نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٥ - دين از منظر روان شناسى و مقايسه آنبا رويكرد اسلامى

دين از منظر روان شناسى و مقايسه آنبا رويكرد اسلامى

رحيم ناروئى نصرتى

پيش گفتار

انسان همواره در مسير تحول، برخوردار از دو نوع رفتار بوده است: برخى از رفتارهاى او متناسب با نيازهاى محسوس و مادى اوست. برخى ديگر متناسب با نيازهاى غيرمادى. قسمتى از رفتارهاى غيرمادى، عموماً رفتار و كنش دينى تعبير مى شوند. هرچند به مقتضاى طبيعت دو بُعدى آدمى هر دو دسته رفتار در نهاد او وجود دارد و به خاموشى نمى گرايد و اساساً چنين امرى خارج از اراده اوست و تنها ممكن است بروز و ظهور يكى بر ديگرى غلبه داشته باشد، اما وجه تمايز انسان از ساير حيوانات رفتار دينى اوست. چنان كه هنرى لوكاس (Lucas, s. Henry) مى گويد; دين پيچيده ترين عنصر فرهنگ ابتدايى انسان است. روشن است كه همه مردم آغازين به گونه اى اعتقاد دينى داشته اند و انسان اوليه مانند بازماندگانش به نيروى رازآلودى كه نگاه دارنده زمين، آسمان و سراسر زندگى اوست، عميقاً احساس وابستگى مى كرد.»[١] دين وجه تمايز اصلى بشر است; يعنى حيوانات ممكن است نسبت به بعضى افراد بشر در پاره اى توانايى هاى خاص پيشرفته تر باشند، نظير قدرت بالاى دريافت هاى حسى و سازندگى عملى، اما هرگز مشاهده نشده است كه حيوانى كارى را براى زندگى پس از مرگ خود انجام دهد. البته، بعضى افراد چه بسا فاقد علايق فوق و علايق متعالى اخلاقى و فكرى باشند، اما بشريت به طور كلى در سراسر عالم دينى است و هيچ قبيله اى وجود نداشته كه به گونه اى دين نداشته باشد. حتى بوته كاران نواحى مركزى استراليا و هندى هاى پاتاگونيا، كه داراى پست ترين اشكال موجود زندگى بشرى هستند ، نيز به نوعى به عالم ارواح اعتقاد داشته و به گونه اى داراى پرستش هستند.[٢]

رفتار آدمى همواره، و از جمله رفتار دينى او، مورد توجه بسيارى از دانشمندان، به ويژه روان شناسان بوده است. اين دانشمندان با نگرش خاص خود، تلاش كرده اند رفتار انسان به ويژه رفتار مذهبى او را بر اساس يافته هاى علمى به گونه اى روان شناختى تبيين نمايند. البته بررسى روان شناختى اين نوع رفتار سابقه چندان طولانى ندارند ولى در پرتو توجه به جهان شمولى آن، كانون انديشه بسيارى از محققان اين رشته قرار گرفته است.

بى ترديد امرى با اين اهميت، بايد عميقاً مورد مطالعه قرار گيرد. زيرا چنان گسترده است كه طول و عرض زندگى انسان را در برمى گيرد. انسان به امور ماورايى معتقد است و براساس اعتقادات خود نيز عمل مى كند. در درون با كسى نجوا مى كند، نماز مى خواند، روزه مى گيرد، به معبد مى رود و مراسم و عبادات خاصى را اجرا مى كند. اين امور روان شناس را متحير مى نمايد و در برابر ده ها سؤال قرار مى دهد، از منشأ پيدايش چنين رفتارى مى پرسد، از زمينه هاى پيدايش آن ها مبهوت مى ماند، عوامل تقويت كننده آن را مى جويد و سرانجام، نياز اصلى به اين گونه رفتار را مى طلبد. امروزه، مباحث زيادى به شيوه هاى مختلف درباره روان شناسى دين و ملاك مذهبى بودن انسان وجود دارد. البته، روان شناسى دين همانند علم روان شناسى، چندان قدمت ندارد. پيش از يك قرن است كه دانشمندان اين رشته به بررسى علل مذهبى بودن انسان پرداخته اند.[٣]

در اين مقاله، درصدد هستيم سير پيدايش و تحول روان شناسى دين را به طور خلاصه، با طرح چند موضوع، از جمله بنيان گذاران، روش هاى تحقيق، آينده اين علم، دست آوردها و در پايان نقد و بررسى تطبيقى آن را دنبال كنيم. تحقيق پيرامون دريافت مذهبى آگاهانه از منظر روان شناسى، يك باره پديدار نگشته بلكه نظير ديگر شاخه هاى علوم، بسترها و زمينه هاى گوناگونى داشته كه مهم ترين آن مردم شناسى، تاريخ اديان، فلسفه دين بوده است. از زمان كانت به اين سو، بحث روان شناسى دين به طور جدى مطرح شده است. ازجمله پيشگامان اين رشته علمى گرنويل استنلى هال Hall,Granvill. Stanley)) است.[٤] شخصيت هاى مهم ديگرى نيز به عنوان طلايه داران اين رشته علمى ظهور كرده اند كه فرويد، يونگ و ويليام جيمز از جمله آنان مى باشند. در آغاز هر كدام از اين چهار محقق را معرفى مى كنيم.

الف. جى استنلى هال

وى در اول فوريه سال ١٨٤٤ در شهر اشفليه در ايالت ماساچوست امريكا متولد شد. به گفته هال (١٩٢٣)، خانواده وى به شدت محافظه كار، كاملاً صادق و به طور متوسط مذهبى بوده اند. پدر وى معمولاً در مراسم دينى شركت نمى كرد. فقط در هم خوانى كليسا و تعليم در مدرسه در روزهاى يكشنبه، كه مخصوص خانم ها بود، شركت مى كرد. در مقابل، مادر وى فردى صبور، دلسوز و كاملاً مذهبى بود. هال در كودكى زندگى مطلوبى داشت. او برخلاف والدين خود، در جوانى در ناز و نعمت به سر مى برد. وى در آغاز به حرفه كشيشى روى آورد و به اتحاديه مدرسه الهيات در نيويورك پيوست. در دانشكده ويليام، به عنوان يك دانشجوى علوم دينى و از طبقات پايين جامعه به حساب مى آمد. وى در يكى از نشست هاى مذهبى كه هر ساله برگزار مى شد، دست خوش تغيير عقيده شد. به طورى كه، هنگام ارائه امتحان خطابه خود در اتحاديه، نظرات او كاملا كفرآميز بودند و رئيس جلسه به عنوان نقد سخنان او، روى دو زانو نشست و براى او دعا كرد.[٥]

هال از اين پس از الهيات و حرفه كشيشى فاصله گرفت و خود را براى اين جهانى شدن آماده كرد. با تلاش مستمر، مدرك دكتراى خود را از بخش فلسفه دانشگاه هاروارد دريافت نمود. وى علاوه بر فلسفه، يكى از پيشگامان روان شناسى محسوب مى شود. به طورى كه اولين آزمايشگاه رسمى روان شناسى را در آمريكا بنيان نهاد. در سال ١٨٩٢ انجمن روان شناسى امريكا را تأسيس و رياست آن را برعهده گرفت.[٦]

