نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ١٤ - تجلّي كلام علوي در شاهنامه و مثنوي

تجلّي كلام علوي در شاهنامه و مثنوي

تجلّي كلام علوي در شاهنامه و مثنوي

سيدتقي آل‌ياسين

پيش‌گفتار

نهج‌البلاغه كه نام برازنده و بسيار رساي آن مي‌تواند يادآور سخن حكيمانه «الأسماءُ تُنزَلُ مِنَ السَّماءِ» باشد، در درجه نخست در روش‌هاي بلاغت و شيوايي سخن در زبان عربي است و بنا به قول جامع اديب و دانشمند آن، سيّد رضي؛ محور اصلي جمع‌آوري گفتار پراكنده حضرت نيز همين نكته مشترك و ساري در منقولات علوي بوده است و البته بر پايه اين خصيصه تقريبا منحصر به فرد ادبي بودن در عين عربيّت است كه مي‌توان در بررسي تأثير نهج‌البلاغه و يا ساير مجموعه‌هاي كلام امام در زبان‌هاي مجاور به ويژه زبان و ادبيّات ارجمند پارسي به بحث پرداخت.

ادبيات پرمايه فارسي بايد بيش از هر چيز خود را مديون عنايات بي‌شائبه و تأثيرات عميق و بنيادي قرآن عظيم بداند و بايد گفت كندوكاو تأثيرات صريح و انكارناپذير قرآني در مقولات شاخص ادبي خود مقالِ جداگانه‌اي مي‌طلبد و قطعا در محور موضوع اين گزارش غيرقرآني و علوي نمي‌گنجد.

نهج‌البلاغه همانند بسياري ديگر از متون و منابع استوار ديني و همچنين به مانند بسياري ديگر از آثار و مضبوطات تاريخي، تأثيرات شگرف و بعضا آشكاري در برخي از متون ادبي ما ايرانيان داشته است كه بي‌مجامله بررسي «تخصصي» تأثير آن در هر يك از متون نظم و نثر ادبي مي‌تواند در تبيين انديشه‌ها و گفتار ژرف و انساني اين انسان الهي حقايق تازه و سودمندي عايد علاقه‌مندان مباحث ادبي گرداند.

راقم اين سطور در اين گزارش مختصر از ميان متون ادب حماسي، شاهنامه حكيم توس، و از ميان ديگر متونِ نامبُردار پارسي، بزرگ‌ترين حماسه عرفاني دري، يعني مثنوي معنوي مولانا جلال‌الدين را براي اين مبحث برگزيده است و قصد آن دارد در حدّ توش و توان مُزجات خود به بررسي كلّي و محتوايي آن‌ها در ارتباط با آبشخورهاي علوي بپردازد تا در پيشگاه ارباب فضيلت چه قبول افتد و چه در نظر آيد.

پيش از پرداختن به مصاديق بهره‌مندي شاهنامه فردوسي از نهج‌البلاغه علي(ع)، نخست بايد در ايضاح چند نكته مهم و اساسي در محور تأثير و تأثّر اين موضوع، لختي قلم گردانيد و پس به سر قصّه شد.

بررسي عدم تطابق زماني ميان اين دو اثر ادبي و ديني (شاهنامه و نهج‌البلاغه) و به تبع آن، اشاره به زمان ورود نهج‌البلاغه مدوَّن سيّد رضي به كتابخانه‌ها و سپس به ذهن و زبان ايراني، اشاره به مسئله «توارد» در مفهومي وسيع و عالي براي پاره‌اي از مضامين مشترك انساني كه مي‌تواند در تمام نِحل و حتي ملل به عنوان «تعابير حكمت‌آميز» رايج و ماندگار باشد و همچنين بررسي لزوم استفاده از منبع / منابع ديني ـ اسلامي در متني كه سراسر آن را اسطوره و به ويژه «حماسه» تشكيل مي‌دهد، از مواردي است كه بايد پيش از ورود به مبحث و توغّل در آن، در تبيين آن‌ها در حدّ توان كوشيد.[١]

تأليف نهج‌البلاغه و ورود آن به ايران

سرور محدّثان، سيد رضي در دوران جواني و پيش از پرداختن مجموعه عظيم نهج‌البلاغه، كتابي را درباره صفات پيشوايان دين (خصائص الأئمّه) شروع به تأليف كرده بود كه به علت گرفتاري‌هاي روزگار ناتمام مانده و طبع حسّاس و ديرپسند نويسنده از آن گزارش خرسند نشده است. قسمت پاياني اين كتاب نيمه تمام كه با پاره‌اي از گفتار علوي قرين شده و به الخصائص نيز نامبردار بود، مَدح و ستايش همگنان سيّد را برانگيخته و سرانجام، اين تمجيدها او را در پي افكندن كاخ بلند و ديرپاي نهج‌البلاغه مصمّم گردانيده است.[٢]

تاريخ تدوين نهايي نهج‌البلاغه چنان كه از تحقيقات صائب نهج‌البلاغه‌پژوهي برمي‌آيد، ماه رجب سال ٤٠٠ هجري و در محله شيعه‌نشين كَرْخ بغداد بوده است.[٣] بنابراين، بايد سال و زمان نسبي ورود اين كتاب شريف در ذهن و زبان ايراني و همچنين در آثار مكتوب فارسي تقريبا مشخص شود تا داوري درباره تأثيرات اين كتاب منطقي‌تر و به حقيقت نزديك‌تر باشد. درباره جاودان اثر حكيم فرزانه توس (شاهنامه)، به علّت معاصرت و هم‌زماني با گردآوري نهج‌البلاغه توسط سيد رضي آن هم در منطقه‌اي غيرايراني (بغداد) و با در نظر آوردن زمان تقديم شاهنامه فردوسي به دربارِ نابسامان پرستارزاده غزنوي (حوالي ٤٠٠هجري)[٤] به قطع و يقين مي‌توان اظهار كرد كه فردوسي نه نهج‌البلاغه مدوَّن سيد رضي را به چشم ديده و نه اصلا خبر احتمالا جنجالي و پرطمطراق نشر آن را به گوش ظاهر شنيده است:

سر خدا كه عارف سالك به كس نگفت در حيرتم كه باده فروش از كجا شنيد![٥]

