نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ١٦ - ولايت مطلقه از ديدگاه ابن عربى و ميرحيدر آملى
على واعظى
چكيده
«ولايت» مقامى است كه از سوى خداوند متعال به افراد خاصى از بندگان صالح اعطا مى شود. به موجب اين مقام، او واسطه نزول الطاف الهى به مردم مى گردد و وصول همه خيرات به واسطه وجود ولى صورت مى گيرد.
اين مقام شايسته افراد محدودى از بندگان صالح خداوند مى باشد كه هر چند در بين آن ها به صورت تشكيك ديده مى شود، ولى در بين برخى از افراد از شدت بيش ترى برخوردار است كه اين افراد به عقيده اهل تشيع به «امام» و قطب عالم شناخته مى شوند. ولايت به اين معنا به دو نوع كلى تقسيم مى شود: ولايت مطلقه و مقيّده. ولايت مطلقه اصل در ولايت است; يعنى تمام كسانى كه داراى ولايت مقيّد، مى باشند، وابسته به ولايت مطلقه بوده و نورشان را از آن مى گيرند; همانند نبوت مطلقه و مقيّده.
اهل تصوّف در اعتقاد به اين معنا از «ولايت»، با اهل تشيع اشتراك دارند. هم چنين در تعيين افراد صاحب ولايت مطلقه و مقيده نيز معمولاً عرفا و صوفيان همانند شيعيان مى انديشند.
ولى در اين ميان، محى الدين بن عربى، كه از بزرگان عرفان و صاحب كتاب نصوص الحكم و فتوحات مكيّه مى باشد، از شيعيان فاصله گرفته است. او صاحب ولايت مطلقه را حضرت عيسى(عليه السلام) و ولايت مقيّده را شخص خودش مى داند. بر خلاف شيعيان كه صاحب ولايت مطلقه را حضرت على(عليه السلام) و صاحب ولايت مقيده را امام مهدى (عج) مى دانند.
اين اختلاف مير حيدر آملى از عرفاى نامى قرن هشتم و از شارحان نصوص را بر آن داشت تا در مقدمه شرح نصوص خود، در كتاب مستقلى به نام نص النصوص، به نقد نصوص بپردازد و از سه منظر عقل و نقل و كشف هر يك از مدعاهاى ابن عربى را رد كند و در مقام پاسخ گويى مفصل برآيد.
مقدمه
براى كسانى كه با مسائل عقلى جهان اسلام در زمينه عرفان و حكمت اسلامى آشنايى دارند، شخصيت محى الدين بن عربى و اثر او در تمدن اسلامى كاملاً شناخته شده است. نقش او در رشد عرفان اسلامى اساسى و اصلى است، به ويژه اگر بخواهيم در سخنان و آثار بزرگان عرفان و فلسفه به اين اهميت بپردازيم، به يقين، كسى را همانند ابن عربى داراى اين همه علو شأن و جلالت منزلت نمى يابيم.
ولى آنچه بسيارى از فلاسفه و عرفاى شيعى را دچار تعجب كرده است و نقطه عطفى در تاريخ عرفان و تصوف اسلامى به شمار مى آيد برخى از عقايد ابن عربى است كه با آنچه تفكر شيعى آن را تبيين مى كند تباين و تخالف دارد.
از اين رو، بسيارى از عرفاى بزرگ شيعه، كه از يك سو، نمى توانستند بزرگى شأن ابن عربى را در عرفان اسلامى ناديده بگيرند و از سوى ديگر، نمى توانستند تفكرات مخالف شيعه او را تحمل كنند، دست به توجيهاتى زده اند تا دامان ابن عربى را از اين آلودگى ها پاك دارند.
ولى در بين بزرگان حكمت شيعى، ميرحيدرآملى، كه او نيز در حكمت و عرفان داراى شأنى همانند ابن عربى است، در مقابل اين تفكرات دست از تسامح برداشت و على رغم احترامى كه براى ابن عربى قايل بود، در مقام پاسخ گويى و ردّ آنچه ابن عربى مطرح كرده بود، برآمد. وى در كتاب نص النصوص خود، مفصلاً به آنچه ابن عربى ابراز كرده بود پرداخته و بطلان آن را مبرهن ساخته است. اين مختصر، اشاره اى است به آنچه ايشان در اين باره گفته است. ابتدا چند مقدمه در اين باره:
ولايت
از حيث معناى لغوى و اصطلاحى كم تر واژه اى همانند «ولايت» داراى گستره معنايى است; چه آن كه گاهى آن را صعود داده و ويژه حضرت حق مى يابيم و گاهى نزول داده، همه مؤمنان را داراى ولايت مى دانيم. گاهى نيز آن را مترادف با «امام» مى گيريم و يا گاهى در اصطلاح صوفيه يا اهل تشيّع، معناى ديگرى بر آن بار مى كنيم. از اين رو، براى ترسيم محدوده معنايى ولايت، ذكر مقدماتى ضرورى مى نمايد:
اولاً، ولايت در اسلام، مخصوص ذات اقدس الله است و به حكم آيه شريفه «و هو الولى الحميد» (شورى: ٢٨) هيچ كس حق ولايت و حكومت بر ديگرى ندارد، فقط خداوند بر ديگران حق ولايت دارد و تمام انواع ولايتى كه در دين، به ويژه در فقه، مطرح شده است، به شكلى بايد به ولايت حضرت حق برگردد.
ثانياً، از آن جا كه انسان خليفه خداست و برخى از افراد به مرحله تام و كامل آن نايل مى آيند چنين شخصى از دايره خودبينى گذشته و طبق حديث قدسى، وقتى انسان به چنين مقامى برسد، آنچه مى گويد از روى هوى و هوس نيست، بلكه وحيى است كه خداوند بر زبانش جارى كرده; «ما يَنطقُ عن الهَوى» (نجم: ٥٣) خداوند گوش اوست كه با آن مى شنود و زبان اوست كه با آن سخن مى گويد; «ما تقرَّبُ الىَّ عبدٌ بشىء اَحبَّ اِلىَّ ممّا افترضتُ عليه. و اِنّه ليتقرّبُ اِلىّ بالنّافلةِ حتّى اُحبُّه فاِذَا اَحببتُه كنتُ سَمعهُ الّذى يَسمعُ بِه و بصره الّذي يُبصرُبِه و لسانه الّذي يَنطقُ بِه و يده الّتى يبطشُ بها اِن دعاني اجبتُه و اَنِ سألَنى اَعطيتُه.»[١]
مسلمانان به چنين شخصى كه به مقام فناى ذات خود رسيده و تحت اراده الهى قرار گرفته باشد «ولى» مى گويند.
ثالثاً، در شخصيت الهى، به طور كامل، فكر الهى انعكاس يافته است، به طورى كه دست و چشم و گوشش، دست و چشم و گوش خداست. عنايت الهى به كسانى كه خدا را مى خوانند از طريق او مى رسد.
در اصطلاح، صوفيه «ولى» را كسى مى نامند كه به موجب «و هو يتولّى الصّالحين» (اعراف: ١٩٦)، حضرت حق متولّى، متعهد و حافظ وى گشته و از عصيان و مخالفت تا به نهايت كمال، كه مرتبه فناى جهت عبدانى و بقاى جهت ربّانى است وصول يافته. چنين شخصى «ولى» است، هم به معناى فعيل و هم فاعل.
