سال ششم، شماره دوم، زمستان ١٣٨٧، ١٩٥ـ٢٢٥
صفدر تبارصفر[٣٠٠]
محمود فتحعلي[٣٠١]
چكيده
هرگونه موضعگيري درباره ماهيت و معناي صدقْ بر حوزههاي مختلف معرفتي، از جمله عرصه دين و الهيات، تأثير خواهد گذاشت. «الهيات پستليبرال» يكي از رويكردهاي نوظهوري به شمار ميرود كه در دوران پستمدرنيسم شكل گرفته است. اين نوع از الهيات، در مقابل دو رويكرد سنّتي و رويكرد ليبرال، مدعي شيوه سومي در الهيات است و مباني و اصول مبناگرايان و تجربهگرايان را در بوته نقد قرار ميدهد و ادعاهاي تازهاي را، براي تبيين وحدتگرايي كليسايي، مطرح ميسازد. جورج ليندبك مهمترين شخصيت الهيات پستليبرال بوده كه با تأليف كتاب «ماهيت آموزه»، نقش مهمي در تبيين و تبليغ اين نگرش الهياتي داشته است. نگرش درونسيستمي و مقولي به صدق، يكي از راهبردهاي ليندبك براي رسيدن به اغراض وحدتگرايانه بوده كه موضوع نوشتار حاضر است. در اين مقاله، پس از تبيين كامل نگرش ليندبك در باب صدق، به تحليل و بررسي اين نظريه معرفتشناختي خواهيم پرداخت.
كليدواژهها: صدق، ليبراليسم، الهيات، پستليبرال، كلگرايي، وحدتگرايي، ليندبك.
مقدّمه
الهيات، در غرب، دورههاي گوناگوني را سپري كرده است. در يك طبقهبندي كلّي، ميتوان دوران سنّتي، مدرن، و پستمدرن را سه چرخش مهم و محوري در شكلگيري انواع مختلف الهيات تلقّي كرد. هريك از اين دورهها ويژگيهاي خاصي دارند كه پرداختن به آنها از حوصله اين نوشتار خارج است.
يكي از شاخههاي الهيات كه شكلگيري آن به دوران معاصر، يعني پستمدرن، بازميگردد «الهيات پستليبرال» است، كه تنها سه دهه از تكوّن رسمي آن ميگذرد. در طول اين سه دهه، شخصيتهاي مختلفي به تبيين و حمايت از اين رويكرد پرداختهاند، ولي تأثيرگذارترين شخصيت در انديشه پستليبرال را ميتوان جورج ليندبك قلمداد كرد؛ كسي كه كتاب او، ماهيت آموزه،[٣٠٢] بهترين منبع پژوهش در انديشه پستليبرال بهحساب ميآيد.[٣٠٣]
پايهگذاران الهيات پستليبرال، به ويژه ليندبك، براي رسيدن به آرمان «وحدتگرايي كليسايي» از هيچ كوششي فروگذار نكردند. ليندبك تلاش زيادي كرد تا مباني[٣٠٤] فلسفي و الهياتي وحدتگرايي را تبيين كند. تحقّق غرض وحدتگرايانه ليندبك مقتضي آن است كه وي به لحاظ معرفتشناختي رويكردي را در باب صدق اتّخاذ كند كه در مقابل گزارهگراهاي سنّتي، از هرگونه نگرش انحصاري در معرفت صادق پرهيز كرده باشد. رويكرد سنّتي در باب تعريف و معيار صدقْ نه تنها براي وحدتگرايي كليسايي مفيد نيست، بلكه با مباني وحدتگرايانه ناسازگار است. از اينرو، ليندبك ـ به منظور حل اين مسئله ـ رويكرد درونسيستمي و مقولي را در باب صدق اختيار ميكند.
ليندبك به پيروي از انسجامگرايان و كلگرايان، صدق را تطابق گزاره با واقع خارجي ندانسته، بلكه آن را به سازواري با كلّ بافت مربوطه (باور، رفتار و شكلهاي همبسته زندگي) تعريف كرده است. كلگراياني همچون كواين، معرفتي را صادق تلقّي كردهاند كه با شبكه باورهاي انسان هماهنگ باشد. آنان، در مقابل، معرفتي را كاذب تلقّي كردهاند كه با شبكه باورهاي انسان هماهنگ نباشد.
البته، ليندبك از صدق وجودشناختي نيز سخن به ميان ميآورد و ميگويد: معرفت ديني، علاوه بر صدق درونسيستمي، داراي صدق وجودشناختي است. وي در تبيين صدق وجودشناختي، به عنصر كاربرد توجه كرده و گفته است كه تطابق بيانات ديني با واقعيت، صرفا تابع نقش آنها در تشكيل دادن شكلي از زندگي و شيوهاي از بودن در جهان است، كه همين امر به خودي خود با مهمترين واقعيت غايي مطابقت دارد. با اين حال، ليندبك تمايل دارد كه از صدق وجودشناختي، به عنوان صدق مقولي ياد كند. او معتقد است كه دين صادق بايد مقولات كافي را براي شكل زندگي فراهم كند. بنابراين، ليندبك ـ همانند پراگماتيستها ـ در تبيين صدق وجودشناختي به نقش كاربردي و عملي گزارهها توجه ميكند. با اين توضيح، ميتوان گفت كه ديدگاه ليندبك در باب صدق، آميزهاي از ديدگاههاي انسجامگرايي و پراگماتيستي است.
به اعتقاد نگارنده، ليندبك در تبيين فلسفي وحدتگرايي كليسايي و پلوراليسم ديني تلاشهاي بديعي را انجام داده، ولي انديشههاي وي دستخوش اشكالات عميقي است. توجه به اين اشكالات، متفكران پستليبرال را وادار خواهد كرد تا به دنبال يافتن مباني و تبيينهاي جديدي براي وحدتگرايي باشند.
مقاله حاضر بر آن است تا پس از تبيين تفصيلي مسئله «صدق» از منظر پستليبرالِ ليندبك، به تحليل و بررسي اين نگرش بپردازد.
الهيات پستليبرال[٣٠٥]
پستليبراليسم كه يكي از مهمترين تحولات در زمينه الهيات شمرده ميشود، در حدود سال ١٩٨٠ و به دنبال ترديد روزافزون درباره امكان جهانبيني ليبرال،[٣٠٦] پا به عرصه گذاشت. اين مكتب بر اساس آثار فيلسوفاني چون السدر مكينتاير،[٣٠٧] هم رويكرد جنبشروشنگري سنّتي به «عقلانيت مطلق» را نفي كرد و هم به ردّ پيشفرضهاي ليبرالي در تجربه مستقيم ديني و مشترك براي همه بشريت پرداخت.[٣٠٨]
هاوكينز در تعريف الهيات پستليبرال مينويسد:
واكنشي است در برابر الهيات ليبرال؛ يعني الهيات عصر روشنگري. در الهيات ليبرال، معتقد بودند كه انسان بايد براي همه باورها داراي معيارهايي باشد كه به صورت عمومي قابل پذيرش باشند. پستليبرالها، در مقابل الهيات ليبرال، از بازگشت به سنّت و حجيت حمايت ميكنند.[٣٠٩]
همچنين، دهارت در تعريف واژه «پستليبراليسم» ميگويد:
پستليبراليسم، خواه مثبت و خواه منفي ارزيابي شود، ساختاري است كه تلاش كرده است تا رويكردي متمايز با شيوههاي اصلي الهيات مسيحي داشته باشد. اين مكتب ـ به نحو سيستماتيك ـ با برداشتها و شيوههاي مشخص الهيات دانشگاهي معروف به نام «ليبرال»، «مدرنيست» يا «اصلاحطلب» مخالفت ميكند.[٣١٠]
وحدتگرايي كليسايي[٣١١] يكي از مهمترين دغدغههاي ليندبك بوده، به طوري كهوي تمام مؤلفههاي الهياتي خود را با هدف تأمين مباني كافي براي تحقّق اين امر شكل داده است.[٣١٢] همانگونه كه پيشتر بيان شد، كتاب ماهيت آموزه (١٩٨٤)، كه مهمترين اثرالهياتي در گرايش پستليبرال قلمداد ميشود، نوشته ليندبك است.[٣١٣] گفتني است كهتعهد ليندبك به جنبش وحدتگرايي كليسايي در همين اثر بنيادين وي نمود يافته است. جورج ليندبك و همكارش، هانس فراي،[٣١٤] به واسطه اين كتاب از برجستهترين رهبرانالهيات پستليبرال شمرده شدهاند. در دهه اخير، رويكرد پستليبرالِ ليندبك از ميزان بالايي از توجه پروتستانهاي آمريكا برخوردار شده است.[٣١٥]
الهيات پستليبرال و مسئله صدق
يكي از مهمترين پايههاي معرفتشناسي ليندبك بررسي ماهيت يا معيار صدق است. از هر كسي كه به مسائل كثرتگرايي ديني ميپردازد، يا از دغدغههاي وحدتگرايانه برخوردار است، انتظار ميرود كه موضع خويش را درباره ماهيت و معيار صدق مشخص كند. همچنانكه در مقدّمه مقاله حاضر بيان شد، ليندبك به دنبال پايهگذاري مباني لازم براي تبيين پلوراليسم ديني ميباشد؛ بنابراين، اهتمام او به مسائل معرفتشناختي صدقْ امري ضروري است.
