سال ششم، شماره اول، پاييز ١٣٨٧، ١٨١ـ٢١٢
محمّدرضا احمدخاني[٢٤١]
چكيده
از ديرباز در غرب و شرق، فيلسوفان و زبانشناسان بسياري به مبحث الفاظ لاوجود پرداختهاند. سؤال اساسي در اينباره همواره اين بوده است كه چگونه ميتوان واژههايي همچون «رستم» را كه به چيزي در جهان خارج ارجاع نميدهند درك كرد و حتي آنها را با تركيبهاي مختلف در جمله به كار برد؟ فلاسفه پاسخهاي متفاوتي به اين سؤال داده و هر يك به جنبهاي از موضوع پرداختهاند. نگارنده سعي دارد در اين مقاله، با ابزارهاي معناشناختي، به پاسخ اين سؤال دست يابد و بدينترتيب، ملاكهايي را نيز براي طبقهبندي اينگونه الفاظ پيش رو نهد.
كليدواژهها: لفظ، لاوجود، ارجاعي، غيرارجاعي، معنيشناسي
مقدّمه
شيء لاوجود چيزي است كه وجود ندارد؛ مثلاً اسب تكشاخ، رستم، شرلوك هلمز، اكسير و مربعِ گرد. فيلسوفان و زبانشناسان در مورد درك و ماهيت اشياي لاوجود، نظريات مختلفي بيان نمودهاند و به ندرت ميتوان فيلسوفي را يافت كه به اين مبحث نپرداخته باشد. برخي آن را متناقض پنداشته (هيوم)، برخي ديگر آن را به لحاظ منطقي بدساخت دانسته (كانت و فرگه) و برخي ديگر نيز آن را كانون توجه قرار دادهاند.
شايد دليل اصلي پرداختن به الفاظ لاوجود اين باشد كه هرگونه ادعا درباره شيء لاوجود ـ حتي تكذيب آن ـ در گرو تلقّي نوعي وجود براي آن است.
ارجاع
در مورد شيوه ارجاع و ماهيت مصداق، ديدگاههاي مختلفي وجود دارد. به اعتقاد هيوم، براي درك گزاره يا پارهگفتاري كه داراي عبارت ارجاعي باشد، تشخيص مصداق ضروري است. در واقع، تفكر درباره شيء، تفكر درباره شيء موجود (داراي وجود) است. به عبارت ديگر، فكر كردن در مورد شيء با فكر كردن در مورد همان شيء به مثابه چيزي موجود يكي است و مصداق بايد براي سخنگو مشخص و شناختهشده باشد.[٢٤٢]
لاكوود در مورد فرايند ارجاع، به طور غيرمستقيم، به وجود فيزيكي مصداق در جهان خارج به منزله شرط ضروري ارجاع اشاره ميكند.[٢٤٣] پوتنام معتقد است كه اولاً تعيين مصداق، از طريقمفاهيم، به شيوهاي ثابت صورت نميگيرد؛ ثانيا مصداق گزاره، وضعيت ذهني سخنگوي زبان نيست و مصداق به شكلي اجتماعي و اشاري[٢٤٤] در نظر گرفته ميشود.[٢٤٥] به اعتقاد ركاناتي درمعنيشناسي زباني، برخلاف ديگر رويكردهاي معنيشناختي، وجود مصداق شرط لازم براي ارجاعي بودن نيست.[٢٤٦] براي نمونه، اگرچه درك پارهگفتار «هوشنگ كوتوله است» در گروشناخت «هوشنگ» است، امّا فهميدن اين جمله صرفا منوط به آگاهي از ارجاعي بودن آن است. بنابراين، حتي اگر شيئي كه عبارت به آن ارجاع ميدهد به طور واقعي وجود نداشته باشد، باز هم آن عبارت ميتواند ارجاعي قلمداد شود. «هوشنگ محمودي» عبارتي ارجاعي است و اينگونه نيز درك ميشود، اگرچه ممكن است فردي به اين نام در جهان خارج از زبان وجود نداشته باشد. در اين زمينه، عبارت ارجاعي و اسم خاص، با يكديگر تفاوتي ندارند: همانطور كه ممكن است اسم خاص مسمّايي نداشته باشد، امكان دارد عبارت ارجاعي نيز بدون مصداق باشد.
لفظ ارجاعي و لفظ لاوجود
«لفظ ارجاعي» و «لفظ لاوجود» از الفاظياند كه سخنگويان را با جهان خارج از زبان پيوند ميدهند؛ امّا ارتباط اين دو نوع لفظ با جهان خارج را نميتوان به يك صورت انگاشت.[٢٤٧] از اينرو، در اين بخش، به بررسي تمايز اين دو نوع لفظ پرداخته ميشود.
لفظ ارجاعي
عبارت ارجاعي لفظي است كه به مصداقي در جهان خارج ارجاع ميدهد. اين دسته از عبارتها در دو گروه قرار ميگيرند: الف) عباراتي كه به هريك از افراد ارجاع ميدهند و «الفاظ خاص»[٢٤٨]ناميده ميشوند؛ ب) عباراتي كه به مجموعهاي از افراد ارجاع ميدهند و «الفاظ عام»[٢٤٩] شمردهميشوند.[٢٥٠] گفتني است كه عبارات ارجاعي خاص يا عام، با توجه به مشخص[٢٥١] يانامشخص[٢٥٢] بودن، به ترتيب عبارات معرفه[٢٥٣] و نكره[٢٥٤] خوانده ميشوند.
عبارات ارجاعي خاص به سه گونه تقسيم ميشوند: گروه اسمي معرفه، اسم خاص، و ضمير شخصي. به باور ميل، اسامي خاص معنايي ندارند و نقش آنها فقط ارجاع دادن به شخص يا چيزي در جهان خارج است.[٢٥٥] راسل گروه اسمي معرفه را «وصف معرف» يا «وصف خاص»مينامد و ميگويد: تعيين مصداق فقط از طريق ناميدن صورت نميگيرد، بلكه از طريق وصف در بافت نيز ميتواند صورت گيرد.[٢٥٦] كريپكي، بر خلاف راسل، معتقد است كه اسامي خاصدر تمامي جهانهاي ممكن به مصداق ارجاع ميدهند، امّا وصف معرف اين ويژگي را ندارد.[٢٥٧]نظر دانلان بر خلاف ديدگاه راسل است: وصف معرف ميتواند نقش وصفي داشته باشد.[٢٥٨]برخي از عباراتي كه به ظاهر ارجاعياند، چون ميتوانند خوانش مشخص و خوانش نامشخص داشته باشند، ارجاعي يا وصفي تلقّي ميشوند. جمله زير را در نظر بگيريد:
(١) هوشنگ ميخواهد با دختري چشمسبز ازدواج كند.
عبارت «دختري چشمسبز» ممكن است عبارت ارجاعي نكرهاي قلمداد شود كه مشخص است. در اين صورت، چنين عبارتي داراي اين پيشانگاري است كه فردي با اين مشخصات وجود دارد. جمله بعدي همين پيشانگاري را دارد:
(٢) هوشنگ ميخواهد با اين دختر چشمسبز ازدواج كند.
بنابراين، در چنين حالتي، عبارت مزبور ارجاعي خواهد بود.
امّا اگر جمله (١) را با خوانش نكره نامشخص در نظر بگيريم، ديگر با هيچگونه پيشانگارياي درباره وجود فردي با چنين مشخصاتي روبهرو نخواهيم بود و بدين ترتيب، عبارت «دختري چشمسبز» عبارتي وصفي تلقّي خواهد شد.
لفظ لاوجود
گاهي در زبان خودكار، يا همان زبان روزمرّه مردم، الفاظ ارجاعي به چيزي ارجاع ميدهند كه شناسايي آن در جهان فيزيكي با حواس پنجگانه امكانپذير نيست؛ اين صورتهاي ارجاعي «الفاظ لاوجود» ناميده ميشوند. «سيمرغ»، «اتومبيل آدمخوار»، «گياه دودزا»، «اولين متولّد قرن بيست و دوم» و غيره از الفاظي شمرده ميشوند كه هرچند ارجاعياند، به چيزي واقعي در جهان فيزيكي اطراف ما ارجاع نميدهند؛ از اينرو، اين الفاظ با هيچيك از حواس پنجگانه ما در جهان خارج درك نميشوند.