بدين روى، به عقيده صوفيه، اوليا قدرت تصرفى همانند حق تعالى دارند و به حكم اين قدرت، ولى در باطن مريدان و در امورخارجى تصرف مى كند. تلقى مولوى ازشمس نيز چنين است:
اوليا را هست قدرت از اله تير جسته باز آرندش ز راه[٢]
رابعاً، به عقيده صوفيان، تمام صوفيان ولى نيستند. اوليا گروه محدودى از مردان و زنان هستند كه به عالى ترين تجارب دست يافته اند. رابطه ايشان با خداوند چنان است كه شخصيت الهى خود را در ايشان متجلّى مى سازد و از ايشان بر ديگران آشكار مى شود.
خامساً، به چنين شخصى كه به اين مقام رسيده باشد، «خرقه ولايت» مى پوشانند. و چون شيخ در مريد خود، آثار ولايت و علامات وصول به درجه تكميل و تربيت مشاهده كند، او را به نيابت و خلافت از خود در تربيت و تصرف خلق مأذون مى دارد و وى را «خلعت ولايت» مى پوشاند، تا موجب سرعت مطاوعت خلق از او گردد.[٣]
نور محمدى در ولى
با توجه به اهميتى كه نورمحمدى در تبيين حقيقت ولايت دارد، در اين جا، به صورتى گذرا به آن اشاره مى شود:
نزد عرفا، «صادر اول» ـ يعنى اولين موجودى كه از خداوند متعال به وجود آمد ـ وجود مقدس «حقيقت محمديه» است; همو كه به حق «خليفه الله» است و ديگران خليفه اويند. البته عرفا در اين عقيده با شيعيان مشتركند كه بعدها به اهل سنّت نيز شيوع پيدا كرد. به حكم روايت نبوى (كُنت نبياً و آدمُ بين الماءِ والطّينِ)[٤]، اين نور و حقيقت از يك نبى به نبى ديگر انتقال يافت تا در رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)ظاهر شد. به عقيده شيعه، اين نور پس از حضرتش هم چنان در امامان اثنى عشر(عليهم السلام)تداوم يافته است.
پس هر مسلمانى بايد اعتراف كند كه فراتر از همه اوليا و حتى كامل ترين آن ها حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) است. او ولى مطلق است.
شخصيت نبوى حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) از دو جنبه قابل توجه است:
١. به عنوان مركز روحبخش جهان آفرينش كه روح حيات همه اشياست.
٢. واسطه عنايت الهى و منبعى است كه خداوند شناخت خويش را از رهگذر آن بر پرستندگان خود افاضه مى كند و عطاياى خويش را به وسيله او به بندگان ارزانى مىدارد.
به عقيده صوفيه، اشخاصى كه نور محمدى در آن ها حلول مى كند، البته اوليا و قدسيانند و نزديك ترين پيوند را با حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) دارند. او به عنوان «انسان كامل»، تمام صفات الهى را در خود دارد و به معناى دقيق كلمه «ولى» است. اين جنبه از ولايت باطنى حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) از مقام ظاهرى او، كه نبوت باشد، بالاتر است كه بدون تدبير او جهان از نظام مى افتد و ويران مى شود. و بى ميانجى گرى او رحمت الهى شامل حال نوع انسان نمى شود.[٥]
نظر عرفا درباره «ولايت»
براى روشن شدن بحث، به ديدگاه ها و تعاريف تنى چند از بزرگان عرفان توجه كنيد:
١. عبدالرحمن جامى: چنان كه درنفحات الانس آمده، به نظر او، «ولايت»مشتق از«ولى» و بردو قسم است: عامّه و خاصه.
«ولايت عامّه» مشترك ميان همه مؤمنان است: «اللّه ولىّ الذين آمنوا يخرجهم من الظّلماتِ الى النّور.» (بقره: ٢٥٧)
«ولايت خاصه» مخصوص واصلان از ارباب سلوك است كه عبارت از فناى عبد در حق و بقاى به اوست; «فالولىُّ هوالفانى فيه والباقى به».[٦]
٢ـ خواجه عبدالله انصارى: «اوليا را سه نشان است: سلامت دل، سخاوت نفس، نصيحت خلق.
سلامت دل رستگى از سه چيز است: گله از حق، جنگ با خلق، پسند با خود.
سخاوت نفس را سه نشان است: دست بداشتن از آنچه خودخواهى، دل بازشدن از آنچه خلق درآنند، منتظر نبودن چيزى از دنيا.
نصيحت خلق را سه نشان است: نيكوكاران را يارى دادن، بر بدكاران بخشودن، همه را نيك خواستن.»[٧]
٣ـ هجويرى: وى صفت و عدد اوليا را اين چنين شرح مى دهد: «از ايشان چهارهزارند كه مكتومانند و يكديگر را نشناسند و جمال حال خود هم ندانند و اندر كل احوال، از خلق مستورند و اخبار بدين مورود است. و سخن اوليا بدين ناطق و مرا خود اندرين معنى خبر عيان گشت. الحمدلله، اما آنچه اهل حلّ و عقدند و سرهنگان در گاه حق جل جلاله سيصدند كه ايشان را «اخيار» خوانند و چهل ديگر كه ايشان را «ابدال» خوانند و هفت ديگر كه ايشان را «ابرار» خوانند و چهارند كه ايشان را «اوتاد» خوانند و سه ديگر كه ايشان را «نقيب» خوانند و يكى كه او را «قطب» خوانند و «غوث» گويند و اين جمله يكديگر را نشناسند و اندر امور به اذن يكديگر محتاج باشند. و بدين، اخبار مروى و ناطق است.»[٨]
٤ـ شيخ محمد لاهيجى: «حضرت حق حكايت از قول يوسف مى فرمايد: «انتَ وليىّ فِى الدّنيا و الاخرةِ»
اين اسم «ولى» جارى بر بندگان خاص حضرت حق مى شود به سبب تخلّق ايشان به اخلاق الهى و تحقق به فناى ذات و صفات و تعلّق به بقاء بعدالفناء و صحو بعد المحو. و «نبوّت» به معنى انباء و اخبار است». و «نبى» مبنى و خبر دهنده است از ذات و صفات و اسما و احكام الهى.
«ولايت» عبارت است از قيام بنده به حق بعد از فناى از نفس خود. و حصول اين دولت عظمى و سعادت كبرى به آن مى توان بود كه حق متولّى امر بنده شود و حافظ و ناصر وى گردد تا او را بدين مرتبه كه نهايت مقام قرب است برساند.[٩]
٥ـ محى الدين بن عربى: «واعلم اَنّ الولاية هى الفلكَ المحيطُ العام و لهذا لم تنقطع و لها الانباء العام وامّا نبوةُ التشريع والرسالةُ فمنقطعةٌ و فى محمد(صلى الله عليه وآله) قد انقطعت.فلانبىَّ بعده مشرعاً له و لارسولَ و هو المشرّع»[١٠]
بدان كه ولايت همانند فلكى است كه بر تمام عالم احاطه دارد و از عالم جدا شدنى نيست; نبوت و رسالت را نيز در برگرفته است و تا عالم باقى است، ولايت هم باقى است و منقطع نگردد. ولى رسالت ونبوّت باقى نيست و پس از حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)ديگر نه رسولى صاحب شرع مى آيد و نه نبى.