اگر هر ديني مدّعي حقيقت باشد، چگونه ميتوان اين تنوع گسترده ميان اديان جهان و تنوع گستردهتر ميان نحلههاي مختلف هريك از اديان را توجيه كرد؟ اگر تئوريهاي مربوط به آموزههاي ديني نگاهي انحصارگرايانه به دين داشته باشند، در مقابلِ موج بزرگي از ادعاهاي حقيقي اديان و طرفداران آنها شكست خواهند خورد؛ امّا اگر تئوريها نگرشي كثرتگرايانه به دين داشته باشند، چگونه ميتوانند حقيقت واحد را در جهان تبيين كنند؟
ليندبك تلاش ميكند كه تبييني از اديان متكثر و رابطه آنها با حقيقت واحد ارائه كند تا هم تنوع اديان را معقول جلوه دهد و هم مسئله حقيقت واحد را توجيه كند. وي نخست به بيان دو رويكرد مهم (سنّتي و ليبرال) در باب صدق ميپردازد و سپس رويكرد سوم را به عنوان رويكرد پستليبرال مورد توجه قرار ميدهد: طرفداران رويكرد سنّتي، صدق گزارهاي[٣١٦] (يعني تطابق يا همشكلي ذهن با خارج) را معيار گزارههاي ديني ميدانند.در اين رويكرد، هر گزاره ـ نهايتا ـ يا صادق است يا كاذب. در صدق گزارهاي، مراتب يا تنوع حقيقت وجود ندارد. با وجود اينكه يك دين ممكن است آميزهاي از بيانات صادق يا كاذب باشد، مسئله اساسي در اين نگرش آن است كه چه ايماني ميتواند ادعاهاي حقيقياي با كمترين ادعاي كاذب را ارائه كند؟[٣١٧]
از نظر مبناگرايان معرفتي سنّتي، صدقْ به معناي مطابقت با واقعيت است كه بر اساس رويكرد واقعگرايان معرفتشناختي، به گزارههاي درجه يك منتسب ميباشد. در اين نوع از صدق، گزارهها بدون توجه به امر ديگري و تنها به خودي خود از واقعيت خارجي حكايت ميكنند. معناي هر گزاره صرفا در گرو فهم الفاظ و تركيب جمله است، نه عوامل خارج. ليندبك ميگويد: صدق، در رويكرد تجربي ـ بياني، نمادين[٣١٨] است.مقايسه ميان اديان برحسب آن است كه اين اديان چگونه تجربه دروني مربوط به امر الوهي را (كه بنا بر اعتقاد، ميان اديان، مشترك است) بيان ميكنند؟ همه اديان، در اين معناي منسجم و نمادين، مستعد آن هستند كه به نحو درستي عمل كنند؛ ولي ممكن است كه در ظرفيت، يا ميزان واقعي بهرهمندي از صدق، متفاوت باشند.[٣١٩]
در اين بخش، به تبيين تئوري صدق از نگاه ليندبك ميپردازيم.
انواع صدق در گزارهها
ليندبك معتقد است كه يكي از اصول مهم براي رسيدن به وحدتگرايي كليسايي آن است كه تبيين صحيحي از صدق معرفتشناختي ارائه كنيم. وي هيچيك از تئوريهاي پيشين را به تنهايي براي چنين مقصودي كارآمد نميداند؛ زيرا، هيچيك از آنها نتوانستهاند با نگرشي جامع به صدقْ نظر كنند. بر اين اساس، تئوريهاي مربوط به پيش از پستليبرال، يا جامعِ افراد نيستند يا براي وحدتگرايي موردنظر پستليبرالها ناكافي هستند. از اينرو، ليندبك تلاش ميكند تا تئوري صدقي را ارائه كند كه هم تاحدي تئوريهاي پيشين[٣٢٠] را دربر داشته باشد و هم در راستاي وحدتگرايي مفيد باشد. وي در معرفتشناسي خويش به سه نوع از صدق اشاره ميكند:
١. صدق وجودشناختي:[٣٢١] مطابقت گزاره با واقعيت غايي؛[٣٢٢]
٢. صدق درونسيستمي:[٣٢٣] برخورداري گزاره از انسجام[٣٢٤] و مطابقت آن با شبكه باورها؛
٣. صدق مقولي:[٣٢٥] برخورداري گزارهها از مقولات كافي براي معنادار كردن اهدافموردنظر خود.
ليندبك اين ساختار را در الهيات ضروري ميپندارد. بنابراين، به نظر او، گزارههاي ديني بايد از هر سه نوع صدق (وجودشناختي، درونسيستمي، و مقولي) برخوردار باشند.
نانسي مورفي در تبيين تئوري سهقطبي صدق گزارههاي ديني از نظر ليندبك چنين ميگويد:
واژه «صدق» در ساختار ليندبك به سه شيوه به كار برده شده است: «صدق درونسيستمي، صدق مقولي، و صدق وجودشناختي». صدق درونسيستمي انسجام ميان باورها، و ميان باور و رفتار است. وقتي ميگوييم فلان دين به لحاظ درونسيستمي صادق است، منظورمان اين است كه آن دين سازگار و منسجم است. با اين حال، صدق درونسيستمي به خودي خود كافي نيست؛ بنابراين، به دليل وجود مشكل نظامهاي رقيب و به يك اندازه منسجم در معرفتشناسيهاي كلگرا، ليندبك دو مفهوم ديگر را نيز براي مفهوم «صدق» تعريف ميكند: «صدق مقولي» و «صدق هستيشناختي». ديني به لحاظ مقولي صادق است كه مقولات آن براي تفسير واقعيت، اظهار تجربه، و زندگي منظم كافي باشند. سرانجام، ديني كه به عنوان يك دين كامل اتخاذ شده به لحاظ هستيشناختي صادق است، تا جايي كه در خدمت هماهنگ نمودن پيروان آن با «واقعيت غايي و خيري كه در نهاد اشيا نهفته شده» باشد. يعني، مطابقت سخنان ديني با واقعيت، خصوصيتي نيست كه سخنان در خودشان و از خودشان به دست دهند؛ بلكه صرفا در نقششان براي ايجاد شكلي از زندگي و شيوهاي از بودن در جهان است، كه خود اين امر با مهمترين و نهاييترين واقعيت مطابقت دارد.[٣٢٦]
با اين مقدّمه، اكنون به بررسي تفصيلي هريك از انواع صدق از نظر ليندبك، و سپس تبيين ارتباط آنها با رويكردهاي مشابه ميپردازيم.
١. صدق درونسيستمي
صدق درونسيستمي را ميتوان اساس معرفتشناسي ليندبك تلقّي كرد. وي با توجه به رويكرد كلگرايان، در تبيين ساختار معرفت، ميگويد: زماني سخنان به لحاظ درونسيستمي صادق هستند كه با كلّ بافت مربوط به خودشان سازوار باشند. از اينرو، معرفت را نميتوان صرفا در فهم جملات و مفردات مرتبط با آنها يافت؛ بلكه معرفت محصول مجموعهاي از عوامل، بسترها و شرايطي است كه آن جملات در آنها بيان و اظهار شدهاند. ليندبك درباره آموزههاي ديني از اين فراتر رفته و گفته است: دين، نه تنها بايد با ديگر بيانات، بلكه بايد با شكلهاي همبسته زندگي نيز سازوار باشد؛ به تعبير ديگر، آموزههاي ديني بايد هم با مجموعه بيانات ديگر و هم با مجموعه رفتارهاي انسان هماهنگ باشند. بنابراين، براي فرد مسيحي، عبارت «خدا سه تا و يكي است» يا «عيسي پروردگار است» تنها به صورت اجزايي از يك روال كلّي مربوط به سخن گفتن، انديشيدن، احساس، و رفتارْ صادق است. براي مثال، فرياد جنگجوي صليبي كه «عيسي سرور است»، براي توجيه جدا كردن سر بيدين، كاذب است؛ ولي همين عبارت ممكن است در بافتي ديگر سخني صادق باشد.[٣٢٧] پس، بر اساس صدق كلگرايانه، جملات بهخودي خود هيچ معرفت خاص و متناسبي را در اختيار نميگذارند؛ بلكه فقط با قرار گرفتن در بسترها و شرايط متفاوت ميتوانند معنادار باشند.