در توضيح بحث مذكور مي‌توان به اين احتمال نيز دل بست كه مجموعه تدوين شده نهج‌البلاغه بتواند حدود يك قرن بعد از كتابت نهايي در مناطق علمي ايران جاي گير شود و تأثيراتِ مهم و عديده‌اي بر آثار كاتبان و نويسندگان ارجمند بگذارد. در اين‌باره اخيرا نسخه‌اي از ترجمه نهج‌البلاغه مربوط به قرن پنجم و ششم هجري ـ كه ظاهرا از سوي نويسنده‌اي نامعلوم در خراسان نوشته شده ـ از سوي دانشگاه تهران به چاپ رسيده است كه در جاي خود علاوه بر دربرداشتن ترجمه‌اي نسبتا سليس از نهج‌البلاغه به زبان فارسي، اطلاعات سودمند ديگري نيز درباره پاره‌اي وقايع تاريخي اسلام در اختيار علاقه‌مندان قرار مي‌دهد.[٦] با اين وجود، استاد سيّدجعفر شهيدي ضمن تشكيك در اصل اين كتاب درباره نخستن ترجمه فارسي از نهج‌البلاغه در خراسان و در قرن پنجم و ششم بكلي به ديده ترديد نگريسته است،[٧] ولي به توضيح كشّاف مصحّح كتاب مذكور، آقاي دكتر عزيزاللّه جويني در مقدّمه توضيحي اين اثر قديمي مي‌توان اين سخن را پذيرفت كه: «اگر نهج‌البلاغه پس از صد سال به ايران نيامده باشد، پس از كجا ابوالحسن بن فندق، معارج نهج‌البلاغه را فراهم آورده و يا كيدري كه وي نيز اهل بيهق بوده، چنان كاري بزرگ در شرح نهج‌البلاغه به انجام رسانيده است؟ و نيز چگونه قطب‌الدين راوندي كتاب منهاج البَراعه را در شرح نهج‌البلاغه تأليف كرده است كه همگي آنان در قرن ششم بوده‌اند؟»[٨]

بنابراين، اگر باز هم بپذيريم كه نهج‌البلاغه حتي پنجاه يا صد سال پس از تدوين ظاهري‌اش )سال ٤٠٠هجري( به ايران آمده باشد، باز هم بايد همچنان بر موضوع عدم رؤيت و استفاده مستقيم فردوسي از آن كتاب شريف پاي فشرد و بدان فتوا داد.

مضامين مشترك در شاهنامه و نهج‌البلاغه

حاصل مباحث مذكور اينكه، براي نشان دادن تأثّر شاهنامه فردوسي از گفتار اميرالمؤمنين(ع) بايد در آثار پيشين مربوط به علي(ع) نگريست و چنان كه مُبرهن است پاره‌هاي گفتار علوي بسي پيشتر از زمان تدوين نهج‌البلاغه در مناطق و مكتب‌خانه‌هاي علمي موجود بوده است.[٩]

به عنوان نمونه، درباره خطبه معروف «شقشقيّه»[١٠] كه از سوي علماي تسنّن به علّت در برداشتن پاره‌اي خوارداشت‌ها نسبت به خلفاي سه‌گانه راشدين به ويژه قَدح صريح خليفه سوم ـ عثمان بن عفّان ـ مورد ترديد قرار گرفته و با اين وجود امروزه به پاي‌مردي تحقيقات كشاف نهج‌البلاغه‌پژوهان در اصالت و تاريخي بودن آن تقريبا هيچ شكّ و ريبي بر جاي نمانده است، اين اشاره كافي است كه ابن ابي‌الحديد در شرح جامعِ خود و از زبان استادش ابن ابي‌الخير واسطي و او نيز به نقل از شيخ خود ابن‌الخشّاب در صحّت انتساب خطبه شقشقيّه به علي(ع) چنين اعتقاد راسخي دارد: «به خدا قسم! اين خطبه را در كتاب‌هايي كه دويست سال پيش از تولّد سيّد رضي نوشته شده است، ديده‌ام و همچنين به قلم دانشمندان و بزرگاني خوانده‌ام كه خطّ آن‌ها را مي‌شناسم و سال‌ها قبل از آنكه نقيب ابو احمد ـ پدر سيد رضي ـ قدم به جهان هستي گذارد، زندگي مي‌كرده‌اند.»[١١]

نكته مهم ديگر كه درباره پاره‌اي مضامين مشترك در شاهنامه و نهج‌البلاغه بايد بدان اشاره شود، اين است كه ممكن است موضوع و حتي گفتاري در نهج‌البلاغه و يا هر كتاب ارجمند و ديني ـ تاريخي ديگر آمده باشد و اين گفتار غير تعمّدا و كاملا از روي «توارد» در مجموعه‌اي ديگر كه البته دور از دسترس كتاب به ظاهر منبع / مبدأ بوده، به كار رفته باشد.

مثلا، پاره‌اي از كلام يوناني منتسب به بزرگان حكمت آن ديار كه الحق مايه‌اي گران از حكمت و معرفت را در خود نهفته دارد، امكان دارد عينا و يا مضمونا در كلام پيشين و حتي ديني ما ايرانيان به كار رود كه البته از حيث ظاهر شبيه به هم نمي‌توان ادعا كرد كه اين دو گفتار همسان قطعا از يكديگر مقتبس شده‌اند. بهترين نمونه تاريخي كه الحق به خاطر تشابهات عجيب داراي شگفتي بسيار است، آمدن داستاني كاملا شبيه به قصّه ديني «خدو انداختن خصم بر روي علي(ع) از مثنوي معنوي مولانا در روايات اساطيري و كهن سامورايي ژاپن است.[١٢] همچنان كه استاد فروزانفر هم با اندكي تسامح داستان مذكور از مثنوي را در ذيل حوادث غزوه خندق / احزاب قابل بحث دانسته‌اند،[١٣] مي‌توان گفت كه روي دادن واقعه‌اي كاملا همسان با آن در منطقه‌اي ديگر و بسيار پيشتر از آن را هرگز نمي‌توان بر مسئله «اقتباس» و استفاده از يك موضوع مربوط به تاريخ صدر اسلام حمل كرد. بنابراين، چندان نبايد اظهار شگفتي كرد اگر در مواردي معدود كلام بزرگان ادب و فرهنگ ما كه به هر حال از يك فرهنگ و تمدّني مشترك بهره‌مند بوده‌اند، با پاره‌اي از كلام بزرگان ديني ما يكساني و مشابهت داشته باشد.

در ارتباط با انگيزه تأثّرات علوي فردوسي در شاهنامه مي‌توان مذهب اين شاعر ارجمند و آزاده دري را نيز دستاويزي استوار براي اين تأثير و تأثّر قرار داد. بنا به تحقيقات عميق و استوار شاهنامه‌پژوهان ايراني در اينكه مذهب رسمي فردوسي، اماميّه، آن هم از شاخه بارور جعفري / اثني عشري است، تقريبا جاي ترديد نيست.[١٤]

