معرفت فلسفی - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٥ - تأمّلي بر تفاسير حركت قطعيه و توسطيه

تأمّلي بر تفاسير حركت قطعيه و توسطيه

سال ششم، شماره اول، پاييز ١٣٨٧، ٩٩ـ١٣٣

محمود فتحعلي[١٤٤]

رحمت‌اللّه رضايي[١٤٥]

چكيده

ابن‌سينا و پيروان وي، حركت قطعيه را انكار مي‌كنند. انكار حركت قطعيه اولاً مستلزم انكار حركت به معناي خروج تدريجي از قوّه به فعل، و ثانيا مستلزم پذيرش توهّمي بودن زمان است؛ در حالي كه ابن‌سينا، هم حركت در آن معنا را مي‌پذيرد و هم به وجود خارجي زمان معتقد است. ميرداماد و ملّاصدرا، به منظور رفع اين تناقض، وجود حركت قطعيه را پذيرفته و از اين‌رو درصدد تأويل نظر ابن‌سينا در اين‌باره برآمده‌اند.

مقاله حاضر، از سويي، بر آن است كه تفسير رايج از حركت قطعيه و توسطيه و نيز ادلّه و علل آن را بررسي كند و مشكلات آن را يادآور شود و از سويي ديگر، در تلاش است تا نشان دهد كه مي‌توان انكار حركت قطعيه و پذيرش وجود زمان را با يكديگر سازگار و بدين ترتيب از كلام ابن‌سينا رفع تناقض كرد، بي‌آنكه نيازي به تأويل باشد.

كليدواژه‌ها: حركت، حركت قطعيه، حركت توسطيه، زمان، آنِ سيّال، سكون، ابن‌سينا.

 

مقدّمه

معمولاً اقوال گوناگون درباره وجود خارجي حركت را به سه دسته كلّي تقسيم مي‌كنند: قول اول، وجود حركت را امري بديهي تلقّي مي‌كند؛ قول دوم مدعي است كه حركت، در معناي موردنظر فيلسوفان، وجود خارجي ندارد؛ قول سوم تفصيل ميان حركت توسطيه و حركت قطعيه را پذيرفته است.

به نظر فيلسوفان مسلماني كه پس از ميرداماد مي‌زيسته‌اند، از ميان اين اقوال، معمولاً قول اول پذيرفتني‌تر مي‌نمايد؛ از اين‌رو، آنچه را كه به نظر اين گروه ابن‌سينا پذيرفته همان قول است. با اين حال، ابن‌سينا تصريح مي‌كند كه حركت قطعيه يا، به تعبيري بهتر، حركت به معناي «قطع» وجود ندارد و آنچه وجود دارد فقط حركت به معناي «توسط» است.

حال، اين نظر پرسش‌هايي را به وجود مي‌آورد؛ مثلاً، اگر زمانْ مقدار حركت قطعيه است، چگونه مي‌توان وجود زمان را پذيرفت امّا حركت قطعيه را انكار كرد؟[١٤٦] به تعبير ديگر، اگر زمان، چنان‌كه ابن‌سينا بدان معتقد است، امري حقيقي و خارجي به شمار آيد، و اگر زمان مقدار حركت قطعيه باشد، انكار حركت قطعيه به طور حتم گرفتار شدن در دام تناقض را به دنبال دارد. به واقع، چگونه مي‌توان انديشمندي همچون ابن‌سينا را داراي چنان نظر متناقضي آن‌هم در يك كتاب، دانست؟ حال آنكه درباره او چنين گفته‌اند: «و الشيخ اجل شأنا و ارفع محلاً من أن يناقض نفسه في كتاب واحد.»[١٤٧] آن‌گاه اين مطلب را نيز بايد بپذيريم كه لازمه انكار حركت قطعيه و پذيرش صرف حركت توسطيه همانا انكار اصل وجود حركت به معناي حدوث و تغيير تدريجي، و پذيرش موجودات آني بوده[١٤٨] كه مدعاي منكران حركت است. چگونه مي‌توان ابن‌سينا را منكر حركت دانست؟ بنابراين، انكار حركت (به معناي قطع)، نتايج و لوازمي ناپذيرفتني دارد و در نتيجه، انكار حركت قطعيه امر نامعقولي است.

اين تناقض‌ها، آشكارا، در شأن ابن‌سينا و هيچ فيلسوف ديگري نيست. از اين‌رو، شهيد مطهّري از اينكه حاج ملّاهادي سبزواري در جهت‌گيري درباره اين مسئله، برخلاف معمول، از ملّاصدرا پيروي نكرده و همچون ابن‌سينا حركت قطعيه را انكار كرده است تأسف مي‌خورد.[١٤٩] با توجه به آنچه بيان شد روشن مي‌شود كه چرا معمولاً متفكران پس از ميرداماد، درصدد برآمده‌اند نظر ابن‌سينا را در مورد حركت قطعيه تأويل كنند و تفسير ديگري را، هرچند خلاف تصريح وي، ارائه نمايند.

حاصل راه‌حل آنان براي مشكل مذكور آن است كه انكار صريح ابن‌سينا و ملّاهادي سبزواري از حركت قطعيه را تأويل نماييم، چنان‌كه پس از ميرداماد چنين كرده‌اند. بدين ترتيب بايد سخن ابن‌سينا در خصوص انكار حركت قطعيه را در پرتو سخنان ديگر او، كه صراحت تام در پذيرش وجود خارجي حركت و زمان دارند، تفسير و تعبير كرد و در نتيجه آن انكار را، كه لوازم باطل دارد، ناديده انگاشت. بر اين اساس، همگان درباره وجود حركت قطعيه اتفاق‌نظر، و آن را قبول دارند. در اين صورت، ديگر لوازم باطل مذكور (انكار حركت و زمان) نيز در ميان نخواهند بود.

با اين همه به نظر نمي‌رسد كه چنين تأويلي بيش از «اجتهاد» در برابر «نص» باشد؛ زيرا ابن‌سينا نه تنها حركت قطعيه را انكار مي‌كند، بلكه بر آن استدلال نيز مي‌نمايد. با اين تصريح، چگونه مي‌توان نظر وي را در انكار حركت قطعيه تأويل و او را ملزم به پذيرش حركت قطعيه نمود؟ علاوه بر آن، چنين تلاشي گرفتار اشكالات ديگري نيز مي‌باشد كه هر يك به آساني قابل چشم‌پوشي نيستند. بنابراين، به آساني نمي‌توان اين راه‌حل را پذيرفت.

آنچه نوشته حاضر درصدد ارائه و تثبيت آن خواهد بود راه‌حل ديگري است كه با تحليل و بررسي دوباره نظر ابن‌سينا و مخالفانش به دست مي‌آيد. بدين منظور، سه مسئله را بايد در نظر داشت: نخست اينكه به نظر مي‌رسد تصوير ميرداماد و شاگردش، صدرالمتألّهين، از اين موضوع با تصوير و تفسير ابن‌سينا تفاوت‌هاي بسياري دارد؛ دوم اينكه تصوير ميرداماد و صدرالمتألّهين خود، مبتلابه اشكالاتي است. سوم اينكه چرا آنان به چنين برداشتي رسيده‌اند؟ سرانجام اينكه تصوير موردنظر ابن‌سينا از مسئله چگونه است. امّا پيشتر لازم است كه نگاهي گذرا به پيشينه اين بحث داشته باشيم.

پيشينه بحث

معروف است كه ارسطو حركت قطعيه و توسطيه را تفكيك كرده است،[١٥٠] حتي برخي حركت توسطيه را به افلاطون نسبت داده‌اند؛[١٥١] امّا به سهولت نمي‌توان چنان تفكيكي را در آثار آنان يافت. از اين‌رو، به نظر مي‌رسد، نخستين فيلسوفي كه صراحتا آن را طرح نموده است ابن‌سينا باشد.

ابن‌سينا، در طبيعيات شفا، پس از بررسي تعاريف مختلف از حركت و نيز تبيين تعريف خود از آن، كه همان تعريف ارسطو باشد، به دو معناي حركت اشاره مي‌كند: حركت به معناي «قطع» و حركت به معناي «توسط». در ضمن، او تصريح مي‌كند كه حركت توسطيه در خارج موجود، امّا حركت قطعيه فقط خيالي و توهّمي است.

به نظر ابن‌سينا، گاه مراد از حركت همانا امري است كه برحسب آن، جسم متحرك در قطعه‌اي از زمان ميان مبدأ و منتها قرار دارد، به گونه‌اي كه در هر «آن» در يك «حد» مفروض است. به تعبيري ديگر، در اين معنا، حركت امر مستمر و يكپارچه‌اي به شمار مي‌آيد كه دائم ميان مبدأ و منتها در حال گذر است؛ امري كه نمي‌توان آن را تجزيه و قطعات آن را بر قطعات حدود و مسافت‌هاي مفروض منطبق نمود. امّا گاه مقصود امري متّصل و امتداددار به امتداد مسافت است كه بر اساس آن، جسم متحرك در تمام آن قطعه از زمان منطبق بر تمام آن مسافت باشد، به گونه‌اي كه مي‌توان مبدأ و منتهاي حركت را بر مبدأ و منتهاي زمان منطبق كرد. بدين ترتيب، حركت عبارت است از اينكه جسم متحرك در تمام آن قطعه از زمان بر تمام آن قطعه از مسافت منطبق باشد. در اين معنا، حركت امري كشش‌دار است كه تمام آن، تمام زمان را اشغال كرده است: اولش اول زمان را، وسطش وسط زمان را، و آخرش آخر زمان را.[١٥٢] وي در اين‌باره مي‌گويد:

و ممّا يجب أن تعلم في هذا الموضع أن الحركة اذا حصل من امرها ما يجب أن يفهم، كان مفهومها اسما لمعنيين: احدهما لايجوز أن يحصل بالفعل قائما في الاعيان، و الآخر يجوز أن يحصل في الاعيان. فانّ الحركة ان عني بها الامر المتّصل للتحرك من المبدأ و المنتهي، فذلك لايحصل البتة للمتحرك و هو بين المبدأ و المنتهي، بل انّما يظن أنه قد حصل نحوا من الحصول اذا كان المتحرك عندالمنتهي. و هناك يكون هذا المتّصل المعقول قد بطل من حيث الوجود، كيف يكون له حصوله حقيقي في الوجود، بل هذا الامر بالحقيقة ممّا لا ذات له قائما في الاعيان، و انّما ترتسم في الخيال، لان صورته قائمة في الذهن بسبب نسبة المتحرك الي مكانين: مكان تركه و مكان ادراكه، او يرتسم في الخيال... ثم تلحقها من جهة الحس صورة اخري بحصول له في مكان آخر... فيشعر بالصورتين معا علي انّهما صورة واحدة لحركة و لايكون لها في الوجود حصول قائم كما في الذهن...