ديدگاه فرگه: فرگه «نشانه» را مفهومي منطقي ميشمارد كه داراي دو جنبه مصداق و مفهوم است.[٢٥٩] وي مصداق اسم خاص را شيئي ميداند كه اسم خاص بر آن دلالت ميكند. در نمونهكلاسيك او در اينباره، از «ستاره صبح» و «ستاره شب» ياد شده است كه هر دو بر مصداقي واحد دلالت دارند. در اين نمونه، «ستاره صبح» و «ستاره شب»، با يكديگر «اينهماني» دارند، هرچند داراي دو مفهوم مختلفاند. وي براي تمايز ميان مصداق و مفهوم، از نمونههايي نظير عبارات زير استفاده ميكند:
(٣) ستاره صبح همان ستاره صبح است.
(٤) ستاره صبح همان ستاره شب است.
با توجه به نگرش فرگه، جمله (٣) صرفا تحليلي[٢٦٠] شمرده ميشود؛ در حالي كه جمله (٤)اطلاعي[٢٦١] است و در قالب جملههاي تركيبي[٢٦٢] قرار ميگيرد. اين جمله وي را در نظربگيريد:
(٥) اديسه كنار ساحلي برساخته از عاج خفته است.
فرگه سعي دارد با اين جمله ثابت كند كه اينگونه جملهها مفهوم دارند، امّا مصداق ندارند.[٢٦٣]
بر اين اساس به نظر ميرسد فرگه براي «الفاظ لاوجود» مفهوم قائل است، امّا مصداق قائل نيست. به باور وي، تعيين ارزش صدق براي جملههايي نظير جمله (٥) در منطق صوري ناممكن است؛ با اين حال، بايد بتوان شرايط صدق يا كذب جملهها را در لايه مفاهيم نيز تعيين كرد.
ديدگاه استراوسون: استراوسون كاربرد ارجاعي منحصر به فرد[٢٦٤] را استفاده از عبارتهاييبراي ارجاع به شخصي منفرد،[٢٦٥] شيئي واحد، يا رويداد يا مكاني خاص در نظر ميگيرد وجملهاي را كه داراي چنين فاعلي باشد جمله نهاد ـ گزارهاي خاص[٢٦٦] مينامد.[٢٦٧] گفتني استكه استراوسون سؤالي را مطرح ميكند و ميگويد كه راسل پاسخ درستي به آن سؤال نداده است! سؤال وي اين است كه چرا در جملهاي نظير «پادشاه فرانسه عاقل است»، به رغم اينكه در جهان خارج پادشاهي در فرانسه وجود ندارد، جمله داراي معني است؟ او به منظور طرح اين مسئله، و يافتن پاسخي درخور براي آن، به طبقهبندي زير (از «الف» تا «ج») متوسّل شده است:
الف. جمله
ب. كاربرد جمله
پ. پارهگفتار جمله
ت. عبارت
ث. كاربرد عبارت
ج. پارهگفتار عبارت[٢٦٨]
استراوسون معتقد است كه با توجه به طبقه «الف»، «پادشاه فرانسه عاقل است» در قرن هفدهم (زمان حكومت سلطنتي در فرانسه) «جمله» شمرده ميشود. در طبقه «ب»، جمله مذكور، برحسب كاربرد در زمان سلطنت مثلاً لويي چهاردهم يا پانزدهم، به افراد گوناگوني ارجاع ميدهد. بنابراين «پادشاه فرانسه عاقل است»، برحسب وقوع، كاربردهاي مختلفي از يك جمله تلقّي ميشود. در طبقه «پ»، اگر جمله مذكور را افراد مختلفي در زمان لويي چهاردهم بسازند و بگويند، هريك از اين گفتهها «پارهگفتار» همان جمله خواهد بود.
ديدگاه ماينونگ: ماينونگ در فصل دوم از كتاب نظريه اشيا به وجود دو نوع «بودن» قائل ميشود و اين دو نوع را از يكديگر متمايز ميسازد: «وجود»[٢٦٩] و «جوهر».[٢٧٠] به اعتقاد وي، آنچه از«وجود» برخوردار است چيزهايي شبيه به «خانه» يا «قطعه زمين» را شامل ميشود؛ بنابراين، آنچه «وجود» دارد واقعي[٢٧١] است. در مقابل، چيزهايي كه نوعي «جوهر» به حساب ميآيندنمونههايي نظير «روابط»، «اعداد» و «گزاره»هاي صادق را شامل ميشوند.
به نظر ماينونگ، آن دسته از پديدههايي كه «وجود» ندارند صرفا از «جوهر» برخوردارند. گفتني است، چنين بودني مستقل از «وجود داشتن» است. به عبارت سادهتر، به اعتقاد ماينونگ، برخي از پديدهها «وجود» ندارند، امّا «جوهر» وجودي دارند.[٢٧٢] بر اين اساس، به نظر ميرسدكه وي ميان «وجود» عيني[٢٧٣] و «وجود» انتزاعي[٢٧٤] تمايز قائل شده است.
با توجه به نمونههايي كه ماينونگ ذكر كرده است، «كوه طلايي» يا «مربعِ گرد» از جمله پديدههايي محسوب ميشوند كه وجود ندارند و به همين دليل از «بودن» برخوردار نيستند. اين نمونهها نوعي تعميم نظريه اصلي وي به حساب ميآيند.
به باور ماينونگ، شمار بسياري از افراد، به شكلي طبيعي، عبارات متناقض را درك ميكنند. آنان بدون اينكه اعتراض كنند، به صحبتهايي گوش ميدهند كه گويندگان، در آن صحبتها، چيزهاي «موجود» را «غيرموجود» تلقّي كردهاند.[٢٧٥] بنابراين، به اعتقاد وي، چيزهايي وجوددارند كه به هنگام صحبت و استفاده از زبان ميتوانند «وجود» نداشته باشند. اين گفته متضمّن آن است كه مدعي شويم: اولاً «چيز»هايي، وجود ندارند؛ ثانيا چيزهايي كه «وجود» ندارند، از نوع ديگري از «وجود داشتن» برخوردارند.
ماينونگ معتقد است كه برخي از پديدههاي «لاوجود»، از نوعي «بودن»[٢٧٦] برخوردارند:اگرچه «كوه طلايي» «وجود» ندارد، ولي «لاوجود»[٢٧٧] دارد. به اعتقاد وي، آنچه «وجود» نداردميتواند روابطي داشته باشد؛ براي مثال، «كوه طلايي» وجود ندارد، با اين حال از دو ويژگي «كوه بودن» و «طلايي بودن» برخوردار است. او اين ويژگي را مستقل از «وجود داشتن»[٢٧٨] دانسته وگفته است: اگرچه چنين تركيبي وجود ندارد، امّا ممكن است تركيب از واحدهايي تشكيل شده باشد كه آن واحدها وجود دارند. مسئله «مربعِ گرد» نيز به همين ترتيب است. به نظر ماينونگ، «مربعِ گرد»، هم از ويژگي «مربع بودن» و هم از ويژگي «گرد بودن» برخوردار است. اگر دو ويژگي مذكور در كنار يكديگر قرار گيرند، پديدهاي را ميسازند كه وجود آن امكانپذير نيست.[٢٧٩]
ديدگاه پارسونز: پارسونز در كتاب اشياي لاوجود، برحسب سنّت ماينونگ، نظريهاي جامع را درباره موجوديتهاي لاوجود طرح كرده است.[٢٨٠] ديدگاه وي مبتني بر اين نكته است كه هرشيئي ـ خواه وجود داشته و خواه وجود نداشته باشد ـ از مجموعهاي ناتهي از ويژگيهاي هستهاي[٢٨١] و فراهستهاي[٢٨٢] برخوردار است. ويژگيهاي هستهاي همان مختصات عاديپديدهها هستند كه ماهيت شيء را ميسازند: آبي بودن، بلند بودن و... . ويژگيهاي فراهستهاي عبارتاند از: ويژگيهاي معرفتي[٢٨٣] (افسانه بودن، وجود داشتن، و...)، وجهي،[٢٨٤] قصدي[٢٨٥]و فنّي.[٢٨٦]
براي درك عميقتر اين دو طبقه از ويژگيها، بهتر است از نمونهاي كمك بگيريم: تركيب «هرم بنفش» را در نظر بگيريد. اين تركيب، كه در اصل لاوجود شمرده ميشود، از دو ويژگي هستهاي برخوردار است كه اين دو ويژگي همانا «بنفش بودن» و «هرم بودن» خواهند بود. امّا تركيب اين دو ويژگي به لحاظ معرفتي سبب ميشود كه چيزي با نام «هرم بنفش» را لاوجود به حساب آورند.
به اعتقاد پارسونز، «هرم بنفش» را بايد موجوديتي «ناكامل»[٢٨٧] دانست، چراكه ويژگيهايهستهاي متعددي وجود دارند كه از طريق اين تركيب امكان درك نمييابند؛ مثلاً جنس هرم. از ديدگاه او، اگر همين تركيب به صورت «هرم چوبي كوچك بنفش» مطرح و مثلاً اسباببازي كودكان قلمداد ميشد، آنگاه از حوزه الفاظ لاوجود بيرون ميآمد.