تجلّي كلام اميرالمؤمنين(ع) در شاهنامه

با اين توضيحات به نظر مي‌رسد بررسي پاره‌اي از ابيات گيراي شاهنامه بر محور گفتار علوي (نه نهج‌البلاغه موجود) مي‌تواند منطقي و عملي باشد و اگر در مواردي هم تشابهي ميان شاهنامه و نهج‌البلاغه به ديده آيد، البته چندان جاي شگفتي نخواهد بود؛ چه، همچنان‌كه يادآور شديم، نهج‌البلاغه خلاصه همان آثار موجود پيش از خود است و طبعا همان مباحث به طور منظم و طبقه‌بندي شده در نهج‌البلاغه سيد رضي آمده، كه در پي اين يادداشت و براي تكمله بحث به پاره‌اي از آن‌ها اشاره خواهد شد. فقط در اينجا پيش از پرداختن به تجلّي كلام اميرالمؤمنين در شاهنامه فردوسي، براي آنكه ذهن و زبان فردوسي درباره خاندان اهل‌بيت: و اهمّ آن‌ها مولاي متّقيان بيش از پيش روشن شود، نخست به ابيات پرشور و آغازين شاهنامه درباره علي(ع) اشاره مي‌گردد. فردوسي در مقدّمه غني و بسيار پرحكمت خويش بر شاهنامه پس از آوردن حِكَم و مضامين نغز اسلامي در قالب الفاظ دري، مستقيما به وصف نبي و وصي و خاندان پاك ايشان مي‌پردازد و چنان‌كه از نُسخ اصلي شاهنامه برمي‌آيد، در ميان اوصاف اين خاندان در شاهنامه از ديگر صحابه رسول و در رأس آن‌ها خلفاي راشدين ـ به غير از علي(ع) ـ هيچ ذكر خيري در ميان نيست:

چه گفت آن خداوند تنزيل و وحي خداوند امر و خداوندِ نهي

كه من شارستانم، عليّم درست درست اين سخن گفت پيغمبر است[١٥]

گواهي دهم كاين سخن راز اوست تو گويي دو گوشم بر آواز اوست

حكيم اين جهان را چو دريا نهاد بر انگيخته موج از او تند باد

چو هفتاد كشتي بر او ساخته همه بادبان‌ها بر افراخته[١٦]

يكي پهن كشتي بسان عروس بياراسته همچو چشم خروس

محمّد(ص) بدو اندرون با علي(ع) همان اهل‌بيت نبي و وصي[١٧]

اگر چشم داري به ديگر سراي به نزد نبي و وصي گير جاي

گرت زين بد آيد، گناه من است چنين است و اين دين و راه من است

بر اين زادم و هم بر اين بگذرم چنان دان كه خاك پي حيدرم.[١٨]

و در جاي ديگر از شاهنامه آمده است:

سر انجمن بُد زياران علي(ع) كه خواند او را علي ولي.[١٩]

همچنان‌كه اشاره شد، فردوسي علاوه بر آوردن نام و ياد علي(ع) در شاهنامه خود، به گفتار آن امام ارجمند نيز عنايت داشته است كه در ذيل پاره‌اي از تأثّرات آشكار او از گفتار علي(ع) آورده مي‌شود، با اين تذكار كه نخستين بار ابوالفضل مستوفي، از فضلاي قرن هفتم، در كنار گزارش كلمات قصار اميرالمؤمنين به تطبيق بعضي از ابيات شاهنامه با گفتار امام نيز پرداخته است:[٢٠]

به نام خداوند جان و خرد كزين برتر انديشه بر نگذرد

نه انديشه يابد بدو نيز راه كه او برتر از نام و از جايگاه.[٢١]

«الّذي لا يُدرِكُهُ بُعدُ الهِمَمِ وَ لا يَنالَهُ غوص الفِطَن»؛[٢٢] كسي كه دوري همّت‌ها او را درنيابد و تيزبيني ـ نيز ـ بدو دست نيابد.

بدين آلتِ راي و جان و زبان ستود آفريننده را كي توان؟

به هستيش بايد كه خستو شوي زگفتارِ بيكار يكسو شوي.[٢٣]

«لا يَبلُغُ مِدْحَتَهُ القائلونَ و لا يُؤدّي حَقَّهُ المُجتَهِدونَ»[٢٤]؛ گويندگان نمي‌توانند او را چنان كه شايسته است، بستايند و كوشندگان نمي‌توانند حق او را به درستي بگذارند.

و ديگر كه گيتي فسانست و باد چو خوابي كه بيننده گيرد به ياد

چو بيدار گردد، نبيند به چشم اگر نيكوي ديد اگر درد و خشم.[٢٥]

«النّاسُ نيامٌ فإذا ماتوا إنتَبَهوا»[٢٦]؛ مردم در خوابند، هنگامي كه مُردند بيدار مي‌شوند.

پرستيدن دادگر پيشه كن ز روز گذر كردن انديشه كن

دل اندر جهان آفرين بند و بس ره رستگاري همين است و بس. [٢٧]

«اُوصيكُم بِذِكرِالمَوتِ وَ اقلالِ الغَفلَةِ عَنهُ»؛ شما را به يادآوري مرگ و غفلت نورزيدن از آن سفارش مي‌كنم.[٢٨]

الا اي خريدارِ مغز سخن دلت بر گسل زين سراي كهن.[٢٩]

«اَهرِبوا مِنَ الدّنيا و أصرِفوا قُلوبُكُم عَنها»؛ از دنيا روي برگردانيد و قلب‌هايتان را از آن منصرف گردانيد.[٣٠]

جهان سر به سر عبرت و حكمت است چرا مايه ما همه غفلت است

پر از رنج و تيمار و درد و بلاست بدان اي پسر كاين جهان بي‌وفاست.[٣١]

«إنّما يَنْظُرُ المُؤمِنُ الي الدّنيا بِعَينِ الاعتبارِ»؛ همانا مؤمن به دنيا از روي عبرت مي‌نگرد.[٣٢]

و گر چيره گردد هوي برخرد خردمندت از مردمان نشمرد.[٣٣]

«العاقِلُ مَنْ غَلَبَ هواهُ»؛ عاقل كسي است كه بر هواي نفسش چيره گردد.[٣٤]

در شاهنامه اسفنديار سوي كاردانان نامه نوشت كه خداوند ما را بيهوده نيافريده است:

سوي كاردانانش نامه نوشت كه ما را خداوند يافه نهشت.[٣٥]

«ايّها النّاسُ اتّقوا اللّهَ فَما خُلِقَ إمروٌ عَبَثا فَيَلهوُ»[٣٦]؛ اي مردم از خدا بترسيد، هيچ‌كس بيهوده آفريده نشده است تا به لهو و بازي بپردازد.

مبادا كه بيداد آيد زشاه كه گردد زمانه سراسر تباه

نزايد به هنگام بردشت گور بود بچه باز را چشم، كور

شود در جهان چشمة آب خشك نيابد به نافه درون بوي مشك.[٣٧]

«إذا تغيّر السّلطان تغيّر الزّمان»؛[٣٨] هر گاه پادشاه از حال خود بگردد، روزگار دگرگون مي‌شود.

بخور آنچه داري و بيشي مجوي كه از آز كاهد همي آب روي.[٣٩]

«اَلحِرْصُ لا يَزيدُ في الرّزقِ و لكِنْ يَذُلُّ القَدرَ»[٤٠]؛ حرص و آز بر روزي نمي‌افزايد، بلكه ارج و اعتبار انسان را خوار مي‌كند.

