نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٧ - برهان صديقين از ديدگاه حكما مشاء، اشراق و حكمت متعاليه
ع. عليزماني
براي اولين بار شيخالرئيس، بوعليسينا، در نمط چهارم از كتاب اشارات، برهاني را مطرح كرد و آن را برهان صديقين ناميد و ما گفتار خويش را با نقل قسمتي از عبارات ايشان آغاز ميكنيم:
«تنبيه: تأمل كيف لم يحتج بياننا لثبوت الاول و وحدانيته و برائته عن الصّمات الي تأمّلٍ لغير نفس الوجود و لم يحتج الي اعتبارٍ من خلقه و فعلهِ و اِن كان ذلك دليلا عليه لكن هذاالباب اوثق و اشراف... »
شيخ الرئيس در ادامه اين بيان به ريشههاي قرآني چنين روشي براي اثبات وجود خدا اشاره ميكنند و ميفرمايند:
«... الي مثل هذا اشير فيالكتاب الالهي، سنريهم آياتنا فيالافاق و في انفسهم، اقول هذا حكم لقوم ثم يقول: اولم يكف بربك انه علي كل شيي شهيد، اقول: ان هذا حكم للصديقين الذين يستشهدون به لا عليه»
اين بيان شيخالرئيس به خوبي نشان ميدهد كه جرقههاي اوليه چنين برهاني به وسيله آيات نوراني قرآن، در ذهن و انديشه امثال شيخالرئيس درخشيده است. محقق طوسي در ذيل كلام شيخالرئيس چنين ميفرمايد:
«سپس شيخ دو مرتبه ياد شده، در قول خداوند، »سنريهم آياتنا... « يعني مرتبه استدلال بر وجود حق، به وسيله آيات آفاقي وانفسي و مرتبه استشهاد به حق بر هر چيزي را با طريق متكلمان و طبيعيون و طريقه الهيّون برابر ساخت... و از آنجا كه روش قوم او (الهيّون) راستترين راه بود، اين قوم را صديقين ناميد؛ «فان الصديقّ هو ملازمُ الصدق»
راغب اصفهاني نيز در كتاب مفردات، صديق را اينگونه معنا ميكند: «كثر منه الصدق و قبل بل يقال لمن لا تكذب قطّ. حكيم سبزواري، لفظ صديق را صيغه مبالغه صادق ميداند و آن را اين چنين معنا ميكند: صديق كسي است كه در اقوال، افعال، نيتها و عهدهايش با خدا و با خلق خدا، ملازم صدق است. در قرآن كريم واژه صديق، در توصيف حضرت يوسف، ابراهيم، ادريس و مريم: به كار رفته است.
علاوه بر الهامي كه فيلسوفان الهي از قرآن گرفتهاند و محرك ايشان براي ارائه برهان صديقين شده است، علت ديگري كه منشأ روي آوردن به سوي چنين برهاني شده است را ميتوان «تلاش براي ارائه برهاني با كمترين پيشفرض و كمترين مباني پيشين» دانست به طوري كه اين برهان، تنها بر اصل قبول واقعيت تكيه داشته باشد و پس از پشت سرگذاشتن وادي ظلماني شكاكيت، نيازي به اثبات مقدمات بعيده ديگري نداشته باشيم (آنگونه كه علامه؛ درتعليقه خويش بر اسفار آوردهاند) از اينرو، شما ميبينيد كه حكيم سبزواري، در تعليقه خود بر كلام صدرالمتألهين، تمام سخنش اين است كه در بيان صدرا مبادي و مقدمات بعيدهاي اخذ شده است كه اصل برهان بر آنها مبتني نيست و خود ايشان در صدد ارائه تقريري بر ميآيد كه آن را «اسد اخصر» مينامد: «لكني اقول المقدمات المأخوذه في هذه الحجه و ان كانت شامخه فيها مطالب عاليه الا ان الاستكشاف عنها في اول الامر ليس بلازم اذتصير به كثيره الذمّه عسره النيل... ».