جيمز پرت معتقد است افتخار بنيان گذارى روان شناسى دين شايسته هال است، زيرا به هر حال، وى سهم عمده اى در پيدايش اين حوزه علمى دارد. از همه مهم تر، وى به عنوان رئيس دانشگاه كلارك و با استفاده از آثار خود، زمينه طرح مباحث دينى را به عنوان بخشى از روان شناسى فراهم آورد. به اعتقاد هال، دين و دين دارى براى آدمى حالتى ژنتيك دارد. وى در اولين مقاله خود درباره روان شناسى دين، با عنوان «اخلاق و آموزش مذهبى بچه ها» (١٨٨٢)، تفسير يكسانى از دين به دست مى دهد، كه هم تكاملى است و هم جنبه آموزشى دارد. هال معتقد است كه رشد مذهبى افراد، تابع مراحل رشد مذهبى انواع مى باشد. وى وجود احساسات مذهبى در كودك را در حد احتمال مى پذيرد و اظهارات فردريك فروبل (Friedrich, frobel) را مبنى بر اين كه ناخودآگاه كودك با خدا آرامش دارد، با رضايت ذكر مى كند. او سرانجام به اين نتيجه رسيد كه احساسات اساسى دين در ماه هاى اوليه كودكى، قابل بارورى است. در اين ماه ها با مراقبت دلسوزانه از كودك، كه با آرامش و قرار آميخته است و از محرك هاى شديد و احساسات يا جابه جايى هاى غيرمنتظره بايد دورى شود، اين احساسات بنيادين پديد مى آيند. وى مى گويد: بدين سان رشد اعتماد، قدرشناسى و عشق در كودك پرورش مى يابند. اين احساسات در اغاز متوجه مادرشده و سپس به سوى خدا منعطف مى گردند.[٧]

ب. ويليام جيمز

ويليام جيمز در ١١ ژانويه سال ١٨٤٢ در شهر نيويورك متولد شد. او فرزند بزرگ خانواده بود و ذوق هنرى و علمى را به هم آميخته بود، امرى كه به ظاهر ناسازگار مى نمود. سرانجام، در سن ١٨ سالگى حرفه نقاشى را انتخاب كرد. بدين منظور، پدرش را متقاعد ساخت تا خانواده را از بن (Bonn) به نيوپورت (Newport) منتقل سازد تا بهتر بتوانند با ويليام هونت (William, Hunt) به مطالعه نقاشى بپردازد. اما على رغم اشتياق فراوان به هنرمندشدن، كم تر از يك سال بعد ناگهان حرفه خود را تغيير و كار هنرى را براى هميشه كنار گذاشته و به شيمى و آناتومى روى آورد. اگرچه جيمز در مسير نقاش شدن دچار بيمارى شد و مرارت ها كشيد سرانجام، رشته افكار او به شكل جريانى از روان شناسى ناخودآگاه نمودار گشت. او در سال ١٨٦١، به كمبريج رفت. پس از گذراندن سه سال در دانشگاه هاروارد، به علت ضعف مزاج، به وطن بازگشت و در ساير حوزه هاى علمى از جمله ادبيات و فلسفه مشغول شد. بين سال هاى ١٨٦٢ تا ١٨٦٩ نيز به تحصيل در رشته پزشكى پرداخت و به دليل مشكلاتى، دوباره در سال ١٨٦٥ آن را كنار گذاشت. براى درمان ناراحتى چشم خود به آلمان مسافرت كرد و در اين فرصت در يكى از دانشگاه هاى معروف آن ديار به مطالعه فيزيولوژى پرداخت. به اعتقاد وى، اشتغال به فيزيولوژى زمينه ساز كناره گيرى وى از مطالعات درون گرايانه بود، مطالعاتى كه به گفته وى موجب نوعى خود بيمار انگارى فلسفى شده بود.[٨] به تدريج جيمز نسبت به شيوه هاى علمى ترديد كرد و از اعتقاد خود مبنى بر اين كه فيزيولوژى روزنه اى به سوى حالات روانى مى گشايد، دست برداشت و به كمك تجارب خويش، پى برد كه روان آدمى را بايد به طور مستقيم با خويشتن نگرى مورد بررسى قرار داد. اگر چه وى به بحث هاى عينى موجود در زيست شناسى اقبال نشان مى داد، اما به سرعت به روان شناسى و سپس فلسفه تمايل نشان داد و عمده آثار خود را در اين دو زمينه ارائه نمود.

از جمله علايق هميشگى جيمز موضوع دين بود. هرچند تنها موضوع مورد علاقه جيمز نبود، ولى بى ترديد يكى از دغدغه هاى اصلى او به شمار مى رفت. در اين راستا، حاصل سخنرانى هاى وى در دانشگاه گليفورد در مجموعه و اثر مهم و ماندگارى با عنوان «انواع تجارب دينى» منتشر شد. وى در آوريل ١٩٠٠ به يكى از دوستان خود مى نويسد: امرى را كه من به دنبال آن هستم وظيفه اى دشوار است; زيرا اولاً، مى خواهم بر عليه فلسفه از تجربه درونى دفاع نمايم و اعلام كنم كه تجربه ستون فقرات زندگى دينى جهان را تشكيل مى دهد، ثانياً، به دنبال آن هستم كه شنونده يا خواننده را وادار كنم تا چيزى را باور كند كه من با اعتقاد، به آن رسيده ام. يعنى بپذيرد اگرچه ممكن است تمام مظاهر خاص دين، را يعنى كيش ها و نظريات مختلف پيرامون آن پوچ و بيهوده باشند، با اين حال، زندگى دينى در مجموع مهم ترين عملكرد انسان است.[٩]

ج. كارل گوستاو. يونگ (Carl, Gustav, Jung)

هيچ يك از روان شناسان دين، به اندازه كارل گوستاو يونگ محققان اديان تطبيقى را تحت تأثير قرار نداده اند. وى بيش از هر روان شناسى، از سنت هاى غربى و شرقى در تأييد مفاهيم و نظريات خود سود برد و به صورت فوق العاده نسبت به زندگى مذهبى نگرشى همسو داشت. يونگ بارها تأكيد مى كرد كه دين عملكردى است كه از نظر روان شناختى ضرورت دارد و غفلت از آن به ضرر فرد و جامعه مى باشد.[١٠]

يونگ، در ٢٦ ژوئن ١٨٧٥ در سوئيس در خانواده اى روحانى، در دهكده اى كوچك به نام كسويل (Kesswil) واقع در ساحل درياچه كنستانس (Constance) ديده به جهان گشود. پدرش فردى روستايى بود كه در كليساى سوئيس كار مى كرد. وى دكتراى خود را در رشته ادبيات و زبان شناسى دريافت نمود، ولى به جهت فقر مالى از اين رشته دست كشيد و به الهيات روى آورد. هرچند روستائيان وى را دوست مى داشتند و در كارش هم جدى و موفق بود ولى به گفته فرزندش گوستاويونگ، از آنجايى كه به پوچى اعتقادات مذهبى خود پى برده بود، دچار يأس گرديد. گوستاو در تمام دوران زندگى خود به دنبال درك واقعيت بود. معمولاً در مراسم عشاى ربانى توقع داشت كه نمايانگر خدا به معناى واقعى باشد.

يونگ در روان شناسى صاحب مكتب روان شناسى تحليلى است و در روان شناسى دين صاحب نام است و همواره به دين علاقه داشت. يونگ مى گويد: از آنجايى كه دين از عمومى ترين تجليات روان آدمى است، هيچ روان شناسى نمى تواند اين امر را ناديده بگيرد كه دين صرفاً پديده اى تاريخى يا اجتماعى نيست بلكه امرى بسيار مهم است كه با امور شخصى بسيارى از افراد ارتباط دارد.[١١]

به اعتقاد يونگ دين نگرشى است كه امور ذيل را در بردارد: «ملاحظه و مشاهده دقيق عوامل پويشى كه به عنوان قدرت هاى حاكم تصور مى شوند; يعنى ارواح، شياطين، خدايان، قوانين، افكار، آرمان ها، يا هر عامل ديگرى كه بشر آن ها را به عنوان موجوداتى قدرتمند، خطرناك يا تا حدودى يارى رسان در نظر مى گيرد، يا موجوداتى كه چنان شكوهمند، زيبا، و با معنى تلقى شده اند كه بايد با خلوص عبادت شوند.[١٢] يونگ اين امور را به عنوان تجارب زندگى روزمره آدمى مى پذيرد و درصدد كشف سرچشمه آن ها برمى آيد; يعنى به دنبال يافتن ريشه ديندارى آدمى است.

