساتْ چيزى نيست كه محتاج تبيين باشد.[٢٩] البته، نبايد دچار اين توهّم شد كه دستور زبان مبتنى بر واقعيت و تجربه نيست، بلكه سخن بر سر اين است كه دستور زبان خود واقعيت است و نبايد دنبال حقيقتى وراى دستور زبان بود؛ همان‌گونه كه خود ويتگنشتاين مى‌گويد: «دستور زبان بيانگر ذات است.»[٣٠]

پرسشى كه در نهايت به ذهن خطور مى‌كند، اين است كه آيا جمله‌هايى از قبيل «فقط من مى‌دانم كه...» يا «من بايد بدانم...» بالأخره درباره احساسات خود كاربردى دارد يا نه؟ پاسخ اين است كه آنها كاربرد معرفت‌شناختى ندارند، يعنى از شناختن امرى كه ممكن است مشكوك يا مجهول باشد سخن نمى‌گويند؛ بلكه مى‌توان آنها را به عنوان بيان مؤكدى براى اظهار احساس يا بى‌معنايى شك به كار گرفت.

معناى دوم خصوصى بودن احساس

ويتگنشتاين در بند ٢٥٣ به سراغ معناى دوم خصوصى (غيرقابل واگذارى) مى‌رود. در اين معنا، احساسات از آن جهت خصوصى‌اند كه فقط من مى‌توانم آنها را داشته باشم؛ در اين صورت، «شخص ديگر نمى‌تواند دردهاى مرا داشته باشد.»[٣١] امّا دردهاى منكدام‌اند كه شخص ديگر نمى‌تواند آنها را داشته باشد؟ چگونه من دردهاى خود را معيّن مى‌كنم و مى‌دانم اينها دردهاى من‌اند؟ به عبارت ديگر، معيار اين‌همانى دردهاى من چيست؟ بايد توجه كرد كه معيار اين‌همانى براى صاحب درد متمايز است از معيار اين‌همانى براى خود درد. بنابراين، پرسش از معيار اين‌همانى بايد به دو پرسش متمايز تحويل برده شود: يكى پرسش از معيار اين‌همانى براى صاحب درد و ديگرى پرسش از معيار اين‌همانى براى خود درد. ويتگنشتاين پرسش اوّل را در بند ٣٠٢ چنين پاسخ مى‌دهد: «صاحب درد كسى است كه آن را اظهار مى‌كند»؛ پس، من صاحب آن دردهايى‌ام كه اظهار مى‌كنم.

پرسش دوم براى ويتگنشتاين مهم‌تر است: معيار اين‌همانى دردها چيست؟ بر چه اساسى مى‌توانيم بگوييم دو درد با يكديگر اين‌همانى دارند؟ از نظر ويتگنشتاين، معيار اين‌همانى درد مى‌تواند شدّت درد، موضع آن، و ويژگى‌هاى پديدارى و ظاهرى‌اش باشد. بنابر فرض، من و شما هردو يك ساعت پس از خوردن غذاى مشتركْ درد شديدى را در قسمت خاصّى از معده احساس مى‌كنيم؛ كاملاً طبيعى است كه بگوييم: ما هردو يك درد را احساس مى‌كنيم. پس، فرض اينكه دو نفر درد يكسانى داشته باشند، ممكن است.

امّا شايد گفته شود: اين مطلب، براى اينكه دردها را همانند بدانيم، كافى نيست؛ زيرا دردها حقيقتا در يك مكان احساس نمى‌شوند، بلكه فقط در جاهاى منطبق در دو بدن متفاوت احساس مى‌شوند. به عبارت ديگر، دردها فقط به‌ظاهر يكى هستند، امّا از حيث كمّى متمايزند؛ چراكه يك درد متعلّق به من است و درد ديگر متعلّق به شما (درد من در بدن من است و درد شما در بدن شما.) در نتيجه، درد من نمى‌تواند همانند درد شما باشد.