پس هدف فيلسوفان در اين مقام ارائه برهاني با كمترين مقدمات ممكن و با سادهترين روش ارائه بوده است و از ديدگاه حكيم سبزواري تقرير صدرا وافي به چنين مقصودي نيست و چه بسا دليل ديگر براي روي آوردن به اين نوع از استدلال (از حقيقت وجود بر وجوب وجود) اين باشد كه اولا: حكما سير از معلول به سوي علت را مفيد يقين نميدانستند ثانيا: سير از علت به سوي معلول كه مفيد يقين است را درباره حضرت حق جاري نميديدند؛ چرا كه او را علتي نيست (بلكه حقيقت وجود را علتي خارج از او نيست) لذا به برهاني كه ميرزا مهدي آشتياني آن را «شبه لِمّ» ميداند، روي آوردهاند؛ زيرا در مسألهاي مانند اثبات وجود واجب، به كمتر از يقين نميتوان اكتفا كرد. ذكر عين عبارت حكيم الهي، ميرزا مهدي آشتياني در اينجا خالي از لطف نيست. «... و ساير البراهين استشهاد بغيره تعالي عليه، و هي براهين انيّه بخلاف هذاالبرهان فانّه برهانٌ شبه اللّم اذ البرهان اللّمي محّالٌ في حقه تعالي و انّما سمّي هذا البرهان ببرهانٍ شبه اللّم من جهه شباهته معه في افاده اليقين و الجزم التام الكامل»
سپس ايشان نوزده تقرير مختلف را برها صديقين را مطرح ميكنند كه البته بعضي از اين تقريرها قابل ارجاع به بعضي ديگر ميباشند.
راههاي انسان به خداوند
پر واضح است كه راههاي انسان به سوي خداوند از حد احصاء خارج است و بدين جهت است كه ميگويند: «الطرق الي الله بعدد انفاس الخلايق» و بر همين اساس، جناب صدرالمتألهين در كتاب اسفار ميفرمايند:
«واعلم ان الطرق الي الله كثيره لانه ذو فضائل و جهات كثيره و لكلِّ وجهه هو مولّيها» و بدين لحاظ نميتوان راههاي شناخت الهي را محدود كرد، ولي در يك تقسيمبندي كلي، ميتوان راههاي اثبات واجب را به شرح ذيل بيان كرد:
- ١. راه علم و مطالعه در آيات طبيعي
- ٢. راه دل يا فطرت (راه عرفان)
- ٣. راه عقل و فلسفه
- ٤. راه وحي يا اعجاز
البته ميتوان به شكل ديگر نيز راههاي اثبات واجب را تقسيم كرد؛ زيرا مستدل، يا از راه حركت در اجسام استدلال ميكند كه همان راه طبيعيون است و يا از طريق حدوث زماني، كه مسير متكلمان است و يا از طريق امكان ذاتي كه طريق حكيم الهي است و يا از طريق كشف و شهود، به خداوند ميرسد كه مسلك عارف است و يا با نظر در حقيقت وجود، كه راه صديقين است.