تئوري كلگرايانه ليندبك در باب صدق را ميتوان بر كلگرايي[٣٢٨] كواين[٣٢٩] منطبقدانست. بر اساس كلگرايي معنايي[٣٣٠] كواين، واحد معنا واژه يا حتي جمله نيست، بلكهواحد معنا تئوري يا كلّ علم است؛ بدين ترتيب، معناي هر جمله در زبان از معناي ديگر جملات موجود در زبان تعيّن مييابد. نظر كواين در اينباره برخلاف مبناگرايي است: ساختمان معنا برجي نيست كه بر روي پايههايش استوار باشد يا اينكه مخروطيشكل نيست، بلكه مانند يك شبكه[٣٣١] است. با توجه به ديدگاه كواين، معرفت ديني نيزساختار شبكهاي دارد؛ معرفت ديني را نميتوان مانند برج يا مخروطي در نظر گرفت: عالِم دين هيچگاه آجرهاي برج معرفت را بر روي هم نميچيند تا برج معرفت ديني را بسازد؛ بلكه او، به معناي دقيق كلمه، توري ميبافد كه حاشيههاي آن شرايط مرزي دارد.[٣٣٢]
كواين، با تشبيه معرفت به اجزاي موتور يك ماشين، ميگويد:
يك مكانيك بسيار ماهر ممكن است بتواند با بررسي تكتك اجزاي موتور يك ماشين، يعني با بررسي هركدام از اجزا به صورت كاملاً مستقل و جدا از ساير اجزا، درباره آن موتور چيزي را به ما بگويد؛ امّا ديدن موتور به صورت يك كلّ، كه همه اجزايش با يكديگر كار ميكنند، مطمئنا مقصود وي را بهتر برآورده ميكند. آنچه ما باور داريم نيز چنين است.[٣٣٣]
همانطور كه قبلاً گفته شد، ليندبك ـ همانند كواين ـ معتقد است كه معرفت را نميتوان صرفا در فهم جملات و مفردات مرتبط با آنها يافت؛ بلكه معرفت محصول مجموعهاي از عوامل، بسترها و شرايطي است كه آن جملات در آنها بيان و اظهار شدهاند. به اعتقاد او، جملاتي صادق هستند كه از هماهنگي كافي با ديگر باورها، رفتارها و شكلهاي همبسته زندگي برخوردار باشند.
سؤال مهمي كه در اينجا مطرح ميشود، اين است كه صدق درونسيستمي چه ارتباطي با وحدتگرايي كليسايي دارد؟ همچنين، اين تئوري معرفتشناختي چگونه ميتواند دغدغههاي الهياتي پستليبرالها را برطرف كند؟ در پاسخ به اين پرسشها، ابتدا بايد به مشكلي اساسي اشاره كنيم كه معرفتشناسي مبناگرايانه ماقبل پستليبرال براي وحدتگرايي ايجاد ميكرد و سپس به ويژگي صدق درونسيستمي بپردازيم.
مانع معرفتشناختي وحدتگرايان از آنجا ناشي شده است كه آنان صدق گزارههاي ديني را به مطابقت اين گزارهها با واقع وابسته كردهاند. اين تفسير مبناگرايانه از صدقْ سببساز نگرشي انحصارگرايانه به اديان ميشود، زيرا تنها اديان و گزارههاي دينياي را صادق ميداند كه با واقعيت محقّق در خارج مطابقت داشته باشند؛ از اينرو، به علّت وجود آموزههاي متفاوت و حتي متناقض در اديان مختلف، فقط برخي از اين اديان و آموزههاي ديني ميتوانند از صدق و حقيقت برخوردار شوند. نتيجه اينكه هر ديندار صرفا دين و مجموعه آموزههاي ديني خود را صادق ميپندارد و بر اين اساس، گزارههاي ديني موجود در ديگر اديان را باطل ميشمارد. پستليبرالها ميپندارند: بر اثر اين نگرش انحصارگرايانه به دين، زمينههاي وحدت و تقريب ميان اديان و مذاهب از بين ميروند و به تدريج، طرفداران اديان و مذاهب مختلف از يكديگر جدا ميشوند.
ولي بر اساس صدق درونسيستمي، ضرورتي به مطابقت گزارههاي ديني با واقعيت نيست و كافي است كه آنها با بافت و مجموعه امور مرتبط سازگار باشند. لازمه طبيعي چنين رويكردي اين خواهد بود كه هر دين و مذهبي كه از ويژگي سازگاري و انسجام دروني برخوردار باشد صادق و حقيقي شمرده شود. همه اديان و كليساهاي متفاوت اين ويژگي را دارند؛ از اينرو، زمينه معرفتشناختي عناد و جدايي اديان از بين خواهد رفت.
٢. صدق وجودشناختي
مراد مبناگرايان از صدق وجودشناختي همان صدق گزارهاي است (گزارهاي صادق است كه با واقعيت مطابقت داشته باشد)؛ ولي مراد ليندبك از صدق وجودشناختي نگرشي پراگماتيستي و غيرگزارهاي است. وي معتقد است كه نميتوان صدق را از كاربرد جدا كرد: تطابق بيانات ديني با واقعيت، صرفا تابع نقش آنها در تشكيل دادن شكلي از زندگي و شيوهاي از بودن در جهان است، كه همين امر به خودي خود با مهمترين واقعيت غايي مطابقت دارد.[٣٣٤]
نظريه ليندبك در صدق درونسيستمي به تئوري انسجامگرايان درباره صدق شباهت داشت؛ ولي در صدق وجودشناختي، كه كاربرد جملات مورد توجه قرار ميگيرد، ليندبك به تئوري پراگماتيستها (عملگرايان) نزديك ميشود. بنابراين، ميتوان گفت كه ليندبك تلاش كرده است تا هريك از تئوريهاي انسجامگرايان و پراگماتيستها را به عنوان جهات مختلف صدق گزارهها بيان كند.
ليندبك با تشبيه اين رويكرد به نگرش كاربردي آستين[٣٣٥] بر اين باور است كه هميننكته در برداشت وي از كاربرد «انشايي»[٣٣٦] زبان نيز يافت ميشود. با توجه به رويكردكاربردي به دين، صدق گزارهاي يك بيان ديني ـ به معناي تطابق وجودشناختي ـ تنها در شرايطي است كه داراي كاركردي از انشا، فعل، يا كنش باشد؛ و همين امور موجب تطابق ميشوند. البته، ليندبك به تفكيك صدق در گزارههاي ديني و غيرديني ميپردازد و ميگويد: در واقع، اين امر در سخن غيرديني اتفاق نميافتد؛ زيرا بيانات غيرديني معمولاً نميتوانند، به طور همزمان، هم به لحاظ انشايي و هم به لحاظ گزارهاي عمل كنند.[٣٣٧]
ليندبك در تفسير خاص خود از صدق گزارههاي ديني ـ همچنانكه خود وي اشاره كرده ـ وامدار ديدگاه آستين درباره «افعال گفتاري»[٣٣٨] است. به بيان آستين، در مياناظهارات زباني، طبقه مهمي به نام گزارههاي انشايي وجود دارد كه در ظاهر به شكل گزارههاي خبري هستند، ولي نه صادقاند و نه كاذب؛ زيرا قصد گوينده از اداي اين جملهها توصيف واقع نيست، بلكه گوينده به وسيله اين جملات فعلي را انجام ميدهد. براي مثال، كسي كه ميگويد: «قول ميدهم كه شما را ببينم»، قصد بيان واقعيت يا حالتي را ندارد؛ بلكه ـ با همين جمله ـ فعل وعده را تحقّق ميبخشد. بنابراين، آستين ابتدا جملهها را به اخباري[٣٣٩] و انشايي[٣٤٠] تقسيم كرد؛ ولي با تأمّلات عميقتر، به اين نتيجهرسيد كه تقسيم اظهارات به اخباري و انشايي نادرست است، زيرا به اعتقاد او جملات خبري از تمام ويژگيهاي جملات انشايي نيز برخوردارند. آستين با ايجاد اين تحول بزرگ در ديدگاه خود، نگرش زباني نسبت به برخي از اظهارات را به تمام اظهارات سرايت داد؛ او تمام اظهارات زباني را از سنخ «فعل» تلقّي كرد. در نتيجه، به اعتقاد آستين، هر اظهاري نوعي فعل گفتاري است.[٣٤١] با اين حال، ليندبك معتقد است كه در حوزه ديني، خود اين جمله داراي كاربرد انشا، با واقعيت مطابقت دارد؛ البته واقعيت از نوع خاص خودش، يعني واقعيت غايي.
از نظر ليندبك، اين نگرش را ميتوان در اظهارات شخصيتهاي ديني نيز پيدا كرد. از اينرو، او تاحدي تلاش ميكند شواهدي را از كتاب مقدّس يا از بيانات شخصيتهاي برجسته ديني نقل كند تا اثبات نمايد كه رويكرد وي رويكردي صرفا انتزاعي و بدون تناسب با واقع نيست. براي مثال، پولُس[٣٤٢] و لوتر[٣٤٣] تلاش ميكردند تا شيوهاي را برايتبيين حقيقت اتخاذ كنند كه بر اساس آن، خويش را براي شيوهاي از زندگي متعهد سازند. اين تلاش گوياي اين ادعاست كه صدق گزارههاي ديني به كاربرد انشايي آنهاست، نه به تطابق آنها با واقعيتهاي عيني. ليندبك از اين نكته نتيجه ميگيرد كه نميتوان تأكيد لوتر را بر اينكه «من نميتوانم تأييد كنم كه "عيسي خداست"، مگر از اين راه كه او را خداي خودم تلقّي كنم» با رويكرد گزارهگراها (كه معنا، صدق و كذب گزارهها را مستقل از ذهنيت گويندگان آنها و وابسته به تطابق عيني آنها با خارج ميدانند) و همچنين با نگرش تجربي ـ بياني ليبرالها (كه معناي ديني بياناتي را مانند «عيسي خداست» به نقش آنها در نمادين كردن تجربههاي دروني ميدانند) سازگار دانست.[٣٤٤]
ليندبك، با استناد به اين گزارههاي ديني، تلاش كرد تا شواهدي را براي اثبات نگرش كاربردي خود درباره صدق گزارههاي ديني بيان كند.