در پاسخ مى‌توان گفت: بر اساس نظر ويتگنشتاين، بايد معيار اين‌همانىِ صاحب درد را از معيارِ اين‌همانى درد جدا كرد. اين سخن كه هرگز دو نفر نمى‌توانند يك درد داشته باشند، به اين دليل كه اين درد به اين شخص تعلّق دارد و آن درد به آن شخص ديگر، مانند اين است كه بگوييم: «هيچ دو كتابى نمى‌توانند يك رنگ داشته باشند، چون مثلاً اين رنگ قرمز به اين كتاب متعلّق است و آن رنگ قرمز به آن كتاب.»[٣٢] امّا چنين استدلال و استنتاجى درست نيست؛ زيرا موجب مى‌شود شى‌ء به ويژگى متمايزكننده‌اش تبديل گردد.[٣٣] اين در حالى است كه شى‌ء از ويژگى‌اش مستقل است،و تفاوت ميان دو شى‌ء نبايد سبب شود كه نتوانيم ويژگى يكسانى به آنها نسبت دهيم. بنابراين، تفاوت ميان دو صاحب درد نبايد بر «داشتن دو درد كاملاً متفاوت» دلالت كند. عبارت «درد من» ماهيت درد مرا معيّن نمى‌كند؛ يعنى به هيچ وجه مشخّص نمى‌سازد كه چه دردى دارم. اين عبارت فقط معلوم مى‌كند كه من از درد چه كسى سخن مى‌گويم. معيار اين‌همانى درد، معيارى است كه هويّت درد را با تعيين شدّت درد، موضع آن، و ويژگى‌هاى پديدارى‌اش مشخّص مى‌كند و هيچ ربطى به صاحب درد ندارد.

امّا اينكه چرا معيار اين‌همانى صاحب درد را با معيار اين‌همانى خود درد يكسان تلقّى مى‌كنيم، به اين دليل است كه احساسات را با امور فيزيكى مقايسه مى‌كنيم و قواعد بازى زبانى يكى را به ديگرى تعميم مى‌دهيم. معيار اين‌همانى در امور فيزيكى يك چيز است و در مورد احساسات چيز ديگرى. «در نظر بگيريد كه در مورد امور فيزيكى چه چيزى امكان مى‌دهد كه بگوييم: اين شى‌ء دقيقا همان شى‌ء است؛ مثلاً مى‌گوييم: اين صندلى آن نيست كه ديروز اينجا ديدى، ولى دقيقا عين همان است.»[٣٤] در امورفيزيكى، چه از لحاظ كيفى و چه از لحاظ كمّى بايد اين‌همانى برقرار باشد. از اين‌رو، اگر دو شى‌ء فيزيكى از هر جهت كاملاً شبيه هم باشند، باز نمى‌توان گفت كه اين شى‌ء دقيقا همان شى‌ء است؛ زيرا، از لحاظ كمّى، هنوز دو شى‌ء جداگانه‌اند. در اين زمينه، فقط مى‌توان گفت: اين دو شى‌ء شبيه يكديگرند؛ امّا نمى‌توان گفت كه اين‌همانى دارند. بايد دانست كه چنين معيارى فقط در اشياى فيزيكى معيّنى كه متحيّز در مكان‌اند، كاربرد دارد؛ پس، اين معيار در مورد احساساتى مانند «درد» كاربرد ندارد. برطبق بيان هكر، عدم تمايز اين‌همانى كمّى و كيفى در مورد دردها همانند رنگ‌هاست. اگر «الف» و «ب» قرمز باشند، پس «الف» و «ب» رنگ يكسانى دارند؛ به همين ترتيب، اگر «ج» و «د» سردرد وحشتناكى داشته باشند، پس «ج» و «د» سردرد يكسانى دارند.[٣٥]

ممكن است خرده بگيرند كه دردها نيز مى‌توانند به لحاظ كيفى و كمّى اين‌همانى داشته باشند؛ يعنى اين‌همانى كمّى آنها با اين‌همانى كيفى آنها متمايز باشد. به عبارت ديگر، مى‌توان ميان اين‌همانى كمّى و اين‌همانى كيفى احساسات تمايز قائل شد؛ براى مثال، اگر من دردى در پاى خود داشته باشم و درد ديگرى در دستم، اين دو به لحاظ كيفى با يكديگر اين‌همانى دارند، ولى به لحاظ كمّى اين‌همانى ندارند؛ پس، به لحاظ كمّى، دو درد متمايزند نه يك درد. ويتگنشتاين مى‌پذيرد كه دردها بايد مكان مشترك داشته باشند تا بتوان گفت كه اين‌همانى دارند. در اين صورت، تفاوت مكان درد در بدن صاحب درد دلالت بر تفاوت دردها مى‌كند. امّا اين توانايىِ شمارش دردها منحصر به هر شخص است. اگر دو فرد در مكان واحدى از بدن خود احساسى شبيه به هم داشته باشند، نمى‌توان گفت كه احساس‌هاى آنان با يكديگر اين‌همانى ندارد؛ براى مثال، اگر دو فرد در يك اتاق از سردرد يكسان رنج ببرند، ممكن است بگوييم: دو فرد داراى سردرد در اتاق وجود دارند (امّا گفتن اينكه دو سردرد يا يك سردرد وجود دارد، بى‌معناست.)[٣٦]

