نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ١٥ - بازخوانى يك مقدّمه
سيّد تقى آل ياسين
نهج البلاغه از زمان ظهور كتبى و تدوينِ ظاهرى اش در سال ٤٠٠ هجرى تا به امروز ـ كه حدود هزار سال از عمر پر بركتش مى گذرد ـ حجم بسيارى از تحقيقات و نوشتارهاى صاحب نظران را از طبقاتِ مختلف ويژه خود نموده است.
آرا و اقوال گوناگون و گاه ديگرگون درباره اين كتاب بى گمان نشان از عظمت و به روز بودنِ كتاب دارد و گويى اين مجموعه نسخه اى است كه براى تمام ازمنه بشرى پيچيده شده و هر دردمندى به فراخور رنج خود از آن طلب بهبودى مى نمايد.
مقدّمه سيّدرضى بر نهج البلاغه اگرچه حجم اندكى از تأليف گسترده او را دربرگرفته است، ولى چونان ديگر مقدّمه هاى مهمّ تحقيقى شايان تدقيق و توجّه بسيار است; چنان كه به يك تعبير (از لحاظِ روشنگرى پاره اى حقايق) با هجده بيت آغازينِ مثنوى كبير مولانا شباهت بسيار دارد.
حافظه شگرف، عزم راسخ و قُوّه تحليل بسيار قوى از امتيازات درخورِ ذكرِ اين سيّد نژاده به شمار مى رود، به طورى كه ابومنصور ثعالبى (صاحب يتيمة الدّهر) كه يكى از هم عصران سيّدرضى است، او را شگفت ترين مردم عصر و شريف ترين ساداتِ عراق دانسته و مدّعى است كه در شاعرى هيچ كس از قريش نمى تواند به پاى او برسد.[١]
با اين همه باز نبوغ و استعداد ذاتى سيّدرضى كه از او در سن ده سالگى شاعرى نه چندان مبتدى ساخته است هرگز نمى تواند شبهه جعل و يا دخل و تصرّف وى را در نهج البلاغه قوّت ببخشد و اگر درباره رفع شبهه انتساب نهج البلاغه به سيّدرضى فقط به اسناد تاريخى و متواتر پيش از او و حتى پيش از تولّد پدرش ابواحمد، طاهرِ ذى المناقب بَسنده شود، حقّا كه حجّت در اين باره بر ديگرانديشان تمام شده است;[٢] چه در اثبات اين قبيل دعاوى هيچ سندى بالاتر از اسنادِ پيش تدوين شده اى كه تاريخ بر صحّت آن ها اصرار مىورزد، نتواند بود.تأملات حاصل از مقدمه كشاف نهج البلاغه ر مىتوان اين چنين گزارد.
١. سرور محدّثان، سيدرضى(رحمه الله)در دوران جوانى و پيش از پرداختن نهج البلاغه كتابى را درباره صفات پيشوايان دين (خصائص الأئمّه) شروع به تأليف كرده بود كه به عللِ «گرفتارى هاى روزگار» ناتمام مانده و طبع حسّاس و ديرپسند نويسنده از آن گزارش خرسند نشده است. قسمت پايانى اين كتاب نيمه تمام كه با پاره اى از گفتار علوى مزيّن شده و به «الخصائص» نيز نامبردار بود، مدح و ستايش همگنان سيد را برانگيخته و سرانجام، اين تمجيدها او را در پى افكندن كاخ بلند و ديرپاى نهج البلاغه مصمّم گردانيده است.
شايان ذكر است كه مؤلّف در همين نهج البلاغه گاه گاه به كتاب پيشين خود استناد مى كند، از جمله در خطبه ٢١ پس از بيان و اظهار شگفتى خويش درباره كلام موجز و گيراى «تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا»; سبكبار باشيد تا زودتر ملحق شويد، مى نويسد: «وَ قَدْ نَبَّهنا في كتابِ الخَصائِص عَلى عِظَمِ قَدْرِها و شَرَفِ جَوْهَرِها»; و ما در كتاب الخصائص بر عظمت قدراين سخن و شرافت جوهرآن اشاره نموده ايم.
با رويكرد به اعجاب دوستان سيد بر همين كلمات مختصراميرمؤمنان (الخصائِص) از همان زمان قابل پيش بينى بود كه نهج البلاغه به مراتب مخاطبان بيش ترى را نسبت به كتاب پيشين او براى خود دست و پا كند. بنابراين، الخصائص يا خصائص الائمّه را بايد نقطه عطف و سرآغاز تدوين نهج البلاغه دانست.
٢. نام نهج البلاغه نخست بار از سوى سيدرضى بر مجموعه خويش انتخاب شده است. به عبارت ديگر، سيدرضى نام مجموعه تأليفى خويش را نهج البلاغه يعنى «راه سخن رسا گفتن» نهاده و با اين براعت استهلال خواننده تازه كار را از محتواى كلّى كتاب آگاه ساخته است.
