معرفت فلسفی - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٨ - خاستگاههاى فلسفه تحليلى به روايت مايكل دامت١

خاستگاه‌هاى فلسفه تحليلى به روايت مايكل دامت١

سال پنجم، شماره چهارم، تابستان ١٣٨٧، ٢٦٥ـ ٢٤٣

حسين كلباسى١

عبداللّه نيك‌سيرت٢

چكيده

ديدگاه رايج درباره فلسفه تحليلى اين است كه فلسفه مزبور منشأى انگليسى ـ آمريكايى دارد و راسل و مور نيز از بانيان آن هستند؛ ولى مايكل دامت معتقد است: خاستگاه واقعى فلسفه تحليلى آلمان، و فرگه نيز مؤسس و پيش‌گام آن است؛ زيرا تحليل فلسفى چيزى جز تحليل انديشه‌ها از رهگذر زبان نيست و اين همان رسالتى است كه نخستين بار فرگه آن را مطرح كرده بود.

دامت معتقد است كه فرگه با طرح نظريه «چرخش زبانى»، در آثار ماندگار خويش، به نام‌هاى «مقدّمه مبانى حساب» و «مفهوم‌نگارى» موجب شد تا پرسش شناسايى در فلسفه كلاسيك، يعنى نسبت ميان تفكر و اشيا، به مسئله رابطه زبان و دلالت و معنا تبديل شود. مبناى اين نظريه، اصل «اصالت متن» است كه بر اساس آن، فقط در متن جمله است كه واژه معنا مى‌يايد؛ يعنى انديشه‌ها از طريق جملات انعكاس مى‌يابند و سخن گفتن از ساختار انديشه، سخن گفتن از پيوند معنايى اجزاى جمله است. البته، در اصل اين انديشه‌ها هستند كه صادق يا كاذبند و جمله صرفآ معناى ثانوى، متعلق صدق و كذب قرار مى‌گيرد. اين نوع رويكرد به مسئله شناسايى، كه از سوى فرگه ارائه شده، همان چيزى است كه موجب ظهور فلسفه تحليلى شده است.

ساير انديشمندانى كه عمومآ به زبان آلمانى مى‌نوشتند مثل بُلتسانو، ماينونگ و به ويژه هوسرل نيز با طرح نظريه «حيث التفاتى»، در نظريه چرخش زبانى و در نتيجه فلسفه تحليلى نقش بسزايى داشته‌اند.

كليدواژه‌ها : معنا، مصداق، صدق، انديشه، چرخش زبانى، اصالت.

تعريف و خاستگاه‌هاى فلسفه تحليلى

فلسفه تحليلى از جمله نحله‌هاى فلسفى است كه در كشورهاى انگليسى‌زبان يا انگلوساكسون (Angelo-Saxon)، مثل بريتانيا، آمريكا، كانادا و استراليا غلبه و نفوذ چشم‌گيرى دارد، بر خلاف فلسفه‌هاى «اصالت معنا» (ايدئاليسم) و «وجودگرا» (اگزيستانسياليسم)، كه بيشتر در حوزه اروپاى قارّه‌اى[٢] و به ويژه در كشورهاى آلمان و فرانسه رايجند. البته اين سخن به معناى آن نيست كه در اروپاى قارّه‌اى اصلا فلسفه تحليلى رواج ندارد، بلكه بسيارى از جوانه‌هاى فلسفه تحليلى ـ به يك معنا ـ در افكار و آراء فيلسوفان آلمانى زبان، مثل كانت، لايب نيتس، ويتگنشتاين، فرگه و هوسرل وجود داشته است. بگذريم از اينكه برخى بر اين باورند كه نخستين خاستگاه‌هاى فلسفه تحليلى حتى به سقراط و ديالكتيك افلاطونى نيز برمى‌گردد.[٣]

البته برخى از آگاهان به سنّت فلسفه اسلامى و فلسفه غرب بر اين باورند كه اگر فيلسوفان تحليلى از مباحث اصولى و منطقى مسلمانان آگاه بودند، چه بسا بسيارى از معضلات آنها برطرف مى‌شد؛ زيرا انديشمندان مسلمان از اين نظر نيز ـ مثل بسيارى از موارد ديگر ـ بر ديگران فضل تقدّم دارند.[٤]

اما درباره تعريف «فلسفه تحليلى» ـ همچنان‌كه بيشتر فيلسوفان تحليلى نيز اذعان كرده‌اند ـ بايد گفت: عرضه تعريفى دقيق كه جامع و مانع باشد، بسيار دشوار است؛ زيرا در اين فلسفه، با يك آموزه مشخص و معيّن يا چارچوب متعارف مواجه نيستيم، بلكه با رويكردهاى متفاوت معرفت‌شناختى، روش‌شناختى و حتى پديدارشناختى سروكار داريم. به همين دليل، هكر معتقد است: هيچ آموزه واحد ـ يا حتى آموزه‌هاى مشتركى ـ ميان تمام فيلسوفان تحليلى وجود ندارد، ولى بن‌مايه مشترك تمام فيلسوفان تحليلى عبارت است از: رهيافت غيرروان‌شناسانه و عينيت‌گرايانه به امور و مسائل.[٥]

همچنين از نظر مايكل دامت، «آنچه سبب تمييز فلسفه تحليلى... از ديگر مكاتب فلسفى مى‌شود اين باور است... كه مى‌توان از طريق تفسير فلسفى زبان، به تفسير فلسفى انديشه نايل شد.[٦] وى در كتاب حقيقت و معمّاهاى ديگر[٧] نيز معتقد است كه موضوع صحيح فلسفه، كه به وسيله فرگه تثبيت شد، عبارت است از: تحليل ساختار انديشه، تمايز ميان مطالعه انديشه و مطالعه فرايند روانى انديشيدن و تكيه بر تحليل زبان به عنوان تنها روش صحيح تحليل انديشه.[٨] همچنين هدف فلسفه تحليلى را مطالعه دقيق و موشكافانه مفاهيم دانسته‌اند.[٩]

مى‌توان گفت: على‌رغم ديدگاه عده‌اى از پژوهشگران، تعريف «فلسفه تحليلى» به «فلسفه زبان»، جامع و مانع نيست؛ زيرا از يك‌سو، برخى از فيلسوفان تحليلى مثل پوپر، آيزايا برلين، رابرت نوزيك، برنارد ويليامز و جان راولز از رهيافت‌هاى زبانى بهره نگرفته‌اند و از سوى ديگر، نيز برخى از فيلسوفان غيرتحليلى مثل هايدگر به وسيله كاوش‌هاى زبانى در معنا و مفاد واژه‌ها بر شناخت دقيق وجود از طريق حجاب‌زدايى از معانى كلمات به زبان يونانى روى آورده‌اند.[١٠]

شايان ذكر است كه درباره خاستگاه‌هاى فلسفه تحليلى، ديدگاه واحدى وجود ندارد، ولى مشهور اين است كه زمينه‌هاى تاريخى و فرهنگى خاصى كه در آلمان و اتريش از يك‌سو، و در انگستان از سوى ديگر، برقرار بودند در ظهور گرايش‌هاى متنوّع در نهضت فلسفه تحليلى نقش داشته‌اند و فرگه، مور و راسل با وجود تفاوت در ديدگاه‌ها و رهيافت‌ها، بنيان‌گذاران اوليه اين نهضت محسوب مى‌شوند.[١١] اما دامت بر خلاف اين ديدگاه مشهور، معتقد است: خاستگاه واقعى فلسفه تحليلى نويسندگان آلمانى زبان، مثل برنتانو، ماينونگ، بُلتسانو و به ويژه فرگه هستند كه با طرح نظريه «چرخش زبانى» و ابداع منطق رياضى به جاى منطق سنّتى، موجب به وجود آمدن بزرگ‌ترين تحوّل در تاريخ فلسفه تحليلى شده‌اند و مور و راسل حتى منبعى از منابع فلسفه تحليلى هم نيستند، چه رسد به آنكه بخواهند تنها منبع و يا منبع اصلى اين نحله فلسفى باشند.[١٢]