جمله «ديگرى نمى‌تواند دردهاى مرا داشته باشد» دلالت مى‌كند بر اينكه ميان دردهايى كه از لحاظ كيفى يكسان، امّا از لحاظ كمّى متفاوت‌اند، تمايز وجود دارد. در اين صورت، جمله يادشده دستور زبان امور فيزيكى‌اى مانند «صندلى» را براى احساساتى نظير «درد» به‌كار مى‌گيرد. اين در حالى است كه ميان دستور زبان امور فيزيكى و دستور زبان احساسات، كاملاً تفاوت وجود دارد؛ زيرا بازى زبانى هريك با ديگرى متفاوت است. در دستور زبانِ واژه «صندلى»، مى‌توانيم فرق بين «يك صندلى مشابه» و «همان صندلى» را بفهميم؛ امّا در دستور زبانِ واژه «درد»، چنين تمايزى وجود ندارد: «تا آنجا كه گفتن اينكه درد من همان درد اوست معنا دارد، اين نيز ممكن است كه هردوى ما همان درد را داشته باشيم.»[٣٧] منظور از اين سخن آن است كه در دستور زبانِواژه «درد»، هيچ تفاوتى ميان «يك درد مشابه» و «همان درد» وجود ندارد. اگر بتوان گفت كه درد من شبيه درد توست، ممكن است كه دردهايمان اين‌همانى داشته باشند. بنابراين در اينجا مى‌توانيم «اين‌همان» را به جاى «همان» به كار ببريم؛ يعنى در بازى زبانى احساسات، تفاوتى ميان «اين‌همان» و «همان» وجود ندارد.[٣٨] اگر بخواهيم ميان«اين‌همان» و «همان» تمايز قائل شويم، مشخّص مى‌شود كه احساسات را با امور فيزيكى خلط كرده‌ايم.

آنچه گفتيم به اين معنا نيست كه ويتگنشتاين اين‌همانى كيفى را در مورد احساسات مى‌پذيرد؛ ولى اين‌همانى كمّى را رد مى‌كند. همان‌طور كه هكر تذّكر داده است، از نظر ويتگنشتاين، اگر احساسات مطابق با معيار و شرايط به هم شبيه باشند، كافى است كه آنها را اين‌همان بدانيم؛ امّا اين اين‌همانى نه از لحاظ كيفى است و نه از لحاظ كمّى، بلكه فقط شباهت و اين‌همانى است.[٣٩]

حاصل آنكه اين ادّعا كه «ديگرى نمى‌تواند دردهاى مرا داشته باشد» نادرست است؛ زيرا اگر من و ديگرى بتوانيم بر اساس معيار اين‌همانى مذكور دردهاى مشترك و عين هم داشته باشيم، دردهايمان يكسان خواهد بود. بنابراين، احساسات نمى‌توانند بدين معنا خصوصى باشند كه فقط من آنها را دارم؛ چون افراد ديگر نيز مى‌توانند همان احساسات را داشته باشند.

آنچه گفتيم نشان داد كه ويتگنشتاين خصوصى بودن احساسات را به دو معناى يادشده نمى‌پذيرد. او معناى ديگرى براى خصوصى بودن احساسات قائل است كه در ادامه، به اختصار، آن را تشريح مى‌كنيم.

