نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٥ - اخلاق و عرفان اسلامى
استاد محمدتقى مصباح
اشاره
در اين بخش از شرح خطبههاى اميرالمؤمنين(عليه السلام)، فراز ديگرى از خطبه ٢٣٣ را، كه اختصاص به عبارت «و عالمهم منافق» دارد، همراه با شرح و تفصيل آن از زبان استاد فرزانه حضرت آيةالله مصباح يزدى به محضر اهل معرفت تقديم مىنماييم:
«وَ اعلموا رَحِمكمُ الله أَنَّكم فى زَمان القائِلُ فيه بالحقِّ قَليلٌ، وَ اللِّسانُ عَنِ الصِّدقِ كَليلٌ، و اللَّازِمُ لِلحقِّ ذَليلٌ. أَهلُهُ مُعتكِفون على العِصيانِ. مُصطَلحونَ على الإدهانِ. فتاهُم عارمٌ، و شائِبُهُم آثمٌ، و عالِمُهُمْ منافقٌ.»[١]
انگيزه منافقان از اظهار ايمان
اميرالمؤمنين(عليه السلام) در اين خطبه با بيان برخى از ناهنجارىهاى جامعه آن روز، از افراد و گروههايى كه نسبت به مسائل اخلاقى و دينى بىاهميت بودند، گله و شكايت مىكنند. البته، رعايت نكردن مسائل اخلاقى از جانب برخى اقشار و گروهها، كه كم و بيش در هر جامعهاى به چشم مىخورد، چندان تعجبآور نيست; مثلا مشاهده گستاخى جوانان و يا معصيت سالخوردگان در جوامع مختلف، تعجب انسان را برنمىانگيزد. و از سوى ديگر، سخن امير المؤمنين(عليه السلام) بدين معنا نيست كه در زمان آن حضرت، همه جوانان گستاخ و همه پيران مبتلا به گناهان كبيره بودند، بلكه معناى اين تعبير آن است كه در همه جوامع، جوانانى هستند كه به دليل عدم تربيت صحيح دينى، به معارف اسلامى آشنا نبوده و دچار ناهنجارىهاى اخلاقى مىباشند و نيز گناهانى وجود دارد كه انجامدهندگان آنها بيشتر سالمندان هستند. اين مطلب تا حدّى قابل فهم و پيشبينى است، اما حضرت در ادامه مىفرمايند: ما در جامعهاى زندگى مىكنيم كه عالمانشان منافقند. باز اصل وجود منافق در جامعه، به ويژه با معناى وسيعى كه براى منافق تصور مىشود، تعجبآور نيست. در جامعه فراوانند افراد دو چهرهاى كه نان به نرخ روز مىخورند; نه آنچنان دلبستگى به حق دارند و نه از شهامتى برخوردارند كه رسماً عقايد باطل خود را ابراز كنند. آنچه مايه تعجب انسان مىشود اين است كه عالمان يك جامعه مبتلا به صفت نفاق باشند.
در جامعهاى كه حكومت دينى و ارزشهاى اسلامى حاكم است، مسلمان داراى احترام، و كافر محروم از آن است. طبيعى است در چنين جامعهاى كسانى كه از ايمان واقعى برخوردار نيستند، براى اينكه از مزاياى اجتماعى، از جمله ثروت و احترام بهرهمند شوند، در ظاهر اظهار ايمان مىكنند تا همچون ساير مؤمنان محبوبيت اجتماعى كسب كنند. اين كار، در واقع نوعى فريب دادن ديگران است كه در قرآن كريم نيز بدان تصريح شده است: «و مِنَ الناس من يقولُ آمنا باللّه و باليوم الاخر و ما هُم بِمؤمنين يُخادعون اللّه و الذين آمنوا و ما يخدعون الاّ انفسهُم و ما يشعرون» (بقره: ٨ـ٩); و گروهى از مردم منافق گويند كه ما به خدا و روز قيامت ايمان آورديم و حال آنكه، ايمان نياوردهاند، مىخواهند كه خدا و اهل ايمان را فريب دهند و حال آنكه، فريب ندهند مگر خود را و اين را از سفاهت نمىدانند.