٦ـ امام خمينى(رحمه الله): حضرت امام(رحمه الله) در كتاب مصباح الهدايه با چند مقدمه، اصل ولايت را اثبات مى كنند:
«ابتدا اين كه هيچ يك از اسما و صفات با داشتن تعيّنات محرم سرّ حضرت حق نيستند. پس لابد براى كشف اسرار و ظهور اسما، خليفه اى الهى و غيبى بايد باشد تا از آن استخلاف كند، تا نور اسرار الهى در آينه اين خليفه منعكس شود و به وسيله او درهاى بركات و چشمه هاى خيرات بازگردد.
اين خليفه الهى داراى وجه غيبى به عالم غيب و وجهى به عالم اسما و صفات است. لذا، انوار آن وجه غيبى در اين وجه اسمايى و صفاتى متجلّى مى شود.
اين خلافت همان روح خلافت محمديه و اصل و مبدأ آن است و اين همان حقيقت ولايت است.
پس ولايت قرب و محبوبيت و تصرّف و ربوبيت با نيابت است; يعنى همه اين ها از مراتب ولايت علوى است كه با حقيقت خلافت محمدى در مرحله امر و خلق اتحاد دارد. و نبوت مقام ظهور خلافت است. وولايت مقام باطن خلافت است.»[١١]
ولايت مطلقه و مقيّده
يكى از اصطلاحاتى كه در اين بحث زياد به كار مى رود و نياز به تبيين دارد، اصطلاح «ولايت مطلقه و مقيده» است. ولايت مطلقه و مقيده كه ميرحيدر آملى از آن به «عام و خاص» و «تشريعى و غيرتشريعى» و «ارثى و غيرارثى» نيز تعبير نموده همانند «نبوّت مطلقه و مقيده» است.
«نبوّت مطلقه» بر حقيقت كليه اوليه صدق مى كند و «نبوّت مقيده» به نبوّاتى كه قيامشان به نبوّت مطلقه است; يعنى اصل در نبوت، نبوّت مطلقه است و ظهور نبوّت مقيّده به واسطه نبوّت مطلقه; همانند وجود مطلق و مقيّد.
در مورد ولايت نيز مسأله اين چنين است: «ولايت مطلقه» اصل در ولايت است و «ولايت مقيّده» به آن برمى گردد. در اين جاست كه يكى از اختلافات بزرگ بين ابن عربى و ديگر عرفا و صوفيه روى مى دهد كه در ادامه به تفصيل خواهد آمد.
ابن عربى و ختم ولايت
هر صوفى و عارفى به نوعى، به مسأله «ولايت» اعتقاد دارد. در اين باب معتقدند همان گونه كه انبيا(عليهم السلام) خاتمى دارند، اوليا نيز خاتمى دارند. عقيده بسيارى از عرفا در اين باب، اعم از ولايت مطلقه و مقيّده، همانند عقيده شيعه است.
به نظر شيعه، ختم ولايت مطلقه على بن ابى طالب(عليه السلام)است و ختم ولايت مقيّده فرزندش محمدبن حسن(عليه السلام)مهدى (عج). بسيارى از عرفا مانند ترمذى نيز همين نطر را دارند.
اما طبق نظر ابن عربى، ختم ولايت مطلقه عيسى(عليه السلام)است كه كلام او در اين مسأله ثابت شده ولى وى در تعيين ولايت مقيّده دچار اضطراب شده است: يك بار ختم ولايت مقيّده را از آن مردى از عرب مى داند و در جايى، اين ولايت را از آن مهدى (عج) و در جايى ديگر، ختم ولايت مقيّده را از آن خود مى داند كه البته نظر سوم وى از ظهور بيش ترى برخوردار است.
١ـ ختم ولايت در مردى از عرب: او در جواب سؤال ترمذى كه مى پرسد «كيست كه شايسته است خاتم اوليا باشد، همانگونه كه محمد(صلى الله عليه وآله)شايستگى داشت كه خداوند نبوت را بر او ختم كند» مى آورد:
«فاِن قلتَ و مَن الّذي يستَحقُ خاتم الاولياء... فلنقل الختمُ ختمانِ: ختمٌ يختمُ اللّه به الولايةَ وَ خَتمٌ يختُم الله به الولاية المحمديّه. فامّآ ختمُ الولاية على الاطلاقِ فهو عيسى(عليه السلام)فهو الولىّ بالنّبوةِ المطلقه. و امّا ختمُ الولايةِ المحمدّيةِ فهى لرجل من العربِ منِ اكرمِها اصلاً ويداً و هو فى زماننا اليومِ موجودٌ عرفتُ به سنة خمس و تسعين و خمسمائه و رأيتَ العلامة التى له اخفاها الحقِّ فيه عن عيون عبادهِ.»[١٢]
همانگونه كه از كلام او پيداست، او ختم ولايت مطلقه را حضرت عيسى(عليه السلام)مى داند، ولى ختم ولايت مقيّد، را از آن مردى از عرب كه او را در سال ٥٩٥ مشاهده كرده و نشانه ولايت را نيز در او ديده است. او هم چنين در جاى ديگرى از فتوحات همين سخن را تكرار مى كند.
٢ـ ختم ولايت در حضرت مهدى (عج): اما از برخى عبارات ديگر او به نظر مى رسد كه ختم ولايت را در حضرت مهدى (عج) مى داند:
«اِعلم ـ ايّدناالله ـ انّ لِلّهِ خليفةً يخرَجُ و قد امتلأتِ الارضُ جوراً و ظلماً فَيملؤها قسطاً و عدلاً. لو لم يبقِ مِن الدّنيا الاّ يومٌ واحدٌ طول الله ذلك اليوم حتّى يلي هذا الخليفةُ مِن عترةِ رسول الله(صلى الله عليه وآله) من ولد فاطمة اسمه اسم رسول الله ـ صلى الله عليه و سلّم ـ جدّه الحسن بن على بن ابى طالب يبايع بين الركن و المقام يشبه رسول الله ـ صلى الله عليه و سلّم ـ فى خلقه»١٣
عقيده او در اين جا عين عقايد شيعه است و عين آنچه از ظاهر روايت نبوى فهميده مى شود، به خصوص آن كه در ادامه، اشعارى در مدح حضرت بقية الله (عج) مى آورد:
اَلا ان ختم الاولياءِ شهيدٌ و عين امام العالمين فقيدٌ
هو السيّد المهدىّ مِن آلِ احمد هو الصّارم الهندىُّ حين يَبيدُ
هو الشمس يجلوُ كلَّ غم و ظُلمةِ هو الوابل الوسمى حينَ يجودُ
٣ـ ختم ولايت در ابن عربى: در جاهاى ديگرى، وى ختم ولايت مقيّده را به خود نسبت داده است; مثلاً، «ولى ديگرى بعد از من نخواهد بود و هيچ كس حامل عهد من نخواهد بود. با فقدان من دولت از ميان برمى خيزد و پايان ها به آغاز مى پيوندد.»[١٤]
در فتوحات، عبارت صريح ترى دارد; او مى گويد:
«انا ختم الولاية دون شك
لورث الهاشمى مع المسيح.»[١٥] او هم چنين رؤياهايى را كه دالّ بر همين مطلب است، ذكر مى كند كه در مكه خوابى ديد كه كعبه با آجرهايى از طلا و نقره بنا شده بود. فقط جاى دو خشت خالى بود. در اين حال، مشاهده مى كند كه او به جاى آن دو خشت منطبع گشت و عين آن دو خشت بود. پس از اين ديوار كامل شد.[١٦]
او اين رؤيا را تأويل كرد به اين كه او در ميان صنف خود همانند رسول الله(صلى الله عليه وآله) در ميان انبياست و اين را بشارتى بر ختم ولايت خود مى داند.