يونگ خدا را در زندگى انسان دخيل مى داند. به اعتقاد وى خدا آميخته با وجود انسان است. انسان با او زندگى مى كند و او را احساس و تجربه مى نمايد. لذا منبع آن را تعيين مى كند ولى سخن فلاسفه و كلامى ها را در شناخت خدا مبهم مى داند. همين امر موجب شد كه يونگ به عنوان كسى كه منبع تجارب دينى و افكار مذهبى را روان آدمى مى داند، به لا ادرى گرايى، و حتى الحاد متهم شود.[١٣] يونگ در پاسخ مى گويد: از منظر يك روان شناس، درباره خدا بيش از آنچه در روان آدمى وجود دارد، نمى توان اظهارنظر كرد; روان شناس فقط مى تواند نشانه ها و آثار، نه نشانه گذار را بشناسد. يونگ مى گويد: واقعيات ثابت مى كنند كه روان از عملكرد دينى برخوردار است. وظيفه روان شناس اين است كه به افراد در رسيدن به ديدگاهى كه مبتنى بر وجود و ارتباط ميان روان و انگاره هاى مقدس است، كمك كند و به جاى حمله به دين يا تضعيف آن، بايد روان شناسى زمينه فهم بهتر دين را فراهم سازد. روان شناسى عارى از مذهب مى تواند به روان رشد نايافته كمك كند تا ارزش و حوزه تناقضات دينى بهتر شناخته شود. در حقيقت ما تنها به كمك تعارضات منطقى و ادعاهاى غيرممكن ظاهرى مى توانيم به راه يابى به درك كليت حيات اميدوار باشيم.[١٤]

د. زيگموند فرويد

فرويد مى نويسد: «من در ٦ مه سال ١٨٥٩ در فرايبرگ (freiberg) موراويا (Moravia) يكى از شهرهاى كوچك چكسلواكى، متولد شدم. والدينم يهودى بودند. خود نيز بر همين اعتقاد باقى ماندم. خانواده پدرم براى مدت طولانى در راين، واقع در شهر كلن، اقامت گزيدند و به دليل اعدام هايى كه در قرن ١٤ و ١٥ متوجه يهوديان بود، به شرق آلمان گريختند و دوباره در قرن نوزدهم از ليتوانى وارد اتريش شدند.[١٥]

هرچند فرويد در روزگارى پرورش يافت كه اوضاع جهان يهود به سرعت رو به تغيير بود، اما طعم تلخ تبعيضات دينى را مى چشيد. در دوران جوانى پدرش، يهودى بودن به معناى تحت فشار بودن و دچار سختى و محنت شدن بود. اعلاميه آزادى، در اواسط قرن نوزده ديدگاه ها را نسبت به يهوديان تغيير داد، هرچند ضديت يا نژاد سامى بدينوسيله پايان نيافت. پدر فرويد اوضاع و احوال دوران زندگى خويش را خطاب به فرزندش چنين به تصوير مى كشاند:

«من در جوانى يك شنبه براى گردش به خيابان محل تولد تو (زيگموند) رفتم. لباس خوبى پوشيده بودم و كلاه مويى بر سر داشتم. فردى مسيحى به من نزديك شد و با يك ضربه، كلاه مرا داخل انبوهى گل پرتاب كرد و فرياد زد: يهودى! از پياده رو برو كنار! زيگموند پرسيد: پدر جان در اين حال شما چه كرديد؟ پدر به آرامى جواب داد: من وسط خيابان رفتم و كلاهم را برداشتم.»[١٦]

فرويد، از همسر سوم پدر خويش متولد شد و نزد دايه اى كاتوليك مذهب پرورش يافت. اين دايه همواره براى فرويد از خدا و جهنم سخن مى گفت و اغلب او را با خود به كليسا مى برد. مادر فرويد نقل مى كند: فرويد هنگام بازگشت به منزل موعظه مى كرد و از خداى بزرگ با ما سخن مى گفت: اين پرستار به طور ناگهانى، به اتهام در اختيار داشتن بعضى اموال فرويد از كار بركنار شد. در همين زمان، دومين رقيب او يعنى خواهرش آنا (AnnA) به دنيا آمد و دوباره ادعاى انحصارى فرويد نسبت به مادر خويش را تهديد كرد. همچنان كه پيش از او، برادرش جوليوس (Julius) اولين مزاحم او بود. البته اين برادر هنگامى كه فرويد حسود و محبوب بلامنازع مادر، هفده ماه بيش تر نداشت از دنيا رفت. اين امر به اعتقاد فرويد خمير مايه احساس گناه را در وجود او بر جاى گذاشت.[١٧]

جونز معتقد است كه اين رويدادها و شرايط غيرعادى خانواده، به همراه سوء تعبيرى كه فرويد نسبت به آن ها داشت، زمينه بزرگ ترين كشف فرويد يعنى عقده اديپ را فراهم آورد. اين شرايط، رابطه پدر فرويد با پرستار مذكور را به شدت زير سؤال برد. گفته مى شود اين زن، در حقيقت مادر دوم فرويد بوده است. اين دو، در تجربه هاى تلخ اوائل زندگى فرويد حتى در سوء استفاده جنسى از او نقش داشته اند. به نظر مى رسد، پيوند فرويد با هر كدام از آن ها در نظريه پردازى وى درباره روان به طور عام، و دين دارى به طور خاص، نقش داشته است.[١٨]

فرويد در روان شناسى صاحب نام است. در اين زمينه، يكى از بزرگ ترين مكاتب روان شناسى يعنى روان تحليل گرى منسوب به اوست. وى درصدد بود به شيوه خاص خود تمام رفتار آدمى از جمله عملكردهاى دينى او را تجزيه و تحليل نمايد. او درباره دين، خدا، و اعتقادات ماورايى انسان نظريه پردازى كرده است و به دليل، ديدگاهش نسبت به دين بدنام شده است.[١٩] در عين حال، فرويد بى دينى عادى نبود كه فقط نسبت به امور مذهبى بى تفاوت باشد، بلكه نسبت به دين به خصوص نسبت به مذهب كاتوليك تنفر شديد داشت، براى ريشه كن كردن آن تلاش وافرى نمود.

فرويد و دين

فرويد دين را پندار مى داند و معتقد است آدمى در مسير تكامل عقلى آن را رها خواهد كرد. از نظر فرويد، عوامل مختلفى براى دينى بودن انسان مى توان يافت، كه اساس همه آن ها توهمى بودن مظاهر دين دارى در زندگى انسان است.

الف. رابطه پدر و فرزند: وى بنيان دين را چيزى غير از فرافكنى روان شناختى به جهان خارج نمى داند. مى گويد: فرد جرأت دارى مى طلبد تا افسانه هاى بهشت، هبوط انسان، خدا، خير و شر، جاودانگى و غيره را به شيوه اى تبيين نمايد.[٢٠] لئوناردو داوينچى، اساس فرضيه فرويد درباره روان شناسى دين را تشكيل مى دهد. بر اين اساس، وى معتقد است كه دين دارى در عميق ترين صور خود ريشه در عقده اديپ دارد و يك خداى شخصى از جهت روان شناسى چيزى جز همان پدر، كه مرتبه عالى داده شده نيست. از نظر زيست شناختى نيز ريشه دين دارى را بايد در ناتوانى طولانى كودك و نياز او به كمك جستوجو كرد. وقتى كه در بزرگ سالى درك مى كند كه چقدر واقعاً در مقابل قدرت هاى عظيم زندگى ضعيف و بيچاره است، همان شرايط دوران كودكى را به خاطر مى آورد و تلاش مى كند تا نوميدى خود را با احياى قهقرايى عواملى كه در دوران كودكى او را حفظ نموده اند، انكار نمايد. حسرت پدر، كه ريشه هر نوع دينى است پاى عقده اديپ را به ميان مى كشد كه ترس و احساس گناه از آن سرچشمه مى گيرند. تسليم محض بودن در مقابل پدر، داراى قدرت مطلق در دوران كودكى به عنوان «من آرمانى» «درونى فكنى» شده است و به عنوان «خدا برون فكنى» گرديده است.