ليندبك نگرش گزارهاي مبناگرايان را به گزارههاي ديني نميپذيرد، ولي رويكرد خود را با معرفتگرايي يا گزارهگرايي معتدل ـ مانند تئوري تمثيلي آكويناس[٣٤٥] ـ سازگارميداند. بر اساس تئوري تمثيلي آكويناس، هيچ شيوه و تلقّي بشري از بيانات الوهي بر وجود خدا قابل انطباق نيست، با اين حال، اين بيانات از معنايي برخوردارند. براي مثال، در گزاره «خدا خوب است»، ما هيچيك از مفاهيم راجع به «خوبي» را لايق ساحت ربوبي نميدانيم؛ ولي درجهاي از خيريت خدا وجود دارد كه براي ما قابل فهم نيست، يعني تفسير خدا از خيريت خود. به تعبير ديگر، گزاره «خدا خوب است» معنادار و صادق است، بدون آنكه معناي آن قابل فهم و بيان باشد. ممكن است كه الهيدانان براي جلوگيري از تفسيرهاي نادرستْ از تمثيلهايي استفاده بكنند، ولي نميتوانند چگونگي تطابق اين تمثيلها را با واقعيت معيّن كنند؛ بنابراين، توانايي تصديق آنها را ندارند. امّا بر اساس تئوري تمثيلي آكويناس، حتي با وجود اين پوچي اطلاعاتي، معنا ميتواند مورد تصديق واقع شود.[٣٤٦]
خود ليندبك ميپرسد: اگر محتواي معرفتي ادعاهاي حقيقي راجع به خداوند را به اين حداقل برسانيم، پس اين ادعاها چه كاركردي دارند؟ اگر ندانيم كه خدا چگونه خوب است، چه نكات جديدي را از تصديق «خدا خوب است» استنتاج ميكنيم؟ ولي، به اعتقاد او، خداباوران كلاسيك ميتوانند به اهداف آنها نسبت به نقش «انشايي» بيانات ديني متوسل شوند: آنها ميتوانند جواب دهند كه عليرغم اين پوچي اطلاعاتي، اين ادعا كه «خداوند به نحو صادقانه خوب است» به خودي خود بيشترين اهميت را دارد؛ زيرا اين بيان توجيه ميكند پاسخهايي را مثل اينكه خدا با شيوههايي كه توسط حكايتهاي مربوط به آفرينش، عنايت خدا و نجاتي كه انديشهها و باورهاي خداباوران را شكل ميدهد، خوب است، يا از اين طريق كه به شدت انسان را به انديشه و رفتارش متعهد ميكند. همچنين، معناي اين ادعا كه «عيسي حقيقتا و واقعا از مرگ برخاسته» اين اجازه را ميدهد تا به شيوههايي رفتار كنيم كه در حكايتهاي رستاخيز توصيه شدهاند؛ حتي اگر نتوان شيوه دلالت آن حكايتها را تشخيص داد.[٣٤٧]
ليندبك معتقد است: دين را، هم بر اساس رويكردهاي معرفتگرا و هم بر اساس رويكرد فرهنگي ـ زباني[٣٤٨] پستليبرال، ميتوان تصديقهايي صادق (به لحاظوجودشناختي) تلقّي كرد. رويكرد فرهنگي ـ زباني مستلزم نفي يا پذيرش واقعگرايي معرفتشناختي و تئوري تطابق در باب صدق نيست. خداباوران وقتي جملهاي را نظير «مسيح خداست» به كار ميبرند، به طور ضمني، گزاره صادق درجه اولي را بيان ميكنند. با وجود اين، شرايط لازم براي بيان گزارهها از منظر رويكرد معرفتگرا تفاوتهاي بسياري با همين شرايط از منظر رويكرد فرهنگي ـ زباني دارد: از منظر معرفتگرا، الهيات و آموزه عمدتا گزارهاي هستند؛ در حالي كه از منظر فرهنگي ـ زباني، صدق و كذب گزارهاي توصيفكننده زبان دينياند، زماني كه براي شكل دادن زندگي از راه نماز، ستايش، تبليغ و اندرز به كار گرفته شوند. صرفا در اين سطح است كه انسانها به لحاظ زبانشناختي، صدق يا كذب و تطابق يا عدم تطابق آنها را با راز غايي به نمايش ميگذارند. همچنانكه دستور زبان ـ به خودي خود ـ هيچ امر صادق يا كاذبي را درباره جهاني كه زبان در آن به كار گرفته شده است تصديق نمينمايد، الهيات و آموزه نيز هيچ امر صادق يا كاذبي را درباره خدا و ارتباط او با مخلوقاتش بيان نميكند.[٣٤٩]
تأكيد عمده ليندبك بر اين نكته است كه گزاره ديني ممكن است صدق وجودشناختي داشته يا نداشته باشد، ولي زبان دين بيانگر مطابقت اين گزاره با واقع نيست؛ بلكه حاكي از كاربرد گزاره در شيوه زندگي است و همين كاربرد و عدم كاربرد معيار صدق گزارهاي ميباشد.
ليندبك درباره رابطه بين صدق درونسيستمي و وجودشناختي ميگويد: از منظر واقعگرايان معرفتشناختي، صدق يا كذب درونسيستمي بنيادين است، به اين معنا كه شرط لازم براي نوع دوم از صدق (تطابق وجودشناختي) است، نه آنكه شرط كافي باشد. به تعبير ديگر، هر گزاره فقط زماني به لحاظ وجودشناختي صادق است كه به لحاظ درونسيستمي نيز صادق باشد؛ ولي صدق درونسيستمي گزاره در گرو صدق وجودشناختي آن نيست. گزاره صادق به لحاظ درونسيستمي، زماني به لحاظ وجودشناختي كاذب يا به تعبير دقيقتر «بيمعني» است كه بخشي از نظامي به حساب آيد كه فاقد مفاهيم يا مقولات براي ارجاع به واقعيات مرتبط باشد، و زماني به لحاظ هستيشناختي صادق است كه بخشي از نظامي شمرده شود كه خود به لحاظ مقولهاي صادق باشد. بياناتي از دين، كه به طور كلّي نامنسجم نباشند، ميتوانند به لحاظ درونسيستمي صادق باشند؛ ولي اين صدق تضمينكننده صدق يا معناداري وجودشناختي آنها نيست.[٣٥٠]
نگرش كاربردي در تبيين صدق وجودشناختي نيز ارتباط نزديكي با غرض وحدتگرايانه ليندبك دارد؛ زيرا وقتي صدق گزارههاي موجود در دينها و فرقههاي گوناگون را به نقش كاربردي آنها وابسته كنيم، هر دين و فرقهاي كه براي طرفداران و پيروان خود مفيد بوده و به آنان در جهتدهي صحيح به زندگي كمك كرده باشد دين و فرقهاي صادق به حساب ميآيد، اگرچه اين دينها و فرقهها از باورها و گزارههاي متفاوت و متناقضي برخوردار باشند. بنابراين، اديان و فِرَق مختلف ـ به رغم ناسازگاريهاي آموزهاي ـ ميتوانند با يكديگر توافق و تلائم داشته باشند و از هرگونه جدايي ناشي از تكثّر در باورهاي ديني پرهيز كنند.