و امّا المعني الموجود بالفعل الذي بالحري أن يكون الاسم واقعا عليه، و أن تكون الحركة التي توجد في المتحرك فهي حالته المتوسطة حين يكون ليس في الطرف الاول من المسافة و لم يحصل عند الغاية، بل هو في حد متوسط بحيث ليس يوجد و لا في آن من الانات الّتي يقع في حدة خروجه الي الفعل ... و هذا هو صورة الحركة الموجودة في المتحرك و هو توسط بين المبدأ و المفروض و النهاية ... و هذا بالحقيقة هو الكمال الاول.[١٥٣]

ابن‌سينا فقط در همين عبارت از شفا، كه منشأ مشاجره‌هاي فراواني شده، به اين بحث پرداخته است. تا زمان ميرداماد، معمولاً اين عبارت را خلاصه و ذكر مي‌كرده‌اند؛[١٥٤] امّا به چيستي و تفاوت‌هاي دو معناي حركت، و نيز اينكه آنها دو معناي حركت نه دو نوع از حركت هستند، نمي‌پرداخته‌اند.

فخر رازي از نخستين كساني است كه به نقد اين مسئله و نيز جرح نظر ابن‌سينا و خرده‌گيري از وي مي‌پردازد و يادآور لوازم باطل اين بحث مي‌شود. در اين زمينه، فخر رازي بحث زمان را طرح مي‌كند. از نظر او، با توجه به اينكه زمان مقدار حركت قطعيه است و ابن‌سينا حركت قطعيه را انكار مي‌كند، نبايد زمان وجود داشته باشد؛ چون حركت توسطيه، به دليل اينكه بدون امتداد است، با زمان ارتباطي ندارد. بنابراين، اگر زمان هست و مقدار حركت است، بايد مقدار حركت قطعيه باشد؛ در حالي كه به نظر ابن‌سينا حركت قطعيه وجود ندارد. در نتيجه بايد گفت كه يا زمان مقدار حركت نيست يا زمان اصلاً وجود ندارد: «لو كان الزمان موجودا لكان مقدارا للحركة بالادلة الّتي ذكرها ارسطو و لكن يستحيل أن يكون مقدارا للحركة.»[١٥٥] به تعبيري ديگر، فخر رازي مدعي شده كه اولاً زمان مقدار حركت قطعيه است و اگر حركت قطعيه موهوم است، چنان‌كه ابن‌سينا تصريح مي‌كند، زمان نيز بايد موهوم باشد، امري كه ابن‌سينا آن را نمي‌پذيرد؛[١٥٦] ثانيا، اگر زمان حقيقي و عيني باشد، لازم است امر موهومي به نام حركت قطعيه موجب تعيّن امري حقيقي به نام زمان گردد كه اين هم واضح‌البطلان است.

صرف‌نظر از نقدي كه فخر رازي بيان داشته، ديدگاه ابن‌سينا تقريبا تا زمان ميرداماد همچنان با پذيرش فيلسوفان مسلمان روبه‌رو بوده است. براي نخستين بار، ميرداماد با نظر ابن‌سينا مخالفت كرده، وجود هر دو معناي حركت در خارج را پذيرفته و براي اثبات وجود خارجي حركت قطعيه دلايلي آورده و در عين حال، توضيح و تبيين روشني از اين معاني حركت را ارائه داده است. ضمنا شاگرد نام‌آشناي او، ملّاصدرا (كه تقريبا تا ده سال پس از مرگ استاد خود هنوز زنده بوده)، همين ديدگاه را داشته، هرچند درباره حركت توسطيه چندان به روشني سخن نگفته است.

ملّاهادي سبزواري از مهم‌ترين انديشمندان متأخّري به شمار مي‌آيد كه از نظريه ابن‌سينا دفاع كرده و كوشيده است به مسائل طرح شده جواب دهد.[١٥٧] ديدگاه مهم ديگر در اين‌باره از علّامه طباطبائي است كه اعتقاد دارد: هر دو معناي حركت، دو اعتبار براي يك امر قلمداد مي‌شوند؛ امّا به لحاظ منظرهاي متفاوت. بنابراين، اختلاف آن دو به اعتبار است؛ در نتيجه، هر دو معناي حركت به اعتبارات مختلف وجود دارند.[١٥٨] به همين دليل، علّامه طباطبائي توانسته است بحث از حركت قطعيه و توسطيه را با عنوان «اقسام تغير» مطرح نمايد، هرچند اين اقسام اعتباري شمرده مي‌شوند.

تفسير ميرداماد از حركت توسطيه و قطعيه

همان‌گونه كه پيشتر گفتيم، ميرداماد نخستين بار كوشيده است كه تفسير روشني از اين بحث را بيان كند. وي در پرتو آن تفسير، قائل به وجود هر دو معناي حركت شده و حركت توسطيه را چنين تعريف كرده است:

«حالة بسيطة شخصية، هي كون المتحرك متوسطا بين المبدأ و المنتهي، كونا شخصيا سيّالاً مستمر الذات الشخصية، مادامت الحركة باقية، غير مستقر النسبة الي حدود ما فيه الحركة. فلا محالة، أي آن يفرض في زمان الحركة تكون فيه للمتحرك موافاة حد منّ الحدود لاتكون له تلك الموافاة قبل ذلك الان و لابعده... يقال لها الحركة التوسطية و ليست هي بحسب نفسها من الموجودات الدفعية و لا من الموجودات التدريجية الحصول، بل هي من الموجودات الزمانية... فالحركة بهذا المعني لايتصور انطباقها علي مسافة ما و لا علي زمان ما و علي امر ما ممتد اصلا... .»[١٥٩]

بر اساس اين عبارت، حركت توسطيه امري بسيط و فاقد امتداد است و مركّب از اجزاي فرضي نيست.[١٦٠] به تعبيرهاي ديگر، حركت توسطيه امري نقطه‌وار است يا حركت توسطيه حركتي در «آن» به شمار مي‌آيد و امري است كه به تصريح ميرداماد، دفعي و تدريجي نيست. بنا به توضيح شارحان، حركت مذكور دفعي‌الوجود و آني‌الوجود است، امّا در عين حال مستمرالبقا تلقّي مي‌شود، يعني امري تجزيه‌ناپذير است كه در «آن» حدوث يافته و در زمان باقي مانده است؛[١٦١] مثلاً وقتي كبوتري از روي ديواري حركت مي‌كند تا به ديوار ديگري برسد، آغاز حركت آن كبوتر در «آن» است، يعني هيچ امتداد و قبل و بعدي ندارد، امّا همان امر بسيط در ظرف يك ثانيه‌اي كه حركت كبوتر طول مي‌كشد استمرار دارد. همان كه در «آن» اول وجود پيدا كرده است در «آن» دوم هم هست، در «آن» وسط هم وجود دارد، و در «آن» آخر هم هست. همان است كه در تمام اين «آن»ها وجود دارد؛ امر كشش‌داري نيست كه جزء اولش در اول، جزء وسطش در وسط، و جزء آخرش در آخر وجود دارد، بلكه امر بسيط نقطه‌واري است كه هيچ امتدادي ندارد، به طور «آن»ي حادث مي‌شود و باقي مي‌ماند. اينكه كبوتر از اين ديوار به سوي آن ديوار حركت كرده به اين معناست كه امري حادث شده و در همين يك ثانيه باقي مانده است.[١٦٢] بنابراين، حركت توسطيه كيفيت و حالتي است كه برحسب آن، جسم همواره ميان مبدأ و منتها قرار دارد، به گونه‌اي كه در هر «آن» در يك حد مفروضي است. گفتني است كه همين معنا را به تعابير مختلف بيان كرده و گاه گفته‌اند: «كون الجسم في ما بين المبدأ و المنتهي بحيث أي آن يفرض يكون حاله في ذلك الان مخالفا لحاله في آنين يحيطان به.»[١٦٣]

از سوي ديگر، ميرداماد حركت قطعيه را چنين تعريف كرده است:

«هيئة متصلة هي القطع المنطبق علي المسافة المتصلة ما بين طرفيها المبدأ و المنتهي تقال لها الحركة القطعية و هي تدريجية الوجود غير قارة الاجزاء و انّما وعاء هويتها و ظرف حصولها الزمان و حدود الموهومة الغير المنقسمة أكوان مفروضة في الوسط بحسب حدود منفرضة في المسافة و آنات موهومة في الزمان.»[١٦٤]

بدين‌ترتيب، حركت قطعيه امري خط‌وار به شمار مي‌آيد كه حدوث آن در زمان است: اول آن بر اول زمان مفروض، وسطش بر وسط آن، و آخرش بر آخر زمان مفروض منطبق است.

در توضيح اين دو معناي حركت گفته‌اند كه امور، به زماني و فرازماني تقسيم مي‌شوند. اموري مانند مجرّدات و خداوند متعال فرازماني قلمداد مي‌شوند. امور مرتبط با زمان را به زماني و آني تقسيم كرده‌اند؛ آن‌گاه امور زماني را تقسيم نموده‌اند به: تدريجي و مستمر. بنابراين، تغييرات زماني را نيز مي‌توان به سه گونه تقسيم كرد:[١٦٥] حدوث و تغييرات زماني (تدريجي و مستمر) و آني. تغيير مستمر همان تغيير و حدوثي است كه ميرداماد در تفسير حركت توسطيه بيان كرد، يعني نه دفعي و نه تدريجي است. بنابراين، وجود تغييري كه نه دفعي و نه تدريجي باشد امكان‌پذير است و همين نوع تغيير بر حركت توسطيه منطبق مي‌شود.

به نظر ميرداماد، اگر وجود حركت قطعيه را بپذيريم، هم مشكل منكران حركت برطرف مي‌گردد و هم مسئله زمان حل مي‌شود؛ چون زمان مقدار حركت قطعيه است: به دليل اينكه حركت قطعيه وجود دارد، زمان هم مي‌تواند امري عيني و خارجي باشد نه توهّمي. به تعبيري ديگر، چون زمان وجود دارد، مي‌توان وجود حركت قطعيه را از آن نتيجه گرفت، چنان‌كه ملّاصدرا همين استدلال را آورده است. بدين ترتيب، با پذيرش حركت قطعيه، علاوه بر رفع لغزش از كلام ابن‌سينا، اشكالات فخر رازي نيز مرتفع مي‌شود. از اين گذشته، ادلّه‌اي هست كه وجود حركت قطعيه را تأييد مي‌كند.