برهان صديقين به بيان شيخالرئيس
شيخالرئيس، اين برهان را در كتاب اشارات چنين تقرير ميكنند: «كل موجود اذا التفت اليه من حيث ذاته من غير التفات الي غيره فاما ان يكون بحيث يجب له الوجود في نفسه او لا يكون، فان وجب فهوَ الحق بذاته الواجب وجوده من ذاته و هو القيوم و ان لم يجب لم يجزان يقال انه ممتنعٌ بذاته بعد ما فرض موجودا بل ان قرن باعتبار ذاته شرط مثل شرط عدم علته صار ممتنعا او شرط وجود علته صار واجبا و ان لم يقرن بها شرط لا حصول عله و لا عدمها بقي له في ذاته الامر الثالث و هو الامكان فيكون باعتبار ذاته الشي الذي لا يجب و لا يمتنع فكل موجود اما واجبالوجود او ممكن الوجود بحسب ذاته. »
اشاره: «ما حقه في نفسه الامكان فليس يصير موجودا من ذاته فانه ليس وجوده من ذاته اولي من عدمه من حيث هو ممكن فان صار احدهما اولي فلحضور شييء او غيبته فوجود كل ممكنالوجود هو من غيره. »
تنبيه: «اما ان يتسلسل ذلك الي غير النهايه فيكون كل واحد من آحاد السلسله ممكنا في ذاته والجمله متعلقه بها فتكون غير واجبه ايضا و تجب بغيرها... »
جناب خواجه نصيرالدين طوسي در توضيح كلام شيخ ميفرمايد:
«تقرير كلام شيخ پس از ثبوت اصل نياز و احتياج ممكن به سوي غير، اين است كه اين غير يا واجب است و يا ممكن و كلام در اين ممكن نيز مانند سخن در ممكن اول است؛ پس يا منتهي ميشود به واجب و يا دور و تسلسل پيش ميآيد و شيخ، شق اوّل را ذكر كرده است؛ زيرا اين، همان مطلب و مقصود است و نه دوم را؛ چرا كه ظاهرالبطلان است، بلكه شق سوم را ذكر كرده است و اراده كرده است كه لزوم مطلوب را از آن تبيين كند. و آن، اين است كه سلسله ممكنات بر فرض وجود داشتن، محتاج به سوي چيزي خارج از دايره امكان ميباشند كه اين ممكنات به واسطه او وجوب پيدا كردهاند. »
صدرالمتألهين، كلام شيخ را به گونهاي خاص تقرير كردهاند؛ ولي علامه طباطبايي، در نهايهالحكمه در تقرير اين برهان چنين ميفرمايند:
«ان تحقق موجود ما ملازم لترجح وجوده اما لذاته فيكون واجبا بالذات او لغيره و ينتهي الي ما ترجح بذاته والا دارَ اَوْ تسلسل و هما مستحيلان»
در اين تقرير، برهان صديقين شيخ، مبتني بر بطلان دور و تسلسل است و اگر كسي آن را نپذيرد، چنين تقريري ناتمام خواهد بود.
تقرير استاد مصباح از كلام شيخالرئيس
«... موجود يا واجب ميباشد، پس آن مطلوب است و يا اينكه ممكن، پس محتاج به سوي علتي است كه مرجَّح وجود او باشد. آن علت نيز يا واجب ميباشد، پس مطلوب، ثابت ميشود و يا اينكه او هم ممكن ديگري است، پس در اين صورت چارهاي نيست از منتهي شدن سلسله علل به واجب براي احتراز از دور و تسلسل... » در اين تقرير نيز نقطه اتّكاي اين برهان بر بطلان دور و تسلسل است.
استاد شهيد مرتضي مطهري در پاورقيهاي اصول فلسفه، در توضيح اين برهان ميفرمايد: «آنچه در برهان بوعلي وجودش مسلم و قطعي گرفته شده است، مطلق موجود است كه نقطه مقابل آن، انكار هستي به طور مطلق است، پس از آنكه در اصل وجود موجودات ترديد نكرديم؛ يعني همين قدركه سوفسطايي نشديم، يك تقسيم عقلي به كار ميبريم كه موجود يا واجب است و يا ممكن و شق سوم محال است. سپس نيازمندي ممكن را به مرجح كه بديهي اولي است، مورد استناد قرار ميدهيم؛ آنگاه با امتناع دور و تسلسل كه مبرهن است، نتيجه نهايي را ميگيريم»
با توجه به تقرير يادشده، ميتوان مبادي و مباني برهان شيخ را به شرح ذيل دانست.
- ١. واقعيتي در عالم خارج وجود دارد و سفسطه محض، باطل است.
- ٢. نياز ممكن به سوي علت، امري بديهي اولي است؛ زيرا كه اگر امكان، درست تحليل شود، يا از درون او نياز به علت به دست ميآيد و يا لازمه بيّن او احتياج به سوي علت مرجّح خواهد بود.
- ٣. بطلان دور كه به تقدم شيء علي نفسه و اجتماع نقيضين برميگردد.