معناى اين سخن كه «آنان خودشان را فريب مىدهند نه خدا و پيامبر را» چيست؟ فرض كنيد كسى يك قطعه جواهر را كه در دست كودكى است و ميليونها تومان قيمت دارد، با دادن يك عدد شكلات به وى، تصاحب كند. معناى اين كار «فريب دادن حقيقى» است; يعنى يك چيز قيمتى را از كسى گرفتن و در ازاى آن چيز بىارزش يا كم ارزشى به وى دادن. حال اگر قضيه به عكس باشد; يعنى ـ به فرض ـ شما بخواهيد به فرزند خردسالتان كه بيمار است، داروى شفابخشى را كه پزشك تجويز كرده و قدرى هم تلخ است بخورانيد، اما كودك از خوردن آن امتناع ورزد و يا به اين نيت كه شما را فريب دهد، دارو را بگيرد ولى به جاى نوشيدن آن، به سراغ دارويى غير خوراكى برود و آن را سر بكشد، با اين كار در واقع چه كسى را فريب داده است؟ كودك در ظاهر خيال مىكند زرنگى كرده و پدر و مادرش را فريب داده است، حال آنكه در واقع خودش را فريب داده است.
خدا و پيامبر از مردم چه مىخواهند؟ مگر جز اين است كه مىخواهند مردم را به سعادت دنيا و آخرت رهنمون سازند؟ مگر خدا از اينكه مردم ايمان بياورند و به دستورات اسلام عمل كنند، سودى عايدش مىشود؟ اين خود مردم هستند كه با عمل به دستورات اسلام به سعادت دنيا و آخرت مىرسند. حال اگر كسانى دستورات اسلام را ناديده بگيرند، اما به ظاهر وانمود كنند كه آنها را پذيرفتهاند، در واقع چه كسى را فريب دادهاند؟ آيا در اين ميان ضررى متوجه خدا شده است كه ايشان فكر كنند با اين كار خود خدا را فريب دادهاند؟ پيامبر خدا هم همينطور است; مگر پيامبر از ايمان آوردن مردم نفعى مىبرد؟ او به وظيفهاش عمل مىكند و خدا هم اجر رسالتش را مىدهد: «ان اجرى الا على الله.» (يونس: ٧٢) مؤمنان واقعى هم كه مردم را دعوت به ايمان مىكنند، مقصودشان اين است كه آنان را از عذاب الهى نجات دهند. بنابراين، با كارى كه منافق انجام مىدهد، هيچ كدام از آنها (خدا، پيامبر و مؤمنان واقعى) فريب نمىخورند; شخص منافق در واقع، خودش را فريب داده است. اين حقيقتى است كه قرآن كريم نسبت به آن تأكيد مىورزد; يعنى كسانى كه از ايمان واقعى بىبهرهاند، براى اينكه مانند ساير مؤمنان از مزاياى اجتماعى استفاده نمايند، به ظاهر اظهار ايمان مىكنند و فعاليتهاى اجتماعى خود را به شكل آنان انجام مىدهند. براى مثال، براى اينكه در مسائل روزمره بتوانند اعتماد ديگران را جلب كنند تا از اين طريق كارهاى خود را به پيش ببرند، ظاهر خود را شبيه مؤمنان مىكنند.
خطر وجود منافقان عالِم
منافقان از كفار پستتر و در جهنم نيز پستترين درجه را دارند: «ان المنافقين فى الدرك الاسفل من النار» (نساء:١٤٥). اما همان درك اسفل نيز درجات و مراتبى دارد. همانگونه كه انبيا، اوليا، شهدا و صديقين در بهشت از جايگاهى مساوى برخوردار نيستند، منافقان نيز كه در درك اسفل جاى دارند، از لحاظ پستى درجاتى دارند. كسانى كه براى منافع دنيوى خود به دروغ اظهار ايمان كرده و با اين كار خود موقعيتى اجتماعى به دست آوردهاند; يعنى سوء استفاده آنان از آن موقعيت موجب ضرر و زيان براى ديگران نشده است، وضعيتشان در جهنم بهتر از كسانى است كه علاوه بر قرار گرفتن در موقعيتى كه جايگاه واقعى آنان نبوده است، مىخواستهاند از مزاياى فوقالعاده در دنيا برخوردار باشند. چنين منافقانى، كه پستترين درجات نفاق را دارند، براى رسيدن به هدف خود حتى ممكن است جاسوس دشمن شوند و اسرار و اخبار محرمانه را ـ با توجه به امكانات گستردهاى همچون تلفن، پست الكترونيكى، اينترنت و... كه امروز كاربرد فراوانى دارند ـ به ايادى دشمن منتقل كنند. در زمان صدر اسلام در بين منافقان كسانى بودند كه با كفار ارتباط داشتند. آنان با اين كار خود مىخواستند از منافع نامشروع بيشترى برخوردار باشند. در آيات بسيارى از قرآن كريم به اين مسأله تصريح شده است كه آنان جاسوس دشمنان مسلمانانند.