ادلّه وجود حركت قطعيه

ادلّه بر وجود حركت قطعيه را مي‌توان به ثبوتي و اثباتي تقسيم كرد. اين ادلّه، به بياني ديگر، علل ايجادي و تبييني ناميده مي‌شوند. گفتني است، علل ايجادي موجب شكل‌گيري نظريه، و علل تبييني مدعي تبيين و اثبات آن مي‌شوند. در بحث از حركت، اموري كه همان انگيزه‌ها باشند موجب شكل‌گيري نظريه ميرداماد و ملّاصدرا شده‌اند (هرچند ممكن است بيان هم نشوند). همچنين، اموري كه علل اثباتي باشند به كمك آنان آمده‌اند تا درصدد تبيين و تثبيت مدعاي خود برآيند. ميرداماد در مقام اثبات، سه دليل زير را بر وجود حركت اقامه مي‌كند:

دليل اول

دليل اول بر اساس رابطه علّيت است. ميرداماد مدعي است: چون «آن» سيّال وجود دارد، ضرورتا زمان هم وجود خواهد داشت. همين نسبت در ميان حركت قطعيه و توسطيه برقرار است: از آنجا كه به اعتراف ابن‌سينا حركت توسطيه وجود دارد، حركت قطعيه نيز بايد وجود داشته باشد؛ زيرا همان‌گونه كه «آن سيّال» علّت زمان قلمداد مي‌شود، حركت توسطيه نيز علّت حركت قطعيه است. در واقع، حركت قطعيه امتدادي است كه حاصل جمع امتدادهاي كوچك‌تر به نام حركت توسطيه است، به همان ترتيب كه زمان از اجتماع آنات سيّال به وجود مي‌آيد. طبيعي است، با وجود علّت، معلول آن نيز وجود خواهد داشت:

«فاذا حكمت ان الراسمين موجودان في الاعيان علي ذينك الوصفين فقد لزمك لامحالة ان تحكم ان الهويتين المتّصلين المرتسمتين بل المتحصلتين من نحو وجودهما علي ذينك الوصفين موجودتان في الاعيان ايضا بتة.»[١٦٦]

دليل دوم

دليل دوم لزوم طفره است. ميرداماد مي‌گويد: اگر حركت قطعيه را انكار كنيم، بايد طفره را بپذيريم؛ در حالي كه طفره محال است. بنابراين، حركت قطعيه را نبايد انكار كرد. توضيح آنكه حركت توسطيه و «آن» سيّال بر مقاديري كه ميان حدود فرضي واقع شده است منطبق نيست و متحرك به اعتبار حركت توسطيه در هر «آن»ي از «آن»هاي فرضي بر حدي از حدود مسافت، كه نامنقسم و بي‌مقدارند، قرار مي‌گيرد. بدين ترتيب، براي جسم متحرك، رسيدن به مقداري كه ميان دو حد باشد امكان‌پذير نخواهد بود. پس، وقتي در اعيان چيزي جز حركت توسطيه و «آن» سيّال وجود نداشته باشد، متحرك بايد بدون آنكه با مقادير پيوسته و ممتد تماس پيدا كند به حدود مسافت برسد. بنابراين، متحرك تا زماني كه متحرك است براي رسيدن به حدود مسافت بي‌نهايت در حال طفره خواهد بود و بايد با طفره، از تمام مقادير عبور نمايد تا به تمام حدود مسافت برسد. بر اين اساس، در صورت انكار حركت قطعيه (و زمان ممتد)، حركت چيزي جز جهش و پرش در ميان اين حدود فرضي نخواهد بود؛ در نتيجه، در هر «آن»، متحرك حدود مفروضي را مي‌پيمايد، بدون آنكه با مقدار و مسافت ميان آن حدود فرضي تماس پيدا كند. ميرداماد نوشته است:

«فاذن لو لم يكن له في الوجود الاّ الحركة التوسطية و الان السيّال لم يكن يتصور له بحسب الوجود في الخارج الاّ موافاة الحدود من دون موافاة شي‌ء من المقادير المتّصلة الّتي هوي بينها فيلزم لامحالة أن يكون يطفر مادام متحركا طفرات لا الي نهاية علي حسب مقادير المنفرضة بين تلك الحدود لا الي نهاية ليتصحح له موافاة تلك الحدود فيكون يطفر عن جملة المقادير باسرها و توافي جملة الحدود باسرها. فهذه هي الطفرة الحقيقية الكبري و ان هي الاّ اعظم سيئة و اكبر فاحشة من الطفرة المشهورة الصغري الّتي قد تكلّف تسويغها و تجشم ارتكابها بعض العامة من جماهير المتكلمين. فاذن قد تبرهن من هذه السبل المستبينة انّه ليس للمتحرك بد في قطع المسافة المتّصلة الموجودة و نيل موافاتها في الخارج من حركة قطعية متّصلة موجودة في الاعيان منطبقة علي الاتّصال... فقد وجب وجود الزمان الممتد الّذي هو وعاء وجودها و ظرف حصولها ايضا في الاعيان في متن الدهر.»[١٦٧]

بنابراين، چون حركت در گرو قطع مسافت و تماس با مقادير ميان حدود مفروض است، نبايد در حركتْ طفره صورت بگيرد. به دليل اينكه طفره صورت نمي‌گيرد و باطل شمرده مي‌شود، انكار حركت قطعيه نيز باطل و نادرست خواهد بود. از اين‌رو، بايد وجود حركت قطعيه را پذيرفت.

دليل سوم

دليل سوم مبتني بر پذيرش ظرفي به نام «دهر» است. ميرداماد مي‌پذيرد كه زمان ـ همچون حركت ـ در اين عالَم و در نظر ما گذراست، امّا در عالَم ديگر به صورت متّصل و جمع وجود دارد. بنابراين، وقتي متحرك مسافتي را مي‌پيمايد و مقاديري را پشت سر مي‌گذارد، اين‌گونه نيست كه گذشته آن مقادير نابود شود تا آينده به وجود آيد؛ بلكه گذشته در ظرفي به نام «دهر» مي‌ماند و پيوستگي و يكپارچگي حفظ مي‌شود:

«لما كان الوسط و كذلك الآن السيّال حاصل في حاق الاعيان، في كل جزء من الاجزاء المنفرضه في زمان الحركة و في كل حد من حدوده و حصوله في ذلك الجزء و في ذلك الحد، بما هو حصول في ذلك الجزء و في ذلك الحد، ليس يبطل في فضاء وعاء الدهر بتة، و ان انقضي في مضيق افق الزمان. فقد... أن بين الحصولات في تلك الاجزاء و في تلك الحدود، من حيث هي حصولات فيها، اتصالاً في التحقق، بحسب الحصول في فضاء وعاء الدهر.»[١٦٨]

از اين‌رو، به نظر ميرداماد، زمان امري پيوسته در ميان ازل و ابد است.[١٦٩] به همين ترتيب، حركت به صورت پيوسته در آن عالَم محفوظ خواهد ماند. اگر انقضايي هست به نظر ما است، نه در عالم واقع. بنابراين، در عالم واقع پيوستگي و اتصالي برقرار است.

بررسي ادلّه حركت قطعيه

به نظر مي‌رسد استدلال‌هاي ميرداماد، براي اثبات وجود حركت قطعيه، اشكالات روشني داشته باشند. يادآوري مي‌شود، اركان مهم دلايل وي عبارت‌اند از: برقراري رابطه علّيت ميان حركت قطعيه و حركت توسطيه يا «آن» سيّال و زمان، لزوم طفره، و پذيرش ظرفي به نام «دهر».

در خصوص استدلال اول وي پرسش‌هايي قابل طرح است. نخست اينكه آيا مي‌توان گفت اگر خط يك متري وجود داشته باشد، خط ده متري و صد متري نيز وجود دارد؟ آيا مي‌توان گفت كه رابطه «آن» و زمان، حركت توسطي و قطعي، به گونه‌اي است كه اگر يكي وجود داشته باشد، ناگزير ديگري نيز وجود دارد؟ به نظر مي‌رسد اثبات اين ادعا امري مشكل است، البته اگر خلاف آن مسلّم نباشد. اشكال ديگر اين دليل آن است كه اگر حركت توسطيه، بنا بر تفسيري، امتداد ندارد، چگونه مي‌تواند با اجتماع خود امتدادي را به وجود آورد؟ آيا از اجتماع صفرها عددي پديد مي‌آيد؟! در صورتي كه حركت توسطيه امتداد هم داشته باشد، با مفاد استدلال دوم منافات خواهد داشت.

استدلال دوم مبتني بر تفسيري است كه وي از حركت توسطيه ارائه مي‌نمايد و آن را امري كاملاً بسيط و بدون امتداد مي‌داند. اولاً، اين استدلال با استدلال اول تناقض دارد: در آن استدلال، حركت قطعيه حاصل جمع امتدادهاي حركت توسطيه معرفي شد؛ امّا در اين استدلال، تصريح مي‌شود كه حركت توسطيه، همانند «آن» سيّال، بي‌امتداد است. ثانيا، اگر آن را همچون «آن» سيّال داراي نوعي امتداد تلقّي كرده باشد، هرچند تقسيم و تجزيه آن ممكن نخواهد بود، طفره لازم نخواهد آمد، چنان‌كه بعدا به اين بحث خواهيم پرداخت. در واقع، آنچه امتداد ندارد «آن» كلامي است كه با «آن» سيّال تفاوت دارد.

فساد استدلال سوم ميرداماد بسيار آشكار است؛ به طوري كه شاگرد وي، ملّاصدرا، نيز آن استدلال را نمي‌پذيرد. گويا ملّاصدرا با توجه به همين فساد، استدلال ميرداماد را طرح نمي‌كند و بدين منظور، از دليل ديگري استفاده مي‌كند. دليل عمده ملّاصدرا براي اثبات وجود حركت قطعيه آن است كه زمان وجود دارد، پس حركت قطعيه نيز وجود خواهد داشت: وجود زمان، كه مورد پذيرش ابن‌سيناست، و وجود زمان ملازم با وجود حركت قطعيه است.