به منزل رسيد آنكه پوينده بود همي يافت آن‌كس كه جوينده بود.[٤١]

«مَن طَلَبَ شيئا نالَهُ اَو بَعضَهُ»؛ هر آنكه چيزي بجويد، به آن يا به برخي از آن دست مي‌يابد.[٤٢]

زنادان نيابي جز از بدتري نگر سوي بي‌دانشان ننگري.[٤٣]

«إحذر مُجالَسة الجاهِل كَما تَأمَن مُصاحبة العاقل»؛ از هم‌نشيني نادان پرهيز كن، هم‌چنان كه محبّت و مصاحبت دانا را امن مي‌شماري.[٤٤]

زمادر همه مرگ را زاده‌ايم به ناكام گردن بدو داده‌ايم.[٤٥]

«اِنَّ للّهِ مَلِكا يُنادي في كُلِّ يَومٍ لِدوا للمَوتِ و اَجمَعوا للفناءِ و ابنُوا للخرابِ». اين عبارت به صورت شعري زيبا نيز از مولاي متقيان نقل شده است:[٤٦]

لَهُ مَلَكٌ يُنادي كُلَّ يَومٍ لِدوا لِلمَوتِ وَ ابنوا لِلخَراب.

شما نيز از اندرز او دست باز مداريد و از من مپوشيد راز.[٤٧]

«وَ امّا حَقّي عَلَيكُم فَالوَفاءُ بالبَيعةِ و النَّصيحَةُ في المَشهَدِ والمغيبِ»؛ و اما حق من بر شما اين است كه بر بيعتتان وفادار مانم و شما را در آشكار و نهان نصيحت نمايم.[٤٨]

چو دشمنش [جهان]گيري نمايدت مهر و گر دوست خواني نبينيش چهر.[٤٩]

«وَ مَن ساعاها [الدّنيا] فاتتهُ، وَ مَن قَعَدَ عَنها و اَتتهُ»؛ و كسي كه براي دنيا تلاش مي‌كند، به آن نرسد، در حالي كه دنيا به رهاكننده آن روي مي‌آورد.[٥٠]

تأثرّات مثنوي از نهج‌البلاغه

بررسي تأثرات مثنوي مولانا از نهج‌البلاغه چندان بي‌شباهت به حكايت تأثّرات شاهنامه از نهج‌البلاغه نيست. به غير از مسئله بُعد مسافت ميان بغداد عراق و قونيّه عثماني (محل سرايش مثنوي معنوي) در ظاهر قضيه نخست اختلاف صوري مذهب مولانا با موازين تشيّع و سپس موضوع احاديث علوي و ارتباط آن با مثنوي جلب‌نظر مي‌كند كه اين موضوع البته با در نظر آوردن وسعت نظر و عمق مشرب فكري و نهايتا تسامحات عارفانه ـ شاعرانه اين پير كبير بلخ چندان جاي بحث و نكته‌گيري بر جاي نمي‌نهد.

پير دانادلي كه خود را با هفتاد و سه ملت يكي مي‌داند! و سخت‌گيري‌هاي متعدّد مذهبي و فرقه‌اي را در رديف تعصّبات خام مي‌شمارد، اگر مباحث روزمرّه و ساده و درعين حال، كوركورانه كلامي را وارد انديشه ژرف او گردانيم، البته چندان به عدل و انصاف داوري نكرده‌ايم. همچنين بايد افزود كسي كه به صراحت به اساسي‌ترين مسئله تشيّع (حديث غدير) اشاره دارد و در بعضي موارد در تأييد و درستي آن پاي مي‌فشارد، هرگز نمي‌توان او را در بند علايق بسته فكري ـ عقيدتي محصور دانست:

اين چنين پيغمبر با اجتهاد نام خود و آنِ علي(ع)، مولا نهاد

گفت هر كو را منم مولا و دوست ابن عمّ من، علي(ع)، مولاي اوست

كيست مولا؟ آنكه آزادت كند بند رقيّت زپايت بركند.[٥١]

همچنان كه از مضمون صريح ابيات فوق دانسته مي‌شود، مولانا علاوه بر ذكر حديث معروف و متواتر «غدير» در شعر خود، به مقتضاي سخن به تفسير و بررسي آن نيز پرداخته و در حدّ مشرب فكري خويش سعي در اثبات آن دارد. مولانا در جايي ديگر از مثنوي درباره قول نابخردانه پاره‌اي از اصحاب رسول كه طي آن علي(ع) را محكوم به حريص بودن در درك خلافت مي‌دانسته‌اند، بكلي به ديده انكار نگريسته و در نتيجه، وجود الهي اين انسان ايده‌آل را از اين اتّهامات سخيف و بربسته كاملا پاك و منزّه دانسته است:

آنكه او تن را بدين سان پي كند حرص ميري و خلافت كي كند؟

ز آن به ظاهر كوشد اندر جاه و حكم تا اميران را نمايد راه و حكم

تا اميري را دهد جاني دگر تا دهد نخل خلافت را ثمر.[٥٢]

همچنين تأمّل در روايت مشروح «خدو انداختن خصم بر روي علي(ع) كه توسط مولانا در دفتر نخست مثنوي آمده، در ذهن كنجكاو و حقيقت جوينده مخاطب، هرگونه رَيب و شائبه را درباره ارادت بي‌غلّ و غشّ مولانا به شخصيت آرماني اميرالمؤمنين، علي(ع) برطرف مي‌كند و نهايتا اين پير فرزانه را در رديف ارادتمندان مخلص و از جان علاقه‌مندِ اين انسان الهي و نمونه قرار مي‌دهد.

با توجه به اينكه مولانا در دوره جواني به تأكيد منابع موجود از قبيل مناقب‌العارفين افلاكي و رساله فريدون سپهسالار و همچنين ولدنامه سلطان ولد، سخت تحت تعليم پدرِ عارف خويش قرار گرفته و حتي پس از هجران وي در دايره آموزش و تربيت شاگرد مبرّز پدري، يعني سيّدمحقق ترمذي واقع شده و از طرفي، چنانكه از مطالعات و توغّل وسيع مولانا در علوم گوناگون به توسط مثنوي دانسته مي‌شود، مي‌توان با اطمينان اظهار كرد كه مولانا به انحاي مختلف و به تناسب در مسير مطالعات علوي هم قرار گرفته و به قطع و يقين در متون تاريخ اسلام و غير آن در واقع مربوط به مولاي متّقيان تأملّاتي در خور داشته است.