تا اينجا مشخص شد كه انگيزه افراد عادى، كه به دروغ اظهار ايمان مىكنند، چيست. اما دليل اينكه يك عالم، منافق مىشود و يا يك منافق، دنبال تحصيل علم مىرود، چه مىتواند باشد؟ به بيان ديگر، چرا اميرالمؤمنين(عليه السلام) در اين خطبه از ساير منافقان اسمى نمىبرند و فقط از عالمان منافق مىنالند؟ مگر خطر وجود اينگونه افراد در جامعه بيشتر از خطر منافقان غير عالم است؟ در پاسخ به اين سؤال بايد بگوييم كه اين افراد علاوه بر اينكه از منافع مادى جامعه اسلامى استفاده مىكنند، ضررهاى مادى به جامعه مىزنند، و اخبار و اطلاعات و اسرار جامعه را در اختيار دشمنان قرار مىدهند، دين مردم را هم مىبرند; يعنى موجب گمراهى مردم مىشوند.
مسلمانان هيچگاه براى آموختن مسائل دينى خود، به عالم كافرى كه كفرش بر همگان آشكار است، رجوع نمىكنند. اگر در جامعه كسى علناً اظهار كفر نمايد، هيچ مسلمانى سراغ او نمىرود تا ـ مثلا ـ در خصوص مسأله توحيد، قضا و قدر، عصمت، امر به معروف و نهى از منكر و مانند اينها از وى سؤال نمايد. از اينرو، انسان كافر هيچگاه نمىتواند مردم مسلمان را در عقايد، اخلاق، احكام شرعى، عبادات فردى، احكام اجتماعى، مسائل سياسى و اقتصادى و... فريب دهد و موجبات گمراهى آنان را فراهم آورد. حداكثر استفادهاى كه يك كافر مىتواند از جامعه اسلامى به دست آورد اين است كه، در پناه حكومت اسلامى و در شرايط خاصى ـ به لحاظ اهل ذمّه يا اهل معاهده بودن ـ جايگاهش محفوظ باشد. لذا در مجموع، از ناحيه او ضرر و آسيبى به دين وارد نمىآيد.
شخص كافر تنها در يك صورت مىتواند بر عقايد و ايمان مردم تأثير بگذارد و آن هنگامى است كه در جامعه اسلامى موقعيتى به دست آورد كه مردم براى مسائل دينى خود به او مراجعه كنند. پستترين انسانها كسانىاند كه نه تنها صداقت در گفتار و رفتار ندارند، يعنى كفر خود را مخفى نگه مىدارند و نيز از اموال جامعه اسلامى سوء استفاده مىكنند و با جاسوسى براى دشمن، امنيت جامعه را به خاطر مىاندازند، بلكه درصدد برمىآيند تا مؤمنان را نيز به وادى كفر بكشانند. آنان براى فريب دادن مردم چنين وانمود مىكنند كه مىخواهند اسلام واقعى را به ايشان عرضه نمايند، حال آنكه هدفى جز گمراه كردم مردم ندارند. آيا پستتر، خطرناكتر و بىارزشتر از اين افراد، موجود ديگرى در جهان مىتوان يافت؟ اين افراد حتى از كسانى كه براى دشمن جاسوسى مىكنند و جان و مال مسلمانان را به خطر مىاندازند، پستترند.