به هر روي، اگر بتوان زمان و حركت توسطيه را جمع كرد، ديگر اين دليل نيز توجيهي نخواهد داشت. به عبارتي بهتر، حركت توسطيه هم از نوعي امتداد بهره دارد و به اين اعتبار، نمي‌توان آن را امري بسيط تلقّي كرد. وقتي نوعي امتداد در حركت توسطيه باشد، ناگزير امتدادْ زماني دارد و همين امتداد موجب مي‌شود كه ما امري به نام زمان را انتزاع نماييم (چنان‌كه حاجي سبزواري مدعي شده است). بر اين اساس، ديگر طفره هم لازم نمي‌آيد. بعدا، در بحث از زمان، بيشتر به اين مسئله خواهيم پرداخت.

علل شكل‌گيري نظريه ميرداماد

بنا به آنچه گفته شد، ابن‌سينا منكر وجود خارجي حركت قطعيه است. ميرداماد و شاگردان وي، كه اين نظر را درست نمي‌دانسته‌اند، دلايلي را بر بطلان آن اقامه كرده‌اند؛ امّا آن دلايل، دست‌كم در سه مورد، حتي به نظر ملّاصدرا نيز قابل پذيرش نبوده و اشكالاتي داشته است. حال اين پرسش مطرح مي‌شود كه، با صرف‌نظر از ادلّه اثباتي اين گروه، چه اموري موجب شده است آنان به چنين نظريه‌اي بگرايند و با ابن‌سينا مخالفت نمايند؟ به نظر مي‌رسد اموري اعم از اثباتي و ثبوتي در شكل‌گيري نظريه ميرداماد و ملّاصدرا نقش داشته‌اند؛ اينك‌به عمده آن امور مي‌پردازيم:

١. به نظر آنان، اشكال فخر رازي درباره وجود حركت (كه به عقيده بعضي، همان اشكال قدماست[١٧٠])، در صورت انكار حركت قطعيه، همچنان باقي خواهد ماند؛ در حالي كه قرار بود نفي وجود خارجي حركت قطعيه، اين مشكل را برطرف كند. در واقع، به عقيده برخي، ارسطو[١٧١] و ابن‌سينا تفصيل ميان حركت قطعيه و توسطيه را پذيرفته‌اند تا به آن اشكال پاسخ دهند. بدين ترتيب، ارسطو و ابن‌سينا نتيجه گرفته‌اند: اشكال منكران حركت متوجه حركت قطعيه است كه ما نيز وجود آن را انكار مي‌كنيم؛ از اين‌رو، آنچه وجود دارد حركت توسطيه است كه اشكال طرح شده به آن بازنمي‌گردد:

«و اقول ان بهمنيار ذكر هذه الشبهة ناقلا ايّاها عمن سبقه من الاقدمين و ابطلها بانّها تنفي وجود الحركة بمعني القطع و هي غير موجودة في الاعيان و الموجود من الحركة انّما هو التوسط المذكور.»[١٧٢]

شايان ذكر است عبارتي كه شيخ (ابن‌سينا) درباره حركت‌هاي قطعيه و توسطيه دارد، و ما قبلاً آن را نقل كرديم، در اين چارچوب تفسير و تعبير شد.

از نظر ميرداماد و ملّاصدرا، اگر اين اشكال وارد باشد، پس به هر دو معناي حركت وارد است. چون اصل اشكال ناظر به تدريجي بودن حركت است، فرق نمي‌كند كه حركت در ذهن يا در خارج تدريجي باشد.[١٧٣] بنابراين، تدريج به كلّي محال و اگر قرار است پاسخي به آن داده شود، لازم است اصل اشكال برطرف شود: «فالحري قلع اساس الاشكال و تخريب بنائه بافشاء وجه الغلط فيه.»[١٧٤] به نظر ايشان، اصل اشكال به وجود حركت به معناي امر تدريجي وارد نيست؛ از اين‌رو، هم حركت قطعيه و هم حركت توسطيه تحقق دارند.

در نتيجه، علّت مخالفت ارسطو و مشخصا ابن‌سينا با وجود حركت قطعيه، پاسخ‌گويي به اشكال منكران حركت بوده است. به نظر ميرداماد و ملّاصدرا، چون اين پاسخ قانع‌كننده نبوده و توانايي رفع شبهات فخر رازي و امثال او را نداشته است، درصدد برآمده‌اند تا پاسخ ديگري بيابند كه به انكار حركت قطعيه منجر نشود. بنابراين، با توجه به قول به تفصيل، نمي‌توان اشكال فخر رازي و قدما درباره وجود حركت در معناي تدريجي را رفع كرد.

٢. مسئله ديگر اينكه رابطه زمان و حركت، بنا به نظريه ابن‌سينا، توجيه‌ناپذير است. از نگاه فخر رازي، زمان مقدار و، در واقع، معلول حركت قطعيه است؛ حال، چگونه مي‌شود كه حركت قطعيه امري ذهني باشد و زمان، كه مقدار و معلول آن است، امري عيني باشد؟ به عقيده فخر رازي، نمي‌توان مدعي شد كه زمان وجود دارد امّا حركت قطعيه وجود ندارد، مگر اينكه كسي معتقد باشد كه زمان نيز امري موهوم و ذهني است؛ در حالي كه از نظر ابن‌سينا زمان امري خارجي است. ميرداماد و ملّاصدرا، براي پاسخ به اين اشكال، نزديك‌ترين راه را انتخاب مي‌نمايند: قول به وجود حركت قطعيه. بنابراين، امكان ندارد كه كسي زمان را امري عيني و خارجي بداند، امّا حركت قطعيه را كه زمان مقدار آن است انكار كند. حال آنكه اگر وجود عيني حركت قطعيه را بپذيريم، اين اشكال پيش نخواهد آمد.

٣. علّت ديگر پذيرش حركت قطعيه رفع تناقض از كلام ابن‌سيناست؛ به اين معنا كه تمام تعاريف حركت، كه آن را خروج تدريجي از قوّه به فعل مي‌دانستند، ناظر به حركت توسطيه بودند، در حالي كه حركت توسطيه حدوث آني نه تدريجي است. از اين‌رو، در تعاريف ارسطو و ابن‌سينا از حركت، بر «تدريج» تأكيد مي‌شد؛ به طوري كه آنان «تدريج» را فصل حركت مي‌دانستند، همان‌گونه كه «تغيير» جنس آن است.[١٧٥] به تعبيري ديگر، تمام تلاش‌ها به ارائه تعاريفي حقيقي از حركت معطوف بود؛ در حالي كه حركت موردنظر، كه قاعدتا تعريف بر آن منطبق مي‌شود، وجود خارجي ندارد، و آنچه وجود خارجي دارد تعريف بر آن منطبق نمي‌شود، يعني حركت توسطيه. اين مسئله شبيه به آن عبارت معروفي است كه در اصول فقه مي‌گويند: «ما قصد لم يقع و ما وقع لم يقصد.»

٤. مشكل ديگر، كه آن نيز به تناقض در كلام ابن‌سينا مي‌انجامد، اين است كه انكار حركت قطعيه و پذيرش حركت توسطيه به انكار اصل وجود حركت منتهي خواهد شد؛ چون ابن‌سينا حدوث آني را كه اصطلاحا حركت نيست (همان‌گونه كه تعريف حركت بر آن منطبق نمي‌شود) مي‌پذيرد و حدوث تدريجي را كه اصطلاحا به آن حركت اطلاق مي‌شود انكار مي‌كند.

بدين ترتيب، روشن مي‌شود كه اولاً نظريه ابن‌سينا نتوانسته مشكلي را كه به منظور حل آن به وجود آمده است (رفع شبهات منكران حركت) حل كند و ثانيا اين نظريه لوازم و پيامدهايي ناپذيرفتني دارد. از اين‌رو شايسته است، براي حل اين مسئله، راهي پيدا شود. به نظر ميرداماد و ملّاصدرا، در صورتي مي‌توانيم اين مشكلات را برطرف كنيم كه وجود حركت قطعيه را بپذيريم و محملي براي توجيه و تثبيت آن پيدا كنيم. از اين‌رو، آنان اتهام انكار حركت قطعيه را از ابن‌سينا برگرفتند تا او، همانند ميرداماد، به وجود حركت قطعيه نظر داده باشد؛ در اين صورت، طبيعي است كه مشكلات مذكور نيز در پي نخواهند بود.

همان‌گونه كه قبلاً اشاره شد، اين راه‌حل با كلام مستقيم ابن‌سينا در شفا و كلام غيرمستقيم او در اشارات، كه نفي حركت قطعيه را مي‌رساند، سازگاري ندارد. ابن‌سينا در آنجا به اثبات حس مشترك مي‌پردازد؛ دليل وي آن است كه چنان خطّي، كه بيانگر حركت قطعيه است، وجود ندارد. در واقع، چون حس مشترك وجود دارد و تصاويري كه چشم مي‌گيرد براي لحظاتي در آنجا حفظ مي‌شود، ما چنان خط ممتدي را تصور مي‌كنيم. او مي‌نويسد:

«أليس قد تبصر القطر النازل خطا مستقيما و النقطة الدائرة بسرعة خطا مستديرا كلّه علي سبيل المشاهدة لا علي سبيل تخيل او تذكر. و انت تعلم أن البصر انّما ترتسم فيه صورة المقابل و المقابل النازل او المستدير كالنقطة لا كالخط. فقد بقي اذن في بعض قواك هيئة ما ارتسم فيه اولا و اتصل بها هيئة الابصار الحاضر... و عندك قوة تحفظ مثل المحسوسات بعد الغيبوبة مجتمعة فيها... .»[١٧٦]

خلاصه استدلال وي آن است كه ما قطره در حال نزول را به صورت خط مي‌بينيم، حال آنكه چنين خطّي در بيرون وجود ندارد. بنابراين، قوّه‌اي در انسان هست كه موجب مي‌شود او چنين تصور كند. بديهي است، اين استدلال زماني از نظر ابن‌سينا تام و تمام است كه چنان خطّي در عالَم واقع وجود نداشته باشد؛ چون اگر وجود داشته باشد، حس مشترك اثبات نمي‌شود. به هر روي، اين استدلال نشان مي‌دهد كه ابن‌سينا به وجود حركت قطعيه، به معناي امري ممتد و خط‌گونه، اعتقاد نداشته است. از اين‌رو، اين راه‌حل، هم با كلام ابن‌سينا ناسازگار است و هم اشكال‌هايي دارد كه به آساني نمي‌توان از آنها چشم‌پوشي كرد.