٣. اين نكته كه سيّد رضى اساس كار خود را برگردآوردن مطالب و سخنان «نقل شده» از حضرت قرار داده، مؤيّد آشكار اين سخن است كه كلام و گفتار علوى بسى پيش تر از تولد مؤلّف در تاريخ ثبت و مشهور بوده است. اسناد مهمّى هم كه از سوى سيدرضى به عنوان مَآخذ مطالب ذكر گرديده، وجود پاره هاى نهج البلاغه را پيش از او اثبات مى كند. از جمله سيدرضى پس از نقل خطبه ٣٢ كه شكايت امام از اهل زمان را دربردارد، مى نويسد: «نادانى اين خطبه را به معاويه نسبت داده است و هيچ شكّى نيست در اين كه اين خطبه از سخنان اميرالمؤمنين است. زر را با خاك چه مناسبت، و آب شيرين را با شور چه مشابهت؟ عمروبن جاحظ كه يكّه تاز ميدان بلاغت است اين خطبه را در كتاب «البيان و التبيين» خويش بيان نموده و پس از آوردن نام كسى كه خطبه را به معاويه نسبت مى دهد گفته است: «اين سخنان به گفتار على(عليه السلام)شبيه تر و به روش آن حضرت در طبقه بندى مردم و خبردادن از احوال آن ها نزديك تر است. معاويه را كه ديده است كه در گفتار خود چون زاهدان و عابدان سخن براند؟»[٣]
بعضى از كتاب هايى كه پيش از سيدرضى بوده و مؤلّف در تدوين كتاب، آن ها را مبناى كارِ خود قرار داده است، عبارتند از: البيان و التبيين، تاريخ طبرى، مقاماتِ ابوجعفر اسكافى، الجُمَل واقدى، المغازى سيد بن يحيى اموى، ...
٤. محور گزينش و تدوين خطب و نامه هاى على(عليه السلام) از سوى سيدرضى(رحمه الله) همانا آرايه «بلاغت» بوده است و وى در گام نخست سخنانى را در مجموعه خويش گردآورده كه از درجه شيوايى و بلاغت بيش تر برخوردار بوده اند.
بنابراين نهج البلاغه مجموعه اى است معتبر كه از نظر مؤلّف آن در نگاه اول بر ميزان بلاغت و سخنورى اميرمؤمنان دلالت دارد و اين كه ساير پژوهندگانِ ملل و نحل به اين دُرّ گران مايه تازى صرفاً از ديدگاه هايى از قبيل: بينش توحيدى، حكومت و سياست، تاريخ و اخذ عبرت، احكام و مردم شناسى و مسائل ديگر نگريسته اند، غير از اشاره بر عظمت و شكوه اين كتاب ارجمند چيزى ديگر نمى تواند باشد. اگرچه به مضمون ديگر مى توان گفت كه مصاديق بلاغت نهج البلاغه در اين موارد ياد شده و يا موارد ديگر متجلّى شده است.
٥. كلمات و سخنان على(عليه السلام) از آن هنگام كه از زير سلطه تبليغات منفى و منفورِ اموى به دَر جست و وارد عرصه نقد و بحث ناقدان سخن سنج گرديد، گروه هاى مختلفى را تحت تأثير خود قرار داد.
ابن واضح در كتاب «مشاكلة النّاسِ لزمانِهِم» كه آن را اندكى قبل از نهج البلاغه نوشته است، مى نويسد: «على(عليه السلام)چهارصد خطبه دارد كه در ميان ما رايج است و مردم در سخنرانى ها از آن ها استفاده مى كنند.»[٤]
و هنگامى كه از عبدالحميد كاتب پرسيدند كه: فصاحت را از كه آموختى؟ گفت: هفتاد خطبه از خطبه هاى اصلع (على(عليه السلام)) را از بر كردم و اين خطبه ها پى در پى در ذهن من همچون چشمه اى جوشيد.[٥]
دكتر ذكّى نجيب نيز كه از صاحب نظرانِ ادبيّات عرب است، اعتقاد دارد: «هنگامى كه به همين منتخب سخنان امام على(عليه السلام)كه شريف رضى برگزيده و به آن نامِ نهج البلاغه نهاده است به دقت بنگريم، بى گمان خود را در برابر دنيايى از شگفتى تعبير و ژرفاى معنى حيرت زده مى يابيم.»[٦]
سيدرضى خود در ستايش بى غلّ و غشّ بلاغت علوى از بُن جان كوشيده و از قافله سالار سپاه سخن به عنوان سرچشمه فصاحت و منشأ بلاغت ياد نموده است و در جايى ديگر اذعان دارد كه آيين و اسرار سخنورى از وى گرفته شده و بايد در اين وادى تنها به او اقتدا كرد.