سرل نيز به عنوان يكى از فيلسوفان تحليلى معاصر، بر اين باور است كه فلسفه تحليلى به طور مشخص، بر آثار فرگه، ويتگنشتاين، راسل، مور و اثبات‌گرايان منطقى حلقه وين در دهه‌هاى ١٩٢٠ و ١٩٣٠ استوار است. البته اگر باز هم به عقب برگرديم، فلسفه تحليلى فرزند طبيعى تجربه‌گرايى فيلسوفان بريتانيايى، يعنى لاك، بركلى، هيوم و فلسفه استعلايى كانت است، بلكه حتى بسيارى از پيش‌فرض‌ها و دست‌مايه‌هاى فيلسوفان تحليلى را مى‌توان در آثار فيلسوفان كُهنى همچون افلاطون و ارسطو ملاحظه كرد. اما شايد بهترين بيان اجمالى درباره منابع فلسفه تحليلى اين باشد كه پيدايش اين سنّت فلسفى را نتيجه پيوند سنّت تجربه‌گرا در معرفت‌شناسى و فعاليت مبناگرايانه كانت با روش‌هاى تحليلى ـ منطقى و نظريه‌هاى فلسفى مبتكرانه فرگه در اواخر قرن نوزدهم بدانيم.[١٣]

همچنين درباره خاستگاه فلسفه تحليلى در دوران معاصر، گفته شده است: طلوع آن به روزهاى آغازين قرن بيستم ـ يعنى سال ١٩٠٣ـ و تأليف كتاب اصول اخلاقى مور[١٤] برمى‌گردد؛ زيرا در اين كتاب، وى بر اهميت «تحليل» تأكيد مى‌ورزد و مى‌گويد: بسيارى از دشوارى‌ها در اخلاق و بلكه در واقع در فلسفه، از «تلاش براى پاسخ گفتن به پرسش‌ها بدون آنكه ابتدا كشف شود كه دقيقآ به چه پرسشى قرار است جواب داده شود»، ناشى مى‌شوند.١٥

ولى اگر در پى آن باشيم كه به عوامل مؤثر در پيدايش فلسفه تحليلى به اجمال و اختصار اشاره كنيم، مهم‌ترين موارد عبارتند از :

ـ رياضى شدن منطق به دست جرج بول، فرگه، پرس، راسل و وايتهد؛

ـ رشد روان‌شناسى تجربى به همّت وونت، جيمز و واتسن؛

ـ سرنگون شدن مكانيك نيوتنى به وسيله اينشتاين، بور، هايزنبرگ و ديگر پيشتازان مكانيك كوانتومى؛

ـ ابداع رايانه‌هاى پرقدرت براساس آموزه‌هاى هاتورينگ و فن نويمن؛

ـ رهيافت تازه به زبان و دستور زبان به ابتكار چامسكى.١٦

فيلسوفان تحليلى بين دو چيز تفكيك قايل مى‌شوند. الف. گزاره‌هاى تحليلى و تركيبى؛ ب. عبارات توصيفى و ارزشى. به نظر آنها، بر خلاف گزاره‌هاى تحليلى، كه پيشينى و ضرورى‌اند، گزاره‌هاى تركيبى تجربى يا پسينى و ممكن‌اند، و گزاره‌هاى توصيفى نيز بر خلاف گزاره‌هاى ارزشى، قابل تصديق و تكذيبند.١٧

قابل ذكر است كه روش «تحليل فلسفى» فيلسوفان تحليلى تمايل شديدى به «تحويل‌گروى»١٨ و «پديدارگرايى»١٩ يا تحويل گزاره‌هاى ذهنى به گزاره‌هاى رفتار خارجى دارد.[٢٠] وضوح و روشنى نيز براى فيلسوفان تحليلى از دو جنبه عملى و نظرى حايز اهميت است. از جنبه عملى، وضوح كلام كار تفهيم و تفاهم را ساده‌تر مى‌سازد و از جنبه نظرى نيز با فهم بهتر معنا و مفاد يك مسئله، راه وصول به راه‌حل مناسب، آسان و خطاهاى احتمالى كشف مى‌گردد.[٢١]

پرواضح است كه نقش فلسفه تحليلى به لحاظ جايگاه اثرگذارى در تحوّلات فلسفى دو قرن اخير، بى‌بديل و انكارناپذير است و در اين ميان، نقش مايكل دامت (Michael Dummett) به عنوان يكى از اخلاف فرگه (١٨٤٨ـ ١٩٢٥Gottlob Ferge; ) در ترويج و تبيين فلسفه تحليلى مهم و بديع بوده است.[٢٢]

فوايد و نتايج فلسفه تحليلى

درباره فوايد، نتايج و پيامدهاى فلسفه تحليلى نيز مى‌توان گفت :

ـ مباحث فيلسوفان تحليلى در حوزه علوم شناختى منجر به راه‌گشايى‌هاى چشمگير و بديعى براى روان‌شناسان ادراك، متخصصان هوش مصنوعى، زبان‌شناسان و زيست ـ عصب‌شناسان شده است.

ـ همچنين در فلسفه تحليلى به عنوان يك نهضت فرهنگى، بر آموزه‌هايى همچون روادارى، تكثّرگرايى، رفع منازعات از مجراى گفت‌وگوهاى نقّادانه و بدون استفاده از خشونت، آزادى انديشه، رشد و تعالى معنوى از رهگذر كسب معرفت و به كارگيرى دستورالعمل‌هاى اخلاقى در تعامل با افراد و جوامع تأكيد شده است. خلاصه در يك كلام، شناخت حدود و توانايى‌هاى عقلانى انسان موجب مى‌شود تا از آدميان تكاليف مالايطاق خواسته نشود و انتظارات افراد و جوامع از خويش و ديگران معقول گردد.[٢٣]

به طور خلاصه، مى‌توان گفت: قريب نيم قرن فلسفه تحليلى، فلسفه رسمى و غالب بر دنياى انگليسى زبان بوده است. فلسفه تحليلى وقتى با فلسفه قارّه‌اى در تقابل قرار مى‌گيرد، بيشتر فلسفه‌اى آمريكايى ـ انگليسى[٢٤] ناميده مى‌شود. ولى مايكل دامت استدلال مى‌كند كه اين اسم بى‌مسمّاست؛ زيرا عنوان «انگليسى ـ اتريشى»[٢٥] براى فلسفه تحليلى، كه در همان محيط رقيب اصلى‌اش، يعنى مكتب «پديدارشناسى» ظهور يافته، دقيق‌تر است. همچنين اين دو مكتب ريشه‌هاى مشتركى دارند. با بررسى مجدّد خاستگاه‌هاى يكسان اين دو سنّت فلسفى، مى‌توان به فهم اين امر نايل شد كه چرا اين دو مكتب بعدها اين همه از هم فاصله گرفتند؛ سپس مى‌توانيم گام آغازين را براى سازگارى آنها برداريم.[٢٦]

مايكل دامت كيست؟

مايكل دامت را بزرگ‌ترين فرگه‌شناس قرن بيستم دانسته‌اند كه در سنّت انگليسى، به وى لقب «سر» داده‌اند. وى از بانفوذترين فيلسوفان انگليسى عصر حاضر است كه پژوهش‌هايى درباره منطق، زبان، رياضى، متافيزيك و تاريخ فلسفه تحليلى انجام داده است. از نظر وى، ارتباط ميان فلسفه و زبان، مهم‌ترين و اساسى‌ترين مسئله فلسفه تحليلى است كه منشأ آن به فرگه برمى‌گردد؛ زيرا بر اساس نظريه فرگه، مطالعه انديشه بايد از رهگذر مطالعه زبان صورت گيرد.[٢٧]

وى در سال ١٩٢٥ به دنيا آمد و در سيزده سالگى خود را ملحد مى‌دانست، ولى بعدها به لحاظ اعتقادى به كليساى كاتوليك روم پيوست. مدت چهار سال نيز در ارتش خدمت كرد و پس از آن در دانشگاه «آكسفورد» به مطالعه فلسفه، سياست و اقتصاد پرداخت. علاوه بر دانشگاه «آكسفورد»، كه وى كرسى منطق را در آنجا به دست آورد، در دانشگاه‌ها و مؤسسات گوناگونى مثل «بيرمنگام»، «هاروارد»، «بولونيا»، «قانا» و «راكفلر» تدريس كرد. كتاب مهم او، يعنى خاستگاه‌هاى فلسفه تحليلى، محصول سخنرانى‌هاى او در دانشگاه «بولونيا»ى ايتاليا است. دامت اينك به بازى «فال ورق»[٢٨] علاقه‌مند شده و تاكنون درباره قوانين و تاريخ آن، پژوهش‌هاى دامنه‌دارى انجام داده است.[٢٩] وى به همراه همسرش، عليه نژادپرستى مبارزه كرده‌اند و چون بعدها فهميد كه فرگه، كه وى وقت زيادى را صرف پژوهش در كارهاى او كرده، يك نژادپرست كينه‌توز بوده است، مى‌گفت: اين مسئله براى من قدرى طعن‌آميز است.[٣٠] البته وى مبارزه با نژادپرستى را رسالت خود مى‌دانست و مى‌گفت: فيلسوفان بايد در مقابل موضوعات اجتماعى حسّاس باشند.[٣١]