ويتگنشتاين و دستور زبان احساسات

به نظر ويتگنشتاين، مى‌توان گفت كه احساسِ هركسى تنها متعلّق به خود اوست؛ احساس من به خودم تعلّق دارد و احساس شخص ديگر به خودش. امّا تفاوت احساس من با احساس شخص ديگر (در صورتى كه هر دوى ما احساس كاملاً مشابه و يكسانى داشته باشيم) در اين نيست كه من يك چيز دارم، ولى او چيز ديگرى دارد؛ بلكه اين تفاوت ريشه‌اش در دستور زبان است: كاربرد اوّل شخص با كاربرد سوم شخص تفاوت دارد؛ ضماير ملكى آنها نيز متفاوت است. مطابق با اين نظر، نمى‌توان گفت كه احساسِ من به او تعلّق دارد؛ براى نمونه، نمى‌توان گفت: «دردِ من مال اوست» يا «صاحب دردِ او من‌ام.» اين جمله‌ها در زبانْ كاربرد ندارند و به همين دليل، نادرست‌اند. در نتيجه، بايد گفت: احساس هركسى تنها به خود او تعلّق دارد و فقط خود او صاحبِ آن است. نبايد احساس فرد را متمايز از احساس ديگرى، به امرى فراتر از دستور زبان اسناد دهيم. بدين ترتيب، جمله «فقط من مى‌توانم احساسات خود را داشته باشم» تنها يك گزاره دستور زبانى است؛ بدين معنا كه: احساس من همان احساسى است كه من دارم. پس، دستور زبان به‌تنهايى براى تبيين تفاوت ميان احساس من و احساس او كافى است و لزومى ندارد كه اين تفاوت‌ها را ناشى از يك امر خصوصى بدانيم. همچنين، اين امر كه احساس هركس متعلّق به اوست و شخص ديگر نمى‌تواند آن را داشته باشد، بدين معنا نيست كه نمى‌توان به احساسات ديگران شناخت و آگاهى پيدا كرد.

افزون بر اين، جمله «فقط من مى‌توانم فلان چيز را داشته باشم» تنها به لحاظ دستور زبانى درست است؛ امّا چنين تعبيرى را مى‌توان درباره هر چيزى ـ اعم از حساب‌هاى بانكى، احساسات، و رفتارهايى نظير «عطسه» ـ به كار برد. اگر شما عطسه كنيد، آن عطسه شماست و عطسه من نخواهد بود؛ ولى هيچ چيز محرمانه و خصوصى درباره عطسه وجود ندارد. غيرقابل واگذارى بودن احساساتْ نوع بسيار ضعيفى از خصوصى بودن است. پس، احساسات به لحاظ دستور زبانى خصوصى‌اند؛ امّا اين امر موجب نمى‌شود كه احساس خصوصى‌تر از رفتار باشد. البته، ميان احساس و رفتار، اين تفاوت وجود دارد كه احساسى نظير درد مى‌تواند به صورت راز نگهدارى شود؛ بدون اينكه به طور آشكار و عمومى نمود يابد. با وجود اين، اگر احساس خصوصى همان است كه به صورت راز باقى مى‌ماند، هيچ دليلى وجود ندارد تا احساسى را كه راز نيست، خصوصى بناميم. اگر كسى احساسى داشته باشد، ولى احساس خود را به هيچ وجه بروز ندهد، ممكن است ما آن را خصوصى بناميم؛ امّا اگر احساس خود را بروز دهد و اظهار كند، چرا بايد آن را خصوصى بناميم؟ اگر ما «خصوصى» را بدين معنا اخذ كنيم و بپرسيم: «آيا احساسات خصوصى‌اند؟»، تنها جواب ممكن اين است كه: «بعضى خصوصى‌اند، و بعضى نيستند»، و از اين امر لازم نمى‌آيد كه همه احساسات خصوصى باشند.[٤٠]

احساسات از جهت ديگرى نيز با رفتارها تفاوت دارند. ويتگنشتاين مى‌پذيرد كه احساسات درونى‌اند و رفتارها بيرونى. امّا اين تفاوت درونى و بيرونى باعث تمايز نمى‌شود؛ بلكه اين تمايز ريشه در دستور زبان دارد. شايد به دليل اينكه در بازى زبانى احساس، تصوير احساس وجود ندارد (و فقط تصوير رفتار وجود دارد) دچار اين خطا مى‌شويم كه احساس را امر خصوصى، و رفتار را عمومى تلقّى كنيم. ويتگنشتاين اين ايده را در استعاره زير نشان مى‌دهد: اگر آب مى‌بايست در يك كترى بجوشد، بخار از كترى بيرون مى‌آيد و از كترى تصوير بخار درمى‌آيد. امّا اگر كسى اصرار داشته باشد كه بگويد: در تصوير كترى هم بايد چيزى در حال جوشيدن باشد، چه؟[٤١]

همان‌گونه كه كنى مى‌گويد، در اين استعاره، «آب» همان درد است، «بخار» رفتارِ ناشى از درد و «كترى» هم بدن بيمار. در بازى زبانى «درد» (يعنى تصوير آب در حال جوشيدن در كترى)، فقط تصاويرى از بيمار و رفتارش وجود دارد، نه از دردش.[٤٢]