٣. صدق مقولي
ليندبك در تبيين نوع سوم از صدق كه همان صدق مقولي باشد، همانند صدق وجودشناختي، به اتخاذ نگرش كاربردي اقدام نموده است. بر اساس صدق مقولي، گزارههايي صادق شمرده ميشوند كه از مقولات كافي براي فهم و تبيين امور واقعي برخوردار باشند. ليندبك معتقد است كه خود گزارههاي ديني هيچگونه اطلاعاتي را درباره خارج به ما نميدهند، بلكه تنها ميتوانند مقولات كافي را براي فهم امور مربوط به خارج عرضه كنند: اديان، در رويكرد فرهنگي ـ زباني، اصولاً زبانهاي متفاوتي براي تفسير واقعيت، بيان تجربه و تنظيم زندگي تلقّي ميشوند. در بررسي مسئله صدق، تمركزْ بر مقولهها (ادبيات يا قواعد بازي) قرار دارد. مسائلي كه در مقايسه اديان پديدار شدهاند، بيش از هرچيز، به كفايت مقولي اديان مربوط ميشوند؛ مقولههايي كافي هستند كه بتوان آنها را براي اموري كه واقعي تلقّي ميشوند به كار برد؛ ولي اين مقولهها صدقِ گزارهاي، عملي و نمادين را تضمين نميكنند. ديني را كه چنين مقولههايي دارد، به لحاظ مقولي، ميتوان دين حقيقي ناميد.[٣٥١]
ليندبك اديان را با دستگاههاي رياضي مقايسه ميكند؛ زيرا خودِ مفاهيم رياضي، به لحاظ گزارهاي، صدق يا كذب وجودشناختي ندارند؛ بلكه در واقع صرفا حاوي اصطلاحاتي هستند كه در آنها، امور صادق و كاذبِ درجه اول ميتوانند بر اساس ابعادِ قابل تشخيص واقعيت بيان شوند. براي مثال، بيمعناست اگر بگوييم: «چيزي بزرگتر از چيزي ديگر است»؛ در حالي كه مفهوم مقولي «اندازه» را نداشته باشيم. با وجود اين، كفايت مقولي مفاهيم رياضي تضمينكننده صدق گزارهاي نيست، بلكه صرفا بيانات معناداري را ممكن ميسازد؛ يعني اگر چيزي كمّيتپذير باشد، بيانات راجع به اندازه آن معنادار است، ولي ضرورتا صادق نيست. همچنين، دين صادق ـ از حيث مقولي ـ ديني است كه بتوان به نحو معناداري راجع به آن سخن گفت؛ ولي معناداري اعم از صدق يا كذب گزارهاي است. به عبارت ديگر، آموزههاي ديني ميتوانند معنادار باشند، حتي در مواردي كه مطابق با واقع نباشند.[٣٥٢]
به اعتقاد ليندبك، تفاوت ميان اديان را ميتوان تاحدي با تفاوت ميان امور رياضي و غيررياضي (مثلاً تفاوت بين امور كيفي و كمّي راجع به واقعيت) مشابه دانست: براي مثال، «بزرگتر» را نميتوان با «قرمزتر» سنجيد، چون اين سنجش به بيمعنايي توصيفي منجر خواهد شد؛ مانند اينكه بگوييم: پرچمِ قرمزْ بزرگتر از «ميدان سرخ»[٣٥٣] درمسكو ميباشد، چون قرمزتر است، و برعكس. همچنين، شيوههايي كه براي استناد به نيروي نيرواناي[٣٥٤] بودايي به كار گرفته ميشود همان شيوههايي نيست كه در اديانغربي و فرهنگهاي متأثر از آنها به كار گرفته شده است. به همين دليل، فرد غيربودايي ـ حداقل ـ چگونگي سخن گفتن (صادق يا كاذب) راجع به نيروانا را نخست گيجكننده مييابد يا حتي ممكن است آن را به نحو معناداري انكار كند. بيشتر مسيحيان مدعياند كه تاريخ ابراهيم، اسحاق، يعقوب و عيسي ـ همچنانكه در كتاب مقدّس آمده ـ بخشي از معناي ارجاعي مربوط به واژه «خدا» است؛ بنابراين، فيلسوفان و كسان ديگري كه به اين روايات توجهي ندارند، از معناي خدا، تلقّي ديگري دارند. بر اساس اين ديدگاه، ايمان به خداي كتاب مقدّس، غير از براهين فلسفي راجع به خداست.[٣٥٥]
خلاصه آنكه رويكرد فرهنگي ـ زباني مجاز ميداند كه دينها و فلسفههاي گوناگون بتوانند مفاهيم نامتوافقي درباره صدق، تجربه، كفايت مقولي و خدا داشته باشند. اين رويكرد، برخلاف رويكردهاي ديگر (نظير برداشت گزارهگرا از صدق يا رويكرد بياني از تجربه)، هيچ ساختار مشتركي را براي مقايسه ميان اديان پيشفرض نميگيرد.[٣٥٦] صدقمقولي منكر خطاي گزارهاي نيست؛ بلكه وجود خطا را همانند حقيقت ممكن ميداند.[٣٥٧]
ليندبك معتقد است كه حتي در صدق مقولي و نه گزارهاي، ميتوان تفسيري را ارائه كرد كه صدق به معناي مطابقت، معناي خود را حفظ كرده باشد؛ يعني گزاره ديني در صورتي صحيح است كه واقعيتهاي آن توسط افراد و گروهها، در شيوهاي سازگار با واقعيت و خير غايي، دروني و اعمال شود؛ در غير اين صورت، گزاره كاذبي خواهد بود.[٣٥٨]
شيوهاي كه ليندبك براي توجيه اديان گوناگون ارائه ميكند، مبتني بر ديدگاهي است كه او در مورد زبان و نظام تفسيري دين بيان كرده است. ليندبك دين را نظام تفسيري و فرهنگياي ميداند كه شيوه زندگي و انديشه را برحسب نحوه معيشت خاص خودش ترسيم ميكند،[٣٥٩] پس آنچه در تعريف دين براي او امري بنيادين به حساب ميآيدتمركز بر بُعد مقولي دين است، نه بُعد مطابقت با خارج. معيار ليندبك در سنجش دينْ امور محكي و مطابق عيني آموزهها نيست؛ بلكه بر اساس رويكرد كاركردي او به دين، معيار آن است كه دين تا چه اندازه براي تأمين مقولههاي لازم در جهت فراهم كردن اهداف موردنظر خود موفق بوده است. آنچه موجب تمايز اساسي ميان اديان و مذاهب مختلف ميشود، همانا، تنوع اديان و مذاهب در مقدار و كيفيت مقولههاست. اساسا، در رويكرد مقولي ليندبك، صدق يا كذب گزارهاي جايگاهي ندارد و يا از اهميت بنيادين برخوردار نيست؛ بنابراين، اديان ـ به رغم برخورداري از صدق مقولي ـ ممكن است حاوي انواع مختلفي از كذب گزارهاي باشند.
پلوراليسم ديني و رابطه آن با يك ايمان حقيقي نيز به اين شيوه تحليل ميشود؛ يعني اديان بر اساس تنوع مقولي از يكديگر جدا ميشوند و ديني كه بتواند به لحاظ مقولي موفّق باشد دين حقيقي تلقّي ميشود، اگرچه گزارههاي كاذبي داشته باشد. اگر دين تثليثي مسيحيت بتواند در نظام فرهنگي خاص خودْ مقولههاي كافي را براي تأمين تجربه و درك انسان از خود و جهان ـ و برخورداري از مهارت لازم ـ فراهم كند، ميتواند با دين توحيدي اسلام كه همين مقولههاي لازم را دارد همعرض باشد، و هر دو از صدق برخوردار باشند (حتي اگر در مسيحيتْ گزاره سهخدايي، ولي در اسلام گزاره تكخدايي) مورد اعتقاد باشد.
بررسي
به نظر ميرسد، معرفتشناسي ليندبك گرفتار چند اشكال اساسي است:
١. صدق در مقام اثبات يا ثبوت؟!
يكي از اشكالات معرفتشناختي اساسي كه هم بر انسجامگرايان و هم بر عملگرايان ـ و در نتيجه بر ليندبك ـ وارد ميآيد خلط ميان «تعريف صدق» و «معيار صدق» است. در مقام بيان تعريف صدق، بايد به بُعد ثبوتي آن (يعني ماهيت صدق)، و در مقام بيان معيار صدق، بايد به بُعد اثباتي آن (يعني راه كشف گزاره صادق و تميز دادن آن از گزاره كاذب) اشاره كنيم.
اشتباه انسجامگرايان و عملگرايان در اين مسئله است كه آنان در مقام تعريف صدق، و بيان مقام ثبوتي آن، به معيار و راه كشف قضاياي صادق تمسك ميجويند. هماهنگي با باورهاي ديگر، يا شبكه باورها، نميتواند ماهيت و معناي صدق را بيان كند؛ بلكه صرفا بيانگر آن است كه گزاره هماهنگ با باورهاي ديگر حاكي از صدق اين گزاره ميباشد. كاربرد داشتن گزاره در شكل زندگي نيز معناي صدق را بيان نميكند؛ بلكه تنها بيانگر آن است كه گزاره داراي كاربرد از صدق قضيه حكايت ميكند.[٣٦٠]
نگرش درونسيستمي و كاربردي ليندبك به مسئله صدق، نهايتا ميتواند بيانگر ديدگاه اين شخصيت در باب معيار صدق باشد، نه ماهيت و معناي آن. البته، نگرش درونسيستمي (كلگرايي) و كاربردي (عملگرايي) در بيان معيار صدق نيز قابل مناقشه است كه در نقدهاي بعدي به آن اشاره خواهد شد.