نقد تفسير ميرداماد از حركت قطعيه

به نظر مي‌رسد سه بحث در تفسير ميرداماد مهم است: ١) تصوير وي از حركت قطعيه و توسطيه؛ ٢) ادلّه وي بر اثبات نظريه خود كه قبلاً به آن پرداختيم؛ ٣) علل شكل‌گيري آن نظريه. به ظاهر، ميرداماد در قالب اين سه بحث به وجود حركت قطعيه در خارج باور پيدا كرده و توانسته است تناقض‌هايي را به نظريه ابن‌سينا نسبت دهد؛ در حالي كه هر سه بحث مذكور اشكالاتي دارند. در اين بخش، به مهم‌ترين اشكال‌هاي تفسير ميرداماد از حركت توسطيه و قطعيه اشاره مي‌كنيم:

١. اولين نقيصه اين تصوير تكلّف‌آميز بودن آن است. چگونه مي‌شود كه حدوث امري، بر طبق كلام ميرداماد، نه دفعي و نه تدريجي باشد؟ علاوه بر اينكه ديگران به دفعي بودن آن تصريح كرده‌اند، همان‌طور كه قبلاً بيان نموديم. حتي در كلام ميرداماد نيز عبارتي وجود دارد كه بيانگر دفعي بودن حدوث است؛ آنجا كه وي مي‌گويد: حركت توسطيه بر زمان، مسافت و هيچ امر ممتد ديگري منطبق نيست.[١٧٧] شايد همين امر موجب شده است تا ملّاصدرا ادعا كند كه درك حقيقت حركت توسطيه امري همگاني نيست.[١٧٨] البته اين مشكل منطقا نمي‌تواند بطلان نظريه‌اي را ثابت كند، امّا مي‌تواند نشانه ضعف آن نظريه تلقّي شود. به تعبيري ديگر، وقتي دو نظريه با يكديگر مقايسه شوند، نظريه‌اي برتر است كه آسان‌تر باشد و تناقضاتي متوجه آن نباشد.[١٧٩]

٢. در تصوير ميرداماد از حركت قطعيه و توسطيه، تفسير درستي از وجه تسميه حركت قطعيه بيان نشده است. به همين علّت، بسياري از فيلسوفان تلاش كرده‌اند تا وجهي براي آن بيابند: به باور برخي مانند قطب‌الدين رازي، به آن حركت قطعيه گفته‌اند، چون متحرك گويا جزء به جزء فاصله ميان مبدأ و منتها را قطع مي‌كند.[١٨٠] شهيد مطهّري معتقد است كه ظاهرا يكي از معاني «قطع» مرور و عبور تدريجي است («قَطَعَ النَهر» يعني به تدريج از نهر عبور كرد.) وي تصريح كرده است كه شايد، در اصل، بريدن‌هاي تدريجي را «قطع» مي‌گفته‌اند ولي حال معمول شده باشد كه بريدن آني و بريدن تدريجي هر دو را قطع گويند.[١٨١] همچنين در برخي از منابع آمده است كه: «تطلق علة الحركة بمعني القطع لانّه يقطع المسافة بها... .»[١٨٢] همان‌گونه كه ديده مي‌شود، اين توجيه‌ها ابهام دارند و نوعي تكلّف محسوب مي‌شوند.

٣. اشكال ديگر اين تصوير تناقض دروني آن است، تناقضي كه آن را در استدلال اول و دوم ميرداماد يادآور شديم. توضيح آنكه در تقسيم امور مرتبط با زمان، امور را به سه دسته تقسيم كرده‌اند: آني، تدريجي، و مستمر. پرسش اين است كه تغيير مستمر، آني است يا تدريجي؟ اگر تدريجي است، چنان‌كه حركت بنابر تعريف اين‌گونه شمرده مي‌شود، تفكيك ميان تدريجي و مستمر بي‌وجه خواهد بود؛ چون تفاوتي ميان آن دو باقي نمي‌ماند. امّا اگر آني و دفعي است، چنان‌كه شارحان بر آن تأكيد دارند، تغيير و حدوث مذكور در «آن» صورت گرفته است. شهيد مطهّري نوشته است: «لازمه‌اش [يعني وجود بسيط نقطه‌مانند] اين است كه امري دفعي‌الوجود و آني‌الوجود و، در عين حال، مستمرالبقا باشد؛ يك امر بسيط غيرمتجزي كه در «آن» حادث مي‌شود و بعد در زمان باقي مي‌ماند.»[١٨٣]

حال، آيا «آن» مذكور امتداد دارد يا نه؟ اگر امتداد دارد، در واقع، امتداد را به تدريجي و مستمر تقسيم كرده‌ايم. در اين صورت، اولاً تقسيمي صورت گرفته و اين امر خلاف مدعاي آنان است كه حركت توسطيه و قطعيه را دو معنا از حركت مي‌دانند كه به اشتراك در لفظ در هر دو معنا به كار رفته است، مثلاً شهيد مطهّري مي‌گويد: «بايد بر آنها حركت به معناي توسط و به معناي قطع اطلاق كرد، نه حركت توسطيه و قطعيه كه مي‌تواند بيانگر نوعي تقسيم باشد»؛[١٨٤] ثانيا تفاوت ميان حركت قطعيه و توسطيه در مقدار امتداد آنها خواهد بود: امتداد يكي بيشتر، و امتداد ديگري كمتر است كه اين نيز خلاف مدعاي آنان درباره تدريجي بودن حدوث مذكور است و ميرداماد نيز حركت توسطيه را امري بسيط دانست. به هر حال، تقسيم سه‌گانه باطل است؛ چون حدوث تقسيم شده است به آني و تدريجي. دليل اول ميرداماد براي اثبات وجود حركت قطعيه به خوبي بيانگر همين تفسير است؛ چون وي در آنجا به رابطه علّي و معلولي ميان حركت توسطيه و قطعيه قائل مي‌شود. اگر حركت توسطيه علّت است و داراي امتداد نيست، چگونه اجتماع امور بي‌امتداد مي‌تواند امتدادي را به وجود آورد؟ در يكي از اشكالات فخر رازي نيز، به همين امر اشاره مي‌شود و فخر رازي حدوث تدريجي و آني را دو نوع حدوث متناقض مي‌داند.[١٨٥]

امّا اگر تغيير مستمر فاقد هرگونه امتداد و ـ در واقع ـ حدوث آني باشد، همان‌گونه كه در تفسير آن گفته شد و عبارت شهيد مطهّري بر آن تأكيد داشت، باز هم لازم مي‌آيد كه تقسيم سه‌گانه نادرست باشد؛ زيرا برگشت حدوث و تغيير مستمر به تغيير آني است. به همان ترتيب كه هيچ‌گونه امتدادي در تغيير آني وجود ندارد، در تغيير مستمر نيز استمرار و امتدادي نيست. بنابراين، بايد گفت كه تغيير دو گونه است: آني و تدريجي. به تعبيري ديگر، اگر كسي رابطه تناقض ميان حدوث آني و تدريجي را بپذيرد، ناگزير بايد بپذيرد كه ميان آن دو واسطه‌اي نيست: تغيير، يا آني يا تدريجي است. از اين‌رو، گونه سومي امكان ندارد؛ چنان‌كه برخي از تعابير بر حصر عقلي حدوث در تدريجي و دفعي صراحت دارند.[١٨٦] ديگر آنكه حدوث آني و دفعي را در اصطلاح حركت نمي‌نامند، در حالي كه برگشت حركت توسطيه به حدوث آني است.

٤. لازمه فرض اخير آن است كه ابن‌سينا منكر حركت بوده باشد؛ زيرا تغييرات به آني و تدريجي منحصر شد و، بنابر تصوير ميرداماد، تغييرات تدريجي همان حركت قطعيه است. از آنجا كه ابن‌سينا با صراحت به انكار حركت قطعيه پرداخته است، لزوما بايد به كون و فساد باور داشته و همان مدعاي منكران حركت را تأييد كرده باشد. به عبارت ديگر، وقتي تغييرات زماني به آني و تدريجي منحصر و ابن‌سينا منكر تغييرات تدريجي (حركت قطعيه) فرض مي‌شود، قهرا او بايد منكر حركت به معناي امري ممتد و تدريجي باشد: «و قد ظهر أن نفي الحركة القطعية بمعني الامر الواحد المتّصل المتدرج القابل للانقسام لا الي نهاية يؤول الي نفي حقيقة الحركة و القول بالوجودات الانية المترتبة.»[١٨٧] اين در حالي است كه انكار حركت بر خلاف ديگر گفته‌هاي ابن‌سيناست.

بنابراين، همان‌گونه كه ملّاصدرا مي‌گويد، مقام بلند ابن‌سينا با چنين تناقض آشكاري هماهنگي ندارد.[١٨٨] به عبارت ديگر، اين اشكال متوجه ابن‌سينا نيست، بلكه ممكن است به تفسيري بازگردد كه ديگران از نظريه ابن‌سينا ارائه داده‌اند.

البته احتمالي هست كه مي‌تواند دو اشكال اخير را برطرف نمايد: قول به عدم تناقض ميان حدوث آني و تدريجي. اگر كسي معتقد شود كه آن دو با يكديگر تناقض ندارند، مي‌تواند ادعا كند كه: تقسيم سه‌گانه درست است، و انكار حركت قطعيه به انكار اصل حركت منجر نمي‌شود. از اين‌رو، به رغم اينكه برخي حركت را به خروج تدريجي تعريف كرده و آن را در مقابل امور دفعي قرار داده‌اند، همان‌ها حركت را بر حركت توسطي، كه حدوث و وجودش دفعي است،[١٨٩] منطبق كرده و گفته‌اند كه حدوث سه‌گونه است: آني، تدريجي، و نه آني نه تدريجي. حركت قطعيه حدوث تدريجي است، امّا اين مطلب بدان معنا نيست كه حركت توسطيه دفعي باشد؛ بلكه اين حركت به گونه سومي است.[١٩٠] به تعبيري ديگر، نوع سوم از حدوث را مي‌توان زماني و غيرزماني دانست؛ به اين اعتبار كه در زمان است، مثل نقطه‌اي كه در زمان مي‌غلطد و سيلان مي‌يابد، زماني شمرده مي‌شود و به اين اعتبار كه امتداد ندارد و دفعي‌الوجود است زماني شمرده نمي‌شود. بنابراين، مي‌توان دفعي‌الوجود بودن و زماني بودن را جمع كرد.[١٩١] از اين‌رو، به عقيده ملّاصدرا، حدوث تدريجي و غيرتدريجي نه متناقض و نه در حُكم متناقض‌اند.[١٩٢] پس نمي‌توان از «نبود» يكي، «بود» ديگري را نتيجه گرفت. اگر چنين تفسيري را بپذيريم، رفع هر دو اشكال اخير، كه عمده اشكالات به شمار مي‌آيند، امكان‌پذير خواهد بود.