پارسونز تمايز ميان ويژگيهاي هستهاي و فراهستهاي را در مورد همه الفاظ لاوجود اعمالشدني ميداند. براي مثال، او «مربعِ گرد» را به اين دليل لاوجود تلقّي ميكند كه هر دو ويژگي هستهاي «مربع بودن» و «گرد بودن» را دارد؛ ولي اين دو ويژگي به لحاظ مفهومي با يكديگر در تناقضاند.
پارسونز پديدههاي تخيّلي[٢٨٨] نظير «رستم» را از الفاظي تلقّي ميكند كه به لحاظ معرفتيلاوجودند؛ زيرا انسان شناخت دارد و ميداند كه لفظ «رستم» لاوجود است. پرواضح است كه اگر انسان از اين معرفت برخوردار نباشد، آن لفظ را لاوجود به حساب نميآورد.
ديدگاه سالمون: سالمون، از فيلسوفان زبان، به مبحث «وجود» و «لاوجود» پرداخته و لفظي را غيرارجاعي[٢٨٩] دانسته است كه به مصداقي در جهان خارج ارجاع ندهد.[٢٩٠] وي الفاظغيرارجاعي را در سه گروه زير طبقهبندي ميكند:
١) لفظ غيرارجاعي ضعيف:[٢٩١] اينگونه الفاظ ميتوانستهاند به مصداقي در جهان خارجارجاع دهند. مثلاً، در اين مورد، ميتوان از «تكشاخ» ياد كرد كه به لحاظ زيستي، هيچ دليلي براي عدم امكان آن وجود ندارد.
٢) لفظ غيرارجاعي بسيار ضعيف:[٢٩٢] اين دسته از الفاظ به مصاديقي ارجاع ميدهند كه درگذشته وجود داشتهاند يا شايد در آينده وجود داشته باشند، ولي اكنون وجود ندارند.
٣) لفظ غيرارجاعي قوي:[٢٩٣] اين گروه از الفاظ نميتوانند به طور واقعي به مصداقي كهوجود آن امكانپذير نيست ارجاع دهند. در اين مورد، ميتوان «اژدها» را مثال زد كه با لفظ غيرارجاعي ضعيف تفاوت دارد؛ زيرا، به لحاظ زيستي، هيچگاه چنين موجودي وجود نداشته است.
ديدگاه علّامه طباطبائي: علّامه طباطبائي گزارهها را به دو نوع تقسيم ميكند كه يكي دربرگيرنده «وجود شامل»، و ديگري دربرگيرنده «پديدههاي ذهني» است.[٢٩٤] در هيچيك از اين گزارهها، واقعيتي در جهان خارج وجود ندارد كه گزاره با آن تطبيق كند؛ از اينرو، مطابقت صرفا از طريق ذهن و تعميم صورت ميگيرد. علّامه طباطبائي معتقد است كه مفاهيم مربوط به «وجود شامل»، جلوههاي حقايق خارجي در ذهناند. براي مثال، جلوه وجود «نرگس» در ذهن ما به صورت مفهوم «گُل» و جلوه وجود فردي به نام «كامران» در ذهن ما به صورت «انسان» است. اين «وجود شامل» همانند «گُل» و «انسان» انتزاعي است و به كمك تعميم ذهني تحقق مييابد.[٢٩٥] از ديدگاه علّامه طباطبائي، ذهن انسان ابتدا با مشاهده اشيا و واقعيتهاي خارجي، به كمك تعميم و انتزاع، «وجود شامل» را درك ميكند و، در مرحله بعد، دوباره به كمك تعميم و انتزاع از «وجود شامل» به «وجود مفهوم» كه انتزاعيتر است ميرسد. «وجود مفهوم» و «وجود شامل» دربرگيرنده لاوجود، شيئيت، قوه، معيار تعيين صدق و كذب، و غيرهاند.
بر اين اساس، ميتوان «وجود» را مفهوم عامّي دانست كه سه مرحله دارد:
الف. «وجود خارجي» (كه عين واقعيت است)؛
ب. «وجود شامل» (كه از تعميم و انتزاع واقعيتهاي خارجي سرچشمه ميگيرد)؛
پ. «وجود مفهوم» (كه حاصل تعميم و انتزاع ذهني «وجود شامل» است).
در اين تحليل، معيار تعيين صدق و كذب گزارهها، نه تطبيق با جهان خارج، بلكه معني عامّ «وجود» است كه خود «وجود»، «وجود شامل» و «وجود مفهوم» را دربر ميگيرد.[٢٩٦]
به اعتقاد علّامه طباطبائي، اگرچه لاوجود داراي وجود خارجي و واقعي نيست، ولي ذهن به آن موجوديت ميبخشد كه در اين صورت، گزارههاي حاوي «لاوجود» از واقعيت برخوردار ميشوند. بنابراين، ذهن «مفاهيم لاوجودي» را براي ارتباط با وراي جهان واقعي خود ترسيم كرده است. از اينرو، اين مفاهيم همانند مفاهيم وجودي به لحاظ خارجي از صدق برخوردارند؛ با اين تفاوت كه مفاهيم لاوجودي به طور فرضي به جهان خارج نسبت داده ميشوند. علّامه طباطبائي ميان «وجود» و «لاوجود»، در درك ذهني انسان، تفاوتي قائل نميشود؛ زيرا در هر دو، درك در دو مرحله از طريق فرايند انتزاع و تعميم صورت ميگيرد و تعيين ارزش صدق گزارههاي داراي لفظ لاوجود تفاوتي با ساير گزارهها ندارد.
ملاكهاي طبقهبندي الفاظ لاوجود
در اين بخش، ملاكهاي طبقهبندي الفاظ لاوجود بررسي ميشوند. اين ملاكها عبارتاند از:
الف. ملاك زمان
بر اساس جملههاي (٦) تا (٨)، الفاظ لاوجود به دو دسته تقسيم ميشوند. اين جملهها را در نظر بگيريد:
(٦) ديشب، هيتلر به خانه ما آمد.
(٧) اژدها از لانهاش بيرون آمد.
(٨) رخش با لگد، شير را كُشت.
در نمونههاي (٦) تا (٨)، سه لفظ «هيتلر»، «اژدها» و «رخش» لاوجودند؛ به همين دليل، جملههاي (٦) تا (٨) كذباند. البته، لفظ «هيتلر» به لحاظ زماني با الفاظ «اژدها» و «رخش» تفاوت دارد: «هيتلر» يا الفاظي نظير آن ـ مثلاً «ناپلئون بناپارت» ـ در زماني خاص وجود داشتهاند و امروز ديگر لفظ لاوجود به حساب ميآيند؛ امّا «رخش» و «اژدها» همواره لاوجود بودهاند و لاوجود باقي خواهند ماند.
بنابراين، به نظر ميرسد، الفاظ لاوجود از منظر زمان به دو نوع زير تقسيم شوند:
١) گونهاي از اين الفاظ در زماني مشخص بر مصداقي دلالت ميكردهاند، ولي امروز مصداق ندارند و لاوجود تلقّي ميشوند؛ به عبارت سادهتر، اين الفاظ لاوجود به لحاظ زماني همواره لاوجود نبودهاند.