- ٤. بطلان تسلسل در ناحيه علل كه در جاي خود مبرهن است.
اگر كسي مبادي فوق را كه همه يا اكثرا بديهي اولياند بپذيرد، برهان شيخ در اثبات واجب، تمام خواهد شد.
امكان ذاتي
در برهان شيخ، امكان، واسطه اثبات است، ولي بايد توجه داشت كه مقصود شيخ از امكان، امكان ذاتي يا همان امكان ماهوي است كه لازمه استواء نسبت ماهيت به سوي وجود و عدم ميباشد و اين، غير از امكان در تفكر صدرالمتألهين است كه به معناي فقر وجودي و ربطي بودن و بلكه عين ربط بودن وجود ميباشد. در تفكر صدرالمتألهين نياز و نيازمند و ملاك احتياج هر سه يك چيز است؛ زيرا بيش از يك امر عيني بسيط، در خارج وجود ندارد و آن هم وجود است كه بر دو نوع ميباشد: وجود واجب و وجود ممكن كه در هر مرتبه، امكان و وجوب عين وجود است.
صدرالمتألهين در مقام بررسي برهان شيخ، مدعي شدهاند كه برهان مزبور، برهان صديقين نيست؛ زيرا به جاي نظركردن در حقيقت وجود، در مفهوم وجود، نظر شده است. «... و هذا المسلك اقرب المسالك الي منهج الصديقين و ليس بذلك كما زعم لان هناك يكون النظر الي حقيقه الوجود و ههنا يكون النظر في مفهوم الموجود». و گاه اين اشكال با اين بيان مطرح شده است كه اين برهان، همان برهان وجوب و امكان است كه از امكان ذاتي موجودات آغاز شده است. يكي ديگر از اشكالاتي ك بر اين برهان وارد شده است، اشكال به انّي بودن و در نتيجه، مفيد يقين نبودن آن است كه علامه طباطبايي به اين اشكال پاسخ دادهاند و اين نوع از برهان را واسطهاي بين برهان لمّي و برهان انّي دانسته و آن را مفيد يقين ميدانند و معتقدند كه در اكثر مباحث فلسفي (اگر نگوييم در همه موارد) از چنين روشي استفاده ميكنيم.
ناگفته نماند كه در برهان صديقين به تقرير صدرايي، نيازي به تكيه بر ابطال دور و تسلسل نيست، برخلاف اينجا كه يكي از مباني اصلي برهان شيخ، ابطال دور و تسلسل است.
برهان صديقين، نزد شيخ اشراق
شيخ اشراق براهيني را بر اثبات واجب اقامه كردهاند كه از جمله آنها برهان صديقين است. و صدرالمتألهين پس از بيان برهان صديقين به تقرير خويش، طريقهاش را قريب المآخذ با روش اشراقين دانسته است.
«... و اعلم ان هذا الحجه في نهايه المتأنه و القوه يقري ماخذها من ماخذ طريقه الاشراقين التي تبتني علي قاعده النور»
سپس به روش شيخ اشراق اشاره ميكنند و مدعي هستند كه روش شيخ اشراق نيز همان روش صديقين است؛ البته در قالب اصطلاحات و فرهنگ خاص فلسفه (اشراق) و عبارتهاي شيخ شهيد را از كتاب حكمهالاشراق نقل ميكنند:
«هرگاه نور مجرد، به لحاظ ماهيت و در ماهيتِ خود محتاج بود، احتياج وي قهرا به جوهر غاسق ميّت نبود؛ زيرا جوهر غاسق را نرسد كه موجودي اشرف و اتّم از خود بيافريند، آنگونه موجودي كه نه در يك جهت بلكه در جهات متعدد بر او اشرفيت دارد و اصولاً چگونه ميتواند جوهر غاسقي افاده نور كند؟ پس اگر نور مجرد در تحقق ذاتش محتاج بود، به ناچار محتاج به نوري بود كه قائم و استوار به ذات خود بود و از برهاني كه لزوم متناهي بودن را در امور مجتمعه مترتب ثابت ميكند، بدانستي كه وجود سلسله انوار مجرده مترتبه بهطور بينهايت محال است و بنابراين، واجب است كه انوار قائمه بالذات و انوار عارضه و هيأت آنها همه به نوري منتهي شود كه وراي وي نور ديگر بدان سان نبود و آن نورالانوار و نور محيط و نور قيوم و نور مقدس نور اعظم و اعلي بود... »
بياني كه از شيخ اشراق مطرح شد (به اضافه اعتقاد به اضافه تشكيك در حقيقت نور كه شيخ اشراق بدان معتقد است) تقرير ديگري از برهان صديقين است كه در فلسفه صدرايي به جاي نور و نور مجرد، حقيقت وجود مطرح ميشود. در اين برهان بر امور ذيل تكيه شده است:
- ١. احتياج در بعضي مراتب نور به سوي غير.