٢. صدق شبكه باورها
ليندبك همانند كواين، و ديگر كلگرايان، گزارههاي منطبق با شبكه باورها و رفتارها را صادق تلقّي ميكند. به اعتقاد او، اگر گزارهاي با اين شبكه سازوار نباشد، نميتواند از صدق برخوردار باشد. طبيعي است كه شبكه باورها شامل همه باورها و رفتارها ميشود، نه صرفا برخي از آنها. امّا سؤال اساسي اين است كه اگر سازواري با اين شبكه معيار صدق گزارهها باشد، ملاك صدق خود اين شبكه چگونه تعيين ميشود؟ آيا خود اين شبكه هم بايد با شبكه ديگري از باورها هماهنگ باشد؟ ولي اگر چنين باشد، دو اشكال به وجود ميآيد:
الف. اگر تنها معيار صدقْ همين سازواري شبكهاي باشد، پس هرگز شبكهاي پيدا نميشود كه بينياز از شبكههاي ديگر باشد و اين مستلزم تسلسل يا دُور خواهد بود؛ مگر آنكه معيار ديگري را براي صدق در نظر بگيريم، كه خلاف فرض نگرش انسجامگرايي و شبكهاي به گزارهها خواهد بود.
ب. چه تضميني وجود دارد كه شبكههايي كه در تعيين گزارهها به عنوان منبع اصلي تلقّي شدهاند معتبر باشند؟
٣. شبكه باور يا شبكههاي باور؟!
در صدق درونسيستمي، ليندبك مدّعي شد كه آموزهها بايد با كلّ بافت مربوطه و به تعبير كواين، با شبكه باورها سازگار باشند؛ در حالي كه لازم است مشخص شود كه گزارهها دقيقا بايد با كدام شبكه باورها هماهنگ باشند؟ اگر مراد شبكه خاصي از باور باشد، چه دليلي وجود دارد كه تنها اين شبكه خاص، كه متفاوت با باورهاي شبكهاي ديگر است، صحيح باشد؟ اگر مراد سازگاري با كلّ شبكههاي باور در جهان باشد، سخني باطل و غيرقابل طرح خواهد بود؛ زيرا مطمئنا باورهاي انسانها در جوامع مختلف به قدري با يكديگر متفاوت است كه كمتر گزارهاي پيدا ميشود كه با همه آنها سازگار باشد. شبكههاي باور به همان اندازه گوناگوناند كه آموزههاي موجود گوناگوناند.
به عنوان مثال، شبكه باوري مسيحيان بر مؤلفههايي همچون نفي شريعت، ساختار تثليثي، و خداپنداري عيسي مسيح عليهالسلاماستوار است؛ ولي، در مقابل، مؤلفههاي شبكه باوري مسلمانان عبارتاند از: شريعتمحوري، ساختار توحيدي، و بشريت كامل عيسي مسيح عليهالسلام. گزارههاي ديني خداباوران بايد با كداميك از اين دو شبكه هماهنگ باشند؟ سازگاري با هر دو شبكه به تناقض خواهد انجاميد و سازگاري تنها با يكي از اين دو شبكه هيچ معياري ندارد. از اينرو، سازگاري با مجموعه بافتهاي باور و رفتار، و شبكههاي باوري، نميتواند صدق گزارهها را تبيين كند.
بنابراين، شبكهها و نظامهاي متفاوت و سازوار مشكل بزرگي را براي انسجامگرايان به وجود ميآورند. اگر تنها ملاك صدق را سازواري و انسجام تعريف كنيم، چه رابطهاي بين گزارهها و نظامهاي متفاوت و رقيب سازوار وجود دارد؟ ممكن است گزارهاي بر اساس يك نظام كاملاً سازوارْ صادق، و بر اساس نظام كاملاً سازوار ديگرْ كاذب باشد. كدام شبكه و نظام باورها ميتواند معيار صدق يا كذب گزارهها واقع شود؟
ويليام آلستون نيز همين نقد را بر نظريه انسجام وارد ميداند. او ميگويد: به اعتقاد من، احتمال قوي بر وجود نظامهاي ناسازگار متعدد و شايد نامحدود، كه همه آنها از انسجام برابر برخوردارند، كافي است براي اثبات اينكه انسجام دروني براي برخورداري باورها از منزلت معرفتي مثبت كافي نيست.[٣٦١]
همچنين، لوييس پويمان نيز همين ايراد را تحت عنوان «اشكال دستگاهها يا جهانهاي بديل»[٣٦٢] به شرح ذيل بيان ميكند:
اشكال دستگاههاي بديل ميگويد: هماهنگي به منزله يك نظريه توجيه ناكافي است؛ چون ميان دستگاههاي متقابلاً ناسازگار بديل از باورها فرقي نميگذارد. تعداد بيشماري از دستگاههاي باور ميتوانند سازگار باشند و متقابلاً حمايت شوند، امّا چگونه ميتوانيم تعيين كنيم كدام يكي از آنها حقيقي يا به حقيقت نزديكتر است؟... اگر نتوانيم تعيين كنيم كداميك از اين دستگاههاي ذاتا هماهنگْ از احتمال صدق بيشتري برخوردار است، پس در باور به يكي از آنها به جاي ديگري موجّه نخواهيم بود. در اين صورت با شكاكيت مواجه خواهيم شد.[٣٦٣]
٤. صدق درونسيستمي و تحول در شرايط و باورها
كلگرايي ليندبك مدعي است كه آموزههاي صادق با كلّ باورها و بافتهاي رفتاري انسان سازگارند. ولي بسياري از باورها و رفتارهاي انسان، با تحول شرايط، تغيير ميكنند و در نتيجه، كلّ نظام باور و رفتار دستخوش تغيير ميشود. حال، گزارهها بايد با كداميك از شرايط سازگار باشند: شرايط پيشين يا شرايط جديد؟ معيار سازگاري با خود شرايط گذشته يا جديد چيست؟ لازمه ديدگاه درونسيستمي آن است كه گزارهها با توجه به شرايط متفاوت، هم صادق باشند و هم كاذب. بنابراين، هيچ تضميني وجود ندارد كه گزارهاي از نظر يك شخص، همواره صادق يا كاذب باشد. اين نسبيت معرفتي، كه بر اثر نگرش درونسيستمي به وجود ميآيد، به تنهايي اعتبار ديدگاه يادشده را خدشهدار ميكند و ارزش آن را به مثابه ديدگاهي منسجم از بين ميبرد.
٥. تئوريهاي جديد و ناهماهنگ با نظام باورها
يكي از اشكالات نقضي به تئوري صدق ليندبك، همانا، وجود تئوريهاي متغاير با تئوريهاي پيشين است. اگر شرط صدق آموزهها سازواري و هماهنگي آنها با بافت و شبكه باورها باشد، پس هيچ كدام از تئوريها و باورهاي جديدي كه با باورهاي ديگر متفاوتاند نبايد صادق باشند. تئوريهاي جديد گاهي به صورت تدريجي رخ ميدهند و گاهي به صورت آني. شكي نيست كه اين تئوريها، دستكم در برخي از ابعاد، با بعضي از اجزاي شبكه باورهاي انسان ناهماهنگاند؛ زيرا اگر هيچ تغايري نداشته باشند، ديگر نميتوان به آنها عنوان «تئوري جديد» را اطلاق كرد. به عنوان مثال، خودِ تئوري كلگرايي يا انسجامگرايي زماني به وجود آمد كه بسترِ عامِ شبكه باوري، با تئوري مبناگرايي هماهنگ بود؛ با اين حال، بسياري از معرفتشناسان، به رغم ناهماهنگي كلگرايي با مبناگرايي، به تئوري جديد روي آوردند.
تغيير كيش و دين نيز به همين روال است؛ تازهمسلماني كه از دين مسيحيت اعراض كرده به گزارههايي ناهماهنگ با شبكه باوري كه در پارادايم مسيحيت پديد آمده است اعتقاد پيدا ميكند. پيروان اديان جديد گزارههاي مورد اعتقاد خويش را گزارههايي صادق ميشمارند و دستكم برخي از گزارههاي موجود در شبكه معرفت ديني پيشين خود را كاذب ميدانند. پس، دقيقا برخلاف نظر كلگرايان، اينگونه افراد بسياري از گزارههاي هماهنگ و سازگار با سيستم باورها را كاذب ميدانند. بنابراين، يا بايد هرگونه تئوري و آموزه جديد و متغاير با بافت و سياق پيشين را كاذب بدانيم، كه در نتيجه خودِ تئوري درونسيستمي نيز بايد كاذب باشد، يا بايد اذعان كنيم كه معيار درونسيستمي كه ليندبك آن را مطرح كرده ناكافي است.
٦. مشكل جدايي يا گسستگي
افسانهها، رمانها، اشعار و قضاياي تخيلي كه ساخته ذهن اديبان و شاعران هستند، مانند داستانهاي شاهنامه فردوسي و قهرمانان آن (رستم، سهراب و...)، اشكالات نقضي ديگري را براي تئوري صدق ليندبك ايجاد ميكنند. همگان، حتي حاميان انسجامگروي، به تخيلي و غيرحقيقي بودن اينگونه آثار اذعان دارند. اگر ملاك صدق آموزهها را انسجام بدانيم، بايد هر افسانه و داستان ساختگي هماهنگ با باورها و نظام معرفتي را، همانند يك نظريه فيزيكي يا رياضي يا فلسفي، صادق و حقيقي تلقّي كنيم.[٣٦٤] بنابراين، نگرش درونسيستمي به گزارهها نميتواند به تنهايي معنا و معيار صدق را تعيين كند.