٢) گونهاي از اين الفاظ، برحسب زمان، همواره لاوجود بوده و هيچگاه بر مصداقي در جهان خارج دلالت نكردهاند. بر اساس اين طبقهبندي، ميتوان نمودار زير را به دست داد:
ممكن زماني
(٩) لفظ لاوجود
ناممكن زماني
با توجه به نمودار (٩) لفظ «دايناسور»، برحسب زمان، ممكن زماني شمرده ميشود، زيرا در زماني خاص وجود داشته و موجوديت آن در زمان ثابت شده است، بنابراين «پيشموجود» ناميده ميشود؛ امّا لفظ «اژدها» به لحاظ زماني ناممكن[٢٩٧] است و ناممكن زماني به حساب ميآيد. همچنين، ميتوان الفاظي را در نظر گرفت كه در گذشته، ناممكن زماني بودهاند؛ براي نمونه، «زيردريايي» در دورهاي لفظ لاوجود بوده است، امّا امروز ديگر لفظ لاوجود نيست و از الفاظ ممكن زماني است كه «پسموجود» به حساب ميآيند. شايان ذكر است كه اينگونه الفاظ در مقطعي از زمان «لاوجود» بوده و در دورههاي بعد از آن به الفاظ موجود تبديل شدهاند. بدين ترتيب، ميتوان نمودار (٩) را به صورت نمودار (١٠) تكميل كرد:
پيشموجود: دايناسور
ممكن زماني
(١٠) لفظ لاوجود پسموجود: زيردريايي
ناممكن زماني: اژدها
ب. ملاك امكان وجود
اگر امكان وجود مصداق را براي لفظ لاوجود در نظر بگيريم، اين لفظ به «ممكنالوجود» و «ناممكنالوجود» تقسيم ميشود. اصطلاح لاوجود ممكن به آن دسته از الفاظ لاوجودي اطلاق ميشود كه از امكان وجود مصداق برخوردارند. به عبارت سادهتر، لفظ لاوجود ممكن مصداق ندارد؛ ولي اين امكان را دارد كه چنين مصداقي براي آن پديد آيد. اصطلاح لاوجود ناممكن شامل الفاظ لاوجودي ميشود كه نميتوان در جهان خارج براي آنها مصداقي را پديد آورد؛ نظير «مربعِ گرد». همچنين، ميتوان برخي از الفاظ لاوجود ناممكن نظير «نوشدارو» و «مربعِ گرد» را نيز از يكديگر متمايز ساخت؛ زيرا همواره ميتوان اين امكان را در نظر گرفت كه دانش بشري پيشرفت كند و بشر بتواند دارويي بسازد كه شفابخش مطلق باشد، حال آنكه ساختن مربعي كه گرد باشد هيچگاه ممكن نيست. بر اساس آنچه گفته شد، ميتوان نمودار بعدي را اينگونه تصور كرد:
ممكن: نوشدارو
(١١) لفظ لاوجود
ناممكن: مربعِ گرد
ج. ملاك ساخت
لفظ لاوجود، برحسب چگونگي ساخت، يا واژگاني يا نحوي است. لفظ لاوجود واژگاني لفظي است كه قابل طبقهبندي در سطح واژگان زبان است. گفتني است كه الفاظ لاوجودي نظير «نوشدارو»، «اكسير»، «رستم» و جز آن از الفاظ لاوجود واژگاني قلمداد ميشوند. لفظ لاوجود نحوي لفظي است كه ساخت آن در سطح گروه يا جمله قابل طبقهبندي است. در چنين شرايطي، الفاظ لاوجودي نظير «همزاد انسان»، «زين رخش» يا «مربعِ گرد» (به منزله الفاظ لاوجود گروهي) از الفاظي همچون «مثلثي كه چهار ضلع دارد» يا «دايرهاي كه گوشه دارد» (به منزله الفاظ لاوجود ساختي) متمايز ميشوند. با توجه به مبحث پيشين، درباره ممكن يا ناممكن بودن لفظ لاوجود، ميتوان نمودار (١١) را به صورت نمودار (١٢) تكميل كرد:
واژگاني
ممكن گروهي
نحوي
(١٢) لفظ لاوجود ساختي
واژگاني
ناممكن گروهي
نحوي ساختي
در نمودار (١٢)، الفاظي چون «نوشدارو» لفظ لاوجود ممكن واژگاني شمرده ميشوند و الفاظي چون «رخش» يا «اكسير» از الفاظ لاوجود ناممكن واژگاني به شمار ميآيند. لفظ لاوجود ممكن نحوي، در سطح گروه، الفاظي چون «اژدهاي چوبي» يا «همزاد انسان» را دربرميگيرد و در مقابل، لفظ لاوجود ناممكن نحوي، در سطح گروه، شامل «گرز رستم» يا «مربعِ گرد» ميشود. همچنين، لفظ لاوجود ممكن نحوي ساختي را جملههايي نظير «انساني زميني كه در مرّيخ زندگي ميكند» تشكيل ميدهد و در مقابل، لفظ لاوجود ناممكن نحوي ساختي را جملههايي نظير «سگي كه انگليسي سخن ميگويد» ميسازد.
شايان ذكر است كه الفاظ لاوجود بر اساس ساخت واژه، در سطح واژگاني در دو گروه بسيط و غيربسيط قرار ميگيرند. «رخش» يا «رستم» از انواع الفاظ لاوجود بسيط به شمار ميآيند. الفاظ لاوجود غيربسيط نيز سه دستهاند: مشتق (شامل نمونههايي چون «مرّيخي» و «هيچستان»)، مركّب (شامل «خونآشام» و «نوشدارو»)، و مشتق ـ مركّب (شامل «بشقابپرنده» و «ناكجاآباد»).
د. ملاك ساخت درونمركز يا برونمركز
برخي از الفاظ را به اين دليل «لاوجود» تلقّي ميكنند كه در ساخت آنها، لفظ لاوجودي به كار رفته است. در اين مورد ميتوان از نمونههايي نظير «زين رخش» يا «گرز رستم» ياد كرد. توضيح آنكه «زين رخش» لاوجود شمرده ميشود، زيرا «رخش» لاوجود است؛ «گرز رستم» لاوجود تلقّي ميشود، زيرا «رستم» لاوجود است. از اينرو، الفاظ لاوجود گروهي را ميتوان به دو گونه متمايز تقسيم كرد و اينگونه از الفاظ را الفاظ لاوجود نحوي گروهي «درونمركز» در نظر گرفت.
برخي از الفاظ به دليل نوع همنشيني الفاظ موجود به لفظ لاوجود تبديل شدهاند. در اين مورد، ميتوان از الفاظ لاوجودي نظير «همزاد انسان» يا «مربعِ گرد» ياد كرد. توضيح آنكه «مربعِ گرد» به دليل همنشيني «مربع» و «گِرد» به لفظ لاوجود تبديل شده است، در صورتي كه هر يك از الفاظ «مربع» و «گِرد» موجودند. اينگونه از الفاظ را ميتوان الفاظ لاوجود نحوي گروهي «برونمركز» در نظر گرفت. با توجه به آنچه گفته شد، ميتوان نمودار زير را به دست داد:
درونمركز
برونمركز
درونمركز
برونمركز
واژگاني
ممكن گروهي
نحوي
(١٣) لفظ لاوجود ساختي
واژگاني
گروهي
ناممكن نحوي
ساختي
ه.) ملاك ساده و متضاد
الفاظ لاوجود در سطح نحوي، چه ممكن و چه ناممكن، و چه گروهي و چه ساختي باشند، برحسب نوع همنشيني واژههاي زبان، ميتوانند انواعي از لفظ لاوجود را پديد آورند. براي نمونه، «جنگل بيدرخت» را با «انسان مرّيخي» مقايسه كنيد. لاوجود بودن «جنگل بيدرخت» به دليل وجود مؤلفه معنايي [+ درخت ]براي واژه «جنگل» است كه سبب ميشود همنشيني «بيدرخت» با «جنگل» به تضادِ وقوع بينجامد.
در عبارتي نظير «سگي كه به انگليسي سخن ميگويد»، با همين تضاد روبهرو ميشويم؛ زيرا «به انگليسي سخن گفتن» نياز به مؤلفه [+ انسان] دارد، حال آنكه «سگ» از چنين مؤلفهاي برخوردار نيست.
بر اساس آنچه گفته شد، ميتوان نمودار زير را به دست داد:
ساده: انسان مرّيخي
گروهي
متضاد: مربعِ گرد
(١٤) لفظ لاوجود
ساده: انساني زميني كه در مرّيخ زندگي ميكند
ساختي
متضاد: سگي كه به انگليسي سخن ميگويد
بر اساس نمودار بالا، دو ملاك ساده و متضاد، الفاظ لاوجود را به دليل نوع همنشيني مؤلفههاي معنايي واحدهاي واژگانيشان از يكديگر متمايز ميسازند. منظور از ملاك «ساده»، همانا، همنشينياي است كه برحسب تضاد، به وقوع لفظ لاوجود نينجاميده است.
و) معناي استعاري لفظ لاوجود و تبديل آن به لفظ موجود
گاه برخي از الفاظ زبان در معناي استعاريشان از لاوجود به موجود تبديل ميشوند. براي نمونه، ميتوان از ساخت «دستگير بيدستان» ياد كرد. توضيح آنكه اين نمونه صريحا بر مصداقي (فردي) دلالت خواهد كرد كه دستِ افراد بيدست را ميگيرد. در اين صورت، چنين لفظي را بايد لاوجود تلقّي كرد. بنابراين، ميتوان نوعي تضاد را در ساخت لفظ لاوجود در نظر گرفت. امّا اگر «بيدستان» را در معناي استعاري آن مورد نظر قرار دهيم و آن را لفظي تلقّي كنيم كه جانشين الفاظ «بيچارگان»، «نااميدان» و جز آن شده است، ديگر با لفظ لاوجود روبهرو نخواهيم بود و شرايطي حاصل خواهد آمد كه تضاد در لفظ لاوجود منتفي ميشود.