همچنان‌كه پس از مولانا، از ميان بزرگان ادب فارسي حافظ شيرازي نيز، كه بنا به گواهي شعر آسماني‌اش در گونه‌هاي مختلف علوم تحصيل كرده، بعيد نيست در كنار منابع متنوّع خود به پاره‌هاي كلام علوي هم عنايت داشته باشد و در پيوند اين مطلب بايد گفت اين شاعر نامبردار در بيتي از شعر خود به قصيده‌اي از سروده‌هاي جامع نهج‌البلاغه، سيّد رضي، توجه داشته و مصراعي از آن اشعار دلكش را در غزل ناب خويش گنجانيده است:

بسا كه گفته‌ام از شوق با دو ديده خويش «أيا منازِلَ سَلمي، فأينَ سَلماكي؟»[٥٣]

از سوي ديگر، مولانا هم به مانند ساير بزرگان تسنّن دست‌كم به واسطه اينكه علي(ع) را در شمار خلفاي راشدين و چهارمين آن‌ها مي‌داند، از اين طريق هم كه شده، قطعا روزگاري را به مطالعه در آثار و اخبار خلفا و در ميان آن‌ها خليفه چهارم، علي(ع) گذرانيده است.

بنابراين، در اينكه صاحب مثنوي در مضامين ژرف نهج‌البلاغه و يا هر مجموعه منسوب به حضرت توغّل و ارتكاز معاني نموده، تقريبا شكّي بر جاي نمي‌ماند و اگر اين نكته را هم بپذيريم كه جناب مولانا مستقيما به نهج‌البلاغه مدوّن سيد رضي دسترسي پيدا كرده و بر خلاف فردوسي ـ به جهات مختلف مذكور ـ شخصا به مطالعه آن پرداخته است، چندان به بيراهه سخن نرانده‌ايم.

بررسي ذكر و ياد علي(ع) در مثنوي معنوي مولانا به دو گونه ممكن است: نخست، بازنمود وقايع و روايات كلي مرتبط با تاريخ زندگاني امام همام كه خود از موضوع اين مختصر بر كنار است و ديگر، بررسي اقوال و سخنان اميرالمؤمنين در مثنوي كه البته بناي اصلي اين گزارشِ ديني ـ ادبي بر آن نهاده شده است.

در اين يادداشت و در تكميل بحث تأثّرات فردوسي از منابع و مضامين علوي، در اينجا ضمن ارائه توضيحات مختصر به پاره‌اي از استفاده‌هاي مضموني مولانا از كلام اميرالمؤمنين(ع) اشاره مي‌شود:

در زمين مردمان خانه مكن كار خود كن، كار بيگانه مكن.[٥٤]

به نظر نگارنده اين بيت مي‌تواند به مضمون قسمتي از خطبه پنجم نهج‌البلاغه ناظر بوده باشد؛ آنجا كه ابوسفيان براي تحريك امام(ع) براي قيام عليه غاصبان خلافت به درِ خانه ايشان رفته و حضرت را به زعم خود براي قيام و اعتراض تشويق مي‌كند. حضرت نيز با پاسخي مُسكت پرده از نيّت ناصواب او برمي‌دارد و با اين گفتار زيبا و تمثيلي وقت قيام و اعتراض را هرگز مناسب اوضاع نمي‌داند: «... هذا ماءٌ آجِنٌ و لُقمَةٌ يَغُصُّ بِها آكِلُها و مُجتَني‌ءُ الثَّمَرةِ لِغَيرِ وَقتِ ايناعِها كالزّارعِ بِغيرِ اَرضِهِ!»؛ اين‌گونه خلافت چون آبي بدمزه و لقمه‌اي گلوگير است و آن‌كس كه ميوه را به صورت نارس و بي‌موقع بچيند، همانند كشاورزي است كه در زمين ديگران چيزي بكارد!

اژدهايي خرس را در مي‌كشيد شير مردي رفت و فريادش رسيد.[٥٥]

داستان خرس و مرد ابله كه طي آن مردي بر تملّق و دوستي نااستوار خرسي دل بسته بود و سرانجام عقوبت تلخ اين دوستي ظاهري را به جان چشيد، احتمالا مي‌تواند از مضمون وصاياي نغز علوي در ذهن نيرومند مولانا تراويده و در مثنوي به يادگار مانده باشد:

«يا بُنَي، ايّاكَ و مُصادَقَةَ الأحمَقِ، فَإنَّهُ يُريدُ ان يَنفَعَكَ فَيَضُرُّكَ.»[٥٦]؛ فرزندم! از دوستي احمق بپرهيز؛ چرا كه او مي‌خواهد به تو نفع برساند ولي ضررش عايد تو مي‌شود.

كرد مردي از سخنداني سؤال حق و باطل چيست اي صاحب مقال؟

گوش را بگرفت و گفت: اين باطل است چشم حقّ است و يقينش حاصل است.[٥٧]

مولاي متّقيان در نهج‌البلاغه در موضوع پرهيز مردمان از شنيدن غيبت و بدگويي ديگران مي‌فرمايد: «... أما إنَّهُ لَيسَ بَينَ الحقِّ و الباطلِ الاّ اربَعُ أصابِعَ»؛ بدانيد كه ميان حق و باطل جز چهار انگشت فاصله نيست. كسي از ميان مردم از معناي اين سخن مي‌پرسد و حضرت در حالي كه انگشتان خويش را ميان چشم و گوش خويش قرار مي‌دهد، مي‌فرمايد: «الباطِلُ اَن تَقولَ سَمِعتُ و الحَقُّ اَن تَقولَ رَأيتُ!»[٥٨] كه به نظر مي‌رسد مولانا در نظم دو بيت مذكور به اين گفتار امام توجه داشته است.

شه چو حوضي دان حشم چون لوله‌ها آب از لوله رود در كوله‌ه

چون كه آب جمله از حوضي است پاك هر يكي آبي دهد خوش ذوقناك

ور در آن حوض آب شور است و پليد هر يكي لوله همان آرد پديد.[٥٩]

ميان اين ابيات مثنوي و گفتار زير از علي(ع) ارتباطي ديده مي‌شود: «المَلِكُ كالنَّهرِ العظيم تستمدُّ مِنهُ الجَداولُ فإن كانَ عَذَبا عَذُبَت و اِن كانَ مِلحا مَلُحَت».[٦٠]

نفس، هر دم از درونم در كمين از همه مردم، بتر در مكر و كين.[٦١]

مقتبس است از اين فرموده علوي:

«لا عَدُوٌّ اَعدي علَي المَرءِ مِن نَفسِهِ، اللّهَ اللّهَ في الجَهادِ للأنفُسِ فَهِي اَعدي العَدُّو لَكُم».[٦٢]

گفت پيغمبر زسرماي بهار تن مپوشانيد ياران زنهار.[٦٣]

«تَوَقُّوا البَرْدَ في اَوَّلِهِ وَ تَلَقُّوهُ في آخِرهِ، فَإنَّهُ يَفعَلُ في الاَبدانِ كَفِعلِهِ في الأشجارِ، اَوَّلهُ يُحرِقُ و آخِرهُ يُورِقُ»[٦٤]؛ بپرهيزيد از سرما در آغازش (پاييز) و استقبال كنيد از آن در آخرش (نزديك بهار)؛ زيرا در بدن‌ها همان مي‌كند كه با درختان مي‌كند: در آغاز خشك مي‌كند و در آخر برگ مي‌روياند.