امّا اگر حدوث تدريجي و آني را متناقض بدانيم، چنان‌كه ظاهرا علّامه طباطبائي متناقض دانسته است،[١٩٣] همچنان اشكالات مذكور باقي خواهند ماند. گفتني است بر اساس اين تفسير، آني و زماني دانستن يك نوع از حركت، به اعتبار ما وابسته است: حركت به اعتبار اينكه دفعي و نقطه‌وار است آني خوانده شده و به اعتبار اينكه در زمان است زماني ناميده شده است. بنابراين، تقسيم مذكور اعتباري است؛ امّا با قطع‌نظر از اعتبار، شايد نتوان تقسيم سه شقّي كرد و تناقض آن را حتمي دانست. احتمالاً به همين دليل بوده كه شهيد مطهّري پاسخ ملّاصدرا را، كه مدعي شده است حدوث تدريجي و غيرتدريجي متناقض نيستند، كافي ندانسته و گفته است كه ملّاصدرا تصريح دارد به اينكه امر زماني لزوما تدريجي شمرده مي‌شود و يكي از ادلّه حركت جوهري ناظر به همين امر است.[١٩٤]

٥. بيان ابن‌سينا درباره اينكه حركت توسطي و قطعي، دو معنا از حركت نه دو نوع از حركت شمرده مي‌شوند توجيه‌ناپذير و تفسيرنشدني است. در اشتراك لفظي كه ابن‌سينا مدعي آن است، نبايد ميان هر دو معناي حركت هيچ‌گونه قدر مشتركي وجود داشته باشد. تشخيص اينكه چگونه مي‌شود، بر اساس تفسير ميرداماد، دو معنا براي حركت درست كرد كه هيچ قدر مشتركي در ميان آنها نباشد ناشدني است. از اين‌رو، در تفسير اين بحث، به گونه‌اي متناقض سخن گفته‌اند؛ مثلاً، شهيد مطهّري تصريح مي‌كند كه بايد به قسمي تعبير كرد كه مفيد تقسيم نباشد (همان‌گونه كه ابن‌سينا تعبير دو معنا، نه دو قسم، را به كار برده است)،[١٩٥] در عين حال مي‌گويد: «... اينها [حركت توسطيه و قطعيه] دو نوع وجود و دو نحوه از وجودند.»[١٩٦]

٦. سرانجام اينكه آنان نتوانسته‌اند در برابر استدلال ابن‌سينا در خصوص انكار وجود خارجي براي حركت قطعيه پاسخ قانع‌كننده‌اي داشته باشند. همان‌گونه كه مي‌دانيم، ابن‌سينا استدلال مي‌كند كه حركت قطعيه در خارج وجود ندارد، و آنچه در خارج وجود دارد توهّم حركت است.

با توجه به اشكالاتي كه طرح شد، روشن مي‌شود كه تصوير ميرداماد از حركت قطعيه و توسطيه تصويري ناقص است، به گونه‌اي كه به راحتي نمي‌توان آن را پذيرفت.

زمينه‌هاي شكل‌گيري بحث حركت قطعيه

همان‌گونه كه گذشت، ابن‌سينا بحث حركت قطعيه را فقط در طبيعيات شفا (در تعريف حركت) مطرح كرده كه همان بخش موجب مشاجره‌هاي فراواني شده است. از نظر ميرداماد، ملّاصدرا و فيلسوفان بعدي، ابن‌سينا بحث حركت قطعيه و توسطيه را به منزله نوعي راهكار براي رويارويي با منكران حركت طرح كرده است. بر اين اساس، ابن‌سينا و بهمنيار در ميان حركت توسطيه و قطعيه قائل به تفصيل شده‌اند؛ از اين‌رو، حركت به يك معنا وجود دارد و به يك معنا وجود ندارد: آنچه منكران وجود حركت بر آن تأكيد دارند حركت قطعيه است و آنچه مدعيان وجود حركت بر آن تصريح دارند حركت توسطيه است. بدين ترتيب، همگان به اين باور رسيدند كه ابن‌سينا در پاسخ به اشكال متقدّمان، كه از زبان فخر رازي نقل شده، قائل به تفصيل بوده است. به همين دليل، ملّاصدرا از ابن‌سينا انتقاد كرده است كه پاسخ او راه‌حل مشكل نيست، بايد اشكال را به طور ريشه‌اي برطرف كرد.

به نظر مي‌رسد ملّاصدرا بنا به دليل اينكه همين برداشت را داشته است در اسفار (در تعريف حركت)، به نقل شبهه فخرالدين رازي كه به وجود حركت نه تعريف آن اختصاص دارد پرداخته است. از اين‌رو، شهيد مطهّري به درستي از اين مسئله انتقاد كرده و آن را مطابق با روش علمي ندانسته است. علت آن تأسي به شيوه ابن‌سينا است كه در بحث از تعريف حركت به طرح حركت قطعيه و توسطيه پرداخته است و گويا پاسخ منكران وجود خارجي حركت را داده است.

با اين حال، به نظر مي‌رسد، ابن‌سينا در آن عبارت هيچ نظري به اشكال منكران حركت نداشته است. سياق بيان ابن‌سينا نشان مي‌دهد كه او درصدد تقويت تعريف موردنظر خود بوده كه همان تعريف ارسطويي حركت است. به عبارت ديگر، ابن‌سينا تعريف‌هاي متقدّمان را بررسي كرده و سپس در بيان تعريف موردنظر خود گفته كه حركت «كمال اول» است. وي آن‌گاه به توضيح و رفع شبهه‌هاي احتمالي اين تعريف پرداخته است.[١٩٧] يكي از آن شبهه‌هاي احتمالي، كه به نظر ابن‌سينا رسيده، اين بوده است كه تعريف مذكور جامع نيست؛ زيرا مواردي را مي‌توان يافت كه حركت وجود دارد، امّا كمال اول نيست، كمال ثاني است، چنان‌كه در حركت قطعيه اين‌گونه است، در حالي كه تأكيد وي بر كمال اول بوده است. ابن‌سينا در پاسخ به اين شبهه، نه در مقابل شبهه منكران وجود حركت، بحث حركت قطعيه را طرح كرده است. حاصل پاسخ ابن‌سينا آن است كه: هرچند حركت قطعيه بر كمال ثاني منطبق مي‌شود و اين مسئله ممكن است تعريف حركت، به معناي كمال اول، را نقض كند، امّا حركت قطعيه در آن معنا (كه ناشي از فهم عرفي است) در واقع حركت نيست، توهّم حركت است. از اين‌رو، ميان حركت قطعيه و توسطيه، هيچ قدر مشتركي نيست. در نتيجه اطلاق حركت بر اين فهم عرفي، چون توهّم حركت است، نقض‌كننده تعريف مذكور محسوب نمي‌شود.

شايان ذكر است كه دخالت‌هاي فخر رازي، به ويژه اينكه او زمان را مقدار حركت قطعيه مي‌دانسته، عامل ديگري بوده كه در پيدايش قول به وجود حركت قطعيه نقش بسياري داشته است. اگر زمان مقدار حركت‌قطعيه باشد، بنابه‌نظر ابن‌سينا، وجود زمان چگونه‌تفسيرخواهد شد؟

تصوير واقعي ابن‌سينا از حركت توسطيه و قطعيه

پيشتر ذكر شد كه ابن‌سينا معتقد است «حركت» به اشتراك در لفظ به معنا به كار مي‌رود: گاه امري است كه برحسب آن، جسم متحرك در قطعه‌اي از زمان ميان مبدأ و منتها قرار دارد، به گونه‌اي كه در هر «آن» در يك «حد» مفروض است؛ گاه امري است كه بر اساس آن، جسم متحرك در تمام آن قطعه از زمان منطبق بر تمام آن مسافت باشد، به گونه‌اي كه مي‌توان مبدأ و منتهاي آن را بر مبدأ و منتهاي زمان منطبق كرد، يعني حركت عبارت است از اينكه جسم متحرك در تمام آن قطعه از زمان بر تمام آن قطعه از مسافت منطبق باشد. گفتني است در اين معنا، حركت امري كش‌دار است كه تمام آن، تمام زمان را اشغال كرده است: اولش اول زمان را، وسطش وسط زمان را، و آخرش آخر زمان را.[١٩٨]

امّا بايد توجه كرد كه بر اساس اين تفسير، حركت توسطيه حركت در «آن» سيّال است[١٩٩] كه منطبق بر «آن» مصطلح در علم كلام نيست. به تعبير ميرداماد، دو گونه «آن» داريم: «آن» سيّال و «آن» غيرسيّال كه طرف زمان است، همان‌گونه كه نقطه طرف خط دانسته مي‌شود: «فكذلك الآن السيّال غير الان الّذي هو طرف الزمان.»[٢٠٠] ملّاصدرا همين تفاوت را ميان دو «آن» قائل شده و گفته است: «و ان سبيل الآن من الزمان بعينه سبيل النقطة الموهومة من الخط و ان كان الآن السيّال نسبته الي الزمان نسبة النقطة الجوالة الي الدائرة و الراسمة للخط الي الخط.»[٢٠١] بنابراين، «آن» سيّال امتدادي سيّال است و ممكن نيست دو جزء فرضي آن با هم جمع شوند؛ بلكه يكي معدوم و ديگري موجود مي‌شود.[٢٠٢] طبيعي است امري كه خط را به وجود مي‌آورد لازم است امتداد داشته باشد. از اين‌رو، لازم نيست، حركتْ مركّب از آنات مصطلح باشد؛ همان‌گونه كه به عقيده برخي از متكلّمان، جسمْ مركّب از اجزاي تجزيه‌ناپذير است. بنابراين، لازمه اين تفسير آن نيست كه حدوث هم دفعي باشد، امري كه متأخرّان ابن‌سينا را به آن متهم كرده‌اند. حدوث، تدريجي مي‌شود و تناقض ميان تدريجي و آني برقرار مي‌گردد. در نتيجه، به نظر مي‌رسد، هيچ‌يك از اشكالات و تالي فاسدهاي مذكور درباره نظريه ابن‌سينا پذيرفتني نيستند.