بر اساس آنچه تاكنون درباره ملاكهاي طبقهبندي الفاظ لاوجود بيان شد، ميتوان به نوعي طبقهبندي اجمالي از الفاظ لاوجود دست يافت. آنگونه كه گفته شد، لفظ لاوجود به دو نوع ممكن و ناممكن تقسيم ميشود.
لفظ لاوجود ممكن ميتواند واژگاني يا نحوي باشد: لفظ لاوجود ممكن نحوي در دو طبقه گروهي و ساختي قرار ميگيرد و لفظ لاوجود ممكن گروهي به دو طبقه درونمركز و برونمركز تقسيم ميشود.
لفظ لاوجود ناممكن نيز ميتواند واژگاني يا نحوي باشد: لفظ لاوجود ناممكن نحوي در دو طبقه گروهي و ساختي قرار ميگيرد و لفظ لاوجود ناممكن گروهي به دو طبقه درونمركز يا برونمركز تقسيم ميشود. از اين گذشته، الفاظ لاوجود ناممكن گروهي، وقتي برونمركز به حساب آيند، ميتوانند در دو گروه ساده و متضاد طبقهبندي شوند. اين امر درباره الفاظ لاوجود ناممكن ساختي نيز صدق ميكند. بدين ترتيب، نمودار بعدي اينگونه خواهد بود:
درونمركز
برونمركز
درونمركز
برونمركز
ساده
متضاد
واژگاني
ممكن گروهي
نحوي
(١٥) لفظ لاوجود ساختي
واژگاني
ناممكن گروهي
نحوي
ساختي
چگونگي درك الفاظ لاوجود
طبقهبندي مذكور ما را در برابر اين پرسش مهم قرار ميدهد كه چگونه انسان، در قالب زبانهاي طبيعي، الفاظ لاوجود را درك ميكند و در ميان اينگونه الفاظ، تقابل معنايي برقرار ميسازد؟ به عبارت سادهتر، اگر «اژدها» و «غول» هر دو لاوجود تلقّي ميشوند، چگونه است كه فارسيزبان ميان «اژدهاي هفتسر» و «غول يكچشم» تمايز معنايي قائل ميشود؟ مسلما در نخستين پاسخ صريح به اين پرسش، ادعا ميكنيم كه: اين دو گروه اسمي به دليل تقابل معنايي ميان «اژدها» و «غول» در تقابل با يكديگر قرار ميگيرند. ولي پرسش اين است كه وقتي «اژدها» و «غول» به مصداقي در جهان خارج ارجاع نميدهند، چگونه بر اساس مؤلفههاي معنايي ساختگي در تقابل با يكديگر قرار ميگيرند؟ از اينرو، براي پي بردن به چگونگي درك الفاظ لاوجود، بايد بتوان به فرضيه منسجمي دست يافت.
افراشي براي نخستين بار، هنگام بيان فرضيهاي تازه درباره چگونگي درك معني (كه با عنوان «فرضيه معنيشناسي بازتابي» معرفي شده)، به طرح شيوه تازهاي براي درك معني پرداخته است.[٢٩٨] البته، ابزارهاي وي سابقهاي ديرين دارند؛ امّا تلفيق اين ابزارها در قالب فرضيهاي منسجم تازگي دارد. او، در اين فرضيه، ابتدا از نگرش فيلسوفاني چون لاك، لايبنيتس و دكارت بهره ميگيرد و سپس آراي اينان را به دستاوردهاي روانشناسي گشتالت پيوند ميزند و از اين طريق، فرضيهاي تازه را براي درك معني معرفي ميكند.
به اعتقاد افراشي، براي شكلگيري «مفهوم» و «گزاره»، عواملي دخيلاند كه مقدّمات درك را فراهم ميسازند. همراهي اين عوامل و ابزارهاي شناختي (شامل حواسّ پنجگانه، ادراكات حسّي بسيط و مركّب، ادراك بدن، زمان، مكان، حركت، عدد، شكل و قواعد گشتالت) موجب ميشود كه فرد به درك مفهوم و، در پي آن، گزاره دست يابد.[٢٩٩] در اين بخش، به اختصار، به هر يك از اين موارد پرداخته ميشود:
الف. مصداق
صورتهاي زباني، برحسب دلالت برونزباني، ميتوانند به پديدههاي جهان خارج ارجاع دهند. در اين فرايند ارجاعي، پديدههاي جهان خارج به اصطلاح «مصداق» ناميده ميشوند.[٣٠٠] درك مصداق، فرايند پيچيدهاي است كه روانشناسي گشتالت (gestalt) اصولي را براي آن به دست ميدهد. ورتهايمر (Wertheimer) از واژه آلماني «Gestalt» (به معناي «شكل» يا «هيئت»)، براي اشاره به مجموعهاي از ادراكات حسّي استفاده ميكند كه كلّيت واحدي را القا ميكنند.[٣٠١] گشتالت همان ادراكات دريافتي با اندامهاي حسّي نيست، بلكه تعبيري است كه ذهن درباره اطلاعات موردنظر به دست ميدهد.[٣٠٢] به اعتقاد ارن فلس (Ehren Fels)، اينكه ما قادريم با شنيدن وارياسيونهاي متفاوت از قطعهاي موسيقي همچنان محور اصلي را تشخيص دهيم بيانگر اين است كه ما ميتوانيم ارتباطات همانند را در ميان اجزاي كلّيت بازشناسيم. گفتني است، او اين قضيه را «كيفيت شكلي»[٣٠٣] مينامد. از ديدگاه وي، كيفيت شكلي را ذهن دريافت ميكند،نه اندامهاي حسّي.[٣٠٤] به باور ماخ (Mach)، وقتي از زواياي متفاوتي به يك «ميز» نگاه ميكنيم، تصوير آن «ميز» به گونههايي متفاوت روي شبكيه خواهد افتاد؛ امّا تجربه دروني ديدن «ميز» تغييري نميكند. به عبارت سادهتر، ذهن ادراكات حسّي را آنگونه كه ميشناسدتعبير ميكند.[٣٠٥]
يكي از روانشناسان به نام كتز، در هنگام آزمايش پديده «ثبات درخشش و رنگ»، به اين نتيجه رسيد كه: وقتي اتومبيلي را در سايه ميبينيم، آن را داراي همان رنگ و درخشش مييابيم كه در زمان پارك در زير نور خورشيد يافته بوديم. در واقع، اتومبيل را درون بافت شناختهشدهاي مشاهده ميكنيم.[٣٠٦] البته، از نظر ورتهايمر، گشتالت صرفا مجموعهاي از اجزاي تداعيشونده نيست، بلكه ساختاري باهويت است كه از يكسو با اجزا و از سوي ديگر با مجموعه آن اجزا تفاوت دارد.[٣٠٧]
از ميان صدوچهارده قاعده ادراكي گشتالت، كه از سوي روانشناسان پيشتاز اين مكتب ارائه شده است، افراشي فقط مواردي را ذكر ميكند كه با مبحث درك مصداق در پژوهش وي ارتباط دارند.[٣٠٨] اين موارد عبارتاند از:
الف. بر طبق قاعده «مجاورت»، وقتي چيزهاي شبيه به يكديگر را ميبينيم، معمولاً آنها را به شكل گروهي منسجم درك ميكنيم؛ براي نمونه، درك كلّيت «جنگل»، «گلّه» و «قبيله» از اين راه امكانپذير ميشود.
ب. بر طبق قاعده «مشابهت»، هنگامي كه چيزهاي مشابه و نامشابه در كنار يكديگر قرار دارند، ما چيزهاي مشابه را با هم ميبينيم.
پ. بر طبق قاعده «گشتالت بهينه»، از شكلي ناشناخته، شكلي معنادار را استخراج ميكنيم و خطوطي را بازميشناسيم كه تداوم يا جهت يكساني دارند.
ت. بر طبق قاعده «پراگنانز»[٣٠٩]، ذهنْ سادهترين شكل را از الگوهاي پيچيده استخراجميكند.
ث. بر طبق قاعده «بندش»، در رويارويي با هر چيزي، الگوي آشنا را بازميشناسيم و بخشهاي حذفشده را باز ميگردانيم تا شكلي بينقص را بسازيم.
ج. بر طبق قاعده «ادراك شكل در زمينه»، موضوع را از زمينه تفكيك ميكنيم و اهميت كمتري به زمينه ميدهيم.