مولانا در مثنوي در ضمن اقوال مختلف و معروفِ منسوب به پيامبر(ص)، اين‌سخن‌علوي‌رانيزبه‌پيامبراسلام‌نسبت‌داده است.

گفت پيغمبر قناعت چيست؟ گنج گنج را تو وا نمي‌داني زرنج.[٦٥]

اين بيت نيز همانند بيت پيشين از نظر مولانا به پيامبر اسلام منسوب داشته شده است، ولي در ميان احاديث و روايات مربوط به علي ٧بهتر مي‌توان سراغي از آن گرفت: «القناعَةُ كَنزُ لا يَفني،[٦٦] و القناعةُ مالُ لا يَنفَدُ».[٦٧]

با اين توضيح كه سيدرضي در ذيل اين حديث در نهج‌البلاغه اين سخن پرمغز را از قول «بعضي از نويسندگان» به حضرت پيامبر(ص) نسبت داده است.[٦٨]

حق محيط جمله آمد اي پسر وا ندارد كارش از كار دگر.[٦٩]

به نظر استاد فروزانفر[٧٠] مصراع دوم بيت از اين گفتار امام از نهج‌البلاغه اقتباس شده است: «لا يَشغَلُه شَأنٌ عن شَأنٍ»[٧١]؛ خدا را هيچ كاري از كار ديگر باز نمي‌دارد.

دِه مرو، ده مرد را احمق كند عقل را بي‌نور و بي‌رونق كند

قول پيغمبر شنو اي مجتبي گور عقل آمد وطن در روستا.[٧٢]

كه برگرفته از اين قول معروف علي(ع) در نهج‌البلاغه است: «عَلَيكُم بِالمُدُنِ وَ لَو جارَت و عَلَيكم بالطّرق وَلَو دارَت عَلَيكم بالسَّوادِ الاعظَم».[٧٣]

آنكه او تن را بدين سان پي كند حرص ميري و خلافت كي كُند

زان به ظاهر كوشد اندر جاه و حكم تا اميران را نمايد راه و حكم

تا اميري را دهد جاني دگر تا دهد نخل خلافت را ثمر.[٧٤]

قال عبدُاللّه بن عباس: «دَخَلتُ علي اميرالمؤمنين(ع) بِذي قارِ وَ هُوَ يَخصِفُ نَعلَهُ، فقال لي: ما قيمةُ هذا النَّعل؟ فَقُلتُ: لا قيمةَ لها! فقال(ع): و اللّهِ لَهِي اَحَبُّ الي مِن إمرَتِكُم، الاّ ان اُقيمَ حَقّا اَو ادفَعَ باطلا».[٧٥]

از دو پاره پيه آن نور روان موج نورش مي‌رود تا آسمان

گوشت پاره كه زبان آمد از او مي‌رود سيلاب حكمت همچو جو

سوي سوراخي كه نامش گوش‌هاست تا به باغ جان كه ميوه‌ش هوش‌هاست.[٧٦]

حضرت علي(ع) در نهج‌البلاغه مي‌فرمايد: «اِعجَبوا لِهذا الانسانَ يَنظُرُ بِشَحمٍ و يَتَكَلَّمُ بِلَحمٍ وَ يَسمَعُ بِعَظمٍ و يَتَنَفَّسُ مِن خَرمٍ!»[٧٧]؛ در شگفت شويد از اين انسان كه با قطعه پيه‌اي مي‌نگرد و با پاره گوشتي سخن مي‌گويد و با استخواني مي‌شنود و از شكافي نفس مي‌كشد!

كآن رسول حق بگفت اندر بيان اينكه مَنهومان هُمالايشبعان

طالِبُ الدّنيا و توفيراتها طالِبُ العِلمِ و تدبيراتِها.[٧٨]

كه از اين گفتار نغز اميرمؤمنان در نهج‌البلاغه برگرفته شده است: «مَنهومانِ لا يَشبَعانِ: طالِبُ عِلمٍ و طالِبُ دنيا».[٧٩]

اسب تازي بر نشست و شاد تاخت خون بهاي خويش را خلعت شناخت

اي شده اندر سفر با صد رضا خود به پاي خويش تا سوءُ القضاء.[٨٠]

ابيات مزبور در ضمن داستان معروف پادشاه و كنيزك در مثنوي آمده كه در آن زرگر سمرقندي براي رسيدن به محبوب خود (كنيزك) سريعا شهر خود را به مقصد وي ترك مي‌كند و عاقبت در پي چاره‌گري طبيب داستان، تلخ‌كامانه جان مي‌سپارد كه در ميان اين قسمت از داستان و ابيات فوق و اين بهره از كلام علوي ارتباطي ديده مي‌شود:

«وَ ربَّ ساعٍ في ما يَضُرُّهُ»؛[٨١] و چه بسا سعي‌كننده‌اي كه در تلاش او ضرر نهفته باشد.

پس كلام پاك در دل‌هاي كور مي‌نپايد، مي‌رود تا اصل نور.[٨٢]

«خُذِ الحِكمةَ أنّي كانَت، فَانَّ الحِكمَةَ تكونُ في صَدرِ المنافِقِ فَتَلَجلَجُ في صَدرِهِ حتّي تَخرُجَ فَتَسكُنَ الي صواحِبها في صَدرِ المؤمنِ»[٨٣]؛ حكمت را هر كجا باشد فراگير، گاهي حكمت در سينه منافق است و بي‌تابي كند تا بيرون آيد و در سينه مؤمن آرام گيرد.

اندر اين فسخ عزايم و آن هِمم در تماشا بوده بر ره هر قدم.[٨٤]

«عَرَفتُ اللّهَ سُبحانَهُ بِفَسخِ العزائم وَ حَلِّ العُقود و نقض الهمَم»[٨٥]؛ خدا را از سست شدن اراده‌هاي قوي، گشوده شدن گره‌هاي دشوار و در هم شكسته شدن تصميم‌ها، شناختم.

پي‌نوشت‌ها


[١] ـ درباره چندوچون ارتباط شاهنامه فردوسي با حماسه‌هاي اسلامي ـ شيعي و نخستين پيشينه آن، ر.ك: محمدرضا شفيعي كدكني، «حماسه‌اي شيعي از قرن پنجم»، مجله دانشكده ادبيات و علوم انساني، مشهد، دانشگاه فردوسي، (ويژه‌نامه سال امام علي(ع)، ش سوم و چهارم، سال سي و سوم، پاييز و زمستان٧٩، شماره مسلسل ١٣٠ـ١٣٠، ص ٤٩٤ـ٤٢٥ / همچنين درباره اصطلاح «حماسه» ـ كه لفظي تازي و غيرپارسي است )حَمَسَ) ـ و اينكه كاربرد اين واژه / اصطلاح ادبي در زبان و ادبيات متقدّم عربي / جاهلي هرگز در معناي كاربردي آن در زبان فارسي نيست. (محمدرضا شفيعي كدكني، «انواع ادبي و شعر فارسي»، رشد آموزش و ادب فارسي، سال هشتم، تابستان ١٣٧٢، شماره مسلسل ٣٢و٣٣).