دامت در سال ١٩٧٩، استاد منطق در دانشگاه «آكسفورد» شد و جانشين وايكهام (Wyhekham) گرديد و تا زمان بازنشستگى در سال ١٩٩٢ همچنان اين كرسى را حفظ كرد. برخى از آثار دامت عبارتند از: فلسفه زبان،[٣٢] مبانى منطقى متافيزيك،[٣٣] فلسفه رياضى فرگه،[٣٤] درياهاى زبان،[٣٥] فرگه و فيلسوفان ديگر،[٣٦] حقيقت و معمّاهاى ديگر،[٣٧] تفسير فلسفه فرگه،[٣٨] عناصر شهودگرايى.[٣٩] ٤٠

كتاب مورد بحث، يعنى خاستگاه‌هاى فلسفه تحليلى، در پى ارائه تاريخى جامع و كامل از تمام خاستگاه‌هاى فلسفه تحليلى نيست؛ زيرا ـ همچنان‌كه خود دامت نيز اذعان مى‌كند ـ از نقش فيلسوفان انگليسى مثل راسل (١٨٧٢ـ ١٩٧٠Bertrand Russell; )[٤١] و مور و نيز حلقه وين[٤٢] و عمل‌گرايان[٤٣] بحثى نشده، بلكه به آن تأثيرات علّى، كه بر ساحت انديشه‌ها به صورت مستقل اثر گذاشته‌اند، توجه شده است.[٤٤]

مهم‌ترين فعاليت‌هاى پژوهشى دامت در زمينه منطق و فلسفه عبارتند از: نقد رئاليسم، منطق شهودگرا و پژوهشى درباره علّيت معكوس (يا جايى كه علت پس از معلول مى‌آيد.) او در مقابل واقع‌گرايى فرگه، كه با واقعيت‌هاى معيّنى گره خورده است، «شهودگرايى» خويش را مطرح مى‌كند كه بر اساس آن، اين فرض كه يك عبارت صادق است، فقط مى‌تواند معادل اين فرض باشد كه تأييدى براى آن وجود دارد. به نظر وى، صرف فرض مدلول براى يك عبارت و جمله (مثلا، جمله داراى نام «رستم») آن را داراى مدلول مى‌كند و به واقعيات عالم وابسته نيست. وى همچنين از «قلمرو سوم» فرگه، كه نه در ذهن است و نه در خارج، با عنوان تحقيرآميز «اسطوره‌شناسى وجودى» نام مى‌برد و بر كاركرد و استفاده از جملات در يك زبان خاص تأكيد مى‌كند. به طور خلاصه، بايد گفت: خواندن آثار دامت كار ساده‌اى نيست، ولى كار بسيار مؤثرى است؛ زيرا آثارش براى مبتديان مشكل، ولى براى كارشناسان لذت‌بخش است و ويژگى آثار وى عدم پذيرش راه‌حل‌هاى‌ كم‌مايه و سطحى‌ و مهارت درآشكارساختن ‌پيچيدگى‌هاى ‌پنهان ‌است.[٤٥]

نظر دامت درباره خاستگاه‌هاى فلسفه تحليلى

مشهور آن است كه فلسفه تحليلى را «فلسفه انگليسى زبانان» بدانيم و راسل و مور را از پايه‌گذاران آن به شمار آوريم و از اين‌رو، در مقابل فلسفه تحليلى به حوزه فلسفى خاصى به نام «فلسفه قارّه‌اى» قايل شويم؛ اما ـ آنچنان‌كه خواهيم ديد ـ انگليسى زبانان فلسفه تحليلى را از اروپاى قارّه‌اى اقتباس كرده‌اند و مايكل دامت از شارحان آثار فرگه و هوسرل (١٨٥٩ـ١٩٣٨ Edmmund Husserl;) در كتابش به نام خاستگاه‌هاى فلسفه تحليلى نشان مى‌دهد كه اين تقسيم‌بندى نه كامل است و نه درست. او فلسفه تحليلى را هم شاخه‌اى از فلسفه آلمانى مى‌داند كه بيشتر در اتريش رواج پيدا كرده و بزرگانى همچون برنتانو (١٨٣٨ـ ١٩١٧ Franz Brentano;)، ماينونگ و توادورسكى در تكميل آن نقش داشته‌اند. شاخه اتريشى فلسفه آلمانى در جهان انگليسى زبان گسترش يافت يا به عبارت بهتر، انگليسى‌زبانان با راسل ياد گرفته‌اند كه مى‌توانند گرايش ديگرى از فلسفه پس از كانت ـ غير از روايت هگلى آن را ـ به كار گيرند؛ روايتى كه خود بعدها به يك سنّت و يك برنامه مطالعاتى ـ دانشگاهى تبديل شد. دامت براى نشان دادن تفاوت اين دو نظام، به استعاره‌اى متوسّل مى‌شود. او فلسفه فرگه و هوسرل را همچون دو رود «راين» و «دانوب» مى‌داند؛ دو رودى كه با وجود سرچشمه ثابت، در جهت‌هاى متفاوتى پيش مى‌روند. يك رود از فرگه به راسل، مور، كارناپ، نويرات، ويتگنشتاين، كواين و سپس به فيلسوفان آمريكايى مى‌رسد و ديگرى با كارهاى متأخّر هوسرل؛ هايدگر، آدورنو، هوركهايمر، ماركوزه و مرلوپونتى را از دل خود بيرون مى‌آورد. اما در حقيقت، تفاوت اين دو فلسفه در سرچشمه‌ها نيست، بلكه در جهت و رهيافتى است كه دنبال مى‌كنند.

دامت در تمايز فلسفه تحليلى از ديگر مكاتب فلسفى، مى‌گويد: آنچه موجب تمايز فلسفه تحليلى، در صور[٤٦] گوناگونش، از ديگر مكاتب مى‌شود اين باور است كه اولا، مى‌توان از طريق تفسيرِ فلسفى زبان، به تفسير فلسفى انديشه نايل شد؛ و ثانيآ، تفسير جامع تنها از اين طريق به دست مى‌آيد.[٤٧] وى به درستى مى‌گويد: بايد بسيارى از ريشه‌هاى فلسفه تحليلى را در سرزمين‌هاى آلمانى زبان پيدا كرد. ويژگى متمايزكننده فلسفه تحليلى ـ به ادعاى او ـ تلاش در جهت تبيين فلسفىِ جامع انديشه بر مبناى تبيينِ فلسفى زبان است. از نظر دامت، راسل و مور هر دو مهم بوده‌اند، اما حتى منبعى از منابع فلسفه تحليلى هم نبوده‌اند. عمل‌گرايى نيز صرفآ يك جريان فرعى بود كه به جريان اصلى فلسفه تحليلى سرازير شد. وى معتقد است: منابع اصلى فلسفه تحليلى، نوشته‌هاى فيلسوفانى بود كه اغلب يا منحصرآ به زبان آلمانى مى‌نوشتند، ولى فشار و آزار حكومت نازى موجب فرار شمار زيادى از آنها به آن سوى اقيانوس اطلس شد.[٤٨]

از نظر دامت، فلسفه تحليلى را بهتر است در بستر تاريخ عمومى فلسفه، طى قرون نوزدهم و بيستم، كه دست‌خوش تغييرات عمده‌اى نيز شده است، مورد ملاحظه قرار دهيم و از اين نظر، اصطلاح «انگليسى ـ آمريكايى» براى فلسفه تحليلى، اسم بى‌مسمّايى است كه اثرات زيان‌بارى داشته و موجب شده تا برخى با انتخاب اين اسم بى‌مسمّا بر روى آثار خويش، عملا خود را از مطالعه خاستگاه‌ها و منابع واقعى فلسفه تحليلى كه عمومآ به زبان آلمانى نوشته شده، بى‌نياز ببينند. همچنين موجب ناديده انگاشتن سهم فلاسفه اسكانديناوى و برخى علايق جديد در فلسفه تحليلى شده كه در كشورهايى مثل آلمان، ايتاليا و اسپانيا ظهور يافته است. بنابراين، اصطلاح مذكور بستر تاريخى ظهور اين فلسفه را، كه در پرتو آن بهتر است اين فلسفه را «انگليسى ـ اتريشى» بناميم تا انگليسى ـ آمريكايى، تحريف مى‌كند.[٤٩]