ب. روان رنجورى انسان: فرويد عامل ديگر دين در زندگى انسان را روان رنجورى وى مى داند. وى در اولين مقاله خود در اين زمينه، كه شباهت دين و روان رنجورى را ترسيم كرده اظهار مى دارد كه هر دو شباهت هاى خاصى در توجه شديد به جزئيات دارند، در خلوت به اجرا درمى آيند و هيچ دخالتى را نمى پذيرند، و غفلت از آن ها موجب اضطراب و احساس گناه مى شود.[٢١] او مى گويد: در همين شرايط، انسان دين را فقط به دليل ابزار عاطفى چشم پوشى غريزى و لازم الاجرا بودن براى خود به دست مى آورد. ثمره اين فرايندهاى سركوب مآبانه، كه در عهد باستان رخ داده است، به شدت با تمدن بشر گره خورده است. براساس چنين انديشه اى بايد معتقد شد كه دين در آينده كنار گذاشته مى شود، زيرا فرايند رشد انسان سرنوشتى تغييرناپذير دارد و ما اكنون در ميانه راه هستيم.[٢٢]

اگر هرچند دانشمندان زيادى بحث رفتار دينى انسان را مطرح كرده اند كه از جمله مى توان افرادى مانند: واتسون، اسكينر، اريكسون و روان شناسان انسان گرايى همچون فرنسيس گالتون، جردن آلپورت و ويكتور فرانكل نام برد، اما مجموع مباحث آنان را مى توان در سايه نظرات اين دانشمندان پيشگام مطرح كرد. بنابراين، ما با توجه به نقطه نظرات اين چهار شخصيت به تقسيم بندى و نقد ديدگاه هاى آنان مى پردازيم. اميد كه زمينه تضارب آرا را فراهم كرده باشيم.

بررسى نظريات

همه اقوام در تمام اعصار دينى بوده اند و مهم ترين فارق انسان و حيوان بُعد دينى اوست. با دقتى اندك در گفته هاى پيشگامان روان شناسى دين، مى توان آن را به دو دسته بزرگ تقسيم كرد:

١. روان شناسان فطرى نگر
٢. روان شناسان عارضى نگر (محيط نگر)

روان شناسان فطرى نگر

كسانى هستند كه براى دين دارى انسان، نظير ساير ابعاد سرشتى او، منشأ درون ـ روانى قائل اند و برآنند كه اين رفتار شگفت انگيز، دست كم مانند خوردن و خوابيدن ريشه در وجود آدمى دارد و از انسان قابل انفكاك نيست. بنابراين، دين نيازى از نيازهاى اساسى آدمى را برآورده مى سازد. دين دارى براى او مفيد است و زندگى او را در مسير انسانى خود حفظ مى كند. در ميان دانشمندان فطرى نگر مى توان به بنيان گذاران اين رشته، يعنى استنلى هال، ويليام جيمز و يونگ، كه به اجمال شرح نظرات آنان گذشت، اشاره كرد. بعضى از اين دانشمندان رفتار دينى را براى انسان بدون لحاظ واقعى يا غير واقعى بودن آن مفيد دانسته اند و معتقدند مذهب در ابعاد مختلف، نيازهاى فردى و اجتماعى آدمى را برآورده مى سازد و خميرمايه روان وى آميخته با مذهب است. از جمله اين افراد مى توان از يونگ نام برد. وى احساس خدا و سرچشمه دين را در اعماق وجود انسان جستوجو مى كند و آن را عامل پيشرفت و مظهر خود اتكايى مى داند، اما باورهاى دينى را نهايتاً به امر روان شناختى تنزل مى دهد. درباره احساس و تجربه خدا مى گويد: «خدا از ناهشيار آدمى بر مى خيزد البته اين بدان معنا نيست كه آنچه مادر ناهشيار مى يابيم خدا باشد، يا جاى آن را بگيرد، بلكه ناهشيار در حقيقت، عمودى است كه تجربه مذهبى از آن سرچشمه مى گيرد. ما نمى دانيم سرچشمه آن چيست. زيرا اين مسأله فوق دانش بشر است.[٢٣]

ويليام جيمز كه داراى تأثيرى شگرف در اين عرصه است نيز از همين گروه مى باشد. وى از سويى دين را براى آدمى فطرى مى داند و از سوى ديگر، براى دين دو ثمره عملى مهم مورد توجه قرار مى دهد كه عبارتند از: ١. ثمره مادى و دنيايى ٢. ثمره معنوى

جيمز مى گويد: در عالم مذهب ما با يك قسمت از فطرت و ساختمان بشرى سر و كار داريم كه ارتباط نزديكى به ماوراء وجدان و حس دارد. همه الهامات و وحى ها ـ حسى و يا تحريكات درونى ـ از آنجا سرچشمه مى گيرند. زندگى مذهبى ما نيز از اين سرچشمه سيراب مى شود و تجارب زندگى مذهبى داراى دو صفت بارز و مهم ديگر مى باشند:

١. زندگى داراى مزه و طعمى مى گردد كه گويى رحمت محض مى شود و به شكل يك زندگى سرشار از نشاط شاعرانه و با سرور و بهجت دليرانه در مى آيد.
٢. اطمينان و آرامش باطنى ايجاد مى گردد كه آثار ظاهرى آن نيكويى و احساسى بى دريغ است.[٢٤]

در باب روان شناسان فطرى نگر سؤال مهمى مطرح است. آيا اين دانشمندان رفتار دينى آدمى را با تمام لوازم آن مى پذيرند؟ براى مثال، بنيادى ترين عنصر دين يعنى دعا و ارتباط با موجودى خارجى و انتظار يارى رسانى از او، كه به صراحت بيانگر آن است كه موجودى غير از حقيقت وجودى دعا كننده وجود دارد، سخن او را مى شنود، خواسته او را اجابت مى كند. آيا هيچ روان شناسى اين لازمه بلكه محتواى اين باور را قبول دارد؟ روان شناسان فطرى نگر، كه ويليام جيمز و يونگ در صدر آنان قرار دارند، در اين زمينه چه ديدگاهى دارند؟

اين دسته از روان شناسان را بايد به دو دسته تقسيم كنيم: ١. كسانى كه براى خدا و نيروهاى ماورايى واقعيتى وراى حقيقت انسان قائل اند. از اين گروه مى توان از تالس (Thouless, R.H)، هال و ويليام جيمز نام برد.[٢٥]

ويليام جميز در همين زمينه مى گويد: به نظر من، هرگاه ضمير آگاه خود را بررسى كنيم در مى يابيم كه دنباله آن به ماوراى اين جهان محسوس و عقلانى، كه بُعد ديگرى از هستى است مى رسد. نام آن را هرچه مى خواهيد بگذاريد. ماوراء طبيعت و ماده يا عالم غيب و اسرار ما بيش تر به آن عالم بستگى داريم تا به اين عالم محسوس و معقول. زيرا اميال و آرزوهاى ما كانون شخصيت ما هستند. از اين رو، اين عالم غيب و اسرارآميز، كه مورد بحث ماست، يك عالم وهمى و خيالى نيست. زيرا در دنياى محسوس چنان كه مى بينيم تأثير دارد. وقتى كه با آن عالم ارتباط پيدا مى كنيم ما را دگرگون مى كند و ما شخص جديدى مى شويم. ما مسيحيان اين حقيقت عالى را خدا مى ناميم.[٢٦]

٢. روان شناسانى كه رفتار مذهبى را از ضرورت هاى وجود آدمى مى دانند اما از جهت روان شناسى، فقط به همين امر اكتفا مى كنند كه اين رفتار چقدر براى انسان مفيد است؟ اعتقاد به خدا را از عميق ترين لايه هاى روانى آدمى مى دانند كه از ناخودآگاه سرچشمه مى گيرد. اما در اساسى ترين بُعد اين باور كه همان داشتن مطابق خارجى است، بحث نمى كنند. شاخص ترين فرد از اين دسته، كارل گوستاو يونگ مى باشد. وى مى گويد: خدا با من است، خدا همان صداى ناخودآگاه است. خدا احتياج به باور ندارد. چيزى كه از درون احساس مى شود، ديگر باور نمى خواهد. با اين حال وى بحث از ما به ازاى خارجى براى چنين تجربه روان شناختى را از حيطه روان شناسى بلكه دانش انسانى بيرون مى داند. بنابراين، آنچه را اريك فروم به يونگ نسبت مى دهد، كه ميان يونگ و فرويد در انكار خدا فرقى نيست، از دقت لازم برخوردار نمى باشد.[٢٧]