[٢] ـ درباره نخستين انگيزه تأليف نهج‌البلاغه، ر.ك: نگارنده، «بازخواني يك مقدّمه (بررسي مقدّمه سيد رضي بر نهج‌البلاغه)» ماهنامه معرفت، سال دهم، دي‌ماه ١٣٨٠، ص ٨٨ـ٨٥ / نيز ر.ك: نگارنده، «آيين سخنوري»، كيهان فرهنگي، سال هجدهم، آذرماه١٣٨٠، ش ١٨٢، ص٧٠و٧١.

[٣] ـ به تاريخ اتمام تأليف نهج‌البلاغه خود سيد رضي در پايان نهج‌البلاغه اشاره كرده است.

[٤] ـ بديع‌الزمان فروزانفر، سخن و سخنوران، چ چهارم، تهران، خوارزمي، ١٣٦٩، ص٥٠.

[٥] ـ ديوان حافظ، به كوشش محمد قزويني و قاسم غني، چ دوازدهم، طلوع، ص١٧٣.

[٦] ـ نهج‌البلاغه، با ترجمه فارسي قرن پنجم و ششم، شرح واژگان و تصحيح و مقابله متن: عزيزاللّه جويني، چ دوم، تهران، دانشگاه تهران، ١٣٧٧.

[٧] ـ نهج‌البلاغه، ترجمه سيد جعفر شهيدي، چ هفتم، تهران، علمي و فرهنگي، ١٣٧٤، مقدّمه، صفحه (بز).

[٨] ـ نهج‌البلاغه، با ترجمه قرن پنجم و ششم، همان، صفحه «ب».

[٩] ـ سخن معروف ابوالحسن مسعودي در مروج الذهب در اين‌باره بسيار سودمند است: «امروزه چهارصد و هشتاد و اندي خطبه از علي(ع) نزد مردم محفوظ است.» (ر.ك: ابوالحسن مسعودي، مروج الذّهب و معادن الجواهر، مصر، ١٣٤٦ه، ج ٢، ص ٤١٩ / سيد عبدالزهراء حسيني، مصادر نهج‌البلاغه و أسانيدُه، چ دوم، بيروت، مؤسسة الاعلمي، ١٣٩٥ق/ عبدالله نعمه، مصادر نهج‌البلاغه، لبنان، ١٣٩٢ق / حسن انصاري قمي، «نهج‌البلاغه پيش از نهج‌البلاغه»، نشر دانش، سال نوزدهم، ش اول، بهار ١٣٨١، ص ٦٦ـ٦٣ / عزيزاللّه عطاردي، گردآورندگان سخنان اميرالمؤمنين قبل از علّامه شريف رضي، يادنامه كنگره نهج‌البلاغه، تهران، ١٣٦٠، ص ٣٢٠ـ٢٩٠ / حامد حنفي داود، نهج‌البلاغه و تأييد نسبت آن به امام علي(ع) ترجمه ابوالقاسم امامي، يادنامه كنگره هزاره نهج‌البلاغه، ص ٣٢٣ـ٣٣٠.

[١٠] ـ خطبه سوم نهج‌البلاغه، مدوَّن سيّد رضي.

[١١] ـ شرح نهج‌البلاغه ابن ابي‌الحديد، به تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، داراحياء الكتب العربيّه، ١٣٨٥ه، ج ١، ص ٢٠٥. همچنين براي آگاهي بيشتر درباره اين خطبه معروف ر.ك: نگارنده، كوير خاطره (نگاهي تازه به خطبه شقشقيّه علي(ع))، مجموعه مقالات كنگره بين‌المللي بزرگداشت علامه محمدتقي جعفري و بررسي آثار و افكار او، به اهتمام مهدي مهدي‌پور و عليرضا آزادي، تبريز، دانشگاه تبريز، ١٣٧٩، ج ٢، ص١ـ٣٧.

[١٢] ـ براي مطالعه اين تشابه شگفت، ر.ك: قدرت اسطوره، جوزف كمبل، ترجمه عباس مخبر، تهران، نشر مركز، ١٣٧٣، ص ١٢٢.

[١٣] ـ بديع‌الزمان فروزانفر، گزيده مثنوي، چ دوم، جامي، ١٣٧٥، ص ١٣٦.

[١٤] ـ درباره بررسي مذهب رسمي فردوسي ر.ك: علي ابوالحسني، بوسه بر خاك پي حيدر (بحثي در ايمان و آرمان فردوسي)، تهران، عبرت، ١٣٧٨.

[١٥] ـ اشاره به حديث معروف و متواتر نبوي «اَنا مدينةُ العِلمِ وَ علي بابُها».

[١٦] ـ اشاره به حديث معروف «مَثَلِ اَهل بيتي كَمَثلِ سَفينةِ نوحٍ مَن رَكَبَها نَجي وَ مَن تَخَلَّفَ عَنها غَرِقَ.» (سيد محمدحسين طباطبائي، تفسير الميزان، ترجمه محمدرضا صالحي كرماني، نشر بنياد علمي و فرهنگي علامه طباطبائي)، ج ٤، ص ٥٧٧.

[١٧] ـ درباره كاربرد شيعي اين واژه و اختصاص آن به فرهنگ تشيّع و شواهد شعري آن، ر.ك: جلوه تاريخ در شرح نهج‌البلاغه ابن ابي‌الحديد، ترجمه و تحشيه محمد مهدوي دامغاني، چ سوم، تهران، نشر ني، ١٣٧٩، ج١، ص٥٤ـ٥٩.

[١٨] ـ شاهنامه فردوسي، به تصحيح جلال خالقي مطلق، دفتر يكم، انتشارات روزبهان، ١٣٦٨، ص ١٠و١١.

[١٩] ـ شاهنامه فردوسي، به كوشش سعيد حميديان، دفتر نشر داد، چ دوم، مسكو، ١٣٧٤، ج ٧، ص١٩٣.

[٢٠] ـ ابوالفضل يوسف بن علي مستوفي، خردنماي جان افروز، با مقدمه و تصحيح و تعليقات محمود عابدي، تهران، رجاء، ١٣٦٨.

[٢١] ـ خالقي مطلق، شاهنامه فردوسي، دفتر يكم، ص ٣و٤ / ملاهادي سبزواري، شرح منظومه حكمت، به اهتمام مهدي محقق و ايزوتسو، تهران، سلسله دانش ايراني، ١٣٦٠، ص ٣.

[٢٢] ـ درباره خطبه توحيديّه علي(ع) مي‌توان گفت: «در يك كلام بحث توحيد و خرد و جان و آفرينش فردوسي بدون توجه و بهره‌وري هوشمندانه او از خطبه توحيديّه نهج‌البلاغه ممكن نبوده است.»(سيد عطاءاللّه مهاجراني، حماسه فردوسي، «نقد و تفسير نامور»، چ دوم، تهران، اطلاعات، ١٣٧٧، ص ٣٥).