- ٢. اين غير، اَتمّ و اَشرف و اكمل باشد و امر ضعيف نميتواند علت براي اكمل از خود باشد.
- ٣. لزوم تناهي در ناحيه امور مجتمعه مرتبه.
- ٤. تشكيك در سلسله مراتب نور.
سپس جناب صدرالمتألهين در تحليل اين برهان چنين ميفرمايد:
«اگر مقصود حكماي اشراق از «ماهيت نور» كه در نزد ايشان بسيط و داراي كمال و نقص است، حقيقت وجود باشد، نظر ايشان درست است. (در اين صورت برهان ايشان برهان صديقين خواهد بود؛ چرا كه در حقيقت هستي، نظر كردهاند، هرچند كه به جاي حقيقت وجود از واژه نور استفاده كند) ولي اگر مقصود از نوري كه بسيط است و... مفهومي از مفاهيم باشد كه شأن آن، كليت و اشتراك بين كثيرين است، در اين صورت، نظر ايشان بر صواب نبوده و لا يمكن تصحيحه».
ولي دقت در برهان شيخ اشراق به خوبي آشكار ميكند كه بحث او بحثي وجودي است، نه ماهوي و اگر كلمه ماهيت را به كار ميبرد، با قرينه سياق معلوم ميشود كه مقصودش از اين كلمه، همان «انيت» است؛ چرا كه اين تعبير شيخ اشراق «اذ لا يصلح لان يوجد اشرف و اتم منه» نشان ميدهد كه بحث بر سر وجود و ايجاد است و كلمه احتياج در اينجا ناظر به همان احتياج وجودي است، مخصوصا اين تعبير كه «فان كان النور المجرد فاقرا في تحققه» پس بحث از نياز به سوي غير در اصل تحقق و وجود است و نه چيز ديگري.
برهان صديقين از زبان عرفا
تقرير معروف اين برهان بر سه مقدمه استوار است:
- ١. اثبات وجود صرف هستي.
- ٢. امتناع عدم براي حقيقت هستي محض.
- ٣. ضرورت چيزي كه عدمپذير نيست (ولذا بدون اثبات هستي صرف برهان تام نيست).
تقرير حكيم، ميرزا مهدي آشتياني از ديدگاه عرفا
«ومنها، التقرير المعروف في السنه العرفاء» اين تقرير، مبتني بر مقدماتي به شرح ذيل ميباشد:
الف. هيچ شكي در وجود و تحقق حقيقت وجود نيست (به معناي صرف وجود كه در بردارنده تمام كمالات وجود است و طردكننده تمام اجانب و بيگانگان) زيرا پس از اثبات اصالت وجود و اعتباري بودن ماهيت... پس وجود اصيل كه منشأ آثار است، يا وجود مشوب (و مخلوط به عدم) ميباشد، و يا هر دو (هم صرف و هم مشوب) و بنابر هر تقدير، مطلوب ما ثابت ميشود. بنابر دو فرض اخير كه پر واضح است. و امّا بنابر فرض اوّل نيز وجود صرف اثبات ميشود؛ چرا كه "صرف" نباشد، تحقق امر مشوب قابل تصور نيست؛ (چرا كه هر امر مشوبي، صرف را نيز در ضمن خويش دارد و بدون تحقق صرف از هر حقيقتي، تحقق مشوب از آن، غير ممكن خواهد بود). زيرا مطلق مفهومي و كليات طبيعي نيست.