روان شناسان عارضى نگر (محيط نگر)

عده اى از روان شناسان كه تعداد آنان كم نيست رفتار دينى آدمى را زاييده محيط و پيرامون دانسته اند و به زحمت تلاش كرده اند تا ثابت كنند كه رفتار مذهبى، هيچ ريشه اصيل درونى براى انسان ندارد بلكه تمام مظاهر دين از جمله خداباورى، خدا دوستى، دعا و تضرع رنگى هستند كه در اين عالم به انسان زده شده است و هيچ نيروى بالقوه يا بالفعل ويژه اى منشأ اين رفتار نمى باشد. از اين دسته مى توان از جيمز بيست پرت، جيمز ليوبا و فرويد نام برد. بعضى از اين دانشمندان، علاوه بر عارضى دانستن امور دينى، آن را صرفاً امرى توهمى براى انسان مى دانند كه حاصل دوران كودكى بشر است و در دوران شكوفايى دانش انسان، دين از حيات وى رخت برخواهد بست. ليوبا و فرويد بى ترديد داراى چنين نظرى بودند، به ويژه فرويد در گفتار و نوشتار خود همواره ضددين بود.

راجع به كسانى كه تجربه انسان را، منشأ رفتاردينى دانسته و آن را امرى فطرى به حساب آورده اند، سؤالات مهمى مطرح است: ماهيت اين تجربه چيست؟ آيا اين تجربه نسبت به افراد مختلف يكى است؟ اگر دو نفر يا يك نفر در دو زمان متفاوت تجربه اى كاملاً متضاد را نقل كند كه متضمن باورهاى متناقض است، اين امر در باب دين چگونه توجيه پذير است؟ به نظر مى رسد صرف فطرى بودن دين پاسخ اين شبهات در باب دين نخواهد بود.

اين كه دين از ناخودآگاه سرچشمه مى گيرد و منشأ آن فطرت آدمى است يك روى سكه است، زيرا در خارج نمى گويد من خدا را تجربه كرده ام و او را يافته ام، بلكه مى گويد موجودى برتر از من، كه هيچ ترديدى در آن نيست، در سرنوشت من دخل و تصرف مى كند. همان طور كه من آزادى دارم، محدوديت هايى هم دارم. اراده من هميشه كارگر نيست. اين كه من تجربه دينى دارم، سخنى است كه در درياى بيكران رفتار مذهبى مى گنجد. از يونگ، كه پايه گذار دين درمانى است بايد پرسيد دين چه اكسيرى است كه اصيل ترين نقش پايگاه روانى را براى آدمى ايفا مى كند. به گونه اى كه اگر تمام پايگاه هاى روان آدمى متزلزل شوند، باز هم مى توان به كمك دين آن ها را بازسازى كرد. يونگ در روان درمانى و يا روحانيت به جايى رسيد كه تصريح مى كند در ميان تمام بيماران من، كه در نيمه دوم عمر خود يعنى بيش از سى و پنج سال بسر مى بردند، كسى نبود كه حل مشكل او در مراحل نهايى يك چشم انداز دينى نسبت به زندگى نباشد.[٢٨] پيروان مكتب يونگ تعاليم دينى را به گرمى مى پذيرفتند، زيرا وقتى عميق ترين باورهاى انسان در مذهب نهفته باشد،بايدمؤثرترين درمان هانيزدراين چارچوب قرار گيرد.[٢٩]

هر چند بيان ويليام جيمز كه مى گويد طبيعت آدمى دينى و مذهبى است، ارزشمند به نظر آيد و بر اساس نمودهاى عينى زندگى صادق باشد و ما نيز آن را با اديان توحيدى نظير دين يهوديت و مسيحيت و اسلام مطابق مى يابيم،اما تبيينى كامل و جامع به نظر نمى آيد، زيرا سؤال اين كه اگر پدرى در خانواده معتقد به وجود خدايى قادر، متعال، ازلى و ابدى باشد ولى فرزندش هيچ اعتقادى به خدا نداشته باشد و وجود خدا را توهمى بيش نداند؟ آيا بايد گفت: اين پدر و فرزند تجربه دينى متعارض دارند و يا اين كه فرزند فاقد درك و تجربه مذهبى است؟ پاسخ جيمز هرچه باشد، تعارضات و تناقضات موجود در رفتار مذهبى تبيينى بيش از فطرى بودن مى طلبد.

رويكردى شگفت در تبيين رفتارى شگفت انگيز:

شگفت انگيزترين رفتار آدمى، رفتار مذهبى اوست. مايه شگفتى است كه دانشمندى پايه آغازين و خاستگاه استمرار چنين رفتارى را توهم بداند. فرويد در كتاب «آينده يك پندار» بر چنين امرى تأكيد مى كند. مى گويد: روان آزرده ها، يك حساسيت هيجانى شديد و فوق العاده دارند و درگير افكار ثابت و وسوسه هاى فكرى هستند. تصورات آنان آمادگى تبديل شدن به عقيده و عمل را دارد. وقتى عقيده جديدى را برمى گزينند، آرامش ندارند تا اين كه آن را اعلام نموده و بعضى مواقع از آن رهايى يابند.[٣٠]

براساس اين تحليل دينى، بايد گفت: خداباورى و ديندارى توهمى بيش نيست و حتى بى مايه تر از فرضيه زمين مركزى در هيئت بطلميوس است. زيرا در اين فرضيه ما به ظاهر حركت خورشيد را مشاهده مى كنيم و فرضيه مذكور در نظر بدوى درست مى نمايد. اما دين امرى توهمى است فقط بايد با كشف زواياى اين توهم، تفكر دينى نيز از جامعه رخت بربندد. براين اساس، ديندارى هيچ زمينه سرشتى و فطرى دروجود انسان ندارد. صرفاً بر اثر درك نادرست از شرايط زندگى، بعضى امور خيالى و توهمى، واقعى پنداشته شده و اين امر با فرهنگ و تمدن آدمى پيوند خورده است. به طور طبيعى با كشف واقعيت دين، زمينه زوال آن نيز فراهم خواهد شد. چنان كه نظريه هيئت بطلميوس را بايد در موزه هاى تاريخ جستوجو كنيم.

اولين سؤالى كه نظريه روان آزردگى بايد پاسخ دهد اين است كه جهان شمولى دين و گستره رفتار دينى براساس اين نظريه چگونه توجيه مى شود؟ زيرا فرويد مى گويد: بسيارى از رفتارنورزى در كشاكش رشد فرزندان انسان برطرف خواهد شد.[٣١] اما چگونه است كه انسان ها با همه پيشرفت هاى علمى و دانش وسيعى كه كسب كرده اند، متوجه اين تخيل كه اساس بسيارى از جنگ و خون ريزى هاى انسانى براى آن بوده است، نشده اند؟ چرا پس از طرح اين ديدگاه فرويد، كسانى كه فرضيه فرويد را شنيدند، از دين دست نكشيدند؟ امروز، پس از گذشت حدود يك قرن از اين فرضيه ديدگاه او بيش تر شبيه يك فرضيه منسوخ تاريخى است تا يك نظريه علمى و به راستى امروز بقاياى نظريه فرويد را بايد در موزه هاى تاريخ جستوجو كرد.