٦. حجم سخنان جمع آورى شده توسط سيدرضى نمى تواند بيش تر از كلام به جامانده و يا فراموش شده حضرت در ديگر اوراق تاريخى باشد; چه مؤلّف در مقدّمه خويش پس از سخن گفتن درباره كلام امام مى گويد:
«با اين همه دعوى ندارم كه من به همه گوشه و كنارِ گفتار امام احاطه دارم. چنان كه چيزى از آن از من دور نمانده و هيچ چيز از آن را از ياد نبرده باشم. بلكه بعيد هم نمى دانم آن سخنانى كه به من نرسيده است بيش از آن باشد كه بدان دست يافته ام.»
مؤيّد اين سخن اشاره مروجُ الذّهب به اين نكته باريك است. علىّ بن حسين مسعودى (٢٨٠ ـ ٣٤٥ هـ) در كتاب خود كه آن را حدود صد سال قبل از تولّد سيدرضى نوشته است، در بابى تحت عنوان «ذِكْرِ لُمَع مِن كلامِهِ و اخبارِهِ و زهدِهِ» آورده است: «امروزه چهارصد و هشتاد و اندى خطبه از على(عليه السلام) نزد مردم محفوظ است.»[٧] و اين در صورتى است كه سيدرضى ٢٣٩ مورد از خطبه هاى على(عليه السلام) را در مجموعه خود ثبت كرده است. به عبارت ديگر مرحوم رضى كم تر از نصف آنچه را كه مسعودى گزارش آن را مى دهد در كتاب خود آورده و بى گمان اين سخن در استناد و اثبات خُطَب و كلام اميرالمؤمنين در نهج البلاغه سخت به كار مى آيد.
درباره سخن مسعودى اين نكته شايسته تأمل است كه متفكر شهيد استاد مطهرى (ره) درباره لفظ «محفوظ» ژرف نگرى موشكافانه اى به خرج داده و احتمال داده اند كه شايد مراد از حفظ نمودن «از بر كردن و به حافظه سپردن» باشد.[٨]
كه اين دقيقه با رويكرد به تعدّد كلامِ علوى چندان منطقى به نظر نمى رسد. از طرفى در قرن چهارم سخنان امام(عليه السلام)آن قدر هم در ميان مردم عادى رسوخ نكرده بود كه آن ها را قادر به حفظ نمودن تمام سخنان امام كرده باشد.
نكته ديگر كه در اين قسمت بايد بدان پرداخته شود، اشاره به معناى حرفِ جرّ «مِنْ» مى باشد كه در آغاز سخنان امام بلاغت در نهج البلاغه آمده است:
وَ مِنْ كلام لهُ عليه السلام، وَ مِنْ خُطبة لَهُ عليه السّلام، وَ مِنْ وَصيّة لَهُ عليه السّلام، وَ مِنْ كتاب لَهُ عليه السّلام، ...
اين حرف عاملى كه در ابتداى تمام كلام اميرالمؤمنين آمده، از نوع مِن «تبعيضيّه» است كه از اقسام چندگانه حروف جارّه در نحو عربى به شمار مى رود.[٩] و بايد گفت سيدرضى آن را با تعمّد در آغاز خطب و نامه ها آورده است تا دليلى ديگر بر افزونى سخنان امام همام بوده باشد.
-
پى نوشت ها
[١]ـ محمد عبده، شرح نهج البلاغه، مكتب الأعلام الاسلامى، قاهره ١٣٤١ هـ . ص ١٢
[٢]ـ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، به تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم،داراحياء الكتب العربيّه، قاهره ١٣٨٥، ج ١، ص ٢٠٥ ـ ٢٠٦
[٣]ـ عمروبن جاحظ، البيان و التبيين، به تصحيح عبدالسلام هارون، ج ٢، ص ٦٠
[٤]ـ مكارم شيرازى و همكاران، پيام امام، شرح تازه بر نهج البلاغه، دارالكتب الاسلاميّه، ج ١، ص ٥٨
[٥]ـ ابن ابى الحديد، پيشين، ج ١، ص ٢٤
[٦]ـ محمدحسن آل ياسين، نهج البلاغه از كيست؟، ترجمه محمود عابدى، بنياد نهج البلاغه، تهران، ١٣٦٠، ص ١٨
[٧]ـ على بن حسين مسعودى، مروج الذهب و معادن الجواهر، مطبعه مصرّيه، قاهره ١٣٤٦ هـ، ج ٢، ص ٤١٩
[٨]ـ مرتضى مطهرى، سيرى در نهج البلاغه، دفتر انتشارات اسلامى، قم، ١٣٦١، ص ٢٢ ـ ٢٩
[٩]ـ درباره معانى مِنْ، ر. ك. به: ترجمه و شرح مبادى العربيّه، سيدعلى حسينى، انتشارات دارالعلم، قم ١٣٧٣، ج ٣، ص ٣٦٨