البته براى جمع بين اين كلمات مضطرب ابن عربى بزرگان عرفان توجيهاتى ذكر كرده اند، ولى آنچه ميرحيدر آملى از كلمات او به دست مى آورد، همان «ختم ولايت مقيدّه» به نام خود ابن عربى است. از اين رو، در مقام پاسخ گويى به اين دو ادعاى ابن عربى در ختم ولايت مطلقه و مقيّده برآمده و مفصل و مستدل آن را رد مى كند. در عين آن كه او در جاى ديگرى از او تعريف و تمجيد فراوان نموده، ولى در اين مسأله، كوچك ترين مسامحه اى روا نمى دارد.
«ولايت» نزد مير حيدر آملى
او در تعريف «ولايت» مى آورد:
«الولايةُ هى التصرّفُ فى الخلق بالحقّ على ما هو مأمورون به من حيث الباطن والالهام دونَ الوحى، لانّهم متصرفون فيهم به لا بانفسهم.»[١٧]
اين تعريف مؤيّد مدعاى مذكور در ابتداى بحث است كه ولايت مطلقه متعلق به حضرت سبحان است و همه انواع ولايت بايد به نحوى به اين ولايت كليه بازگردد.
ه نظر ميرحيدر، ولايت باطن نبوت است. به عبارت ديگر، ظاهر ولايت، كه همان نبوّت باشد، تصرف در خلق است به «اجراءاحكام شرعيه عليهم و باظهار الانباء والارشادِ لهم باِخبارِ الحقايقِ الالهيّة و المعارف الرّبانية كشفاً و شهوداً.»
از اين جا، فرق بين نبى و ولى مشخص مى شود كه «نبى» به حسب ظاهر تصرف در خلق دارد، ولى «ولى» به حسب باطن، تصرف در خلق دارد. از اين جاست كه مشهور است: «الولايةُ اعظمُ من النبوةِ». ولى اين به معناى برترى هر وليى بر نبى نيست، بلكه به معناى آن است كه ولايت هر نبى برتر از نبوت اوست. به ديگر سخن، هر نبى ولى است، ولى هر ولى نبى نيست و جنبه ولايت نبى اعظم است. در ادامه او اشاره به خاتميت نبوت و ولايت دارد و آن كه خاتم النبوه است: هر نبى از آدم تا خاتم، از مشكات ختم نبوّت مطلقه نور مى گيرد. اگر چه وجود خاكى نبى متأخر است، ولى وجود نورى او پيش از همه انبيا(عليهم السلام) و منبع نورى همه است. و هو قوله(صلى الله عليه وآله): «كُنت نبيّاً و آدمُ بين الماءِ و الطّينِ.»[١٨]
ميرحيدر ادعا مى كند كه همين سخن را در مورد ولايت مى توان گفت كه كنتُ ولّياً و آدمُ بين الماء والطّين. البته با توجه به برترى شأن ولايت بر نبوّت اين سخن بعيد نمى نمايد.
به «ولايت مطلقه و مقيّده» اشاره شد و نيازى به تكرار نيست، فقط مى توان گفت: همان گونه كه نبوّت جميع انبيا(عليهم السلام)جزئى از نبوت مطلقه مى باشد، ولايت جميع اوليا(عليهم السلام) نيز جزئى از ولايت مطلقه است. شايد در تقريب به ذهن، بتوان گفت: ولايت ولىّ مطلق ذاتى اوست; يعنى او آن را از كسى كسب نكرده است، ولى ديگران ولايتشان را از او كسب كرده اند.
به عقيده ميرحيدر، نبوّت مطلقه و مقيّده و ولايت مطلقه و مقيّده به حقيقت محمديه باز مى گردد; يعنى همه اين كمالات اصالتاً مربوط به اوست. هر يك از نبوّات و ولايات اول و آخرى دارند. نبوّت اول از آن آدم(عليه السلام)و آخر از آن عيسى(عليه السلام)است. ولايت اول از آن شيث بن آدم و آخر از آن حضرت مهدى (عج) است. خاتم نبوّت مطلقه وجود مبارك رسول گرامى(صلى الله عليه وآله)و خاتم ولايت مطلقه على بن ابى طالب(عليه السلام)مى باشد. پس ميرحيدر به مدعاى ابن عربى در اين مورد مى پردازد.
در اين كه ابن عربى خاتم ولايت مطلقه را حضرت عيسى(عليه السلام)مى داند، هيچ گونه اضطراب و شكى راه ندارد، ولى درباره خاتم ولايت مقيّده دچار اضطراب مى شود.
ميرحيدر مى گويد: هم از راه اقوال و هم افعال، مشخص مى شود كه ابن عربى اين مقام را براى خود محفوظ مى دارد. آنچه از تصانيف و كتب مشهور او به دست مى آيد اين كه او مدعى است همان گونه كه قرآن از دست جبرئيل بر پيامبر(صلى الله عليه وآله)نازل شده نصوص نيز از دست پيامبر به دست او رسيده است و پيامبر(صلى الله عليه وآله)از جبرئيل اعظم بود. پس ختم ولايت از آن اوست. يا درباره فتوحات مى گويد: نزل علمه على قلبه فى ليلة واحدة بمكّة. و يا داستان هايى از زندگى ابن عربى نقل مى كند كه دالّ بر ولايت اوست.
به نظر ميرحيدر، اگرچه ابن عربى داراى مقام والايى است و اين ادّله دال بر دارابودن مقام ولايت اوست، ولى ادعاى خاتميت مطلقه براى حضرت عيسى(عليه السلام) و ولايت مقيّده براى خودش، سخنى است گزاف. از اين رو، درصدد پاسخ گويى به اين مدعاى وى برآمده است.
ردّ ميرحيدرآملى بر ابن عربى درختم ولايت مطلقه
همان گونه كه ذكر شد، ابن عربى ختم ولايت مطلقه را از آن حضرت عيسى(عليه السلام)مى داند. ميرحيدر از سه راه به ردّ اين مدعا مى پردازد راه رسيدن به حق در هر حال، از اين سه راه بيش تر نيست: بالعقل و النقل و الكشف. و مدعاى ابن عربى خلاف عقل و نقل و كشف است.