برخى از منافقان، كه عامل نفوذى بيگانگان هستند و براى دشمنان مسلمانان جاسوسى مىكنند، حتى پا را از اين هم فراتر گذاشته و ـ مثلا ـ در زمان جنگ با دادن اطلاعات به دشمن، موجبات كشته شدن مردم بىگناه را فراهم مىآورند. مگر منافقان، در زمان جنگ ايران و عراق اين كار را نمىكردند؟ آنان با گرا دادن به دشمن، هموطنان و همشهريان خود را در معرض بمبها و موشكهاى دشمن قرار مىدادند. پستتر و خطرناكتر از اين افراد، كسانى هستند كه ايمان و اعتقادات مردم را نشانه مىروند. نهايت كارى كه منافقان جاسوس مىتوانند انجام دهند اين است كه ـ مثلا ـ فرمانده لشكر بشوند، سرزمينهاى اسلامى را تحويل كفار دهند، عدهاى از مؤمنان را اسير كنند و يا جان و مالشان را به خطر بيندازند، اما ديگر نمىتوانند ايمان آنان را بدزدند. زمانى مىتوانند به ايمان مؤمنان لطمه بزنند كه تحصيل علم كنند و به ظاهر خود را مؤمن جلوه دهند. آن وقت است كه مىتوانند بالاترين خطر را براى جامعه ايمانى به وجود آورند. از اينروست كه، اميرالمؤمنين(عليه السلام)خطر عالمان منافق را گوشزد مىكنند.
اميرالمؤمنين(عليه السلام)در خطبه ديگرى از نهجالبلاغه در پاسخ فردى كه دليل اختلاف امت اسلام را، علىرغم نگذشتن كمتر از سه دهه از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، از آن حضرت جويا شده بود، فرمودند: يك دسته از افرادى كه پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله) رهبرى دينى مردم را بر عهده گرفتند، كسانى بودند كه در واقع ايمانى نداشتند، اما اظهار ايمان مىكردند، در حالى كه هيچ باكى از گناه كردن و دروغ بستن به پيامبر(صلى الله عليه وآله)نداشتند: «رجلٌ منافقٌ مظهرٌ للايمانِ، متصنّعٌ بالاسلام لا يتأثمُ و لا يتحرج، يكذب على رسول اللّهِ ـ صلىاللّه عليه و آله ـ متعمّداً.»
[٢] اگر مردم مىدانستند چنين فردى منافق و دروغگو است، هيچگاه گفته او را نمىپذيرفتند، اما چون آن شخص خود را صحابه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)معرفى و چنين وانمود مىكرد كه سالها در خدمت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) بوده است، مردم گفته و حديث او را قبول مىكردند: «فلو عَلمَ الناسُ أنّهُ منافقٌ كاذبٌ لم يقبلوا منه و لم يُصدّقوا قوله، و لكنّهم قالوا: صاحبُ رسولاللّه ـ صلىاللّه عليه و آله ـ رأى و سَمِعَ منه و لقفَ عنهُ فيأخذون بقوله.»[٣]
استفاده حاكمان جور از عالمان منافق
يكى از دلايلى كه در دهه دوم و سوم پس از رحلت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)موجب شد تا بدعتها در جامعه اسلامى رواج يابد و مردم از دين خدا منحرف شوند، وجود كسانى بود كه اصلا ايمانى به خدا نداشتند، اما وانمود مىكردند كه عالم دين هستند و ناقل حديث پيامبر(صلى الله عليه وآله). پس از رحلت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)، حكام جور از اين افراد بهرههاى فراوانى بردند; ايشان را به عنوان اينكه از اصحاب پيامبر و عالم به علوم دينى هستند، در موقعيتها و پستهاى كليدى منصوب كردند تا بدينوسيله هم دنياى مردم را ببلعند و هم دين آنان را بربايند. چنين كسانى علاوه بر اينكه خودشان از مزاياى جامعه اسلامى بهرهمند گرديدند، ابزارى شدند در دست قدرتها تا حكومتهاى ظالم از ايشان در راستاى اهداف پليد خود استفاده نمايند.
اين فرايند كه در جامعه پس از رحلت پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله) به وقوع پيوست، در هر زمان و مكان ديگرى، حتى جامعه خود ما نيز مىتواند تكرار شود; يعنى برخى از حكومتها با دادن پست و مقام به منافقان ظاهر الصلاح و وجيه المله ـ البته متناسب با علم و موقعيت آنان ـ درصدد بهرهبردارى از ايشان برآيند. از آنجا كه اين اشخاص معمولا انسانهايى دروغگو هستند، وقتى امكانات و ثروت جامعه در اختيارشان قرار مىگيرد، براى راضى نگه داشتن صاحبان قدرت حتى حاضر مىشوند به پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله) نيز دروغ ببندند.