دامت اهميت فرگه را به دليل تأليف كتاب تحرير انديشه‌ها يا انديشه‌نگارى،[٥٠] كه مغفول مانده بود، دوباره احيا كرد و موجب شد تا به نظر بعضى‌ها، فرگه به عنوان «دكارتِ فلسفه معاصر» و آغازگر آن قلمداد شود و اثر مذكور نيز در مركز نزاع‌ها و مباحث فلسفى قرار گيرد.[٥١]

به طور خلاصه، مى‌توان گفت: ويژگى برجسته روايت دامت از خاستگاه‌هاى فلسفه تحليلى اين است كه اولا، برخلاف روايت مشهور، خاستگاه اين فلسفه حوزه آلمانى است و نه انگليسى زبان. ثانيآ، بنيان‌گذاران اين نحله فلسفى نه راسل و مور، بلكه متفكران آلمانى تبارى همچون بُلتسانو، هوسرل، ماينونگ و به ويژه فرگه بوده‌اند كه البته از نظر دامت، قدر و منزلت فرگه در طرح و ابداع نظريه چرخش زبانى به عنوان مبناى محورى فلسفه تحليلى و نيز منطق رياضى تا پيش از معرفى وى، مجهول و ناشناخته بوده است. ثالثآ، فلسفه تحليلى و مكتب پديدارشناسى نه تنها مخالف يكديگر نيستند، بلكه خاستگاه يكسانى دارند و از اين‌رو، به حوزه آلمانى زبان و اروپايى قارّه‌اى برمى‌گردند.[٥٢]

فرگه؛ بنيانگذار فلسفه تحليلى

سؤال اساسى اين است كه ميراث فرگه براى فلسفه تحليلى چه بود كه از نظر دامت، وى پدربزرگ[٥٣] فلسفه تحليلى است؟ دامت در پاسخ اين سؤال مى‌گويد: سواى كتاب فلسفه رياضى فرگه، كه البته بسيار هم مهم است، فلسفه تحليلى زمانى متولّد شد كه «چرخش زبانى»[٥٤] اتفاق افتاد.[٥٥] و اولين مورد چرخش زبانى در كتاب فرگه به نام «مبانى رياضيات» و در سال ١٨٨٤ اتفاق افتاد. فرگه در كتاب مذكور، اين سؤال كانتى را مطرح مى‌كند: «با قبول اينكه ما هيچ تصور يا شهودى از اعداد نداريم، آنها چگونه به ما داده مى‌شوند؟» پاسخ وى مبتنى بر اصل مشهورش به نام «اصل متن»[٥٦] يا «اصالت متن» است كه براساس آن، فقط در متن جمله است كه «واژه» معنا مى‌يابد. بنابراين، پرسش مذكور به اين پرسش ختم مى‌شود كه چگونه مى‌توانيم معانى جملات حاوى اصطلاحات اعداد را تعيين كنيم؟ به اين پرسش معرفت‌شناسانه،[٥٧] كه در وراى آن يك پرسش هستى‌شناسانه[٥٨] قرار دارد، بايد از طريق پژوهشى زبان‌شناختى[٥٩] پاسخ داد.[٦٠]

البته فرگه با پيشرفت فلسفه‌اش تأكيد مى‌كند كه انديشه‌ها[٦١] موضوع حقيقى بحثش را تشكيل مى‌دهند و در پژوهش‌هاى فلسفى و منطقى، زبان طبيعى[٦٢] را بيشتر يك مانع مى‌داند تا يك راهنما.[٦٣] از نظر فرگه، ساختار انديشه بايد در ساختار جمله بيانگر آن منعكس شود و هر جمله‌اى، انديشه‌اى را بيان مى‌كند و سخن گفتن از ساختار انديشه به معناى سخن گفتن از پيوند معنايى اجزاى جمله است و تجزيه جمله نيز متناظر با تجزيه انديشه است. در نظر وى، هر عبارت صرفآ يك معنا[٦٤] دارد، و چون معناى آن عينى[٦٥] است، به وسيله ديگران قابل درك است و شرط صدق جمله، شرط صدق انديشه‌اى را كه به بيان آن مى‌پردازد، معيّن مى‌كند.[٦٦]

دامت معتقد است: در كتاب مبانى رياضيات فرگه، نشانه‌هايى از لزوم چرخش زبانى، كه البته خود فرگه آنها را تشخيص‌نداده بود، به چشم مى‌خورند و به همين دليل، وى پدربزرگ فلسفه تحليلى و اين همه مورد علاقه فيلسوفان تحليلى بوده است. از نظر ايشان، در تاريخ فلسفه، فرگه اولين تفسير معقول را درباره ماهيت و معانى جملات و كلمات تشكيل‌دهنده آنها ارائه داده است و آنها كه تصور مى‌كنند با تحليل معنايى زبان، به تحليل انديشه‌ها كشيده شده‌اند، راهى جز تكيه بر مبانى فرگه ندارند.[٦٧]

از نظر فرگه، انديشه‌ها همانند احساسات و صورت‌هاى ذهنى يا «ايده‌ها» نيستند؛ زيرا انديشه‌ها برخلاف ايده‌ها، عينى و قابل انتقال به ديگرانند، در حالى كه ايده‌ها ذهنى و غيرقابل انتقال به ديگرانند. انديشه‌ها و معانى مقوّم آنها متعلّق به «قلمرو سوم»[٦٨] هستند. آنها ذوات جاودانه و ثابتى هستند كه وجودشان اسرارآميز است. پيامد عملى اين اصل هستى‌شناختى، مخالفت با «اصالت روان‌شناسى»[٦٩] بود؛ زيرا اگر انديشه‌ها محتويات ذهنى نباشند، در آن صورت، نمى‌توان آنها را براساس اعمال ذهنى و شخصى تحليل كرد.[٧٠]

انديشه چيزى است كه به وسيله جمله بيان مى‌شود و به طور مطلق، صدق و كذب بر انديشه‌ها حمل مى‌شود. انديشه نمى‌تواند در يك زمان صادق و در زمان ديگر، كاذب باشد، يا براى يك فاعل شناسا، صادق و براى ديگرى كاذب باشد، بلكه صرفآ يا صادق است و يا كاذب.[٧١] به عبارت ديگر، انديشه يك امر دايمى است، نه موقّتى و چون مى‌تواند به وسيله اشخاص گوناگون و در موقعيت‌هاى متفاوت و به شيوه‌هاى مختلف بيان شود، قابل قياس با «معناى مثالى» هوسرلى است. البته انديشه‌ها بر خلاف ايده‌هاى هوسرلى، امورى عينى‌اند، ولى بر خلاف ساكنان عينى جهان فيزيكى، كاملا واقعى هم نيستند؛ يعنى نه موضوع و محل تغييرند و نه به طور علّى بر اشياى ديگر تأثير مى‌گذارند، بلكه آنها به «قلمرو سوم» تعلّق دارند كه امرى كاملا اسرارآميز[٧٢] است؛ زيرا خود فرايند ذهنى فراچنگ[٧٣] آوردن انديشه، اسرارآميزتر از هر چيز ديگرى است.[٧٤]

فرگه تنها راه دست‌رسى انسان‌ها به انديشه‌ها را از طريق عبارات زبانى مى‌داند و معتقد است: براى فراچنگ آوردن انديشه‌ها، بايد جملات را بفهميم. از نظر وى، معناى هر عبارت همان شيوه‌اى است كه مصداقش به ما مى‌دهد و مصداق كلمات يك جمله به همراه يكديگر، ارزش صدق[٧٥] آن را تعيين مى‌كند و براى اينكه بتوانيم انديشه مربوط به جمله‌اى را فراچنگ آوريم، بايد شرط صدق جمله را بفهميم.[٧٦] علاوه بر فرگه، انديشمندانى ديگر نيز همچون بلتسانو، كه فرگه وى را «جدّ فلسفه تحليلى» مى‌داند نيز در ظهور اين فلسفه سهيم بوده‌اند؛ زيرا وى نيز همچون فرگه مخالف اصالت روان‌شناسى بود. ولى البته مخالفت ايشان غناى تحليل معناشناختى[٧٧] وى را نداشته است. از نظر دامت، راسل و مور نيز ممكن است عموهاى[٧٨] فلسفه تحليلى به شمار آيند.[٧٩]

هوسرل نيز با طرح يا ترويج مجدّد «حيث التفاقى»،[٨٠] در بروز اين فلسفه نقش مهمى داشته است.[٨١] از جمله نكات مورد اشتراك فرگه و هوسرل اين بود كه همچنان‌كه فرگه معتقد بود همه عبارات معتبر جمله در تعيين ارزش صدق آن نقش دارند، هوسرل نيز معتقد بود: نه تنها واژه‌هاى مفرد،[٨٢] بلكه همه عبارات معنادار در تعيين ارزش صدق جمله نقش دارند.[٨٣]