از سوى ديگر، فرويد فردى ملحد بود كه دين را امرى خطرناك مى پنداشت و آن را موجب تنزل اخلاقى مى دانست كه با معتقد ساختن مردم به يك توهم و منع تفكر انتقادى، عامل و موجب فقر فكرى بشرى بوده است.[٣٢] بنابراين، فرضيه او براى دين داران و مؤمنان و كسانى كه آثار واقعى آن را تجربه كرده اند كاملاً لغو و بيهوده است. به راستى براساس فرضيه فرويد، اين همه شهامت ها، ايثارها و گذشت هاى مؤمنان در راه اهداف دينى شان چگونه توجيه پذير است؟ سؤال ديگر اين كه، امروز چگونه نظريه روان آزردگى وجود فراوان مؤمنان و متدينان و پيروان اديان الهى را توجيه مى كند؟ جيمز در همين زمينه مى گويد: انسان ها حالت ها و تجربه هايى دارند كه براى آنان واقعى به حساب مى آيند. مثلاً ما لحظه اى تصميم مى گيريم كه بريافته هاى تجربى تكيه كنيم، آيا اين تصميم ما يك توهم است، يا يك تجربه واقعى است؟ يا مثلاً ما خوشحالى ديدن دوست خود را تجربه مى كنيم و هرگز توهم بودن آن به ذهنمان خطور نمى كند؟ به همين صورت، تجربه هاى دينى و غم و شادى دينى را هم ما تجربه مى كنيم، اما چگونه است كه يكى را براى انسان واقعى و ديگرى را توهمى تلقى مى كنيم.[٣٣] به عقيده تالس، يك فرق اساسى ميان روان آزردگى و دين وجود دارد، و آن اين كه مشكل روان آزرده ها اين است كه ليبيدو نمى تواند در جهان واقعى راه خروجى پيدا كند و سرانجام درمانده مى شود. وى از سوى ديگر، عشق مذهبى را متفاوت از حالت روان آزردگى مى داند. زيرا، روان آزرده در تخيلات خود فرو مى رود و هرگز اين امر، براى او ارضاكننده نيست. اما عشق به خدا آرام بخشى واقعى و كاملاً ارضاكننده است. بنابراين، معقول به نظر مى رسد كه فرض كنيم كه راه دين يك حقيقت است و خدا مجعول ذهن خداپرست نيست.[٣٤] علاوه بر اين كه، اين سخن با كلام فرانكل كه دين را از ضرورت هاى اوليه زندگى انسان مى داند سازگار نيست. فرانكل مى گويد: امروزه حس مذهبى ابتدايى و ذاتى انسان به صورت ناهشيار باقى مى ماند اگر نگوييم سركوب هم مى شود و همين امر موجب مى شود كه فرد احساس خلاء وجودى نموده و به افسردگى و اعتياد و پوچى رو آورد.[٣٥]

البته در عصر فرويد امكان قضاوت منصفانه درباره دين معمولاً غيرممكن بود. علاوه بر آن كه، نتيجه تحليل روانى محقق تابع پيش فرض هاى اوست. اگر از پيش فرض ها اين باشد كه دين هيچ گونه اعتبار عينى ندارد و به هيچ وجه، حاكى از حقيقتى متعالى نيست، اين نتيجه طبيعى خواهد بود كه تجربه، انديشه، و مناسك دينى فرد برخاسته از نيازها و تمايلات اوست.[٣٦]

يكى از مفاهيم مهمى كه فرويد وارد عرصه علم نموده، عقده اديپ مى باشد. وى براساس همين سازه، بسيارى از رفتارهاى آدمى از جمله سلوك مذهبى او را توجيه كرده است. يادآورى نكاتى در اين جا ضرورى است: فرويد، كشف عقده اديپ را از بزرگ ترين دستاوردهاى خود مى دانست. اين عقده به نام پادشاه تبيس (Thebes) نام گذارى شده كه پدر خود را كشته و با مادرش ازدواج نموده است.

به طور خلاصه، در نظر فرويد، عقده اديپ از تمايل جنسى فرد به والد جنس مخالف خود و نيروى خصومت آميزى كه با والد همجنس خويش دارد، تشكيل مى شود. فرزند پسر مى خواهد مادر خويش را تصاحب و پدرش را از بين ببرد و دختر مى خواهد پدرش را تصاحب و جاى مادر خود را بگيرد. اين احساسات كودك، در ضمن خيال پردازى هاى او در استمناء و جابه جايى عشق و اعمال طغيان گرانه نسبت به والدين آشكار مى شود. رفتار كودك در ٣ تا ٥ سالگى به وسيله عقده اديپ رقم مى خورد. اگرچه اين رفتار پس از سنين پنج سالگى و با سركوب اصلاح مى گردند، اما به عنوان يك نيروى محورى، عقده اديپ در سراسر زندگى باقى مى ماند. به عنوان نمونه، بازخورد نسبت به جنس مخالف و افرادى كه داراى رياست هستند به شدت متأثر از عقده اديپ مى باشند.[٣٧]

فرويد دين را نيز محصول عقده اديپ مى داند. بنابراين، اگر فرزندى بدون والدين در اين عالم به سر ببرد و يا انسان شبيه سازى شده اى تكون پيدا كند، دين دارى در زندگى او شكل نخواهد گرفت. او لئوناردو داوينچى نقاش و مجسمه ساز پرآوازه ايتاليايى را به عنوان شاهد ذكر كرده، مى گويد: براى ما تعجب آور نيست كه لئوناردو، كه خارج از يك پيوند زناشويى رسمى متولد شد و به ظاهر در چندين سال اوليه زندگى فاقد پدر بود، موقعيت بازگشت از دين او را فراهم كرده باشد. لئوناردو چون در حضور پدرى ارعاب آميز، در دوران كودكى خود پرورش نيافت، خود را كاملاً از قيود قدرت، كه از جمله آن ها دين است رها يافت. لئوناردو شاهدى است براى اين پيش فرض روان شناسى فرويد نسبت به دين كه دين دارى به هر شكل و شيوه اى، عميق ترين ريشه آن، در عقده اديپ نهفته است.[٣٨] در اين زمينه بايد گفت: اولاً، به طور كلى، در آزمايش هاى به دست آمده، نظريه علاقه به والد جنس مخالف و حسادت نسبت به والد جنس موافق تأييده نشده است. لذا از تحقيقات و پژوهش ها و مشاهدات مختلف و بررسى هاى مردم شناسان مى توان نتيجه گرفت كه ساختار اجتماعات مختلف، كه افراد در آن پرورش مى يابند، به قدرى با يكديگر متفاوت است كه تعميم يك نظريه در مورد چگونگى اعضاى خانواده با يكديگر، آن چنان كه فرويد معتقد است، امكان پذير نيست.[٣٩]

ثانياً، فرويد دين دارى زنان را فرع دين دارى مردان مى داند. در حالى كه، در نمود خارجى تفاوت قابل توجهى مشاهده نمى شود. فرويد مى نويسد: به نظر مى رسد كه، جنس مذكر در آشنايى با دين و اخلاق و احساس اجتماعى نقش اصلى را بازى كرده است و سپس به زنان منتقل شده است.[٤٠]

ثالثاً، فرويد بى دينى خود را چگونه توجيه مى كند، در حالى كه، از حضور پدر برخوردار بود و قطعاً عقده اديپ هم داشت. فرويد در پاسخ پزشك امريكايى كه از علت بى دينى وى مى پرسد، نمى گويد من عقده اديپ ندارم، بلكه مى گويم من صداى خدا و سخن او را همانند شما درك نمى كنم و آنچه كه براى تو تحقق يافته است براى من حاصل نشده است.[٤١]

رابعاً، افراد زيادى نظير لئوناردو وجود دارند كه تحت قيموميت پدر يا مادر نيستند اما كاملاً، بر عكس عمل كرده اند، چه بسيارند كسانى كه در پرورش گاه ها تربيت مى شوند و يا كسانى كه پيش از تولد يا كمى پس از تولد پدر خود را از دست مى دهند و جايگزين پدر هم ندارند، اما از متدينان و دينداران برجسته به شمار مى آيند.

از آنچه گذشت به اين نتيجه مى رسيم كه توهمى بودن دين و خدا در زندگى انسان، نظريه اى است كه هيچ يك از رفتار دينى آدمى را توجيه نمى كند و هركسى با سپر توهم به سراغ تبيين دين برود، به ناچار بايد اين حفاظ شيشه اى را كنار نهد و قله اى آهنين برگزيند. در اين مقال، ما به اختصار رويكرد قرآن و روايات را در اين زمينه بررسى مى كنيم. در اديان توحيدى، به ويژه اسلام چهار عنصر مهم ديندارى است كه اجمالاً در اينجا بررسى مى شود.