منتقدان غربي اشكال يادشده را با عنوان «مشكل جدايي[٣٦٥] يا گسستگي» مطرحكرده و مدعي شدهاند كه اگر توجيه هر باور فقط تابع هماهنگي آن باور با دستگاهي از باورهاي پذيرفتهشده پيشزمينه باشد، ارتباط معرفت با واقعيت عيني و نيز حقيقت قطع ميشود و نظريه هماهنگي نميتواند شرط صدق معرفت را برآورد. موريس شليك[٣٦٦]اين اشكال را چنين بيان ميكند:
اگر هماهنگي را جدا معياري كلّي براي صدق بگيريم، در آن صورت بايد دلخواهانه داستانهاي پريان را نيز همچون اخبار تاريخي يا گزارههاي موجود در كتاب شيمي صادق بدانيم؛ مشروط بر آنكه داستانهايي كه بدينسان ساخته و پرداخته ميشوند مستلزم هيچگونه تناقضي نباشند. من ميتوانم، با خيالپردازي، جهاني عجيب و غريب و پر از حوادث باورنكردني ترسيم كنم؛ و اگر در اين ترسيمْ مواظب سازگاري متقابل گزارهاي خود باشم، فيلسوفانِ موافق نظريه هماهنگي بايد آن را بپذيرند. بنا به نظريه هماهنگي، نيازي به مشاهده نيست؛ بلكه فقط سازگاري ميان گزارهها لازم است.[٣٦٧]
جان پالاك،[٣٦٨] معرفتشناس معاصر، مدعي شده كه او نخستين كسي است كههمين ايراد را تحت عنوان «برهان جدايي» بر نظريه هماهنگي توجيه وارد كرده است. پالاك مينويسد:
برهان جدايي... ميگويد كه نظريههاي هماهنگي، ارتباطِ توجيه را با جهانْ قطع ميكنند. بنا به نظريههاي هماهنگي، توجيهْ نهايتا تابع روابط ميان قضايايي است كه شخص باور كرده است و ارتباطي با نحوه وجود ندارد؛ امّا هدف از جستوجوي معرفت اين است كه به نحوه جهان آگاهي يابيم. بنابراين، نظريههاي هماهنگي ناكافياند. تنها چيزي كه نظريه هماهنگي لازم دارد عبارت است از: مجموعهاي از باورهاي عجيب و غريب، و هماهنگ.[٣٦٩]
٧. نگرش كاربردي در صدق وجودشناختي
ليندبك در تبيين صدق وجودشناختي، به جاي آنكه به بيان ماهيت صدق بپردازد، به يكي از معيارهاي صدق پرداخته و گفته است كه هر بيان ديني تنها تا جايي ميتواند صدق گزارهاي را با تطابق وجودشناختي تحصيل كند كه كاركردي از انشا، فعل، يا كنش باشد؛ و همين امور موجب ايجاد تطابق ميشوند. همچنانكه مورفي گفته است، به اعتقاد ليندبك، مطابقت سخنان ديني با واقعيت خصوصيتي نيست كه سخنان در خودشان و از خودشان داشته باشند؛ بلكه صرفا در نقششان براي ايجاد شكلي از زندگي و شيوهاي از بودن در جهان است، كه خود اين امر با مهمترين و نهاييترين واقعيت مطابقت دارد.[٣٧٠]هرگاه گزارههاي ديني بتوانند در شكلگيري باورها و رفتارهاي انسانها نقش مثبتي ايفا كنند، به لحاظ وجودشناختي، با واقعيت غايي مطابقت دارند.
امّا، اين نگرش پراگماتيستي ليندبك، نميتواند ماهيت صدق را تبيين كند؛ زيرا:
اولاً ممكن است گزارههايي در عمل مفيد باشند، و مفيد بودن آنها مورد تأييد عملگرايان باشد، ولي حقيقت نداشته باشند؛ براي مثال، محاسبات امور كيهاني بر اساس هيئت بطلميوسي نتيجه عملي دارد، در حالي كه امروزه هيئت بطلميوسي منسوخ شده است. همچنين، ممكن است كسي به بيان ادعاهايي ساختگي درباره قيامت و همچنين پاداش و عذاب آن بپردازد و عملاً نيز انسانها را به رعايت قوانين اخلاقي و شرعي متعهد سازد؛ البته اين تعهد با واقعيت غايي سازگار است، ولي ادعاهاي يادشده حقيقي نيستند.
ثانيا صدق خودِ قضيه «صدق وجودشناختي مبتني بر كاربرد گزاره است» چگونه اثبات ميشود؟ اگر به كاربرد و سودمندي باشد، سخن را به همين قضيه دوم منتقل ميكنيم. اگر سؤال را به همين صورت ادامه دهيم، يا بايد معيار ديگري براي صدق خودِ نگرش كاربردي پيدا شود (كه خلاف فرض است) يا به تسلسل منجر خواهد شد.[٣٧١]
ثالثا ممكن است كه گزارههاي متناقض ـ در عمل ـ كارآمد و سودمند باشند، ولي بديهي است كه هر دو گزاره متناقض نميتوانند صادق باشند؛ دستكم يكي از دو گزاره كاذب خواهد بود. بنابراين، صِرفِ كاربردْ نميتواند كاشف از صدق باشد.
رابعا پيشفرض ليندبك اين است كه خودِ گزارهها، صرفنظر از واقعيت خارجيشان، ميتوانند كاربرد عملي داشته باشند؛ براي مثال، گزارهها ميتوانند خداباوران را متعهد كنند. امّا، اين پيشفرض نادرست است؛ زيرا خودِ كاربرد عملي مبتني بر آن است كه آموزههاي مورد اعتقاد از حقيقت خارجي برخوردار باشند. در نتيجه، مطابقت با واقعيت غايي نيز خودْ مبتني بر مطابقت خارجي است؛ يعني از نظر ليندبك، زماني مطابقت با واقعيت غايي حاصل ميشود كه آموزهها كاربرد عملي داشته باشند. همچنين، زماني كاربرد عملي محقّق ميشود كه گزارهها از مابهازاي عيني نيز برخوردار باشند.
٨. رابطه صدق درونسيستمي با وجودشناختي
ليندبك صريحا بيان ميكند كه صدق درونسيستمي، براي صدق وجودشناختي، امري بنيادين شمره ميشود؛ يعني هماهنگي با شبكه باورها شرط لازم براي صدق وجودشناختي است. با اين بيان، هماهنگي با شبكه باورها براي كفايت مقولي يا كاربرد آموزهها در شكل دادن زندگي ضروري است. ولي اين نظر به لحاظ منطقي قابل اثبات نيست؛ صدق وجودشناختي، حتي اگر با مجموعه باورهاي ديگر سازوار نباشد، ميتواند رخ بدهد. به تعبير ديگر، ممكن است يك گزاره يا تئوري جديد از حقيقت كامل برخوردار باشد و نه تنها با شبكه باوري سازگار نباشد، بلكه آن شبكه را نقض كند و باورهاي جديدي را در شبكه جانشين سازد. پذيرش دگرگونيهاي آموزهاي و نظريهاي مغاير با باورهاي سابق در سطح گسترده، شاهد روشني بر اين نكته خواهد بود. همچنين، ممكن است، گزارهاي كفايت مقولي و كاربرد مناسبي داشته باشد؛ ولي با برخي از اجزاي شبكه باوري پيشين هماهنگ نباشد.
در صورتي كه «كاربرد» را معيار صدق تلقّي كنيم، ديگر هماهنگي با كلّ بافت مربوطه ضرورتي ندارد. كافي است كه انسان، به عنوان مثال، به واسطه يك گزاره، خود را متعهد سازد يا انگيزه كافي را براي ايمان داشتن پيدا كند؛ ولي اين گزاره نسبت به باورهاي گذشته منعطف نباشد يا حتي برخلاف آنها باشد. براي مثال، فرد مسيحي كه در بافت شبكه تثليثي از باورها قرار گرفته است ميتواند با آموزه توحيدي (همانند دين اسلام) خود را در برابر تنها كمال مطلق جهان مسئول بداند و از ظلم و ستم پرهيز كند. وقتي حكايتگري آموزهها از واقع به عنوان مبناي معرفتشناختي تلقّي نشود، هريك از اين تفسيرها بدون توجه به تفسيرهاي ديگر ميتواند به كار گرفته شود.
··· منابع
ـ بوردو، ژرژ، ليبراليسم، ترجمه عبدالوهاب احمدي، تهران، ني، ١٣٧٨.
ـ حسينزاده، محمد، معرفتشناسي، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، چ هفتم، ١٣٨٠.
ـ ـــــ ، پژوهشي تطبيقي در معرفتشناسي معاصر، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، ١٣٨٢.
ـ سرل، جان. آر، افعال گفتاري، ترجمه محمدعلي عبداللهي، قم، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي، ١٣٨٥.
ـ فتحيزاده، مرتضي، جستارهايي در معرفتشناسي معاصر، قم، كتاب طه، ١٣٨٤.
ـ قائمينيا، عليرضا، «شبكه معرفت ديني»، قبسات، ش ٢٨، تابستان ١٣٨٢، ص ١٩ـ٣٦.