به طور كلى، فرگه دو كار مهم كرد: نخست اينكه با ابداع منطق جديد، ابزارى براى تحليل فلسفى به وجود آورد و تحليل منطقى وى از طريق تحليل زبان طبيعى الهام گرفته از آثار مور و ويتگنشتاين به فلسفه زبان ارتقا يافت. همچنين وى به خاطر انتقال مفاهيم علمى و پرهيز از كژتابى‌هاى زبان طبيعى، از رياضيات به منطق كشيده شد و چرخش زبانى كرد؛ يعنى از طريق كاوش در ساختارهاى زبانى، به انجام پژوهش‌هاى فلسفى پرداخت.[٨٤]

از نظر دامت، فرگه جدّ فلسفه تحليلى بود، ولى تا پيش از معرفى وى، صرفآ به عنوان منبعى فكرى براى راسل و ويتگنشتاين (١٨٨٩ـ١٩٥١ Ludwing Wittgenstein;)[٨٥] قلمداد مى‌شد، در حالى كه وى يك منبع پژوهشى براى فلسفه تحليلى است و بسيارى از دل‌مشغولى‌هاى او هم‌اكنون دل‌مشغولى‌هاى زنده‌اى هستند.[٨٦]

به نظر مى‌رسد آثار فرگه به دليل اختراع يك زبان نمادين (رمزى)، و جهشى كه به منطق موروث از ارسطو داده، سرآغاز فلسفه معاصر است.[٨٧] اهميت بنيادى فرگه در اين است كه با انحلال تفكر در يك پديدار تاريخى و خودبنيادانگار، مخالف و معتقد است: «نوع بشر ذخيره و گنجينه‌اى از افكار را دارد كه متعلّق به همه است و از نسلى به نسل ديگر منتقل مى‌شود.» از نظر فرگه، «يك قضيه وقتى كه من به آن فكر نمى‌كنم از حقيقى بودن نمى‌افتد؛ چنان‌كه اگر من چشمم را در برابر خورشيد ببندم، خورشيد نابود نمى‌شود.» بنابراين، مى‌توان گفت: واقع‌انگارى (رئاليسم) فرگه به بحث ادراك عالم خارج نظر ندارد، بلكه درباره اين مطلب است كه يك عالَم واقعى از انديشه‌ها و قضايا وجود دارد كه از جريان پيدايش و سير تمثّلات فردى و شخصى مستقل است كه فرگه آنها را در علوم رياضى، فيزيك و تاريخ كشف مى‌كند.[٨٨]

نتيجه‌گيرى

دامت بر اين باور است كه فرگه از نظر تاريخى، نخستين فيلسوفى بود كه تفسيرى معقول از ماهيت انديشه و ساختار دورنى آن ارائه داد و تفسير وى مبتنى بر توازى انديشه و زبان بود. البته ـ همچنان‌كه خود فرگه نيز اعلام مى‌كند ـ وى فى‌نفسه به انديشه علاقه‌مند بود، نه زبان؛ ولى تنها راه تحليل انديشه را تحليل صور گوناگون عبارات نمادين و زبان‌شناختى مى‌دانست، و وقتى فيلسوفان تحليلى از اين راهبرد وى استقبال كردند، چرخش زبانى اتفاق افتاد و سپس اصل بنيادين فلسفه تحليلى، كه تنها راه وصول به تحليل انديشه‌ها را از طريق تحليل زبان مى‌داند، گزيرناپذير شد و فلسفه انديشه با فلسفه زبان و به صورت گسترده‌تر با نظريه معنا يكسان انگاشته شد.[٨٩] از نظر فرگه، ما انسان‌ها صرفآ از طريق زبان به انديشه خود دست‌رسى داريم.[٩٠]

همچنين او معتقد است: فلسفه تحليلى و مكتب پديدارشناسى خاستگاهى يكسان دارند و فرگه و هوسرل به عنوان بانيان اين دو نحله فلسفى، با وجود داشتن برخى علايق متفاوت، رويكردهاى يكسانى به مسائل دارند. بنابراين، چنين نيست كه اين دو مكتب كاملا در نقطه مقابل هم باشند و بلكه حتى حيث التفاتى هوسرل نيز در ظهور فلسفه تحليلى نقش داشته است؛[٩١]زيرا اين هر دو مابعدالطبيعه را به عنوان «گفتار»[٩٢] نقد كرده‌اند و در نتيجه، به نوعى نقّادى زبان پرداخته‌اند. به بيان ديگر، در فلسفه سنّتى، پرسش شناسايى، يعنى نسبت ميان تفكر و اشيا، در مركز اشتغال فلسفى قرار داشت. اما اكنون با ظهور تفكر فرگه و نيچه در يك «گشت زبانى»[٩٣] قرار داريم كه در آن، مسئله زبان و دلالت مطرح است و معنا به جاى مسئله رسمى و سنّتى شناسايى قرار مى‌گيرد.[٩٤]

كانت از طريق برنتانو بر تكوين پديدارشناسى هوسرل و رهيافت منطقى فرگه اثر گذاشت؛ زيرا برنتانو تحت تأثير تمايزى كه كانت ميان شرايط روان‌شناسانه ذهنى مربوط به انديشيدن و محتواى عينى انديشه نهاده، معتقد بود: روان‌شناسى، برخلاف ادعاى ناتوراليست‌ها و اثبات‌گرايان، محدود به حدود تجربى نيست. در نتيجه هوسرل تحت تأثير روان‌شناسى توصيفى (فلسفى) برنتانو، به ايجاد بنيانى متّكى بر رهيافت اصالت روان‌شناسانه براى علم حساب برآمد و فرگه نيز با دفاع از تمايز مورد اشاره برنتانو، ميان كنش ذهنى انديشيدن و محتواى عينى انديشه تمايز نهاد.

البته پس از آنكه فرگه مذهب اصالت روان‌شناسى حاكم بر كتاب فلسفه حساب هوسرل را رد كرد كه در آن هوسرل درصدد تبيين مفاهيم رياضى با شروع از قوانين روان‌شناسى تجربى برآمد، هوسرل نيز تحت تأثير ايشان، ردّ مذهب اصالت روان‌شناسى و شكّاكيت ناشى از آن را تمهيدى براى فكر يك منطق محض دانست.[٩٥]

ناگفته نماند كه دامت منكر سهم و نقش فيلسوفان انگليسى مثل راسل و مور در بسط و ترويج فلسفه تحليلى نيست، ولى معتقد است: على‌رغم تصور رايج، اين دو تن منبع فلسفه تحليلى نبوده‌اند؛ زيرا منابع اصيل اين فلسفه به امثال بُلتسانو، فرگه، ماينونگ و هوسرل برمى‌گردد كه جملگى در حوزه آلمانى زبان بودند؛ اما فرار انديشمندان ممالك آلمانى زبان از سلطه نازيسم هيتلرى و مهاجرت آنها به آن سوى اقيانوس اطلس، موجب بسط و ترويج اين فلسفه در بريتانيا و آمريكا شد.

قابل ذكر است كه امروزه فلسفه تحليلى نه تنها در ايالات متحده، بلكه در سراسر عالم انگليسى زبان، مثل انگلستان، كانادا، استراليا و زلاندنو، روش غالب فلسفه‌ورزى است و در آلمان، فرانسه، ايتاليا و سراسر آمريكاى لاتين نيز رو به گسترش است.[٩٦]

اما درباره تعريف «فلسفه تحليلى»، شايد روزگارى آسان‌ترين توصيف اين بود كه بگوييم : اين فلسفه عمدتآ با تحليل معنا سروكار دارد؛ ولى امروزه فيلسوفان تحليلى قبول ندارند كه تحليل مفهومى، قلب فلسفه تحليلى است؛ زيرا امكان چنين فعاليتى به دو دليل ممكن نيست : (١) ابطال تمايز تحليلى و تركيبى از سوى كواين و (٢) ديدگاه ويتگنشتاين مبنى بر اينكه بسيارى از مفاهيم مبهم و معمّابرانگيز فلسفى فاقد معنايند و تنها كاربردهاى متعددى دارند كه صرفآ با «تشابه خانوادگى»[٩٧] به هم پيوسته‌اند.[٩٨]