الف. فطرت

فطرت از ماده «فَطَرَ»، در لغت به معناى شكافتن، گشودن شىء و ابراز آن، ابتدا و اختراع، شكافتن از طول، و ايجاد و ابداع آمده است و از آنجا كه آفرينش و خلقت الهى به منزله شكافتن پرده تاريك عدم و اظهار هستى امكانى است، يكى از معانى اين كلمه، آفرينش و خلقت است.[٤٢] در اديان توحيدى، به ويژه اسلام مراد از فطرت و فطرى بودن، آميخته بودن وجود آدمى با چيزى است كه او را در مسيرى خاص سوق مى دهد. اين اصطلاح غير از اصطلاح فطريات است كه در فلسفه مطرح مى شود و نيز غير از غريزه است كه در حيوانات و در بُعد حيوانى انسان مطرح است، بلكه امور فطرى از چند ويژگى برخوردارند:

١. معرفت فطرى و گرايش هاى عملى انسان تحميلى نيست، بلكه در نهاد او تعبيه شده است.
٢. زايل شدنى نيست و همانندى غبارى نيست كه چيزى بتواند آن را از بين ببرد.
٣. فراگير و جهان شمول است، چون حقيقت تمام آدميان با آن سرشته شده است.[٤٣]

اين معنى در آيات زيادى در قرآن مطرح شده است. خداوند مى فرمايد: آنگاه كه خداوند تو از آدميزادها از پشت آن نسل هاى آن ها را برگرفت و از آن ها اين گواهى را خواست كه آيا من خداوندگار شما نبودم! گفتند چرا ما اين گواهى را مى دهيم. چنين كرد خداوند تا مبادا روز رستاخيز بگوييد ما از اين امر غافل بوديم يا اين كه بگوييد قبلاً پدران ما راه شرك رفتند و ما نسل آن (خود به خود دنباله رو آنان) بوديم. آيا ما را به كيفر آنچه باطل انديشان كرده اند نابود مى سازى؟ (اعراف: ١٧٢ ـ ١٧٣)

صحنه اى كه اين آيه از آن سخن مى گويد از آن به عالم «ذر» تعبير شده است هرچند كم و كيف اين عالم، بحث مستقلى مى طلبد اما تذكار نكاتى چند ضرورى است.

الف. در عمق وجود انسان گرايش نسبت به موجودى متعالى و عالى وجود دارد.
ب. اين شناخت در وجود انسان با گذر آدمى در اين جهان پديد نمى آيد، بلكه پيش و پس از تولد با او هست.
ج. اين شناخت ممكن است با شرك و انكار اين موجود متعالى همراه شود; يعنى ممكن است آدمى با مراجعه به سطح هشيار خود به سادگى اين موجود متعالى را نيابد و از آن غافل بماند و حتى آن را انكار نمايد.
د. در روز قيامت اين عذر، كه پدران، مشرك بوده اند از كسى پذيرفته نيست. به طورى كه با اندك توجهى مى توانست اين موجود متعالى را بيابد، بلكه با اندك تأملى درخواهد يافت كه در زندگى روزمره بارها و بارها آن وجود مؤثر را درك كرده و با او كاملاً آشناست.

ب. فقر ذاتى

انسان موجودى است كه در گهواره طبيعت، با همه توانايى هاى شناختى خود، ناتوانى هاى خويش را لمس مى كند. عميقاً درك مى كند كه به اين جهان به اختيار خود نيامده در تمام ابعاد وجودى نيازمند است. به چيزهايى دل مى بندد كه اگر از دست بدهد، مضطرب مى شود و در حسرت آن ها مى سوزد. به نظر مى رسد، اين ها همه جلوه هايى از فقر ذاتى آدمى است. انسان كه موجودى تعلقى و ربطى است، ماهيت واقعى خود را در اعمال و رفتار خود بروز مى دهد. بنابراين، دينى بودن، كه همان تقديس و تكريم نيروهاى ماورايى است، از وجود آدمى مى جوشد. خداوند در همين زمينه مى فرمايد: «اى مردم شما همگى نيازمند به خداييد; تنها خداوند است كه بى نياز و شايسته هرگونه حمد و ستايش است (فاطر: ١٥) يا به تعبير دقيق تر در درون شما چنان كه، فلاسفه و عرفا مى گويند نياز جوشش دارد نيازمندى با وجود شما پيوند خورده است و خداوند تنها بى نياز است. نيازمند بايد به فرد بى نياز مراجعه كند. اما گاهى به بى نياز تخيلى و موهوم روى مى آورد.درجاى ديگر قرآن مى فرمايد: «هرگزاموال و فرزندان اين افراد آن ها را از خدا بى نياز نمى سازد.(آل عمران:١٠)به هرحال،آدمى موجودنيازمند محض است و اگر گاهى احساس پوچى و بى هدفى نمايد و دريابد كه در زندگى چيزى ندارد، چه بسا از تزلزل حاصل، به نابودى خود روى آورد.

ج. عقل

مراد از عقل، همان ابزارى مى باشد كه وسيله استدلال است، قوه اى كه در حوزه معلومات آدمى سير مى كند و او را به مجهولات رهنمون مى نمايد. همه افراد بشر از اين نيرو برخوردارند. از جمله امورى كه موجب مى شود آدمى به ديندارى روى آورد، قضاوت قطعى و آميخته با تأكيد عقل است. اين بُعد انسان او را، به باور عميق به وجود چيزهايى مى رساند كه در سرنوشت او تأثير دارند و مى داند كه آن ها خارج از حيطه قدرت و اراده او هستند. چون علم به وجود آن ها پيدا مى كند در مقابل آن ها به زعم خود رفتارى راضى كننده انجام مى دهد.[٤٤]

قرآن از همين شيوه استفاده كرده و شناخت نيروهاى مافوق را مسلم فرض مى كند. آنجا هم كه افراد سركشى مى كنند، اين گونه رفتار را به نقصان عقل نسبت نمى دهد، بلكه موانع روانى ديگر را خاطر نشان مى سازد. اين بُعد فطرى آدمى از اساسى ترين ابزار شناخت است كه در جاى جاى قرآن از او خواسته شده تا قدرت تعقل خود را به كار بياندازد. مى فرمايد: «به يادآور هنگامى راكه ابراهيم به پدر خود آذر گفت: آيا بتان را خدايان خود مى گيرى؟ من همانا تو و قوم تو را در گمراهى آشكار مى بينم. اين گونه ملكوت آسمان ها و زمين را به ابراهيم نمايانديم تا از جمله يقين كنندگان باشد. پس چون شب بر او پرده افكند ستاره اى ديد و گفت: اين پروردگار من است و آن گاه چون غروب كرد. گفت: من غروب كنندگان را دوست ندارم. چون ماه را در حال طلوع ديد، گفت: اين پروردگار من است. آن گاه چون ناپديد شد گفت: اگر پروردگار من مرا هدايت نكند كاملاً گمراه خواهم شد. پس چون خورشيد را برآمده ديد گفت: اين پروردگار من است، اين بزرگتر است و هنگامى كه افول كرد گفت: اى قوم من از شريكانى كه براى خدا مى سازيد بيزارم. من از روى اخلاص و پاكدلى روى خود را به سوى كسى گردانيدم كه آسمان ها و زمين را پديد آورد و از مشركان نيستم. (انعام: ٧٩ ـ٧٤)

روشن است اين آيات نشان مى دهند كه آدمى در برخورد با اين عالم، به حضور و وجود نيرويى برتر معتقد مى شود. اين آيات در حقيقت برخورد انسان و درك او را از عالم هستى تشريح مى كنند. از سوى ديگر، توان عقلى او را نيز نمايان مى سازند; يعنى اگر انسان دقت كند با استدلال هاى منطقى مى تواند به خداى مؤثر در سرنوشت خود برسد. چنان كه، ابراهيم(عليه السلام) با پيمودن چنين مسيرى به واقعيت دست يافت. اين آيات يك امر را مفروض مى گيرند و آن اين كه، آدميان در برخورد با جهان هستى بدون شك پى به وجود قدرتى قاهر مى برند كه همه چيز در دست اختيار اوست و وجود او هيچ ترديدى ندارند. اما در تعيين مصداق آن به دو دسته تقسيم مى شوند:

١. كسانى كه به محض تصور اين كه قدرت فائقه وجود دارد و ممكن است در سرنوشت او تأثير داشته باشد، او را به عنوان نيروى قاهر مى پذيرند. اين افراد، نظير افراد روان رنجور عمل مى كنند و امرى خيالى را به جاى امور واقعى مى پذيرند.