ـ كواين، دابليو. وي و اوليان. جي. اس، شبكه باور، ترجمه امير ديواني، تهران، سروش، ١٣٨١.
ـ مك گراث، آليستر، الهيات مسيحي، ترجمه بهروز حدادي، قم، مركز مطالعات اديان و مذاهب، ١٣٨٤.
- Adiprasetya, Joas, "George A. Lindbeck and Postliberal Theology", The Boston Collaborative Encyclopedia of Modern Western Theology, ٢٠٠٥.
- Alston. William. p, The Reliability of Sense Perception, Unites States of America: Cornell university, ١٩٩٣.
- Austin, J.l., How to Do Things With Words, United States of America, Harvard university Press, ١٩٧٥.
- Bullock, Alan ea al., The Fontana Dictionary of Modern Thought, Britain, Fontan Press, ١٩٨٨.
- Dehart, Paul J., The Trial of the Witnesses: The Rise and Decline of Postliberal Theology, Blackwell Publishing, ٢٠٠٦.
- Hawkins, Charles, Beyond Anarchy and Tyranny in Religious Epistemology, United States of America, University Press of America, Inc, ١٩٩٧.
- Lindbeck, George A, The Nature of Doctrine: Religion and Theology in a Postliberal Age, philadelphia, westminster, ١٩٨٤.
- McGrath, Alister E, A Scientific Theology, T&T Clark Ltd, ٢٠٠٢.
- Murphy, Nancey, Anglo- American Postmodernity, Oxford, ١٩٩٧.
پي نوشت ها:
[٣٠٠] كارشناس ارشد دينشناسى، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى. دريافت: ٢٢/١٢/٨٧ ـ پذيرش: ٢٣/٢/٨٨.
tabarsafar١@yahoo.com
[٣٠١]** استاديار مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى ره.
[٣٠٢] The Nature of Doctrine.
[٣٠٣]ـ با توجه به اهميت كتاب ماهيت آموزه، تأليف جورج ليندبك، اين اثرْ منبع اصلى ما در تبيين انديشههاى ليندبك در مقاله حاضر خواهد بود؛ همچنانكه منابع غربى كه به تبيين الهيات پستليبرال پرداختهاند، به همين كتابِ ليندبك استناد كردهاند.
[٣٠٤]ـ ليندبك مبانى معناشناختى، معرفتشناختى و الهياتى وحدتگرايى را به صورت جامعى بيان كرده است؛ ولى با توجه به عنوان پژوهش حاضر، ما تنها به مبناى معرفتشناختى وى اشاره و تبيين مبانى ديگر را به زمان ديگرى موكول مىكنيم.
[٣٠٥] Postliberal Theology.
[٣٠٦]ـ معناى دقيق واژه «ليبراليسم» را مىتوان در كنار واژههاى متضادّ با آن دريافت؛ مانند: استبداد، خودكامگى، يكّهسالارى، حكومت مطلقه، دولتگرايى، صنفگرايى، اقتصاد ارشادى و جمعباورى. در حقيقت، اين واژهها با مشخص كردن آنچه ليبراليسم مردود مىشمارد، در وجه سلبى، فصل مشترك همه شكلهاى ليبراليسم را نشان مىدهند: ليبراليسم يعنى طرد فشارهايى كه قدرتى بيرونى با هر خاستگاه و غايتى به منظور خنثى كردن تعيّنات فردى وارد مىكند ژرژ بوردو، ليبراليسم، ترجمه عبدالوهاب احمدى، ص ١٦.
ريشههاى اصلى اين ديدگاه در قرن هجدهم شكل گرفته، امّا انسجام آن به طور گستردهتر مربوط به قرن نوزدهم است. اين ديدگاه در قرن بيستم به كلّى انسجام خود را از دست داد. براى اطلاعات بيشتر، ر.ك:
Alan Bullock et al., The Fontana Dictionary of Modern Thought, p. ٤٧٥.
[٣٠٧] Alasdair Macintyre.
[٣٠٨]ـ آليستر مكگراث، الهيات مسيحى، ترجمه بهروز حدادى، ص ٢٣٧و٢٣٨/Alister E, McGrath, A Scientific Theology, v٢ (Reality), p. ٣٩.
[٣٠٩]. Charles Hawkins, Beyond Anarchy And Tyranny in Religious Epistemology, Preface.
[٣١٠]. Paul J. Dehart, The Ttrial of the Witnesses: The Rrise And Decline of Postliberal Theology, p. ١-٢.
[٣١١]. Ecuminism.
[٣١٢]. George A. Lindbeck, The Nature of Doctrine: Religion and Theology in a Postliberal Age, pp. ٧-٨.
[٣١٣]. Alister E. McGrath, A Scientific Theology, p. ٤٠.
[٣١٤]. Hans Frei.
[٣١٥]. Cf. Joas Adiprasetya, "George A. Lindbeek and Postliberal Theology", The Boston Collaborative Encyclopedia of Modern Western Theology.
[٣١٦]. Propositional truth.
[٣١٧]. George A. Lindbeck, The Nature of Doctrine, p. ٤٧.
[٣١٨]. symbolic.
[٣١٩]. Ibid.
[٣٢٠]ـ البته همچنانكه در ادامه روشن خواهد شد، ليندبك الزاما تفسيرهاى پيشين را در باب صدق نمىپذيرد؛ بر اين اساس، اگرچه به برخى از انواع صدق كه گذشتگان به آنها معتقد بودند اشاره مىكند، ولى تفسير جديدى را از آن انواع به دست مىدهد.
[٣٢١]. ontological.
[٣٢٢]. ultimate reality.
[٣٢٣] intrasystematic.
[٣٢٤]. coherence.
[٣٢٥]. categorial.
[٣٢٦]. Nancey Murphy, Anglo-American Postmodernity, pp. ١٢١-١٢٢.
[٣٢٧] George A Lindbeeck, The Nature of Doctrine, p.
[٣٢٨]. holism.
[٣٢٩] w.v. Quine.
[٣٣٠]. meaning holism.
[٣٣١]. web.
[٣٣٢]ـ ر.ك: عليرضا قائمىنيا، «شبكه معرفت دينى»، قبسات، ش ٢٨، ص ٣١و٣٢.
[٣٣٣]ـ دابليو. وى كواين و جى. اس اوليان، شبكه باور، ترجمه امير ديوانى، ص ١٩.
[٣٣٤]. George A Lindbeck, The Nature of Doctrine, p. ٦٥.
[٣٣٥]. Austin.
[٣٣٦]. performatory.
[٣٣٧]. George A Lindbeck, The Nature of Doctrine, p. ٦٥.
[٣٣٨]. speech acts.
[٣٣٩]. constative.
[٣٤٠]performative.
[٣٤١]ـ جان. آر. سرل، افعال گفتارى، ترجمه محمدعلى عبداللهى، ص ٢٩ـ٣٢؛
j.l. Austin, How To Do Things With Words, p. ٩٤.
[٣٤٢]. Pauls.
[٣٤٣]Luther.
[٣٤٤] George A. Lindbeck, The Nature of Doctrine, p. ٦٦.
[٣٤٥]. Aquinas.
[٣٤٦]. Ibid.
[٣٤٧]. Ibid, p.
[٣٤٨]. cultural-linguistic.
[٣٤٩]. Ibid, pp. ٦٨-٦٩.
[٣٥٠]. Ibid, pp. ٦٤-٦٥.
[٣٥١]. Ibid, p. ٤٧.
[٣٥٢]. Ibid, p. ٤٨.
[٣٥٣]. Red Square.
[٣٥٤]. Nirvana.
[٣٥٥]. Ibid.
[٣٥٦]. Ibid, pp. ٤٧-٤٩.
[٣٥٧]. Ibid, p. ٤٩.
[٣٥٨]. Ibid, p. ٥١.
[٣٥٩]. Ibid, pp. ٣٢-٣٣.
[٣٦٠]ـ ر. ك: محمد حسينزاده، پژوهشى تطبيقى در معرفتشناسى معاصر، ص ٩٦، ١١٨ و ١٢٣.
[٣٦١]. William P. Alston, The Reliability of Sense Perception, p. ٢١.
[٣٦٢]. alternative systems (or worlds) objection.
[٣٦٣]ـ مرتضى فتحىزاده، جستارهايى در معرفتشناسى معاصر، ص ٢١٣.
[٣٦٤]ـ محمد حسينزاده، معرفتشناسى، ص ١١٤.
[٣٦٥]. isolation.
[٣٦٦]. Moritz Schlick.
[٣٦٧]ـ مرتضى فتحىزاده، جستارهايى در معرفتشناسى معاصر، ص ٢١٠.
[٣٦٨]. John Pollock.
[٣٦٩]ـ همان، ص ٢١١و٢١٢.
[٣٧٠]. Nancey Murphy, Anglo-American Postmodernity, p. ١٢٢.
[٣٧١]ـ ر.ك: محمد حسينزاده، پژوهشى تطبيقى در معرفتشناسى معاصر، ص ١١٦ـ١١٨.