آيا شعله به اين دليل رازآميز نيست كه غيرقابل لمس است؟ همين‌طور است؛ ولى چرا اين امر آن را رازآميز مى‌سازد؟ به چه دليل بايد غيرقابل لمس، رازآميزتر از چيز قابل لمس باشد؟ غير از اينكه: چون ما مى‌خواهيم لمسش كنيم.[٤٣]

تلقّى خصوصى از احساسات همانند رازآميز بودن شعله است. بارى، احساسات را خصوصى‌تر از امور ديگر مى‌دانيم؛ زيرا با آنكه مى‌خواهيم، ولى قادر نيستيم آنها را همانند رفتارها مشاهده كنيم.

نتيجه‌گيرى

ويتگنشتاين معناى تازه‌اى به مفهوم «خصوصى» مى‌دهد تا بتواند از اشكال‌هايى كه معناى متعارف آن براى معرفت به بار مى‌آورد، پرهيز كند. با اين‌حال، وى تلاش مى‌كند تا تمايز ميان احساس و رفتار را حفظ كند. در مقاله حاضر گفتيم: اين نظر كه ويتگنشتاين با «خصوصى بودن» احساسات به طور كلّى مخالفت مى‌كند، نادرست است. وى صرفا با اين تلقّى كه فقط من درباره احساسم مى‌دانم و تنها من آن احساس را دارم، مخالف است؛ زيرا دستور زبان خلاف آن را نشان مى‌دهد. امّا ويتگنشتاين مى‌پذيرد كه احساسات نيز مانند ساير امور، مى‌توانند از لحاظ دستور زبانى فقط به خود شخص تعلّق داشته باشند. افزون بر اين، احساس امرى درونى است؛ از اين‌رو، ممكن است هرگز اظهار نشود و بنابراين كاملاً خصوصى باشد. در نتيجه، هركسى مى‌تواند قلمروى از احساسات خصوصى داشته باشد كه ديگران از آن بى‌خبرند؛ امّا اين امر بدان معنا نيست كه باب شناخت آنها براى ديگران به لحاظ منطقى مسدود باشد. زمانى كه احساسات از حالت «راز» خارج، و افشا شوند، ديگر در هيچ معنايى خصوصى نخواهند بود.

منابع

ـ پيرس، ديويد، ويتگنشتاين، ترجمه نصراللّه زنگويى، تهران، سروش، ١٣٧٩.

ـ حجت، مينو، بى‌دليلى باور: تأمّلى در باب يقين ويتگنشتاين، تهران، هرمس، ١٣٨٧.

ـ مك‌گين، مارى، ويتگنشتاين و پژوهش‌هاى فلسفى، ترجمه ايرج قانونى، تهران، نشر نى، ١٣٨٢.

ـ هكر، پيتر، ماهيت بشر از ديدگاه ويتگنشتاين، ترجمه سهراب علوى‌نيا، تهران، هرمس، ١٣٨٢.

ـ ويتگنشتاين، لودويگ، برگه‌ها، ترجمه مالك حسينى، تهران، هرمس، ١٣٨٤.

ـ ـــــ ، پژوهش‌هاى فلسفى، ترجمه فريدون فاطمى، تهران، مركز، ١٣٨٠.

- Baker, G.P., and P.M.S. Hacker, ١٩٨٠, Wittgenstein: Understanding and Meaning, Volume ١ of an Analytical Commentary on the Philosophical Investigations, Oxford, Blackwell, ٢٠٠٥.

- Glock, Hans-Johann, A Wittgenstein Dictionary, Oxford, Blackwell, ١٩٩٦.

- Hacker, P.M.S, "Ludwig Wittgenstein" in: A Companion to Analytic Philosophy, ed. by A. P Martinich & David Sosa, Oxford, Blackwell, ٢٠٠٥.

- _______ , Insight and Illusion: Themes in the Philosophy of Wittgenstein, Oxford, Clarendon Press, ١٩٧٢, ٢nd revised edition, ١٩٨٦.

- Kenny, Anthony, Wittgenstein, Oxford, Blackwell, ١٩٧٣.

- McGinn, Routledge philosophy guidebook to Wittgenstein and the Philosophical investigations, London, Routledge, ١٩٩٧.

- Stern, David. G, Wittgenstein on Mind and Language, New York, Oxford University Press, ١٩٩٥.

- _______ , Wittgenstein's Philosophical Investigations: an introduction, Cambridge, Cambridge University Press, ٢٠٠٤.