اميرالمؤمنين(عليه السلام) در ادامه اين خطبه مىفرمايند: «و قد أخبركَ اللّهُ عن المنافقين بما أخبركَ، وصفهم به لكَ، ثمَّ بقوا بعدهُ عليه و آله السّلام فتقرّبوا الى ائمّة الضلالة و الدُّعاةِ الى النّارِ بالزّورِ و البُهتان، فولّوهم الاعمال و جعلوهم حكّاماً على رقاب النّاس، فأكلوا بهمُ الدنيا.»[٤] اگر كسى صد يا دويست سال پس از رحلت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) اين سخنان را بر زبان جارى مىساخت، زياد دور از انتظار نبود، اما اينكه مىبينيم حضرت على(عليه السلام) با گذشت كمتر از سه دهه از رحلت پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) اين خطبه را ايراد مىفرمايند، جاى تعجب بسيار دارد. اين «پيشوايان گمراهى» و «دعوتكنندگان به آتش» چه كسانىاند كه دل حضرت را اينگونه به درد آوردهاند؟ در اين مدت كوتاه، اين نقشهها و توطئهها از مغز چه كسانى تراوش كرد؟ آنان در اين مدت چه برنامههايى را پياده كردند كه توانستند در دين بدعت بگذارند و مردم را گمراه و از اهلبيت(عليهم السلام) جدا كنند؟ وظيفه ما در اين زمان چيست؟ نقل اين همه داستان از انبياى الهى(عليهم السلام)و اقوام گذشته كه در قرآن آمده براى چيست؟ آيا ـ العياذ باللهـ فقط براى اين است كه مسلمانان يك كتاب تاريخ داشته باشند تا براى سرگرمى هر از چند گاهى آن را همچون قصه رستم و اسفنديار بخوانند؟! قرآن كريم اين داستانها را براى عبرت گرفتن انسانها نقل مىكند: «إنَّ فى ذلك لعبرة لاولى الابصار.» (آل عمران: ١٣)، «فاعتبروا يا اولى الابصار» (حشر:٢)
اميرالمؤمنين(عليه السلام) نيز اين سخنان را به اين دليل بيان فرمودند كه امروزه پس از هزار و چهارصد سال من و شما، آنها را بخوانيم و عبرت بگيريم تا از تكرار آن حوادث تلخ تاريخى جلوگيرى نماييم. از اينرو، اولا ما بايد بدانيم اگر چنين منافقانى پس از دو دهه از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) در جامعه اسلامى بودند، به طريق اولى پس از هزار و چهارصد سال، در جامعه ما هم خواهند بود. ثانياً، اگر دو دهه پس از رحلت پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله) به نام طرفدارى از پيامبراكرم و اصحاب رسولالله(صلى الله عليه وآله) توانستند اين فتنهها را برپا كنند، پس از رحلت امام(قدس سره) نيز خواهند توانست به نام شاگردى امام و پيروى از خط امام، همان فتنهها را عَلَم كنند و مردم را به بدعتها و گمراهىها مبتلا نمايند. بنابراين، وظيفه ماست كه مواظب باشيم و فريب اين افراد را نخوريم، نبايد سخن هركس را به صرف اينكه زمانى شاگرد امام بوده و يا در زمان امام فلان پُست و مقام را داشته است، به طور دربست پذيرفت. بايد ديد تا چه حد فكر و عقيده و رفتار آن فرد با دستورات و رفتار و سيره امام مطابقت دارد. چقدر مايه تأسف و حسرت است كه مردم انقلابى و مؤمن و خانوادههاى شهيدانى كه عزيزان خود را در راه اسلام و انقلاب فدا كردند، فريب كسانى را بخورند كه به نام طرفدارى از امام و پيروى از خط امام، مىخواهند اساس اسلام و انقلاب را از بين برده و نام امام را به موزه تاريخ بسپارند!