٢. كسانى كه جميع احتمالات ذهنى را بررسى نموده و در يافتن مصداق با دقت و كنكاش فراوان فردى را كه داراى تمام كمالات لازم و به دور از جميع نقائض باشد، مى پذيرند و اين همان خدايى يگانه است. در واقع، اين گروه به ندايى كه از عميق ترين لايه هاى وجود انسان برخاسته پاسخ داده اند.

اين دو دسته در هر حال، در وجود قوه برتر و متعالى هيچ ترديدى ندارند و با بى قرارى دنبال گمشده خود مى گردند به گونه اى كه تا آن را نيابند آرام نمى گيرند. بنابراين و براساس اين آيات الهى اگرچه انسان براى پيدا كردن نشانه هاى آن موجود قادر متعال مشكلاتى دارد اما اين امر غير ممكن نيست; يعنى با امكاناتى كه در سرشت او نهاده شده، مى تواند به شناخت آن نيروى موثر واقعى نايل آيد.

د. گرايش آدمى به عمل يا تبعيت

بُعد فطرى ديگر، همان گرايش آدمى به عمل كردن بر اساس شناخت ها، تجارب درونى و عواطف است. آدمى نمى تواند بدون عمل باشد. همين بُعد فطرى آدمى نيز، دين ساز است همان طور كه، انقلاب ساز، تحول ساز و آينده ساز مى باشد. از سوى ديگر، نياز او به عمل را هم فراهم مى سازد. آدمى اگر كسى را ارجمند بيابد حتماً او را تعظيم مى كند. اگر باور كند موجودى فوق العاده است، در مقابلش كرنش مى كند. در قرآن حدود ٣٥٠ آيه وجود دارد كه ماده عمل به گونه اى در آن ها به كار رفته است و همواره آدمى را در مرحله عمل سر دو راهى صلاح و فساد در نظر مى گيرد، يعنى انسان يا راه درست را مى رود كه در اين صورت، عمل او موجب رستگارى و سعادت او است و يا مسير فساد را طى مى كند كه در اين صورت، عمل او در حقيقت گام زدن به سوى هلاكت است.

اين چهار بُعد فطرى، عاطفى، عقلى و گرايش به عمل را مى توان در وجود انسان از محرك هاى وجودى او دانست كه موجب مى شوند انسان دين دارى شود و دين دارى در زندگى او استمرار يابد و روز به روز عميق تر شود. قرآن و منابع اسلامى اين جنبه هاى آدمى را مورد تأكيدقرار داده اند و براساس همين ابعاد وجودى انسان برنامه ريزى كرده اند.

ابعاد شناختى و گرايشى انسان در پيدايش اديان

اين ابعاد دين ساز براى انسان، دست به دست هم مى دهند و رفتار دينى او را شكل مى دهند و نمى توان گفت: سهم كدام يك بيش تر است. بلكه دين خواهى پايه هايى در وجود آدمى دارند كه زدودن آن ها از انسان به منزله سلب انسانيت او است. از نظر قرآن و ساير منابع دينى جهت فطرت و عقل يكى است. يعنى آيه ميثاق و فطرت همان چيزى را مى گويند كه آيات تدبر و انديشه بيانگر آن هستند. به عبارت ديگر از نظر قرآن سرشت آدمى با خدا آشناست، او را مى شناسد، و او را تجربه مى كند. عقل او نيز با منطق و استدلال پس از جستوجوى فراوان از خدا، مفهومى مى سازد كه مصداقى غير از همان وجودى كه با علم حضورى و تجربه درك مى شود براى آن باقى نمى ماند. در اين مرحله، آدمى از بند استدلال رها گشته و به تجربه واقعى خود و درك حضورى نسبت به خدا نايل مى آيد. بنابراين، اگر عقل انسان با دقت به كندوكاو بپردازد، قطعاً به وجود خداى متعال پى خواهد برد. به عبارت ديگر، فطرت چراغ درونى، مشعل هميشه فروزان است كه همواره در عمق وجود آدمى زبانه مى كشد و عقل نيز راهنماى آن است تا آن را به سرمنزل مقصود و اوج شكوفايى، كه همان درك حضور و بىواسطه خدا در همه اوضاع و شرايط است، برساند.

بنابراين، دين دارى انعكاس عميق ترين ابعاد وجود انسان مى باشد. اين ابعاد همان طور كه عميق هستند، از واقعى ترين ابعاد سرشتى او نيز محسوب مى شوند. بنابراين از منظر قرآن و منابع دينى، دين خواهى با تكثر و تنوع خود در سايه ديدگاه هاى روان شناختى قابل تبيين نمى باشد، بلكه ديدگاه عارضى نگر به هيچ وجه توان توجيه دين گروى انسان را ندارد. اما از نظر قرآن دين خواهى برآيند عوامل متعدد درون آدمى است كه همه آن ها به يك معنا آميخته با ذات انسان مى باشند.


  • پى نوشت ها

    [١]ـ عبداللّه مبلغى آبادانى، تاريخ اديان، قم، انتشارات حر، ١٣٧٦

    [٢]ـ روبرت هيوم، ١، مترجم ٤; گواهى، ١٣٦٩، اديان زنده جهان، تهران، دفتر نشر فرهنگ

    [٣].[٤]. Strunk. Jr, o, (١٩٨٩). Readings in the Psychology of Religion - New York, Abingdon press

    [٥].[٦].[٧].[٨]. Wulff, D. (١٩٩٧). Psychology of Religian. America: Jhon wiley and Sons, Inc

    [٩]. James, william, (١٩٨٤). The Varieties of Religious experience, America. Penguin Books

    [١٠]. Wulff, D. Idb

    [١١]. Jung, C.G. (١٩٣٨). Psychology and Religion. In Colected Works vol. ١١ (٢ end ed.), ١٩٦٩, pp. ٣ - ١٠٥

    [١٢]. [١٣].[١٤]. Jung, CG, Idb

    [١٥].[١٦].[١٧].[١٨].[١٩].[٢٠].[٢١]. Wulff, D. Ibd

    [٢٢]. [٢٣]. Strunk, Ji, O, Idb

    [٢٤].[٢٥].[٢٦].[٢٧]. Iames, william, Ibd

    [٢٨].[٢٩]. Eliade, Mircea (١٩٩٣). The Encyclopedia of Religion, New York Macmillan Publiching Conpany

    [٣٠].[٣١]. Strunk, Jr. O, Ibd

    [٣٢]ـ فروم اريك، مترجم آر. نظريان، ١٣٦٣، روانكاوى و دين، تهران، پويش

    [٣٣]. [٣٤]. Strunk, Jr, O, Ibd

    [٣٥].[٣٦]. Wulff, D. Ibd

    [٣٧]. Hall. C.S and Lindzey, G, (١٩٥٧). New York, Wilev and Sons

    [٣٨]. Woulff, D, Idb

    [٣٩]ـ دفتر همكارى حوزه و دانشگاه، مكتب هاى روانشناسى و نقد آن، ١٣٧٣، ج ١، قم، قمر

    [٤٠]. Woulff, D, Idb

    [٤١]. Strunk, Jr. O, Ibd

    [٤٢]. [٤٣]ـ عبداللّه جوادى آملى، تفسير موضوعى قرآن كريم: فطرت در قرآن، قم، ١٣٧٨، نشر اسراء

    [٤٤]ـ مؤسسه در راه حق، هيئت تحريريه، درس هايى از اصول دين، قم، ١٣٧٠، مؤسسه در راه حق