بازگشت به تفسير ميرداماد و مقايسه آن با تفسير ابن‌سينا

چنان‌كه قبلاً اشاره شد، نخستين اشكال تفسير ميرداماد و ملّاصدرا متكلّف بودن آن است. از اين‌رو، به رغم تلاش‌هاي شارحان، همچنان ابهاماتي در آن تفسير وجود دارد كه به سادگي نمي‌توان از كنار آنها گذشت. به نظر مي‌رسد، اين اشكال اصلاً به تفسير موردنظر از ابن‌سينا وارد نيست؛ زيرا حدوث يا دفعي است يا تدريجي، يا واقعي است يا خيالي و توهّمي.

بنابر تفسير ابن‌سينا، وجه تسميه حركت قطعيه به خوبي روشن مي‌شود. ابن‌سينا حركت را به كمال اول تعريف مي‌كند. گفتني است كه كمال اول در مقابل كمال ثاني[٢٠٣] قرار دارد. حركت توسطيه كمال اول، و حركت قطعيه كمال ثاني است. وجود كمال ثاني منوط به حصول كمال اول است؛ به تعبيري ديگر، زماني كمال ثاني به دست مي‌آيد كه حركت متوقّف شود. ابن‌سينا درباره تفاوت در ميان دو معناي حركت مي‌گويد: «و امّا اذا قطع فذلك الحصول هو الكمال الثاني.»[٢٠٤] اين معنا از حركت قطعيه به خوبي وجه نامگذاري آن را مشخص مي‌كند: از آنجا كه حركت قطعيه زماني تحقق پيدا مي‌كند كه حركتْ پايان يافته و قطع شده باشد، حركت قطعيه به اين نام خوانده مي‌شود. ابن‌سينا مدعي بود: خيال صورتي را از شي‌ء متحرك دريافت مي‌كند و آن را در كنار ساير صورت‌هاي گرفته شده از آن شي‌ء قرار مي‌دهد و نهايتا از مجموع آنها يك صورت ممتد خارجي را تشكيل مي‌دهد كه اين تصوير از حركت در خارج وجود ندارد. گفتني است، زماني مي‌توان از مجموع آن صورت‌ها به يك تصوير رسيد كه حركت پايان يافته يا به تعبير ابن‌سينا، حركت قطع شده باشد. توضيح ابن‌سينا در اين‌باره به خوبي بر همين امر تأكيد مي‌كند؛ زيرا وي اعتقاد دارد، تا زماني كه حركت قطعيه (امر ممتدي كه از آغاز تا انجام تحقق يافته است) به انجام نرسيده باشد، حركت تحقق نخواهد يافت؛ همين كه حركت قطعيه به انجام رسيد، حركت پايان مي‌يابد و حركتي در خارج نيست. در اين صورت، اگر حركت بود، مي‌شد گفت كه حركت قطعيه تحقق يافته است، امّا چنين امري وجود ندارد.

حركت توسطيه نقطه‌وار است، امّا حركتي نقطه‌اي شمرده نمي‌شود؛ بلكه حركتي خطّي است (خطّي كه فقط قابل انقسام فرضي است). به عبارت ديگر، حركت توسطيه حركت در «آن» سيّال است كه منطبق بر «آن» مصطلح نيست. از اين‌رو، حركت توسطيه امري ممتد شمرده مي‌شود، امّا امتدادي كه آن را شبيه «آن» ساخته است. به همين دليل، تعبير «آنِ سيّال» را تعبيري مسامحه‌آميز تلقّي كرده‌اند؛ چون در حقيقت «آن» نيست، نوعي امتداد است. به هر روي، حركت توسطيه حركتي منطبق بر زمان است به طوري كه، همانند خود زمان، وجود سيّال دارد و داراي امتداد است؛ در نتيجه، ممكن نيست كل آن در «آن»ي موجود شود.[٢٠٥] اگر «آن» سيّال هيچ‌گونه امتدادي نداشته و در واقع، حدوث دفعي باشد، ديگر تفكيك «آن» و «آنِ سيّال»، كه ميرداماد خود نيز آن را انجام داده است، بي‌وجه خواهد بود؛ در حالي كه بنابر فرض، «آن» سيّال امتداد دارد و در پرتو همين امتداد است كه مسئله زمان حل مي‌شود. بدين ترتيب، تناقض دروني تفسير ميرداماد، در تفسير ابن‌سينا ديده نمي‌شود. بنابراين، تعبير «بساطت» در بيان ميرداماد و ديگران، كه حركت توسطيه را امري بدون امتداد و اتّصال مي‌شمارد، تعبيري دقيق نيست.

همان‌گونه كه توضيح داده شد، از جمله تالي فاسدهاي تفسير ميرداماد و ملّاصدرا، يكي متهم كردن ابن‌سينا به انكار حركت بود، حال آنكه از تفسير وي چنين امري برنمي‌آيد؛ زيرا حركت توسطيه، بنا به اين تفسير، همان حركتي است كه ابن‌سينا به تعريف آن پرداخته، چون از قبيل تغيير و حدوث تدريجي است. در نتيجه، حركت توسطيه همان حركت مصطلح قلمداد مي‌شود و ابن‌سينا آن را مي‌پذيرد. پس، آنچه را ابن‌سينا نمي‌پذيرد حركت قطعيه است كه در واقع حركت نيست تا انكاركننده آن را منكر حركت تلقّي كنيم.

نتيجه اينكه ابن‌سينا حركت توسطيه و قطعيه را دو معنا براي حركت دانسته و گفته است كه حركت به اشتراك لفظ بر آن دو اطلاق مي‌شود؛ يكي حركت، و ديگري خيال حركت است. ميان حركت و خيال حركت، هيچ قدر مشتركي نيست تا اموري موجب تمايز آن دو شوند و تقسيم را افاده كنند. اين در حالي است كه بنابر تفسير ميرداماد و ملّاصدرا، اين امر به غايت دشوار مي‌نمايد.

استدلال ابن‌سينا در زمينه انكار وجود خارجي براي حركت قطعيه

استدلال ابن‌سينا بر عدم وجود خارجي حركت قطعيه تحليلي است كه وي از نحوه شكل‌گيري تصوير حركت مذكور ارائه مي‌دارد. به باور ابن‌سينا، تا زماني كه متحرك به مقصد نرسيده، حركت (به معناي امري ممتد و پيوسته ميان مبدأ و منتها) انجام نشده است؛ وقتي متحرك به مقصد رسيد، حركت پايان يافته است. از اين‌رو، حركت قطعيه سكون، و حركت توسطيه ضد سكون است.[٢٠٦] در ميان سكون و حركت، هيچ قدر مشتركي وجود ندارد و آنچه در ذهن ما وجود دارد به اين سبب است كه وقتي ذهن (حس مشترك) تصويري را از نقطه‌اي مي‌گيرد، مي‌تواند آن را براي لحظاتي حفظ كند. اگر ذهن تصاويري را به سرعت از اين نقطه بگيرد، آنها را كنار هم نهاده و به صورت خط خواهد ديد. حركت قطعيه هم اين‌گونه است. بدين ترتيب، نمي‌توان گفت كه حركت قطعيه وجود دارد، بلكه مي‌توان گفت كه فقط‌توهّم‌حركت‌به‌صورت‌قطعيه‌به‌وجودمي‌آيد.

رابطه زمان و حركت

همان‌گونه كه قبلاً يادآور شديم، دو مسئله در پذيرش حركت قطعيه تأثير شگرفي داشته است: يكي استدلال فخر رازي در خصوص تصوّر نادرست از حدوث تدريجي (كه به عقيده ميرداماد و ملّاصدرا، در پاسخ به اين اشكال، كه همان اشكال متقدّمان است، مشّائيان به تفصيل ميان حركت توسطيه و قطعيه قائل شده‌اند)؛ ديگري تبيين نحوه ارتباط ميان حركت و زمان (يكي از مسائلي كه براي امثال ميرداماد و ملّاصدرا قابل پذيرش به نظر نمي‌رسيده اين مسئله بوده كه ابن‌سينا، با وجود انكار حركت قطعيه، به زمان پايبند مانده است.)

بحث زمان و چيستي آن، كه از مباحث دشوار فلسفه شمرده مي‌شود، پيوندي ناگسستني با تاريخ انديشه فلسفي دارد؛ از اين‌رو، توضيح كامل آن در اين مختصر امكان‌ناپذير است. امّا معمولاً همه ما درك و فهمي ناچيز از زمان داريم؛ محاسبات ما بر اساس زمان و تقسيم آن به ساعت، روز، ماه، سال و قرن صورت مي‌گيرد، به گونه‌اي كه آن را بديهي تلقّي مي‌كنيم. با اين حال، انديشمندان ديدگاه‌هايي درباره زمان دارند. بر طبق يك ديدگاه، زمان امري ذهني است: اگر انساني در عالَم نباشد، زماني هم نخواهد بود؛ بنابراين، زمان ساخته ذهن آدمي است. اين ديدگاه را ابن‌سينا از متقدّمان نقل و نقد كرده است،[٢٠٧] امّا امروزه نيز بسياري به اين ديدگاه گرايش دارند. ابن‌سينا نخست شبهه آنان را طرح كرده، سپس به رفع آن پرداخته است. بر اساس دليل ابن‌سينا، چون حركت وجود دارد، زمان نيز كه مقدار حركت است بايد وجود داشته باشد. امّا، از نظر وي، وجود زمان ضعيف‌تر از وجود حركت است.[٢٠٨]

ملّاصدرا از همين مسئله چنين نتيجه مي‌گيرد كه زمان مقدار كدام حركت است: توسطي يا قطعي؟ از آنجا كه حركت توسطي بسيط و بي‌امتداد است، نمي‌توان زمان را مقدار آن دانست؛ پس زمان مقدار حركت قطعيه است. از اين‌رو، ابن‌سينا متناقض سخن گفته است: از يك‌سو، حركت قطعيه را انكار كرده است و از سوي ديگر، زمان را كه مقدار آن شمرده مي‌شود پذيرفته است. راه‌حل ملّاصدرا براي اين مسئله، همانا، تأويل انكار حركت قطعيه است.

ممكن است سخن ملّاهادي سبزواري درباره زمان نيز راهگشا باشد؛ او مي‌گويد: زمان امري ذهني است، امّا منشأ انتزاع دارد كه «آن» سيّال باشد. بنابراين، در خارج «آن» سيّال وجود دارد و همين «آن» سيّال سبب انتزاع زمان مي‌شود.[٢٠٩] نتيجه اينكه زمان به معناي امري كشش‌دار، كه به ماه و سال تقسيم مي‌شود، امري موهوم است، نه موجودي خارجي. به عبارتي ديگر، بايد دو گونه از زمان را از يكديگر تفكيك كرد: زماني كه مقدار حركت است؛ زماني كه بر حركت قطعيه منطبق مي‌شود. به نظر ابن‌سينا، چون حركت قطعيه موهوم است، زمان منطبق بر آن حركت نيز موهوم خواهد بود؛ برخلاف زماني كه مقدار حركت است و امري امتداددار شمرده مي‌شود، به همان صورتي كه حركت توسطيه امتداد دارد، امّا نمي‌توان امتداد آن را به ماه، سال و... تقسيم كرد.