شايان ذكر است كه راه تعامل فلسفه تحليلى با ديگر علوم كاملا بسته نيست و فيلسوفان تحليلى اينك به برخى از حوزه‌هاى پژوهشى عطف توجه كرده‌اند كه فيلسوفان تحليلى نسل گذشته از آنها غفلت ورزيده‌اند كه از جمله آنها علوم‌شناختى، فلسفه زيست‌شناسى و فلسفه اقتصاد است. همچنين در ميان فيلسوفان تحليلى جديد، علاقه به تاريخ فلسفه نيز احيا شده و بر خلاف فيلسوفان تحليلى سنّتى، كه تاريخ فلسفه را حداكثر «تاريخ اشتباهات» مى‌دانستند، امروزه نوعى پيوستگى ميان فلسفه تحليلى و فلسفه سنّتى احيا شده و تقابل شديدى كه بر اساس آن فيلسوفان تحليلى به نوعى «گسست انقلابى»[٩٩] ميان فلسفه تحليلى و سنّت فلسفى قايل بوده‌اند، از بين رفته و پيوستگى تاريخى ميان اين دو بيشتر احساس مى‌شود. علاوه براين، به نظر مى‌رسد كه فلسفه ذهن و فلسفه اجتماعى نيز در تحقيقات فلسفى آينده، نقش محورى‌ترى پيدا خواهد كرد و اين تصور كه مطالعه زبان مى‌تواند جايگزين مطالعه ذهن شود، در حال تبديل شدن به اين تصور است كه مطالعه زبان در واقع، شاخه‌اى از فلسفه ذهن است و مفهوم كليدى در فلسفه ذهن، مفهوم «حيث التفاتى» است كه به عنوان وصفى از ذهن، موجب مى‌شود تا ذهن به سوى اشيا و اوضاعى در جهان، كه مستقل از آنند، معطوف شود.[١٠٠]

منابع

ـ استرول، اورام، فلسفه تحليلى در قرن بيستم، ترجمه فريدون فاطمى، تهران، مركز، ١٣٨٤، چ دوم.

ـ بابايى، پرويز، فرهنگ اصطلاحات فلسفه، تهران، نگاه، ١٣٨٦، چ دوم.

ـ پايا، على، فلسفه تحليلى: مسائل و چشم‌اندازها، تهران، طرح نو، ١٣٨٢.

ـ حيدرى، مهدى، نسبى‌نگرى در فلسفه كواين و دامت، پايان‌نامه كارشناسى ارشد، رشته فلسفه، تهران، دانشگاه علّامه طباطبائى، ١٣٨٥.

ـ خرّمشاهى، بهاءالدين، پوزيتيويسم منطقى، تهران، علمى و فرهنگى، ١٣٦١.

ـ دانلان، ك. س.، «فلسفه تحليلى و فلسفه زبان»، ترجمه شاپور اعتماد و مراد فرهادپور، ارغنون ٧و ٨ (پاييز و زمستان ١٣٧٤)، ص ٣٩ـ٦٧.

ـ رضوى، مسعود، آفاق فلسفه (گفت‌وگوهايى با دكتر مهدى حائرى يزدى)، تهران، فرزان، ١٣٧٩.

ـ سرل، جان آر.، فلسفه تحليلى، ترجمه محمّد سعيدى‌مهر، از كتاب: نگرش‌هاى نوين در فلسفه، قم، دانشگاه قم / طه، ١٣٨٠.

ـ «شكّاكيت‌هاى فلسفى و قطعيت‌هاى دينى» (گفت‌وگو با مايكل دامت)، روزنامه انتخاب، ١٤ آبان ١٣٨١.

ـ على‌آبادى، يوسف ص، «زبان حقيقت و حقيقت زبان»، ارغنون ٧و ٨ (پاييز و زمستان ١٣٧٤)، ص ١ـ٣٨.

ـ فرگه، گوتلوب، «انديشه»، ترجمه محمود يوسف ثانى، ارغنون ٧و ٨ (پاييز و زمستان، ١٣٧٤)، ص ٨٧ـ١١٢.

ـ لاكوست، ژان، فلسفه در قرن بيستم، ترجمه رضا داورى اردكانى، تهران، سمت، ١٣٨٤، چ سوم.

ـ موحد، ضياء، «گوتلوب فرگه و تحليل منطقى زبان»، ارغنون ٧و ٨ (پاييز و زمستان ١٣٧٤)، ص ٦٩ـ٨٤.

ـ هادسون، ويليام دانالد، لودويك ويتگنشتاين، ترجمه مصطفى ملكيان، تهران، گروس، ١٣٧٨.

ـ هاك، سوزان، فلسفه منطق، ترجمه سيد محمّدعلى حجتى، تهران، طه، ١٣٨٢.

ـ هوسرل، ادموند، ايده پديده‌شناسى، هوسرل، ترجمه عبدالكريم رشيديان، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، ١٣٧٢.

- Dummett, Michael, Origins of Analytical Philosophy, Cambridge, Mass: Duckworth, ١٩٩٤.

- ----- , Origins of Analytical Philosophy, Harvard University Press / Cambridge, Massachusetts, ١٩٩٨.

- ----- , Philosophy of Language, Cambridge, Karen Green Polity, ٢٠٠١.

- ----- , Truth and other Enigmas, London, Duckworth, ١٩٨٧.

- James Fieser & Bradley Dowden, editors, "The Internet Encyclopedia of Philosophy", WWW.iep.utm.

- Taylor, Barry M. (ed), Michael Dummett: Contributions to Philosophy, Dordrecht, Nijhoff, ١٩٨٧.


١ دانشيار دانشگاه علّامه طباطبائى. تاريخ دريافت: ١٠/٦/٨٧ ـ تاريخ پذيرش: ١٠/٩/٨٧.

٢ عضو هيئت علمى دانشگاه شهيد چمران اهواز.


[١] ـ اين مقاله برگرفته از رساله دكترى نگارنده است كه با راهنمايى استاد دكتر حسين كلباسى اشترى در دانشگاهعلّامه طباطبائى به انجام رسيده است.

[٢] . Continental.

[٣] ـ اورام استرول، فلسفه تحليلى در قرن بيستم، ترجمه فريدون فاطمى (تهران، مركز، ١٣٨٤)، چ دوم، ص ٨.

[٤] ـ مسعود رضوى، آفاق فلسفه (گفت‌وگوهايى با دكتر مهدى حائرى يزدى) (تهران، فرزان، ١٣٧٩)، ص١١٧ـ١١٨.

[٥] ـ على پايا، فلسفه تحليلى: مسائل و چشم‌اندازها (تهران، طرح نو، ١٣٨٢)، ص ٥٠ / اورام استرول، فلسفهتحليلى در قرن بيستم، ص ٧ـ٩.

[٦]. Michael Dummett, Origins of Analytical Philosophy (Harvard University Press / Cambridge,Massachusetts, ١٩٩٨), p. ٤.

[٧] . Michael Dummett, Truth and other Enigmas (London, Duckworth, ١٩٨٧).

[٨] ـ على پايا، فلسفه تحليلى، ص ٢٤.

[٩] ـ ك. س. دانلان «فلسفه تحليلى و فلسفه زبان»، ترجمه شاپور اعتماد و مراد فرهادپور، ارغنون ٧و ٨ (پاييز وزمستان ١٣٧٤)، ص ٣٩.

[١٠] ـ على پايا، فلسفه تحليلى، ص ٢٦ـ٢٧.

[١١] ـ همان، ص ٧٥.

[١٢] . Michael Dummett, Origins of Analytical Philosophy (Cambridge, Mass: Duckworth, ١٩٩٤), pp.X, X١, ١, ٤-٦.

[١٣] ـ جان آر. سرل، فلسفه تحليلى، ترجمه محمّد سعيدى‌مهر، از كتاب: نگرش‌هاى نوين در فلسفه (قم، دانشگاهقم / طه، ١٣٨٠)، ص ٢١٣.

[١٤] ـ (١٨٧٣ـ ١٩٨٥George Edward Moor;) كتاب مشهور وى Principia Ethicaيا اصول(مبانى)اخلاقاست.

[١٥] ـ اورام استرول، فلسفه تحليلى در قرن بيستم، ص ٧ـ٨.

[١٦] ـ همان، ص ٣٠.

[١٧] ـ جان آر. سلر، فلسفه تحليلى، ص ٢١٥ـ٢١٧.

[١٨] ـ reductionism به اين معناست كه غايت تحليل فلسفى اين است كه نشان دهد معرفت تجربى بر داده‌هاىتجربى يا همان داده‌هاى حسّى مصطلح مبتنى است و در نهايت نيز به اين داده‌ها قابل تحويل است. (جانآر. سرل، فلسفه تحليلى، ص ٢١٩.)