اما العقل
عقل صحيح حكم مى كند كه اثبات خاتميت ولايت مطلقه براى على(عليه السلام)درست تر از عيسى(عليه السلام)است و به طرق گوناگون مى توان آن را اثبات كرد; زيرا:
اول. حضرت امير(عليه السلام) را نسب به نبى(صلى الله عليه وآله)مى رسد، هم از جهت صورى و هم از جهت معنوى، به خصوص آنچه كه خود ابن عربى در جاهايى از آثارش آورده است كه روح على(عليه السلام) و روح نبى(صلى الله عليه وآله) در عالم ارواح، حقيقت واحد بود و روح على(عليه السلام) از ارواح جميع انبيا و رسل(عليهم السلام)به نبى(صلى الله عليه وآله)نزديك تر است.
به عبارت ديگر، نبوت مطلقه و ولايت مطلقه مخصوص به حقيقت محمديه(صلى الله عليه وآله)است و اين حقيقت دو اعتبار دارد: ظاهر و باطن. ظاهر همان نبوّت است و باطن ولايت. علاوه بر اين، شيخ مكرّر آورده است كه اين ولايت به ارث محمدى حاصل مى شود و وارث حضرت نبى(صلى الله عليه وآله) بلاشك على(عليه السلام)مى باشد; «انت وزيرى فى حياتى، خليفتى من بعدى و وارث علمى و قاضى دينى.»[١٩]
دوم. اگر قرب معنوى و صورى را نيز شرط بدانيم، از هر منظر، ولايت از آنِ على بن ابى طالب(عليه السلام) خواهد بود.
از نظر معنوى با توجه به روايت: «اِنّ اول ما خلق الله تعالى روح النّبى المطلقِ الّذي هو محمدٌ، ثمّ الوصىّ المطلق الّذي هو على بن ابى طالب، ثم ارواح الانبياء والرّسل.»[٢٠]
از نظر صورى هم مشخص است كه مقام على(عليه السلام) به رسول(صلى الله عليه وآله) كجا و مقام عيسى(عليه السلام) به حضرت رسول(صلى الله عليه وآله). از نظر محبت و نسبت هر دو جهت براى او قرب حاصل است، اباً و اُمّاً و تربيةً و حياةً.
سوم. در قرآن، امر به اطاعت از اولى الامر شده است. اولى الامر در زمان نبى(صلى الله عليه وآله) معلوم بوده است; زيرا چگونه مى توان از غير معلوم متابعت داشت؟ بنابراين، يا شامل جميع امّت مى شود يا خير. شامل جميع امّت نمى تواند باشد; زيرا محال است، شامل بعضى هم نمى شود; اين نيز محال است; زيرا تعدد ائمه موجب فسق و فساد است. پس آن معلوم بايد واحد باشد. او بايد معصوم هم باشد; زيرا اگر اين ولايت در زمان حيات نبى(صلى الله عليه وآله)حاصل شده، نبى(صلى الله عليه وآله)معصوم بوده است و نمى توانسته آن را به غيرمعصوم اعطا كند. و در زمان نبى(صلى الله عليه وآله)، كسى بجز او و على(عليه السلام)و حسن(عليه السلام) و حسين(عليه السلام)معصوم نبوده اند. على(عليه السلام)از آن دو اعظم بود. پس على(عليه السلام) اولى به ولايت است.
پس ولايتى كه پس از رسول به على(عليه السلام) رسيده از طرف خداست; زيرا نصب امام و ولى بر خداوند عقلاً واجب است و حق هم اگر بخواهد امامى نصب كند، بايد او معصوم باشد، وگرنه فساد بر آن مترتب مى شود.
و پس از نبى(صلى الله عليه وآله) كسى درصدد امامت نبود، مگر سه نفر: ابوبكر، عباس، على بن ابى طالب(عليه السلام). آن دو معصوم نيستند. پس باقى مى ماند على بن ابى طالب(عليه السلام). در غير اين صورت، لازم مى آيد كه خداوند متعال اخلال به واجب كند كه زمان از امام معصوم خالى بماند كه اين حتى براى يك چشم برهم زدن نيز محال است.
و اين كه غيرمعصوم نمى تواند ولى باشد، از اين آيه استفاده مى شود: «لا ينال عهدى الظّالمينَ» (بقره: ١٢٤)
چهارم. از زمان نبى(صلى الله عليه وآله) تا امروز، هيچ كس خاتميت را به عيسى(عليه السلام)نسبت نداده، بلكه همه به على (عليه السلام)نسبت داده اند.البته اين را مى توان به عنوان مؤيّدى كه ميرحيدر آملى آورده، پذيرفت.
پنجم. همان گونه كه با هر نبى مقيّد نبى مطلق بود (حكماً و لا عيناً)، ولى مطلق (اميرالمؤمنين(عليه السلام)) با هر يك از اولياى مقيّده بوده است و با همه انبيا(عليهم السلام); «بعث الله علياً مع كل نبىٍّ سرّاً و معى جهراً.»[٢١]
ششم. همه فرقه هاى صوفيه به سه نفر منسوب هستند: حسن بصرى، كميل بن زياد، جعفر بن محمد الصادق(عليه السلام). و اگر خرقه اى به غير اين سه نفر منسوب باشد، درست نيست. و معلوم است كه اين سه نفر همه منسوب به على بن ابى طالبند. پس همه اوليا منسوب به على بن ابى طالب(عليه السلام) هستند.
هفتم. دليل ديگرى كه ميرحيدر مى آورد و مى توان آن را به عنوان مؤيدى پذيرفت اين است كه همه علوم كسبى رسمى، اعم از نحو، فصاحت، تفسير، فقه، كلام، حكمت و تصوف از على بن ابى طالب نشأت گرفته.
هشتم. با توجه به تصريح ابن عربى كه همه انبيا و رسل(عليهم السلام)از مشرب خاتم الاوليا نور اخذ مى كنند، حتى نبى اكرم(صلى الله عليه وآله)، پس اگر خاتميت مربوط به حضرت عيسى(عليه السلام)باشد، لازم مى آيد كه او بر همه ترجيح داشته باشد، در حالى كه چنين نيست و به يقين، مى توان گفت كه ابراهيم خليل به عيسى(عليه السلام)برترى دارد، چه رسد به نبى گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله).
ولى اگر خاتميت مربوط به على(عليه السلام)باشد، ترجيح او بر همه مشكلى ايجاد نمى كند; زيرا در مورد نسبت او با نبى اكرم(صلى الله عليه وآله)، او باطن پيامبر(صلى الله عليه وآله) بوده است و از اين نظر، خاتميت ولايت به او اختصاص يافته است.
نهم. علاوه بر اين كه مشهور قايلند كه عيسى(عليه السلام) در آخرالزمان در عهد امام عصر (عج) نزول مى كند و از آن حضرت پيروى مى كند. حكمت نزول حضرت عيسى(عليه السلام)در عصر حضرت مهدى (عج) اكمال ولايتش نزد مهدى (عج) و استفاده ازايشان است و اگر اين حكمت نباشد، فعل خداوند عبث خواهد شد.
علاوه بر اين، حضرت مهدى (عج) در هيچ چيز محتاج عيسى(عليه السلام) نيست; زيرا او از جميع وجوه كامل است. بسى عيسى(عليه السلام)محتاج اوست در تكميل ولايتش.