چ. بر طبق قاعده «ثبات اندازه»، اشيا با فضاهاي اطراف مطابقت دارند؛ به همين دليل، دوري و نزديكي تغييري در ادراك ذهن از اندازه چيزها ايجاد نميكند.[٣١٠]
بر اساس آنچه گفته شد در روند شكلگيري معني، درك «مصداق»، پس از درك «شكل» و بر طبق قاعدههاي «الف» تا «چ» صورت ميگيرد. بنابراين، هر مصداق ـ در كنار مصاديق مشابه ـ شكل منسجمي را ميسازد و ذهنْ مصاديق مشابه را در كنار يكديگر و متمايز از مصاديق نامشابه درك ميكند. به همين دليل است كه ميتوان ميان مصاديق گوناگون تمايز قائل شد و مثلاً «صندلي» را با «ميز» متفاوت دانست يا چند مصداق مختلف از «صندلي» را با همان عنوان «صندلي» طبقهبندي كرد. همچنين، ذهن ميكوشد مصاديق ناآشنا را به مصاديقي شناختهشده پيوند دهد و شكلي آشنا را از آن استخراج كند. براي نمونه، وقتي فرد براي نخستين بار مصداق «خرمالو» را ميبيند، بر طبق قاعده «گشتالت بهينه»، آن را با مصداق شناختهشدهاي همچون «گوجهفرنگي» يا «نارنگي» مطابقت ميدهد و از اين طريق، شكل آن را درك ميكند. به علاوه، ذهن كلّيت سادهشدهاي را از الگويي پيچيده درك ميكند. براي نمونه، وقتي به «كوه» نگاه ميكنيم، بر طبق قاعده «پراگنانز»، از ميان تمام خطوط و زواياي در معرض ديد، صرفا به آن دسته از خطوطي توجه ميكنيم كه طرحي ساده و كلّي از «كوه» را به دست ميدهند؛ يا وقتي از بالا به جريان «رود»ي نگاه ميكنيم، فقط خطوط كلّي آن را مورد توجه قرار ميدهيم. همانطور كه گفته شد، ذهن هرگونه نقص يا حذفي در مصداق را از راه پيوند دادن آن به مصاديق مشابه رفع ميكند. بر همين اساس، بر طبق قاعده «بندش»، سيب نيمخورده را همچنان «سيب» ميدانيم يا ساعتي را كه شيشه، بند، يا حتي برخي از اجزا را نداشته باشد همچنان «ساعت» ميناميم. از اين گذشته، ذهن مصداق را از پديدههاي نامرتبط اطراف و نيز پديدههاي موجود در زمينه مجزا ميكند. به همين دليل، بر طبق قاعده «ادراك شكل در زمينه»، ميتوانيم «صندلي» يا حتي «كاغذ»ي را از فرشي كه زير آن دو قرار دارد متمايز و اصولاً مصاديق متفاوت را بدون درهمآميختگي درك كنيم. چنانكه گفته شد، بر طبق قاعده «ثبات اندازه»، رنگ و اندازه و ساير ويژگيهاي مصداق، مستقل از شرايط درك ميشوند. به همين دليل است كه وقتي از زواياي متفاوتي به مصاديقي گوناگون مينگريم، همچنان آنها را شناسايي ميكنيم؛ لزوما نبايد هر چيزي را فقط از فاصله يا زاويهاي خاص، و در شرايطي معيّن، درك كنيم.
البته نبايد از خاطر دور كرد كه مصداق فقط شكلي نيست كه به كمك حسّ بينايي درك ميشود، بلكه هر آنچه با حواسّ پنجگانه درك شود مصداق است. گفتني است، قواعد ادراكي گشتالت در مورد ادراكي كه با هريك از حوّاس صورت ميگيرد صدق ميكند. براي نمونه، بر طبق قواعد «مجاورت» و «مشابهت»، ميتوانيم «طعم»ها، «بو»ها، «صدا»ها يا «جنسيت»هاي مشابه را دستهبندي كنيم. بر طبق قاعده «گشتالت بهينه»، صدا، بو يا طعم ناشناخته را به نمونههاي شناختهشده آنها مرتبط ميكنيم. بر طبق قاعده «پراگنانز»، ميتوانيم كلّيتي از يك صدا، بو، طعم يا تأثيري را كه در حسّ لامسه باقي مانده است درك كنيم. بر طبق قاعده «بندش»، ميتوانيم صداي آشنا را حتي در صورت ايجاد تغييري در آن بازشناسيم. بر طبق قاعده «ادراك شكل در زمينه»، از ميان انواع صداها يا بوها، صدا يا بوي آشنا را درمييابيم. در نهايت، بر طبق قاعده «ثبات اندازه»، ميتوانيم صدايي را از فاصله دور يا نزديك، از طريق تلفن و تلويزيون يا از اتاقي ديگر، تشخيص دهيم.
ب) تصوير / تصور ذهني و مفهوم
در رويكرد مفهومي، كه بر آراي سوسور استوار است، و در رويكرد مصداقي ـ مفهومي، كه با فرضيه آگدن و ريچاردز[٣١١] به پختگي ميرسد، ميان مصداق و تصوير / تصور ذهني حاصل ازآن، حدّ فاصلي در ذهن وجود ندارد؛ امّا ظاهرا در طرح يلمزلف (Hjelmslev)، درباره كاربرد زبان، اين حدّ فاصل وجود دارد.
به تعبير سوسور، نشانه زباني، نام را به شيء پيوند نميدهد؛ بلكه تصور صوتي را به تصور معنايي پيوند ميدهد. تصور معنايي همان فصل مشترك بين مصاديق متفاوت هر پديده در ذهن است كه با ادراك تصور صوتي، به ذهن متبادر ميشود و موجوديتي كاملاً انتزاعي و فردي دارد. سوسور، اين پديده ذهني و متعلق به نظام زبان را «مدلول» مينامد.[٣١٢] امّا چگونه است كهمدلول از يكسو موجوديتي فردي دارد و از سوي ديگر به نظام زبان متعلق است؟
تعريف آگدن و ريچاردز از «تصور ذهني» دقيقا با تعريف سوسور از «مدلول» در نشانه زباني برابر است؛ جز آنكه تصور ذهني، در تعبير آگدن و ريچاردز، پيوندي مستقيم با «مصداق» دارد. برخلاف سوسور (و آگدن و ريچاردز)، يلمزلف ابتدا دال و مدلولِ نشانه زباني را تا سطح كل زبان بسط ميدهد و زبان را به دو حوزه لفظ و معني تقسيم ميكند و سپس، براي هر كدام از دو حوزه لفظ و معني، صورت و جوهري قائل ميشود.[٣١٣] گفتني است، حوزه معني دربرگيرنده مدلولهاي همه نشانههاي زباني است. يلمزلف با معرفي دو سطح جوهرِ معني و صورتِ معني، تناقضي را كه از هنگام طرح مدلول سوسور حل ناشده باقي مانده بود برطرف كرد. توضيح آنكه جوهر معني در لايه ژرفتري از صورت معني قرار دارد. ضمن اينكه، جوهر معني ممكن است معرّف ماهيت فردي و كاملاً مجرّد مدلولها باشد و صورت معني نيز بُعدي از مدلولها را كه قراردادي است و به نظام زبان تعلق دارد مينمايد. به اعتقاد افراشي، در تعبير يلمزلف، تصوير / تصور ذهني در حقيقت لايه جوهرهاي معني را مينمايد. به عبارت ديگر، تصوير يا تصور ذهني چيزي جز ادراك گشتالتي مصداق نيست. در اين مرحله، هنوز خبري از قراردادهاي زباني نيست؛ تصوير يا تصور ذهني بر اثر درك مصداق (در محدوده قواعد ادراكي گشتالت) شكل ميگيرد و در ذهن باقي ميماند.[٣١٤]
بر اين اساس، «تصوير يا تصور ذهني»، در صورت وجود مشابهت در ميان نمونههاي مصداق شكل ميگيرد ( قاعده «الف»)، كلّيت سادهشدهاي را از مصداق مينماياند ( قاعده «ت»)، همواره كامل و بينقص است ( قاعده «ث»)، از مصاديق ديگر مجزاست ( قاعده «ج»)، ويژگيهاي ثابتي دارد ( قاعده «چ»)، و بيترديد ـ چون از رهگذر عملكرد حواس به وجود ميآيد ـ فردي است.
به بيان سادهتر، تصوير / تصور ذهني حاصل از ادراك مصداق «صندلي»، كه در ذهن هر فرد شكل ميگيرد، فصل مشترك تمامي مصاديق «صندلي» است. اين تصوير / تصور، صرفا كلّيتي از مصداق «صندلي» است كه اين پديده بدون آن وجود نخواهد داشت. در ضمن، همواره، تصوير / تصور ذهني از مصداقِ «صندلي» كامل است؛ به همين دليل، اگر يك يا چند پايه صندلي يا حتي نقاط ديگر آن بشكند و از بين برود، باز هم صندلي را با همان عنوان «صندلي» شناسايي ميكنيم. تصوير / تصور ذهني مصداق موردنظر با تصوير / تصور مصاديقي همچون «ميز»، «كمد» و جز آن متفاوت است.