به تعبير شهيد مطهّري، «حصولات آنيه» با «حصولات زمانيه» خلط شده است.[٢١٠] به قول وي، لازمه قطعي حصول و حدوث آني «تشافع آنات» است. در واقع، اگر زماني وجود داشته و آن زمانْ مقدار حركت قطعيه باشد، زمان مذكور مجموعه‌اي از آنات و اكوان خواهد بود؛ در حالي كه اين امر باطل است. اشكالي كه فخر رازي طرح كرده بيانگر همين امر است: حركت مجموعه‌اي از آنات شمرده مي‌شود.

روشن است كه حركت توسطي بدون امتداد نيست، از نوعي امتداد برخوردار است؛ همين امر مي‌تواند نظر ابن‌سينا را درباره وجود زمان توجيه كند. بر اين اساس، اين نوع از حركت بالفعل قابل انقسام نيست؛ امّا مي‌تواند داراي نوعي امتداد باشد كه آن را بالقوّه قسمت‌پذير سازد. پس، مي‌توان گفت: زمان معلول حركت توسطي است. به تعبيري ديگر، همان‌گونه كه گفته‌اند، دو نوع «آن» داريم: «اعلم ان الآن يكون له معنيان؛ احدهما ما يتفرع علي الزمان و الثاني ما يتفرع عليه الزمان.»[٢١١]

ملّاهادي سبزواري در حاشيه اسفار، در تفسير نوع دوم «آن»، بيان مي‌دارد كه مراد همان «آن» سيّال است كه زمان را به وجود مي‌آورد: «و يقال له الآن السيّال و هو الراسم للزمان كالحركة التوسطية الراسمة للقطعية.»[٢١٢] به تصريح ملّاصدرا، حركت توسطيه بر «آن سيّال» منطبق مي‌شود.[٢١٣] حال، آيا «آن سيّال» و «آن غيرسيّال» با يكديگر تفاوتي دارند؟ به نظر مي‌رسد، تنها تفاوت مهم ميان اين دو آن باشد كه «آن سيّال» به نوعي داراي امتداد است (البته امتداد از نوع تجزيه‌ناپذير بالفعل)، امّا «آن غيرسيّال» داراي هيچ نوع امتدادي نيست و «آن» طرف زمان است. بر اين اساس، گاه برداشت از زمان همانا زمان عرفي است كه به ماه و سال تقسيم مي‌شود، وجود خارجي ندارد، و اعتبار انسان است. امّا گاه مراد از زمان امري بدون امتداد بالفعل است كه در صورت انكار حركت قطعيه نيز، مي‌توان آن را پذيرفت. بنابراين، پذيرش وجود زمان و انكار وجود حركت قطعيه ـ بدون اينكه تناقضي پيش آيد ـ جمع‌شدني به نظر مي‌رسد؛ همان‌طور كه ابن‌سينا آن دو را با يكديگر جمع كرده است.

مسئله مهم‌تر ديگر اينكه ابن‌سينا زمان را مقدار حركت افلاك دانسته است. حال، چرا فخر رازي زمان را مقدار حركت قطعيه پنداشته است معلوم نيست! شايد بدان دليل و انگيزه بوده كه مي‌خواسته جرحي را بر ابن‌سينا وارد نمايد، همچنان‌كه رويكرد كلي وي در قبال ابن‌سينا همين است. بنابراين، نمي‌توان گفت: چون ابن‌سينا زمان را مقدار حركت قطعيه دانسته، زمان همانند حركت قطعيه امري موهوم است. بايد گفت كه: زمان هم در معناي عرفي آن براي ابن‌سينا قابل قبول نيست و هم در يكي از دو معناي منطبق بر «آن».

نتيجه‌گيري

از نظر ابن‌سينا، حركت همان كمال اول است. در واقع، حركت منوط به اين است كه موجود در حال حركت باشد و، به تعبيري رايج، از قوّه به فعل تبديل شود. اگر متحرك به فعليت برسد، به كمال غايي خود رسيده است و حركت قطع خواهد شد. به نظر اين فيلسوف، حركت قطعيه مستلزم سكون است، بنابراين چنين حركتي وجود ندارد. آنچه وجود دارد حركت در معناي توسط است كه حركتي داراي امتداد شمرده مي‌شود؛ هرچند از اجزاي بالفعل برخوردار نيست، امّا بالقوّه امري ممتد است نه آني و دفعي. به همين دليل، تعريف «خروج تدريجي از قوّه به فعل» فقط بر حركت به معناي توسط صدق مي‌كند.

علل اينكه از كلام ابن‌سينا «انكار حركت و زمان» برداشت شده است عبارت‌اند از: اولاً، كساني مثل فخر رازي، كه درصدد تخريب ابن‌سينا بودند، زمان را مقدار حركت قطعيه دانستند؛ ثانيا، ميرداماد حركت توسطيه را امري بسيط دانست و متأخرّان آن را به امري بدون امتداد تعبير كردند و گفتند: حركت توسطيه حدوث آني و دفعي است. از آنجا كه اينان تعريف رايج حركت به خروج تدريجي را پذيرفته بودند، به ناچار، وجود حركت قطعيه را تأييد كردند. از اين‌رو، حركت، به معناي خروج تدريجي از قوّه به فعل، حركت قطعيه دانسته شد. در نتيجه، چون ابن‌سينا حركت قطعيه را انكار كرده بود، امثال فخر رازي وي را انكاركننده اصل وجود حركت و به تبع آن، وجود خارجي زمان پنداشتند. گفتني است، از آنجا كه اين نتيجه براي ملّاصدرا خوشايند نبوده، وي درصدد توجيه نظر ابن‌سينا برآمده است.

با اين حال، به نظر مي‌رسد، آن تفسير و اين توجيه هيچ كدام درست نبوده است؛ بنابراين، نمي‌توان ابن‌سينا را منكر وجود حركت مصطلح دانست، همان‌گونه كه نمي‌توان وي را قائل به وجود ذهني و وهمي زمان پنداشت. بدين ترتيب، همان‌گونه كه ملّاهادي سبزواري گفته است، تناقضي در كلام ابن‌سينا وجود ندارد[٢١٤] تا لازم باشد كلام وي تأويل و آن تناقض حل شود. در واقع، چون ابن‌سينا زمان فلسفي را مقدار حركت قطعيه ندانسته است، اصل اشكال فخر رازي به او وارد نخواهد بود. همچنين تفسير ميرداماد از حركت توسطيه، به امري بدون امتداد، بيانگر نظر شخصي وي است. در هر حال، اگر بپذيريم كه زمان عرفي (نه زمان فلسفي) مقدار حركت قطعيه است و حركت توسطيه بي‌امتداد و دفعي نيست، بلكه تدريجي است، با هيچ‌يك از مشكلات مذكور روبه‌رو نخواهيم شد. علاوه بر آنكه مي‌توان توجيهاتي به نفع اين تفسير ارائه كرد كه همگي از درستي تفسير موردنظر حكايت دارند.

··· منابع

ـ ابن‌سينا، الاشارات و التنبيهات، در: خواجه نصيرالدين طوسي، شرح الاشارات و التنبيهات، قم، البلاغة، ١٣٧٥.

ـ ـــــ ، الشفا، الطبيعيات، قم، مكتبة آيه‌الله المرعشي النجفي، ١٤٠٥.

ـ العجم، رفيق، موسوعة مصطلحات جامع‌العلوم، بيروت، مكتبة لبنان الناشرون، ١٩٩٧.

ـ بخاري، شمس‌الدين محمّد مباركشاه، شرح حكمة العين، مشهد، دانشگاه فردوسي، ١٣٥٣.

ـ تهانوي، محمّدعلي، موسوعة كشاف اصطلاحات العلوم و الفنون، بيروت، مكتبه‌الناشرون، ١٩٩٦.

ـ جرجاني، مير سيدشريف، شرح المواقف، قاهره، مطبعة السعادة لجوار محافظة مصر، ١٣٢٥.

ـ رازي، فخرالدين، المباحث المشرقية، بيروت، دارالكتب العربية، ١٤١٠.

ـ رضايي، رحمت‌اللّه، «استنتاج معطوف به بهترين تبيين و توجيه گزاره‌هاي مربوط به عالم خارج»، معرفت فلسفي ٦ (زمستان ١٣٨٣)، ص ٦١ـ٩٥.

ـ سبزواري، ملّاهادي، شرح منظومه، تصحيح حسن حسن‌زاده آملي، قم، ناب، ١٤٢٢.

ـ شيرازي، قطب‌الدين، درّه‌التاج، تصحيح سيدمحمّد مشكوة، تهران، حكمت، ١٣٦٩.

ـ طباطبائي، سيد محمّدحسين، نهايه‌الحكمة، تصحيح و تعليق غلام‌رضا فيّاضي، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، ١٣٨٠.

ـ عبوديت، عبدالرسول، درآمدي بر نظام صدرايي، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، ١٣٧٦.

ـ ـــــ ، هستي‌شناسي، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، ١٣٨٠.

ـ مصباح، محمّدتقي، تعليقة علي نهايه‌الحكمة، قم، مؤسسة في طريق الحق، ١٤٠٥.

ـ مطهّري، مرتضي، حركت و زمان، تهران، حكمت، ١٣٦٩، ج ٣.

ـ ـــــ ، مجموعه آثار، تهران، صدرا، ١٣٨٣، ج ٦ (اصول فلسفه و روش رئاليسم).

ـ ـــــ ، مجموعه آثار، تهران، صدرا، ١٣٨٦، ج ١١ (درس‌هاي اسفار).

ـ ملّاصدرا (صدرالدين محمّدبن ابراهيم شيرازي)، الحكمة المتعالية في الاسفار العقلية، بيروت، دار احياء التراث العربي، ١٤١٩.

ـ ميبدي، حسين‌بن معين‌الدين، شرح الهداية الاثيريه، تهران، مطبعة المرتضويه، ١٣٣١.

ـ ميرداماد، محمّدباقر، القبسات، تهران، دانشگاه تهران، ١٣٧٤.