«واكمل المتبوع اولى بالخاتمية من المحتاج التّابع. هذا بالنسبةِ الى المهدى فضلاً عن على هو افضل من المهدى.»[٢٢]
دهم. خاتم ولايت مطلقه بايد اعلم الناس و اكملهم شريعةً و طريقةً و حقيقةً باشد و در اين مراتب از علم و كمال، پس از نبى(صلى الله عليه وآله)كسى وجود ندارد، مگر على(عليه السلام); زيرا او صاحب اسرار نبى و وارث حقايق و دقايق و مطلّع از غوامض آن بود; چنان كه فرمود: «والله، ما نزلت آيةٌ فى ليل او نهار او برٍّ او بحر او سهل او جبل الاّ و قد علمت انا فى اىَ وقت نزلت و فى اىٍّ شىء نزلت و فيمن نزلت و سألت عنها و تحققت معناها و عرفتُ نحواها.»٢٣
و فرمود: «والله لو ثنيِتْ لى و سادةً فجلست عليها فحكمتُ بين اهلِ التوراة بتوراتهم و بين اهل الانجيل بانجيلهم و بين اهل الزبور بزبورهم و بين اهل الفرقان بفرقانهم.»[٢٤]
و آنچه پيداست اين كه اين علوم كسبى و تحصيلى نيست، بلكه به امر خدا و يا از رسول او(صلى الله عليه وآله) است.
يازدهم. هر رسولى مقام و مرتبه اش و منزله خلفايش در كتابش مندرج است. مرتبه انجيل تبيين مقام عيسى(عليه السلام) و مرتبه قرآن تبيين مقام نبى(صلى الله عليه وآله) و خلفاى ايشان است. قرآن با انجيل قابل مقايسه نيست و همين طور كسى كه عالم به قرآن باشد، عالم به انجيل خواهد بود. اميرالمؤمنين(عليه السلام) فرمود: «واللّه لو شئتُ لا وقرتُ سبعين بعيراً من باءِ بسم الله.»[٢٥]
اما النقل
اما ادّله نقلى دالّ بر خاتميت ولايت على بن ابى طالب(عليه السلام)بسيار است. ميرحيدر آملى چند نمونه از آن را در كتابش آورده:
١. آيه شريفه «انّما وليُّكم الله و رسولهُ و الّذين آمنوا الّذين يقيمون الصّلاةَ و يُؤتون الزكاةَ و هم راكعون» (مائده: ١٥٥); به اتفاق اكثر مفسران، اين آيه در مورد حضرت امير(عليه السلام)نازل شده. پس ولايت او بر امت همانند ولايت رسول(صلى الله عليه وآله) است كه از طرف خداوند ثابت شده و از آن جايى كه نبى(صلى الله عليه وآله) خاتم الانبيا است، حضرت امير(عليه السلام) نيز خاتم الاولياست و از اين جا واجب است كه هر وليى در عالم تابع او و خلفا و اولاد معصوم او باشد و از همين جاست كه خرقه جميع مشايخ صورةً و معنىً به او منتسب است و علوم و معارفشان نيز از او نشأت مى گيرد.
٢. آيه شريفه «اطيعوا اللّه و اطيعوا الرّسول و اولى الامر منكم» (نساء: ٥٩); «اولى الامر» در اين نيست، مگر اين كه از اوليا باشد، قايم به اوامر دين و مجرى احكام باشد و معصوم و منصوص از طرف خدا باشد; زيرا اطاعت از او اطاعت از خدا و رسول(صلى الله عليه وآله)است. اطاعت از خدا و رسول(صلى الله عليه وآله) هم عقلاً و شرعاً واجب است. پس اطاعت اولى الامر نيز هم چنين. و اگر او از طرف خدا نباشد، پس بايد جايز باشد كه خداوند امر كند به اطاعت از غير خود و اين عقلاً جايز نيست، بلكه قبيح است.
ميرحيدر مى فرمايد كه بسيارى مى گويند مراد از «اولى الامر» ملوك و سلاطين هستند كه تصرف در غير حق دارند، ولى حكيم عادل عالم اين امر را صادر نمى كند. پس مراد از «اولى الامر» امام معصوم است كه از صغيره و كبيره به دور مى باشد.
در ادامه، مير حيدرآملى احاديثى را كه در شأن على بن ابى طالب(عليه السلام) وارد شده و دال بر ولايت اوست، مى آورد.
٣. نبى اكرم(صلى الله عليه وآله): «خلق الله تعالى روحى و روح على بن ابى طالب قبل ان يخلق الخلق بالفى عام»[٢٦]
اين روايت دال بر اين است كه روح على(عليه السلام) روح نبى(صلى الله عليه وآله)و اين دو حقيقتشان واحد است و مغايرتى بينشان نيست. معلوم است كه نور نبى(صلى الله عليه وآله) را باطنى است و ظاهرى. ظاهر مخصوص شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله) است و باطن نزديك ترين اشخاص نسبت به پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه صاحب ولايت باشد ـ كه على بن ابى طالب(عليه السلام)است.
اخطب خوارزمى در كتاب الجامع للحديث در فصل رابع عشر، به اسناد طويل و صحيح اشاره دارد كه وقتى على(عليه السلام) در فتح خيبر نزد حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) آمد، حضرت روايت كردند: «لو لا ان تقول فيكَ طائفةٌ من اُمّتي ما قالت النّصارى فى المسيح لقلتُ اليوم فيكَ مقالاً لاتمر بملاء الاّ اخذوا التُّراب من تحت قدمك و من فضل طهورك ليستشفعون به، و ذلك حسبُكَ ان تكونَ منّى و انا منكَ، ترثنى و ارثك و انّك منى بمنزلةِ هارون مِنَ موسى الاّ انّه لا نبىَّ بعدى، و انّك تبرىء ذمتى، و تقاتل على سنّتي، و انّك غداً اقربُ النّاس منى و انّك اوّلُ من يردُ علىّ الحوض و اوّل من يكسى معي و اوّل داخل فى الجنّةِ من امّتى، و انّ شيعتك على منابر من نور، و انّ الحق على لسانك و فى قلبك و بين عينيك.»[٢٧]
با توجه به اين مقام و منزلت، كجا مى توان ميان عيسى(عليه السلام) و حضرت امير(عليه السلام) را مقايسه كرد؟ چنين شخصى كه اين همه برترى دارد، اولى به خاتميت است از عيسى، اگرچه عيسى خود نبى معتبرى است.