بدين ترتيب، افراشي در ساخت آنچه سوسور «مدلول» مينامد دو لايه متمايز را بازميشناسد.[٣١٥] لايه نخست، كه «تصوير» ناميده ميشود، جنبه فردي ادراك مصاديق است. تصوير / تصور ذهني هر فرد، با توجه به نوع تجربيات وي از مصاديق جهان خارج، شكل خواهد گرفت. براي مثال، انتظار ميرود، تصوير يا تصور ذهني يك گياهشناس مثلاً درباره سرخس با يك فرد عادي متفاوت باشد. بنابراين، هرچند شكلگيري تصوير يا تصور ذهني از مصداق به كلي تابع قواعد ادراكي گشتالت است، ولي به دليل تفاوتهاي زيستشناختي و پيشينه متفاوت اطلاعاتي افراد بايد انتظار داشت كه تصوير يا تصورهاي ذهني افراد با يكديگر تفاوتهايي داشته باشد.
تقريبا همزمان با شكلگيري تصوير / تصورهاي ذهني، كه مسئلهاي شناختي است، انسان در جامعه در معرض نظام قراردادي زبان قرار ميگيرد و فراگيري آن نظام را آغاز ميكند. به تعبير سوسور، انسان در اين مرحله با رابطهاي قراردادي و ميان دال و مدلول آشنا ميشود؛ دال، مدلول را و مدلول، دال را به خاطر ميآورد.
بخشي از مدلول، تصوير يا تصور ذهني (كه داراي موجوديتي شناختي و فردي است)، صرفا پايهاي براي شكلگيري مفهوم زباني قرار ميگيرد و بنابراين رابطهاي دوسويه و قراردادي ميان دال و مفهوم برقرار ميشود. مفهوم، موجوديتي قراردادي دارد و متعلق به نظام زبان است. هرچند مفهوم بر پايه تصوير يا تصور ذهني شكل ميگيرد، ولي مستقل از دانش برونزباني است. بدينترتيب، براي هر مفهوم زباني، همواره يك دال زباني و براي هر دال زباني، همواره يك مفهوم زباني را ميتوان معرفي كرد.
درك لفظ لاوجود
الفاظ لاوجود برحسب انتخاب و تركيب تصوير / تصورهاي معنايي استنتاج شده از مصداقهاي جهان خارج پديد ميآيند و به همين ترتيب نيز درك ميشوند. ساخت پديده داراي لفظ لاوجود، بر اساس ضرورتي صورت ميگيرد كه به درك انساني وابسته است. انسان در محدوده درك خود به ساخت موجودي زورمند نياز دارد كه براي كُشتن آن به قدرت ابرپهلواني نياز پيدا كند؛ اين موجود زورمند به صورت «اژدها» و كُشنده آن به صورت «اژدهاكُش» به تصوير درميآيد. به همين دليل، در كنار هر «اژدها»يي، فردي «اژدهاكُش» ظاهر ميشود. در اين ميان، «اژدها» و «اژدهاكُش» هر دو لاوجودند و در فضاي ذهني انسان در مقابل يكديگر قرار ميگيرند. بنابراين، اگر «غول» آفريده شود، براي مقابله با آن، «غولكُش» نيز آفريده ميشود.
لفظ لاوجود، تا زماني كه از انتخاب و تركيبهاي تصوير / تصور ذهني مصداقهاي خارج ساخته شود، «لاوجود مطلق» به حساب نميآيد؛ زيرا هنوز امكان تحقق مصداق در جهانهاي ممكن را دارد. پس، زماني لفظ را ميتوان لاوجود مطلق دانست كه آفرينش آن در هيچيك از جهانهاي ممكن امكانپذير نباشد.
ساخت مصداق براي لفظ لاوجود
يكي از مسائلي كه ممكن است ذهن متخصص معنيشناسي زبان را درگير كند چگونگي ساخت مصداق براي لفظ لاوجود است. اگر لفظي مانند «اژدها» را لاوجود تلقّي كنيم، چگونه ميتوانيم آن را در جهاني ممكن نظير فيلم سينمايي به نمايش بگذاريم؟ آنچه لفظ «اژدها» بر آن دلالت ميكند، در اصل، مصداقي در جهان خارج ندارد؛ با اين حال، ميتوان آن را در فيلمي به نمايش گذاشت و مجسمهاي از آن ساخت و حتي ـ همچون نقاطي از كره خاكي ـ به عبادت اين مجسمه پرداخت. بنابراين، آنچه در معنيشناسي منطقي و معنيشناسي زباني «لفظ لاوجود» قلمداد ميشود، «لاوجود مطلق» نيست.
به اين ترتيب، از راه مفهومي كه در حافظه ما ثبت شده است، ميتوانيم به آفرينش مصداق در جهان خارج بپردازيم: مفهوم «اژدها» را در ذهن / مغز خود ميپرورانيم و آن را در قالب مصداق ميگنجانيم. اين مراحل برحسب فرايندهاي انتخاب و تركيب صورت ميپذيرند. ابتدا مفهوم «اژدها» با انتخاب مختصاتي چون [+ حيوان]، [+ خزنده]، [+ پرنده]، [+ آتش در دهان ]و جز آنها و تركيب اين مختصات با يكديگر پديد ميآيد و سپس تصوير / تصوري كه با اين انتخاب و تركيب در ذهن / مغز ما نقش بسته است الگوي پديد آوردن مصداق متناظر آن مفهوم ميشود. به عبارت سادهتر، وقتي مفهومي كه بر لفظ «اژدها» دلالت ميكند در ذهن/ مغز ما ساخته ميشود، اين امكان پديد ميآيد كه بتوان از طريق آن تصوير/ تصور، به مصداق آن در جهان ممكن دست يافت. با اين شيوه ميتوان براي «اژدها»، «غول»، «روح خبيث»، «رستم»، «پادشاه كنوني فرانسه» و غيره مصداق ساخت.
در نتيجه، به هنگام مفهومسازي براي مصداقهاي جهان خارج، ما مصداقي را برميگزينيم و از طريق آن، تصوير/ تصوري را در ذهن / مغز خود پديد ميآوريم. به عبارت ديگر، مفهوم واژهاي مانند «كوه» تصوير/ تصوري از مصداق كوه است كه در ذهن / مغز ما نقش ميبندد. امّا مصداقسازي، درباره بعضي از الفاظ لاوجود، به شكل ديگري عمل ميكند. ما ابتدا، از مصداقهاي جهان خارج، مفاهيمي را در حافظه خود گردآوري ميكنيم و سپس اين مفاهيم را با انتخاب و تركيب، به تصور تازهاي تبديل مينماييم و سرانجام به آن مفهوم تازه در جهاني ممكن مصداق ميبخشيم. اين نگرش را ميتوان به صورت زير نشان داد:
تصوير مصداق در مصداق در جهان خارج
ذهن / مغز
انتخاب و تركيب
مصداقسازي در تصور تركيبي
جهان ممكن
براي درك بهتر اين نمودار (١٦)، مراحل گوناگون مصداقسازي لفظ لاوجود «اژدها» را بررسي ميكنيم. در مرحله نخست از اين مصداقسازي، مصداقهايي نظير «مار»، «بال»، «بزرگي»، «آتش» و غيره، از جهان واقعيت انتخاب ميشوند. تصوير / تصور اين مصداقها در ذهن/ مغز انسان، مرحله دوم اين فرايند را تشكيل ميدهد. در مرحله سوم، اين تصوير / تصورهاي منفرد با يكديگر تركيب ميشوند و از اينرو، تصوير/ تصور «اژدها» در ذهن / مغز نقش ميبندد. در مرحله چهارم، اين تصوير / تصور در جهان ممكن مادّيسازي ميشود.