[١٩] ـ Phenomenalism يا اصالت ظاهر: منظور از آن تحويل‌گرايى يا بازگرداندن قضاياى مربوط به واقعيتتجربى به قضايايى درباره داده‌هاى حسّى است. (همان، ص ٢١٩) پديدارشناسى حوزه‌اى فلسفه‌اى استكه هوسرل آن را تأسيس كرد و غايت آن اين است كه تجربه خودآگاهى فردى را به اصالت اصلى‌اش وصفكند. (ژان لاكوست، فلسفه در قرن‌بيستم، ترجمه رضاداورى‌اردكانى«تهران، سمت،١٣٨٤»،چ‌سوم،ص٢٣٥.)

[٢٠] ـ جان آر. سرل، فلسفه تحليلى، ص ٢١٩.

[٢١] ـ على پايا، فلسفه تحليلى، ص ٦٥.

[٢٢] . Michael Dummett, Philosophy of Language (Cambridge, Karen Green Polity, ٢٠٠١), pp. Xi, iX.

[٢٣] . Ibid, pp. ٦٩-٧٠.

[٢٤] . Anglo-American.

[٢٥] . Anglo-Austrian.

[٢٦] . Michael Dummett, Origins of Analytical Philosophy.اين قسمت در پشت جلد سومين چاپ كتاب خاستگاه‌هاى فلسفه تحليلى دامت، كه در سال ١٩٩٨ از سوىدانشگاه هاروارد و كمبريج ماسوچوست منتشر شده، آمده است.

[٢٧] . Ibid, pp. ٤-٥.

[٢٨] . tatot.

[٢٩] . "The Internet Encyclopedia of Philosophy, Editors: James Fieser & Bradley Dowden,www.iep.utm. edu. pp. ١-٣ / Barry M. Taylor (ed), Michael Dummett: Contributions toPhilosophy (Dordrecht, Nijhoff, ١٩٨٧), p. VII.

[٣٠] ـ اورم استرول، فلسفه تحليلى در قرن بيستم، ص ١١٦ـ١١٧.

[٣١] . Michael Dummett, Origins of Analytical Philosophy, p. ١٩٤.

[٣٢] . Philosophy of Language.

[٣٣] . The Logical Basis of Metaphysics.

[٣٤] . Frege: Philosophy of Mathematics.

[٣٥] . The seas of Language.

[٣٦] . Frege and other Philosophers.

[٣٧] . Truth and other Enigmas.

[٣٨] . The Interpretation of Forege¨s Philosophy.

[٣٩] . Elements of Intuitionism.

[٤٠]. Ibid, p. ٣.

[٤١] ـ فيلسوف، رياضيدان، منطقى و مصلح اجتماعى انگليسى. وى متولّد ولز بود و آثار فراوانى دارد كه از جملهآنهاست: مبانى رياضيات با همكارى وايتهد، اصول رياضيات، مسائل فلسفه، علم ما به جهان خارج،تحليل ذهن، منطق و معرفت، پژوهشى درباره معنا و حقيقت. از جمله شيوه‌هاى وى «اتميسم منطقى» بهمعناى تجزيه و تحليل منطقى قضايا و جملات و بازگرداندن آنها به معنايى بنيادين و تقسيم‌ناپذير بود. وىبا آنكه عملا منكر خدا بود، ولى وجود او را از نظر منطقى محال نمى‌شمرد و در مجموع، از لحاظ نظرى،لاادرى و عملا بى‌اعتقاد بود. (بهاءالدين خرّمشاهى، پوزيتيويسم منطقى «تهران، علمى و فرهنگى، ١٣٦١»،ص ١٢٨ـ١٢٩.)

[٤٢] ـ Vienna Circle: محفل وين، شامل تجمّع گروهى از اثبات‌گرايان منطقى مثل شليك و كارناپ بود كه از سال(١٩٢٠ـ١٩٣٠) در دانشگاه وين جلسه تشكيل مى‌دادند و مهم‌ترين عقيده‌شان «اصل تحقيق‌پذيرى» بود كهبراساس آن، معناى يك قضيه همان روش تحقيق‌پذيرى آن است و عبارات اثبات‌ناپذير بى‌معنايند.(بهاءالدين خرّمشاهى، پوزيتيويسم منطقى، ص ٣ـ٧ / سوزان هاك، فلسفه منطق، ترجمه سيد محمّدعلىحجتى «تهران، طه، ١٣٨٢»، ص ٣٥١.) از نظر اثبات‌گرايان، فلسفه بايد ادعاى نيل به شناخت را جز از طريقاثبات تجربى و علمى كنار گذارد و فقط به تبيين حدود و روش‌هاى علم بپردازد؛ يعنى شناخت فقط دردرون مرزهاى علم قرار دارد. (پرويز بابايى، فرهنگ اصطلاحات فلسفه، «تهران، نگاه، ١٣٨٦»، چ دوم، ص٣٤٧.)

[٤٣] ـ Pragmatists: پيروان مذهب اصالت عمل يا مصلحت‌گرايى كه معتقدند: حقيقت يك گزاره بر حسب نتايجعملى آن تعيين مى‌شود، يا معناى يك كلمه بر اساس نتايج تجربى و عملى آن جست‌وجو مى‌شود؛ مثلا،ايمان به دين و خداوند، اگرچه هيچ‌گونه گواهى علمى و عقلى در اثبات آن نباشد، به مصلحت انسان است وبدون آن، تمامى اميدها و آرزوهاى او فرو مى‌ريزد. ويليام جيمز آمريكايى بزرگ‌ترين نماينده اين مكتببوده است. (پرويز بابايى، فرهنگ اصطلاحات فلسفى، ص ٣٥١ / سوزان هاك، فلسفه منطق، ص ٣٥٥.)

[٤٤] . Ibid, p. VIII.

[٤٥] ـ مهدى حيدرى، نسبى‌نگرى در فلسفه كواين و دامت، پايان‌نامه كارشناسى ارشد، رشته فلسفه، تهران،دانشگاه علّامه طباطبائى، ١٣٨٥، ص ١٢٠ و ١٥٥ـ١٥٦.

[٤٦] . manifestations.

[٤٧]. Michael Dummett, Origins of Analytical Philosophy, p. ٤.

[٤٨] . Ibid, p. ix.

[٤٩] . Ibid, p. ١.

[٥٠] ـBegriffsschrift ؛ اين اثر به نام‌هاى «مفهوم‌نگارى» و «انديشه نگاشت» نيز مطرح است.

[٥١] ـ ژان لاكوست، فلسفه در قرن بيستم، ص ٢٧ـ٢٨.

[٥٢] . Michael Dummett, Origins of Analytical Philosophy, pp. ix-٦.

[٥٣] . Grand Father.

[٥٤] ـThe Linguistic Turn ؛ بر اساس اين اصل، مسائل فلسفى به مسائل زبانى تبديل مى‌شوند.

[٥٥] . Michael Dummett, Origins of Analytical Philosophy, p. ٢٢.

[٥٦] ـ بر اساس اين اصل، كه يكى از اصول مشهور فرگه است، تنها در متن جمله است كه ويژگى‌هاى منطقىكلمه‌ها و عبارت‌ها نشان داده مى‌شوند. به عبارت ديگر، تنها در متن يك جمله است كه كلمه‌ها معنا يامصداق دارند. (ضياء موحد، «گوتلوب فرگه و تحليل منطقى زبان»، ارغنون ٧و ٨ (پاييز و زمستان ١٣٧٤)،ص ٥ و ١٣.)

[٥٧] . epistemological enquiry.

[٥٨] . ontological.

[٥٩] . linguistic investigation.

[٦٠] . Michael Dummett, Origins of Analytical Philosophy, pp. ٤-٥.

[٦١] ـ منظور فرگه از «انديشه» (Der Gedanke)، معناى يك جمله كامل است، بدون توجه به صدق و كذب آنجمله يا تصديق و تكذيب آن. به عبارت ديگر، انديشه چيزى است كه مسئله صدق درباره آن مطرح است وبه همين دليل، آنچه كاذب است به اندازه آنچه صادق است، جزو انديشه‌ها محسوب مى‌شود. از نظر فرگه،«انديشه» عينى (نه وابسته به اذهان ديگر)، كشف كردنى (نه ابداعى)، ابدى و قابل انتقال به ديگران است.فقط جملات خبرى و آن جملات استفهامى كه با «آرى» يا «نه» پاسخ داده مى‌شوند، قابل تصديق وتكذيبند و در نتيجه، دربردارنده انديشه‌اى هستند. (گوتلوب فرگه، «انديشه»، ارغنون ٨و ٧ (پاييز و زمستان،١٣٧٤)، ص ٨٧ـ٩٢.)

[٦٢] . ordinary language.

[٦٣] . Michael Dummett, Origins of Analytical Philosophy, pp. ١١-١٣.