در ادامه، در همان فصل، روايت قابل توجه ديگرى آورده است:
«قال رسول الله(صلى الله عليه وآله): كنتُ اناو علىٌّ نوراً بين يدى الله تعالى من قبل ان يخلق الخلق باربعةِ عشر الف عام. فلمّا خلق الله تعالى آدم سلك ذلك النور في صلبه فلم يزل اللّهُ تعالى ينقله من صلب حتى اقرّهُ فى صلب عبدالمطلّب ثمّ اخرجه من صلب عبدالمطلّب، فقسمه قسمين. فجعل نورى فى صلب عبدالله و نور على فى صلب ابى طالب. فعلىٌّ مِنّى و انا منه، لحمه لحمى و دمُه دمي. فمن احّبُه فَيحبنّي اُحبُّه و من ابغضه فببغضنى ابغضه.»[٢٨]
وى در پايان، شبهه اى را كه مطرح شده است، عنوان مى كند و به آن پاسخ مى دهد. شبهه اين است: اگر على(عليه السلام)خاتم الاولياست، پس بايد بر همه انبيا(عليهم السلام)ترجيح داشته باشد و اين جايز نيست، بلكه ولى از نبى برتر نيست، ولايت نبى از نبوّت او برتر است، مانند خضر و موسى كه ولايت خضر از ولايت نبى ديگر اعظم است.
او جواب مى دهد: با توجه به حديث نبوى «علماء امتى كانبياء بنى اسرائيل» كه ابن عربى براى خود مدعى شده كه ولايت وليى از اولياى محمدى(صلى الله عليه وآله)از ولايت انبياى ديگر اعظم است و اين از عظمت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نشأت مى گيرد. ولى وقتى ثابت شد كه حضرت امير(عليه السلام) خاتم اولياست، از هر نبى و وليى اعظم است. رابطه او با ختم نبوت مطلقه اين است كه او نفس پيامبر(صلى الله عليه وآله) است. باطن پيامبر و روح او و روح پيامبر(صلى الله عليه وآله) روح واحدى است كه در روايات مذكور نيز اشاراتى به آن شد.
اما الكشف
كشف صحيح گواه است كه خاتميت ولايت مطلقه مربوط به على بن ابى طالب(عليه السلام)است; زيرا بيش تر كسانى كه اهل كشف بوده اند برايشان كشف شده كه خاتميت ولايت با على(عليه السلام)است، به ويژه اين كه براى خود ما (ميرحيدر) نيز اين كشف حاصل شده است كه مطابق كل و جمع مى باشد.
به عبارت ديگر، اگر براى شيخ (ابن عربى) كشف خاتميت براى عيسى(عليه السلام)شده، براى غير او كشف براى على بن ابى طالب(عليه السلام) شده و كشف اين غير نيز با نقل و عقل موافق است. پس بايد داراى صحت بيش ترى باشد.
توجيه كلام ابن عربى
در پايان «مرحوم ميرحيدر آملى» درصدد توجيه كلام شيخ بر مى آيد و مى گويد: اين كه شيخ عيسى را خاتم ولايت مى داند، شايد منظور وى خاتميت ولايت در بين انبيا(عليهم السلام) باشد; يعنى آن خاتميت ولايتى كه مخصوص انبيا است، باشد، وگرنه آنچه بيان شد موافق است با آنچه بيش تر مشايخ صوفيه و عرفا مى گويند; مانند: جنيد، شبلى، معروف كرخى، بسطامى، خجندى و بسيارى ديگر از بزرگان: مانند شارح اول فصوص شيخ اعظم مؤيدالدين خجندى يا شارح دوم كمال الدين عبدالرزاق كاشانى در فص شيثى.
رد ميرحيدرآملى بر ابن عربى درختمولايت مقيّده
بيان شد كه كلام ابن عربى در ختم ولايت مقيّده داراى اضطراب است. ولى با شواهدى كه ميرحيدر آملى آورده بود، مشخص گرديد كه نظر واقعى ابن عربى در ختم ولايت مقيّده خود او است. اينك پاسخ ميرحيدر آملى كه باز هم از همان سه راه مزبور وارد مى شود ذكر مى شود:
اما النقل
يك. قرآن كريم: «فسوف يأتى اللّه بقوم يُحبُّهم و يُحبُّونه اذِلَّة على المؤمنين اعزَّة على الكافرين» (مائده: ٥٤); بسيارى از مفسران اين آيه را در شأن امام مهدى (عج) دانسته اند.
دو. آيه «و جعلنا هم ائمَّةَ يهدونَ بامرِنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصّلاةِ» (انبياء: ٧٣); به اتفاق مفسران، اين آيه نيز در شأن ائمّه اثنى عشر، به ويژه حضرت بقيه الله الاعظم (عج) وارد شده است كه البته نياز به بحث هاى تفسيرى مفصل دارد.
سه. آيه «و نريدُ ان نمُنَّ على الّذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمَّةً و نجعلهم الوارثين» (قصص: ٥); از آنجايى كه حضرت بقيه الله (عج) امام است و بايد معصوم بوده و از طرف خداوند باشد، بدين روى، اين آيه در خصوص حضرتش نازل شده است.
چهار. «ثمَّ اورثنا الكتاب الّذين اصطفينا من عبادنا... و منهم سابقٌ بالخيرات باذن الله» (فاطر: ٣٢); آيات اشاره آن ها به حضرت بقيه الله الاعظم روشن است و نياز به هيچ گونه توضيح و تبيين ندارد. هم چنين روايات متعددى از حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)در شأن امام زمان (عج) وارد شده است كه كوچك ترين شبهه اى باقى نمى گذارد كه خاتميت ولايت از آنِ امام مهدى (عج) مى باشد. بيان همه اين موارد مطوّل است. اما به اختصار بيان ابن عربى ذكر مى شود:
«اعلم ايّدنا الله انِّ للّه خليفةً يخرج و قد امتلئت الارض جوراً و ظلماً فيملؤها قسطاً و عدلاً. لو لم يبق من الدّنيا الاّ يومٌ واحدٌ طوّل الله ذلك اليوم حتّى بلى هذا الخليفة من عترة رسول الله ـ صلى الله عليه و سلّم ـ من ولدِ فاطمة يواطى اسمه اسم رسول الله ـ صلى الله عليه و سلم ـ جدّه الحسن بن على بن ابى طالب يبايع بين الركن والمقام يشبه رسول الله ـ صلى الله عليه و سلم ـ فى خلقه.[٢٩]
وقتى ابن عربى مى داند كه عيسى(عليه السلام) در آخرالزمان نزول مى كند و به محضر مهدى (عج) مى رسد، تابع او و جدّ او در نبوّت و ولايت است. ولى با اين مقام والاى مهدى (عج) او چگونه خاتميت را به خود نسبت مى دهد؟!
عجيب اين كه در اين جا در نسبت خاتميت خود متمسّك به خواب مى شود، ولى براى غير، متمسك به بيدارى و عقل و نقل و كشف مى شود.
اما العقل
عقل سليم مى گويد: «كسى كه اين گونه مقامى دارد، كه از آيات و روايات متعدد استفاده مى شود، اولى به خاتميت است از شيخ، به ويژه اين كه ازقول شيخ و مشايخ ديگرى صحت اين عناوين را مى فهميم; زيراخاتميت ولايت مقيّده محتاج اثبات تناسب حقيقى بين آن وصاحبش مى باشد به حسب صورت ومعناكه هر دو اين تناسب براى حضرت مهدى(عج)حاصل است، نه براى شيخ.
اقل اين تناسب اين است كه خاتم ولايت محمديه بايد اعلم ناس و اكمل ناس بعد از نبى باشد و اقرب خلق اليه و اشرف آنان باشد و اين ها به اتفاق همه محققان براى حضرت مهدى (عج) حاصل است.