- Wittgenstein, Ludwig, Philosophical Investigations, tr. by G. E. M. Anscombe, Oxford, Blackwell, ١٩٦٧.


* استاديار فلسفه دانشگاه تهران پرديس قم. دريافت: ٢٠/١١/٨٩ ـ پذيرش: ٣٠/١/٩٠.

** كارشناس ارشد فلسفه، دانشگاه تهران پرديس قم. [email protected]


[١]Ludwig Wittgenstein.

[٢]Philosophical Investigations.

[٣]Sensations.

[٤]Solipsism.

[٥]Skepticism.

[٦]ـ possession، درست است كه اين اصطلاح يك مفهوم اقتصادى است، با منظور ما كه بيشتر همان «داشتن = having» است، منافاتى ندارد.

[٧]Ludwig Wittgenstein, Philosophical Investigations, sec. ٢٤٦.

[٨]Ibid, ses. ٢٥٣.

[٩]incommunicable.

[١٠]inalienable.

[١١]Anthony Kenny, Wittgenstein, p. ١٤٦.

[١٢]ـ لودويگ ويتگنشتاين، برگه‌ها، ترجمه مالك حسينى، بند ٢٢١.

[١٣]Hans-Johann Glock, A Wittgenstein Dictionary, p. ٣٠٧.

[١٤]Anthony Kenny, op.cit, p. ١٤٧.

[١٥]Ludwig Wittgenstein, op.cit, sec. ٢٤٩.

[١٦]Ibid, sec. ٢٥٠.

[١٧]Ibid, sec. ٢٤٩.

[١٨]ـ لودويگ ويتگنشتاين، برگه‌ها، بند ٥٦٦.

[١٩]ـ براى تفصيل بيشتر، ر.ك: همان، بندهاى ٣٨٣ـ٣٨٩.

[٢٠]Ludwig Wittgenstein, op.cit, sec. ٢٤٦.

[٢١]ـ پيتر هكر، ماهيت بشر از ديدگاه ويتگنشتاين، ترجمه سهراب علوى‌نيا، ص ٦٤.

[٢٢]ـ لودويگ ويتگنشتاين، برگه‌ها، بند ٤٠٢.

[٢٣]Bipolarity.

[٢٤]Hans-Johann Glock, op.cit, p. ٣٠٧.

[٢٥]ـ براى تفصيل درباره شرايط استعمال «مى‌دانم»، ر.ك: مينو حجت، بى‌دليلى باور: تأمّلى در باب يقين ويتگنشتاين، ص ٣٨ـ٤٦.

[٢٦]ـ لودويگ ويتگنشتاين، برگه‌ها، بند ٥٥٠.

[٢٧]ـ تعبيرهاى «دستور زبان سطحى» و «دستور زبان عميق» در بند ٦٦٤ تحقيقات فلسفى آمده است.

[٢٨]P.M.S Hacker, Insight and Illusion: Themes in the Philosophy of Wittgenstein, p. ٢٧٣.

[٢٩]ـ مارى مك‌گين، ويتگنشتاين و پژوهش‌هاى فلسفى، ترجمه ايرج قانونى، ص ١٦٢.

[٣٠]Ludwig Wittgenstein, op.cit, sec. ٣٧١.

[٣١]Ibid, sec. ٢٥٣.

[٣٢]ـ پيتر هكر، همان، ص ٣١.

[٣٣]Hans-Johann Glock, op.cit, p. ٣٠٦.

[٣٤]Ludwig Wittgenstein, op.cit, sec. ٢٥٣.

[٣٥]P.M.S Hacker, "Ludwig Wittgenstein" in: A Companion to Analytic Philosophy, p. ٨٦.

[٣٦]Hans-Johann Glock, op.cit, p. ٣٠٦.

[٣٧]Ludwig Wittgenstein, op.cit, sec. ٢٥٣.

[٣٨]Ibid, sec. ٢٥٤.

[٣٩]P.M.S Hacker, "Ludwig Wittgenstein" in: A Companion to Analytic Philosophy, p. ٨٦.

[٤٠]Anthony Kenny, Wittgenstein, p. ١٤٩-١٥٠.

[٤١]Ludwig Wittgenstein, op.cit, sec. ٢٩٧.

[٤٢]Anthony Kenny, op.cit, p. ١٥٦.

[٤٣]ـ لودويگ ويتگنشتاين، برگه‌ها، بند ١٢٦.