[٦٤] ـ Sense: معادل واژه آلمانى «Sinn» است كه معادل اصلح در فارسى براى آن «خبر» يا «محتواى خبر» است؛زيرا هم واژه مذكور و هم خبر، جهت را در خود مستمر دارند؛ يعنى از شىء يا واقعه‌اى صادر شده و بهسوى ادراك كسى كه آن را درمى‌يابد، جريان پيدا مى‌كند. (يوسف ص. على‌آبادى، «زبان حقيقت و حقيقتزبان»، ارغنون ٧و ٨ «پاييز و زمستان ١٣٧٤»، ص ٢٨.» اما براى تمييز آن از meaningبه ترتيب براى اين دوواژه، از معادل‌هاى «معنا» (براى sense) و «معنى» (براى meaning) استفاده كرده‌ايم.

[٦٥] . objective.

[٦٦] . Michael Dummett, Origins of Analytical Philosophy, p. ١٩.

[٦٧] . Ibid, p. ١٤.

[٦٨] ـ third realm: فرگه معتقد است: sense (محتوا يا معناى) انديشه، نه بخشى از جهان زمانى و مكانى است ونه در درون اذهان افراد موجود است، بلكه متعلّق به «قلمرو سوم» يا جهان بى‌زمانى است كه همه ما به آندست‌رسى داريم و شايد بتوان آن را «نهاد اجتماعى» زبان ناميد. البته دامت از اين قلمرو به نام تحقيرآميز«اسطوره‌شناسى وجودى» نام مى‌برد كه از هر امرى اسرارآميزتر است و مهم‌ترين نقش خويش را حل اينكار ناتمام فرگه مى‌داند. (Michael Dummett, Origins of Analytical Philosophy, pp. ٢٦-٣٣.). به عبارتديگر، انديشه‌هاى متعلّق به «قلمرو سوم» برخلاف ايده‌ها، از نوع اشياى جهان خارجند، ولى بسان ايده‌ها باحواس ادراك نمى‌شوند. اما برخلاف اشياى خارجى نيز نيازمند دارنده‌اى نيستند تا متعلّق محتواى آگاهىاو باشند، بلكه درست مثل سياره‌اى هستند كه پيش از آنكه كسى آن را ببيند، وجود داشته است. (گوتلوبفرگه، «انديشه»، ترجمه محمّد يوسف‌ثانى، ارغنون ٧و ٨ (پاييز و زمستان ١٣٧٤)، ص ١٠٣.)

[٦٩] ـ psycologism: روان‌شناسى‌گرايى؛ به اين معنا كه منطق را از مطالعه فرايندهاى ذهنى شخصى مى‌فهميم. بهعبارت ديگر، «اصالت روان‌شناسى به معناى تحويل‌پذير بودن مفاهيم و مفروضات يك حوزه معيّن (نظيردين، شناخت‌شناسى و سياست) به مفاهيم، توصيفات و تبيين‌هاى روان‌شناسانه است. (على پايا، فلسفهتحليلى: مسائل و چشم‌اندازها، پاورقى ص ٥٢.)

[٧٠] . Michael Dummett, Origins of Analytical Philosophy, p. ٢٨.

[٧١] . Ibid, p. ٥٩.

[٧٢] . mysterious.

[٧٣] ـ to grasp: از نظر فرگه، انديشه به دليل عينى بودن، وجود مستقلى از اذهان دارد و بنابراين، ابداع كردنى نيست، بلكه كشف كردنى است و به اصطلاح فرگه، انديشه را فراچنگ مى‌آوريم. به عبارت ديگر، آن‌گونه كهيك ستاره را مى‌بينيم، يك انديشه را نمى‌بينيم، بلكه انديشه را فراچنگ مى‌آوريم و براى فراچنگ آوردن آنهم به قوّه انديشيدن احتياج داريم. (گوتلوب فرگه، «انديشه»، ترجمه محمود يوسف‌ثانى، ارغنون ٧و ٨، ص٨٧ـ٩٧.)

[٧٤] . Michael Dummett, Origins of Analytical Philosophy, pp. ٢٣-٢٤.

[٧٥] ـ truth-value. شايان ذكر است كه منظور از «صدق»، مطابقت معناى جمله با چيز ديگرى نيست؛ زيرا در اينصورت، مسئله صدق به تسلسل مى‌انجامد و مسئله صدق فقط ناشى از جمله است؛ يعنى صدق به عنوانصفت كلام، مراد است، نه صفت متكلّم. وظيفه منطق نيز كشف قوانين صدق است، نه قوانين صادق دانستنچيزها يا قوانين انديشيدن. (گوتلوب فرگه، «انديشه»، ارغنون ٧و ٨، ص ٨٨ـ٩٠ و ١١١.)

[٧٦] . Michael Dummett, Origins of Analytical Philosophy, pp. ٦٢-٦٣ & ١٢١.

[٧٧] ـ semantic: معناشناسى (سمانتيك) به معناى مطالعه روابط ميان علايم است و آنچه اين علايم بر آن دلالتدارند و از آن حكايت مى‌كنند.

[٧٨] ـ uncles؛ دايى‌ها.

[٧٩] . Michael Dummett, Origins of Analytical Philosophy, p. ١٧١.

[٨٠] ـ intentionality: قصدّيت؛ يعنى هر حالت ذهنى معطوف به چيزى است و آگاهى هميشه آگاهى دربارهچيزهاست. اين نظريه را هوسرل از استادش برنتانو اقتباس كرد. به نظر برنتانو، «ويژگى اعمال قصدى ايناست كه وجود اعيان براى آنها الزامى نيست و عين متعلّق يك عمل قصدى مى‌تواند موجودى وابسته بهذهن باشد؛ نظير يك پرى دريايى، يا چيزى فيزيكى يا چيزى ممتنع» (ادموند هوسرل، ايده پديده‌شناسى،هوسرل، ترجمه عبدالكريم رشيديان «تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، ١٣٧٢»، ص ٧ـ٨.)

[٨١] . Michael Dummett, Origins of Analytical Philosophy, p. ٢٨.

[٨٢] ـ singular terms: كلمات جزئى.

[٨٣] . Michael Dummett, Origins of Analytical Philosophy, p. ٤٢.

[٨٤] ـ جان آر. سرل، فلسفه تحليلى، ص ٢١٣.

[٨٥] ـ وى داراى دو دوره متفاوت است كه مهم‌ترين محصول دوره اول حيات وى، رساله منطقى ـ فلسفىتراكتاتوسِ است كه انديشه محورى آن اين است: «مرزهاى عالم ما را مرزهاى زبانمان تعيين مى‌كند.» بهعبارت ديگر، بر اساس «نظريه تصويرى» وى، كه در رساله مذكور پرورده شده، مبناى زبان چيزى است كهزبان حاكى از آن است يا ـ در يك كلمه ـ محكى زبان يك نام به معناى يك شىء است و آن شىء معناى ناممذكور است. اما مهم‌ترين اثر دوره دوم حيات وى، پژوهش‌هاى فلسفى است كه انديشه محورى آن ايناست كه معناى يك واژه يا جمله همان كاربردى است كه آن واژه يا جمله در عرف دارد. (ويليام دانالدهادسون، لودويك ويتگنشتاين، ترجمه مصطفى ملكيان «تهران، گروس، ١٣٧٨»، ص ٢٢ و ٥٩ / على پايا،فلسفه تحليلى: مسائل و چشم‌اندازها، ص ٢٥.)

[٨٦] ـ «شكّاكيت‌هاى فلسفى و قطعيت‌هاى دينى» (گفت‌وگو با مايكل دامت)، روزنامه انتخاب، ١٤ آبان ١٣٨١.

[٨٧] ـ ژان لاكوست، فلسفه در قرن بيستم، ص ٢٣.

[٨٨] ـ همان، ص ٣١.

[٨٩] ـ همان، ص ١٢٨.

[٩٠] ـ همان، ص ١٢١.

[٩١] ـ همان، ص ٢٨.

[٩٢] ـdiscourse ؛ بيان.

[٩٣] ـ linguistic turn؛ چرخش زبانى.

[٩٤] ـ ژان لاكوست، فلسفه در قرن بيستم، ص ٢٣ـ٢٤.

[٩٥] ـ على پايا، فلسفه تحليلى، ص ٢٦ و ٧٩.

[٩٦] ـ جان آر. سرل، فلسفه تحليلى، ص ٢١٢.

[٩٧] . family resemblance.

[٩٨] ـ همان، ص ٢١٢ و ٢٣٢ـ٢٣٣.

[٩٩] . revolutionary break.

[١٠٠] ـ همان، ص ٢٣٤ و ٢٥٢ـ٢٥٣.