ب. حقيقت وجود بدين معنا قبول عدم لذاته و بذاته نميكند. اينكه براي طرد عدم، نيازمند به حيثيت تقييديهاي نميباشد، پس واضح است و امّا اينكه براي طرد عدم، از ذات خويش محتاج به حيثيت تعليليّه نيز نميباشد، براي اين است كه اگر علت او مثل او باشد، پس صرف الشيء لايثتني و لا يتكرّر، و اگر خودش علت باشد، پس خطا فاحشتر است و اگر امر مشوب باشد پس گذشت كه او مسبوق به صرف و مطلق ميباشد و به اين دليل كه او به مراحلي، ناقصتر از مطلق است، پس چگونه ميتواند علت براي او واقع شود.
ج. هر آنچه كه قبول عدم نميكند بذاته و لذاته، پس او واجبالوجود بالذات است؛ «فبثت اذن وجود الواجب بالذات».
ادامه دارد.
- پىنوشتها
[١]. ابوعليسينا، الاشارات و التنبيهات، ٣جلد، جلد سوم، چ دوم، (تهران: دفترنشر كتاب، ١٤٠٣ه)، ص ٦٦.
[٢]. فصّلت: ٥٣.
[٣]. راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، (قم: انتشارات اسماعيليان)، ص ٢٥٨.
[٤]. حكيم سبزواري، تعليقه بر اسفار، ٩جلد، ج ٦، چ چهارم، (بيروت: داراحياء التراث، ١٤١٠ه)، ص ١٦.
[٥]. يوسف: ٤٦، مريم: ٤١و٥٦، مائده: ٧٥.
[٦]. حكيم سبزواري، تعليقه بر اسفار، ٩جلد، جلد ٦، چاپ چهارم، (بيروت: داراحياء التراث، ١٤١٠)، ص ١٦.
[٧]. حكيم آشتياني، تعليقه برشرح منظومه حكمت، (كانادا: انتشارات دانشگاه مكگيل)، ص ٤٨٨.
[٨]. همان، ص٤٩٧.٤٨٨.
[٩]. صدرالدين شيرازي، الحكمه المتعاليه، ٩جلد، جلد ٦، بيروت: داراحياء التراث، ١٤١٠)، ص ١٤.
[١٠]. ابوعليسينا، الاشارات و التنبيهات، جلد ٣، چاپ دوم، (تهران: دفتر نشر كتاب)، ص ٢٠.
[١١]. همان، ص ٢٠و ٢١.
[١٢]. صدرالدين شيرازي، پيشين، جلد ٦، ص ٢٦.
[١٣]. علامه طباطبايي، نهايهالحكمه، (قم: انتشارات جامعه مدرسين، ١٣٦٢)، ص ٢٨٤.
[١٤]. استاد مصباح يزدي، تعليقه نهايهالحكمه، (قم: انتشارات در راه حق)، ص ٤٠٨.
[١٥]. استاد شهيد مطهري، پاورقيهاي اصول فلسفه و روش رئاليسم، ٥جلد، جلد پنجم، (تهران: انتشارات صدرا)، ص ٨٠.
[١٦]. صدرالدين شيرازي، پيشين، ص ٢٦.
[١٧]. علامه طباطبايي، پيشين، ج ٦، ص ٢٧.
[١٨]. همان، ص ١.١٦.
[١٩]. شهابالدين سهروردي، حكمهالاشراق، ترجمه سيد جعفر سجادي، ص ٢٢.٢١٩.
[٢٠]. صدرالدين شيرازي، پيشين، ج ٦، ص ١.١٤.
[٢١]. ميرزا مهدي آشتياني، پيشين، ص ٤٩٠.