در صورت درستي اين ادعا، ميان «لفظ لاوجود» و «لفظ معني» (آنگونه كه در دستور زبانهاي سنّتي آمده است)، تفاوت عمدهاي وجود خواهد داشت. بنابراين، از اين طريق، ميتوان ميان واژههايي نظير «اژدها» يا «غول» از يكسو و «وجدان» يا «آبرو» از سوي ديگر به تمايزي دست يافت. الفاظي كه معمولاً در ميان فيلسوفان و، با الگوگيري از آنها، در ميان دستورنويسان سنّتي به عنوان «اسم معني» يا «لفظ معني» شناخته شدهاند امكان مصداقسازي در جهان ممكن را ندارند؛ در حالي كه الفاظ لاوجود از اين امكان بهرهمندند. ما ميتوانيم براي هر لفظ لاوجودي كه در زبان وجود دارد مصداقي را در جهان ممكن پديد آوريم و تعلقي مادّي را به آن تصور ببخشيم. مسلما اين تعلق مادّي مربوط به جهان واقعيت نيست، بلكه در پيوند با جهان ممكني است كه آفريده انسان شمرده ميشود. (در پيوست برخي از الفاظ لاوجود زبان فارسي آمده است)
نتيجهگيري
در پژوهش حاضر سعي بر آن بود تا از ديدگاه معنيشناسي زباني به لفظ لاوجود پرداخته شود. براساس آنچه در اين مقاله آمده است ميتوان گونههاي الفاظ لاوجود را در گام نخست از مجموعه الفاظ غيرارجاعي متمايز ساخت و سپس به كمك ملاكهاي «زمان»، «امكان وجود» و «ساخت» طبقهبندي كرد. هريك از اين ملاكها، گونههايي از اين دسته از الفاظ را از ساير الفاظ متمايز ميسازد و شبكهاي را پديد ميآورد كه ميتواند نظام الفاظ لاوجود در زبان فارسي تلقّي شود.
در اين مقاله، الفاظ لاوجود به دو گروه ممكن و ناممكن تقسيم شدند تا از اين طريق معلوم گردد كه كدام دسته از اين الفاظ در هيچ دورهاي و هيچ مقطع زمانياي نميتوانند مصداق بيابند و كدام دسته از اينها از چنين امكاني برخوردارند.
الفاظ لاوجود «ممكن» و «ناممكن» به نوبه خود در دو گروه واژگاني و نحوي طبقهبندي ميشوند. الفاظ لاوجود نحوي، در دو طبقه گروهي و ساختي مورد بحث و بررسي قرار گرفتند. الفاظ لاوجود گروهي نيز به الفاظ لاوجود درونمركز و برونمركز تقسيم شدند.
با توجه به نوع درك انسان از مفاهيم، به چگونگي درك الفاظ لاوجود پرداخته شد. به نظر ميرسد، بتوان درباره درك الفاظ لاوجود به اين نتيجه رسيد كه ساخت مفهوم براي اين دسته از الفاظ براساس تركيب و انتخاب اجزاي مصداقهاي جهان خارج امكان مييابد. به عبارت سادهتر، براي ساخت مفهوم لفظ لاوجودي همچون «تك شاخ» اسبي از جهان خارج انتخاب ميشود، سپس شاخي از جهان خارج انتخاب ميشود و اين دو كه در مغز / ذهن انسان به تصوير كشيده شدهاند، در يكديگر تركيب ميشوند و مفهوم تك شاخ در مغز / ذهن پديد ميآيد. در تمامي اين موارد زماني كه بتوان براساس انتخاب و تركيب از مصداقهاي جهان خارج به مفهومي براي لفظ لاوجود رسيد، اين مفهوم به صورت يك مصداق مصنوعي امكان تحقق در جهان خارج را خواهد يافت. در همين مورد خاص ميتوان تك شاخ را در يك جهان ممكن مثلاً در يك فيلم سينمايي تخيّلي يا يك كارتون به تصوير كشيد، يا مجسمهاي از آن ساخت، يا حتي در مراسم جشني بر روي پيشاني اسبي واقعي شاخي نصب كرد و آن اسب را به عنوان نماينده تك شاخ معرفي كرد.
اما لفظ لاوجودْ زماني لاوجود مطلق خواهد ماند كه نتوان از انتخاب و تركيب مصداقهاي جهان خارج به مفهومي در مغز / ذهن رسيد. به عبارت سادهتر، اگر قرار باشد ما براي لفظي لاوجود از مصداقهاي جهان خارج و از طريق تركيب و انتخاب به تصوري در مغز/ ذهن نرسيم، اين لفظ «لاوجود مطلق» خواهد بود و لاوجود مطلق همواره يكي بيشتر نيست.
پيوست
آ
آب بقا
آب حيات
آب خضر
آب كه سر بالا بره
آدم آهني
آدم مصنوعي
آشتيل
آن جايي كه عرب ني انداخت
الف
اترخان
اژدها
اژدهاكش
اسپايدر من
اسفنديار
افراسياب
اكسير
ب
بابانوئل
براق
بزبزقندي
بختك
بعد پنجم
بند انگشتي
پ
پري
پسر خاله دسته ديزي
پهلوان پنبه
ت
تارزان
تك شاخ
تهمتن
ج
جام جم
جاروي پرنده
جگرخوار
د
دجال
دختر شاه پريان
دراكولا
درفش كاوياني
درك
دژ سفيد
دل خوش كنك
دل كيشوت
ديو سفيد
ر
رامين
رستم
رويين تن
ز
زال
زمهرير
س
سام
سگپزي
سندباد
سوپرمن
سيندرلا
ش
شرلوك هلمز
شيرين (معشويه خسرو)
شير مرغ
ض
ضحاك
ع
عذرا
علاءالدين
علي بابا
علي بونه
گ
گاو پيشاني سفيد
گربه مرتضي علي
گرشاسب
گشنه پلو
گِلِ آدم
گلشن زرنگار (تخت كيكاووس)
گنج افراسياب
گنج قارون
گيس طلا
م
مادر فولاد زره
ماروت
ماه پيشاني
مرد شش ميليون دلاري
مريخ نورد
محمدحسن كمپاني
ميرزا قشمشم
ن
ناكجا آباد
ننه سرما
ننه قمر
نوذر
نوشدارو
و
والده آقامصطفي
وامق
وقت گل ني
ويس
ويلانالدوله
ه .
هارون
··· منابع
ـ افراشي، آزيتا، معنيشناسي بازتابي: فرضيهاي تازه در شناخت و تبيين معني، پاياننامه دكتري زبانشناسي، تهران، دانشگاه علّامه طباطبائي، ١٣٨١.
ـ جوادي آملي، عبداللّه، رحيق مختوم، قم، اسراء، ١٣٧٥.
ـ صفوي، كورش، درآمدي بر معنيشناسي، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامي، ١٣٧٩.
ـ طباطبائي، سيد محمّدحسين، نهايهالحكمه، تصحيح و تعليق غلامرضا فيّاضي، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، ١٣٧٨.
ـ عشّاقي، حسين، وعايهالحكمه في شرح نهايهالحكمه، قم، بينا، ١٣٧٢.
ـ قاضيان، رحمتاللّه، منطق صوري، تهران، جهاد دانشگاهي دانشگاه تهران، ١٣٧٣.
ـ هانت، مورتون، تاريخچه روانشناسي از آغاز تا امروز، ترجمه مهدي قراچهداغي و شيرين لارودي، تهران، پيكان، ١٣٨٠.
- Donnellan, K., "Reference and Definite Descriptions", Philosophical Review ٧٥ (١٩٦٦), pp. ٢٨٣-٣٠٤.
- Frege, G., "On Concept and Object", in M. Black and P. Geach (eds.), Translations from the Philosophical Writings of Gottlob Frege, Oxford, Basil Blackwell, ١٩٥٢.
- Hume, D., A Treatise of Human Nature, Oxford, Oxford University Press, ٢٠٠٠.
- Kripke, S., "Identity and Necessity", in Identity and Individualization, ed. by M. Munitz, New York, New York University Press, ١٩٧١.
- Lockwood, M., "On Predicating Proper Names", Philsophical Review ٨٤ (١٩٧٦), pp. ٤٧١-٤٩٨.
- Lyons, J., Semantics, Cambridge, Cambridge University Press, ١٩٧٧, v.١.
- Meinong, A., "The Theory of Objects", in Realism and the Background of Phenomenology, ed. by R. M. Chishlom, Glencoe, IL, Free Press, ١٩٠٤/١٩٦٠.
- Mill, J. S., A System of Logic, London, Longman, ١٩٧٤.
- Ogden, C. K. and I. A. Richards, The Meaning of Meaning, London, Kegan Paul, ١٩٢٣.
- Parsons, T., Nonexistent Objects, New Haven, CT, Yale University Press, ١٩٨٠.
- Putnam, H., "Meaning and Reference", Journal of Philosophy ٧٠ (١٩٧٣), pp. ٦٩٩-٧١١.
- Recanati, F., Direct Reference, Oxford, Blackwell, ١٩٩٧.
- Russell, B., "On Denoting", Mind ١٤ (١٩٥٦), pp. ٤٧٩-٤٩٣.
- Salmon, N., Nonexistence", Nous ٣٢ (١٩٩٨), pp. ٢٧٧-٣١٩.
- Saussure, F. D., Course in General Linguistics, trans by W. Baskin, London, Peter Owen, ١٩٦٠.
- Strawson, P. F., "On Referring", Mind ٥٩ (١٩٥٠), pp. ٣٢٠-٣٤٤.