[٢٣] ـ خالقي مطلق، شاهنامه فردوسي، دفتر يكم، ص ٥ (ابيات ١٠و١٢).

[٢٤] ـ نهج‌البلاغه، خطبه اول.

[٢٥] ـ شاهنامه فردوسي، به كوشش سعيد حميديان، چاپ مسكو، ج ٤، ص٤٧٥.

[٢٦] ـ عبدالواحد بن محمد آمدي، غررالحكم و در الحكم،‌ ترجمة محمدعلي انصاري قمي، چ هشتم، تهران، ناشر مترجم، ١٣٣٧، ص ٢١٧.

[٢٧] ـ شاهنامه فردوسي، چاپ مسكو، ج ٣، ص ٢٠٢.

[٢٨] ـ نهج‌البلاغه، خطبه ١١٨.

[٢٩] ـ شاهنامه فردوسي، پيشين، ج ٧، ص١٨٥.

[٣٠] ـ عبدالواحدبن محمد آمدي، پيشين.

[٣١] ـ شاهنامه فردوسي، ج ٨، ص٣١١.

[٣٢] ـ نهج‌البلاغه، كلمات قصار، ٣٦٧.

[٣٣] ـ شاهنامه فردوسي، پيشين، ج ٧، ص١٨٩.

[٣٤] ـ عبدالواحدبن محمد آمدي، پيشين.

[٣٥] ـ شاهنامه فردوسي، پيشين، ج ٤، ص٢١٥.

[٣٦] ـ نهج‌البلاغه، كلمات قصار، ٣٧٠.

[٣٧] ـ ابوالفضل مستوفي، خردنماي جهان افروز، ص ٢٠.

[٣٨] ـ نهج‌البلاغه، نامة ٣١.

[٣٩] ـ شاهنامه فردوسي، پيشين، ج٣، ص١٢٤.

[٤٠] ـ عبدالواحدبن محمد آمدي، پيشين.

[٤١] ـ شاهنامه فردوسي، پيشين.

[٤٢] ـ نهج‌البلاغه، كلمات قصار، ٣٨٦.

[٤٣] ـ شاهنامه فردوسي، پيشين، ج ٢، ص١٩٧.

[٤٤] ـ عبدالواحدبن محمد آمدي، پيشين.

[٤٥] ـ شاهنامه فردوسي، ج ٤، ص٢٢٧.

[٤٦] ـ نهج‌البلاغه، كلمات قصار، ١٣٢.

[٤٧] ـ شاهنامه فردوسي، پيشين، ج ٤، ص٤٢٠.

[٤٨] ـ نهج‌البلاغه، خطبه ٣٤.

[٤٩] ـ شاهنامه فردوسي، پيشين.

[٥٠] ـ نهج‌البلاغه، خطبه٨٢.

[٥١] ـ احتمالا شاهنامه فردوسي، ج ٦، بيت٤٥٥٢ـ٤٥٥٥.

[٥٢] ـ همان، ج ١، ابيات٣٩٦٠ـ٣٩٦٢.

[٥٣] ـ بهاءالدين خرمشاهي، حافظنامه، تهران، علمي و فرهنگي، ١٣٧٥، ج ٢، ص١٣٩٠.

[٥٤] ـ مولانا جلال‌الدين محمد بلخي، مثنوي معنوي، ج ٢، بيت٢٦٣.

[٥٥] ـ همان، ج ٢، بيت١٩٣٦.

[٥٦] ـ نهج‌البلاغه، كلمات قصار، ٣٨.

[٥٧] ـ مثنوي معنوي، ج ٥، ابيات٣٩٠٧ـ٣٩٠٨.

[٥٨] ـ نهج‌البلاغه، خطبه ١٤١.اين سخن در عقدالفريد ابن عبد ربّه، ج ٤، ص ٢٧٦ و با اندك تفاوتي در بحارالانوار، ج ١٠، ص ٩٠ نيز آمده است.

[٥٩] ـ مثنوي معنوي، ج ١، ابيات٢٨٢١ـ٢٨٢٣.

[٦٠]ـ ابن ابي‌الحديد، شرح نهج‌البلاغه، ج ٤، ص ٥٤١.

[٦١] ـ مثنوي معنوي، ج ١، بيت١٧٥١.

[٦٢] ـ محدث نوري، مستدرك‌الوسائل، ج ٢، ص ٢٧٠.

[٦٣] ـ مثنوي معنوي، ج ١، بيت٢٠٤٦.

[٦٤] ـ نهج‌البلاغه، كلمات قصار، ١٢٨.

[٦٥] ـ مثنوي معنوي، ج ١، بيت٢٣٢١.

[٦٦] ـ نهج‌البلاغه، كلمات قصار، ٤٧٥.

[٦٧] ـ همان، كلمات قصار، ٥٧.

[٦٨] ـ همان، كلمات قصار، ٤٧٥.

[٦٩] ـ همان، ج ١، بيت١٤٨٧.

[٧٠] ـ بديع‌الزمان فروزانفر، شرح مثنوي شريف، تهران، زوّار، ج ٢، ص٥٦١.

[٧١] ـ نهج‌البلاغه، خطبه ١٧٨ / ابن ابي‌الحديد، شرح نهج‌البلاغه، ج ٣، ص ٤٠٨.

[٧٢] ـ مثنوي معنوي، ج ٣، ابيات٥١٧ـ٥١٨.

[٧٣] ـ شيخ عباس قمي، سفينةالبحار، ج ١، ص ١٤٦ و با مختصر تفاوتي، نهج‌البلاغه، خطبه ٦٦.

[٧٤] ـ مثنوي معنوي، ج ١، ابيات٣٩٤٥ـ٣٩٤٧.

[٧٥] ـ نهج‌البلاغه، خطبه ٣٣.

[٧٦] ـ مثنوي معنوي، ج ٢، ابيات٢٤٥٩ـ٢٤٦١.

[٧٧] ـ نهج‌البلاغه، كلمات قصار، ٨.

[٧٨] ـ مثنوي معنوي، ج ٥، ابيات١٥٩٣ـ١٥٩٤.

[٧٩] ـ نهج‌البلاغه، كلمات قصار، ٤٥٧.

[٨٠] ـ مثنوي معنوي، ج ١، بيت١٩٣ـ١٩٤.

[٨١] ـ نهج‌البلاغه، نامه ٣١.

[٨٢] ـ مثنوي معنوي، ج ٢، بيت٣١٨.

[٨٣] ـ نهج‌البلاغه، كلمات قصار، ٧٩.

[٨٤] ـ مثنوي معنوي، ج ٦، بيت٤٣٩٨.

[٨٥] ـ نهج‌البلاغه، كلمات قصار، ٢٥٠.