بزرگ ترين دليل بر علم آن حضرت به قرآن، احاديث نبوى از قبيل حديث «ثقلين» يا روايت ديگرى است كه وارد شده; از جمله: «اولى الناس بكتاب الله انا واهل بيتى من عترتي»[٣٠]
و با توجه به آيه شريفه «لا يعلمُ تأويله الاّ الله والرّاسخون فى العلم» (آل عمران: ٧)، علم بى نهايت آن حضرت ثابت مى شود، چه آن كه «من اراد علوم الاولين و الاخرين فعليه بالقرآن»[٣١]
در ادامه، مير حيدر آملى با شاهدى از كلام ابن عربى، كه در مورد انسان كامل دارد ـ كه وقتى انسان كامل از بين برود، از دنيا چيزى باقى نمى ماند ـ مى گويد: پيداست اين مقامات كجا و مقام شيخ! و اين خود بزرگ ترين دليل عقل بر عدم صحت ادعاى شيخ مى باشد. كه معتضد به روايت نبوى است: «لو لم يبقِ من الدّنيا الاّ يوم واحدٌ لطوَّلَ اللّهُ تعالى ذلك اليوم، ليخرج من ولدي مَن يكون اسمه اسمى و كنيته كنيتى يملؤُ الارض قسطا و عدلاً كما ملئت جوراً و ظُلماً.»[٣٢]
و يا روايت ديگرى كه مى توان آن را به عنوان دليل نقلى مستقل يا مؤيد دليل عقلى دانست:
«قال(صلى الله عليه وآله) لابنه الحسين(عليه السلام): انّ ابنى هذا امامٌ، ابن امام، اخو امام، ابو ائمة تسعة، تاسعهم قائمهم و حجة بن حجة، اخو حجّة و ابو حجج تسع.»[٣٣]
اين دو روايت هر دو شاهد بر امامت حضرت بقية الله (عج) و امامت اجداد بزرگوارش و خاتميت و ولايت و خلافت آن حضرت است تا روز قيامت. ادله نقلى بسيارى ديگرى نيز مى توان به عنوان مؤيد در اينجا ذكر كرد كه مرحوم ميرحيدر در كتاب شريف خود مفصلاً ذكر كرده است.
اما الكشف
كشف صحيح مطابق واقع گواهى مى دهد كه خاتميت ولايت مقيّده محمديه، كه به ارث معنوى و صورى حاصل شده، خصوص حضرت مهدى (عج) است و بيش تر گذشتگان آن را ذكر كرده اند; مانند ابى يزيد بسطامى، جنيد، شبلى، معروف كرخى و از متأخران افرادى نظير سعدالدين حموئى صدرالدين قونوى و عبدالرزاق كاشانى.
پس كشف ما، كه مطابق عقل و نقل و كشف بزرگان اهل عرفان و تصوف مى باشد، اقرب به واقع است، علاوه بر اين كه براى خود ما هم (ميرحيدر) مكرّر متعدد در خواب كشف شد، كه خاتميت ولايت مقيّده از آن حضرت مهدى (عج) مى باشد و البته همان طور كه ذكر شد، در كلام خود شيخ نيز مواردى مى يابيم.
در ادامه، ميرحيدرآملى مؤيّداتى ديگر براى نظرات خود از عقل و نقل درآورده و در مورد حضرت مهدى (عج) و حيات او مسائل مربوط به آن حضرت بحث مى كند كه لازم به ذكر نيست.
به نظر مى رسد تا حدى كه مقدور بود، به طور مختصر نظرات مير حيدرآملى و پاسخ وى به ابن عربى در اينجا ذكر گرديد. كمال و تفصيل مطلب را مى توان در كتاب نص النصوص مير حيدر آملى پى گرفت.
-
پى نوشت ها
[١]ـ محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج ٢، ص ٣٥٢، روايت ٧
[٢]ـ مولوى، مثنوى، معنوى، چاپ نيكلسون، ص ١٠٢
[٣]ـ عزالدين محمود كاشانى، مصباح الهدايه و مفتاج الكفايه، ص ١٥٠
[٤]ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ح ١٦، ص ٤٠٢
[٥]ـ رينولد.ا.نيكلسون،تصوف اسلامى وارتباط انسان باخدا،ص١١٢
[٦]ـ سيدمحمد دامادى، شرح بر مقامات اربعين، ص ١٧١
[٧]ـخواجه عبدالله انصارى،صدميدان،ص٦١
[٨]ـ هجويرى، كشف المحجوب، ص ٢٦٧
[٩]ـ سيدمحمد دامادى، پيشين، ص ١٧٥
[١٠]ـ محى الدين بن عربى، فصول الحكم، فص عزيرى
[١١]ـ امام خمينى، مصباح الهداية الى الخلافة والولاية، ص ٢٩
[١٢] و [١٣]ـ محى الدين بن عربى، فتوحات مكيه، ج ٢، ص ٤٢ / ج ٣، ص ٣٢٧
[١٤]ـ به نقل از محى الدين بن عربى، تصوف اسلامى و ارتباط انسان با خدا، ص ١٧٩
[١٥] و[١٦]ـ فتوحات مكّيه، ج ١، ص ٢٤٤ / ص ١٩٠، ص ٣١٨
[١٧]ـ ميرحيدر آملى، مقدمات بر كتاب نص النصوص، ص ١٦٨
[١٨]ـ بحارالانوار، ج ١٦، ص ٤٠٢
[١٩]-[٢٠]ـ بحارالانوار، ج ٧، ص ٢٨٢ / ج ٥٧، ص ٥٨ و ٣٠٩
[٢١]ـ امام خمينى(رحمه الله)، پيشين، ص ٨٤
[٢٢]ـ مقدماتى بر نص النصوص، ص ١٨٦ به بعد
[٢٣]ـ بحارالانوار، ج١٠، ص ١٢٥ و ج ٣٥، ص ٢٨٧
[٢٤]ـ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ٦، باب ٧، ص ١٣٦
[٢٥]ـ مقدماتى بر نص النصوص، ص ٢٠١، بحارالانوار،ج٤٠،ص١٥٧وج٩٢، ص ١٩٣٥
[٢٦]ـ ميرحيدر آملى، نص النصوص، ص ١٩٢، همو، جامع الاسرار و منبع الانوار، ص ٣٨٢ / عوالى الئالى، ج ٤، ص ١٢٤ / ملاصدرا، تفسير قرآن، ج ٤، ص ١٢٣ / همو، شرح اصول كافى، ص ١٧
[٢٧]و [٢٨]ـ بحارالانوار،ج٣٧، روايت٤١ / ج ٣٥، ص ٣٣، روايت ٣٠
[٢٩]ـ فتوحات مكيّه، ج ٣، ص ٣٣٧.
[٣٠]ـ تفسير عياشى، ج ١، ص ٦٥ / بصائر الدرجات، ص ١١٩
[٣١]ـ نص النصوص، ص ٢٠١ و ٢٤٩ / النهايه، ج ١، ص ٢٢٩
[٣٢] و [٣٣]ـ بحارالانوار، ج ٣٨، ص ٣٠٥ / ج ٣٦، ص ٣٧٢