حضرت على(عليه السلام) در قسمت پايانى اين فراز مىفرمايند: «و إنّما النّاسُ مع الملوك و الدّنيا إلاّ من عصم اللّه»;[٥] و مردم آنجا روند كه پادشاه و دنيا روى آرد، جز كه خدا نگه دارد. طبيعت «ملوك»، اين است كه به هر طريق ممكن قدرتها را قبضه كنند، حالا تحت عنوان دموكراسى، فاشيسم، ليبراليسم و يا هر اسم ديگرى كه باشد. هدف صاحبان قدرت اين است كه همه چيز در اختيار خودشان باشد و صداهاى ديگر را خفه كنند، هرچند اسم آن جامعه را جامعه چند صدايى گذاشته باشند! از اينرو، توقعى غير از اين از آنان نيست. از منافقانى هم كه براى نزديكى هرچه بيشتر به اين حاكمان حاضر مىشوند دين خدا را تحريف و در آن بدعتگذارى كنند، به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) دروغ ببندند و سيره و خط امام را تحريف نمايند نيز انتظارى جز اين نمىرود. اما مشكل اين است كه مسأله به اينجا ختم نمىشود. اكثر مردم همواره چشمشان به دست حاكمان است، وقتى آنان به يك طرفى ميل كردند، با انواع وسايل و امكاناتى كه در اختيار دارند، مىتوانند مردم را به دنبال خود بكشانند، بخصوص زمانى كه از اين ابزارهاى انسانى، كه دين خدا را مطابق خواست آنان تفسير مىكنند و قرائت جديد از دين عرضه مىنمايند، نيز بهره ببرند.
وظيفه مسلمانان در برابر القاى شبهات از سوى منافقان
وظيفه ما در اين زمينه چيست؟ مسلماً آنقدر قدرت نداريم كه به وسيله آن بتوانيم جلوى چنين حاكمانى بايستيم. همچنين رسوا كردن منافقان عالمى كه بين مردم جا باز كردهاند كار آسانى نيست. تنها كارى كه مىتوانيم انجام دهيم اين است كه توده مردم را با حقايق دين آشنا سازيم; يعنى همان كارى را انجام دهيم كه حضرت امام(قدس سره) انجام دادند. بايد اين را بدانيم كه اگر ما حقايق دين را به مردم بازگو ننماييم، مشمول لعن الهى خواهيم شد. اگر ما به خاطر بعضى ملاحظات، در برابر فسادهاى اخلاقى و عقيدتى و نيز انكار ضروريات دين چشم خود را ببنديم و لب به اعتراض نگشاييم، در آخرت چهپاسخى نزدخداواولياىالهى خواهيم داشت؟
به جرأت مىتوان گفت: خطر برخى ـ بهاصطلاح ـ روشنفكران دينى زمان ما به مراتب بيشتر از منافقان عالم زمان اميرالمؤمنين(عليه السلام) است. عالمان منافق آن زمان، كه اينقدر حضرت از ايشان مىنالند، دستكم ديگر در وجود خدا و وحى تشكيك نمىكردند، اما امروز ما با كسانى مواجهيم كه به نام روشنفكر دينى هم خدا، هم صفات خدا، هم وحى، هم نبوت، هم خاتميت، هم ولايت، هم عصمت و هم تمام احكام اجتماعى اسلام را انكار مىكنند. تأسف بارتر از اين قضيه اينكه، ايشان مورد تأييد و احترام برخى مسؤولان عالىرتبه كشور نيز هستند.
بزرگترين وظيفهاى كه بر دوش من و شما مىباشد اين است كه مردم را با دين خدا آشنا سازيم و حقايق دين را در اختيار آنان قرار دهيم. اگر مردم حقيقت را شناختند، ديگر فريب منافقان را نمىخورند. زمانى منافقان مىتوانند نقشه خائنانه خود را در جامعه اسلامى عملى سازند كه مردم آگاه نباشند. ما بايد در زمينه اعتقادات، احكام، نظام سياسى ـ اقتصادى اسلام، ولايت فقيه و مسائلى از اين قبيل مطالعات گستردهاى داشته باشيم تا اگر در اين موارد شبهاتى وارد شد، به خوبى بتوانيم آنها را پاسخ دهيم. وقتى شبههها با چاشنىهاى ادبى توأم شد، به راحتى نمىتوان آنها را پاسخ داد، بايد همواره مطالعه كنيم تا آمادگى پاسخگويى داشته باشيم.
- پىنوشتها
[١]نهج البلاغه، ترجمه دكتر سيدجعفر شهيدى، خطبه ٢٣٣
[٢]همان، خطبه ٢١٠
[٣]همان، خطبه ٢١٠
[٤]همان، خطبه ٢١٠
[٥]همان، خطبه ٢١٠