تاریخ اسلام - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦
روابط صفويان و گوركانيان هند
سرخیل فاطمه
مقدمه
ايرانيان و هنديان از نژاد آريايي هستند.
پيوندهاي فرهنگي، اجتماعي بين دو سرزمين ريشه تاريخي ژرفي داشته و پيشينه
آن به هزاره سوم پيش از ميلاد ميرسد. هر دو ملت سازنده تمدنهاي كهن بوده و
تحولات مهمي را در فرهنگ جهاني به ويژه در قاره آسيا ايجاد كردهاند.
همزمان با قدرتگيري دولت صفويه در ايران، جانشينان تيمور گوركاني در
هندوستان قدرت را به دست گرفتند. قبل از فتح هند به دست بابر، ارتباط سياسي
مهمي ميان ايران و هند برقرار نشد. پادشاهان هندوستان گرفتار مشكلات داخلي
خويش بودند و در ايران نيز نزاع ميان حكومتهاي محلي مانع گسترش روابط
خارجي بود. اما در سده دهم هجري هند و ايران تحت حكومت دو خاندان برجسته
صفويان و گوركانيان به قدرت هاي بزرگي مبدل شدند. اوج قدرت صفويان در ايران
با قدرتمندي گوركانيان هند همزمان بود كه منجر به ايجاد ارتباطاتي ميان
ايشان گرديد.
در اين مقاله به بررسي ابعاد و چگونگي ارتباط ميان دو دولت صفوي و گوركاني
پرداخته و روابط سياسي، فرهنگي و اقتصادي آن دو را مورد ارزيابي قرار
ميدهيم.
روابط سياسي
در منابع تاريخي سابقه ارتباط ميان صفويان و گوركانيان هند تا زمان تيمور به عقب برده شده است. تيمور به ملاقات خواجه سلطان علي، جد صفويان رفته و بنا به درخواست وي عدهاي اززندانيانش را آزاد مي سازد.[١]
شاه اسماعيل و محمد ظهيرالدين بابرشاه
در دوره حكومت شاه اسماعيل و بابرشاه، ازبكان ماوراءالنهر دغدغه اصلي هر دو دولت بودند.
تحركات ازبكان به رهبري شيبكخان مشكلات زيادي براي صفويان و گوركانيان هند
به وجود آورد. شيبكخان پس از فتح خراسان كه در سيطره شاه اسماعيل بود به
جانب قندهار كه زير نظر بابر بود پيش رفت. سرانجام شيبكخان در جنگ مرو از
شاه اسماعيل شكست سختي خورد و به قتل رسيد.[٢]
اين نبرد آغاز ارتباطات سياسي ميان بابر و اسماعيل محسوب ميشود. نقطه شروع
همكاري ميان ايشان زماني است كه شاه اسماعيل خانزاده بيگم خواهر بابر را
كه رهبر ازبكان اسير كرده و به عقد خود درآورده بود، آزاد كرد.
ابتدا بابر براي ايجاد رابطه با فاتح مرو پيش قدم شد. وي خان ميرزا را به
سفارت نزد شاه اسماعيل فرستاد. شاه اسماعيل سفير بابر را به گرمي پذيرفت و
حكومت حصارشادمان و بدخشان را به وي اعطا كرد.[٣]
بابر در سال ٩١٧ هـ . بدخشان، قندوز، بغلان و حصارشادمان را تصرف كرد و در
نامهاي اين خبر را براي شاه اسماعيل فرستاد . و از شاه اسماعيل براي فتح
ماوراءالنهر ياري خواست و تعهد كرد پس از فتح، خطبه را به نام ائمه دوازده
معصوم (ع) بخواند و سكه را به نام شاه اسماعيل ضرب كند.[٤]شاه اسماعيل
نيروهايي به فرماندهي احمد بيگ صوفي ايواغلي و شاهرخ بيگ افشار براي كمك به
او اعزام كرد .[٥]
بابر با كمك قزلباشها ابتدا به بخارا و سپس به سمرقند تاخت.[٦]پس از فتح
سمرقند و انجام تعهدات به وسيله بابر، نيروهاي قزلباش با هداياي فراوان از
جانب بابر نزد شاه اسماعيل بازگشتند.[٧]
محمد جان ايشيك آقاسي باشي (نجم ثاني) پس از بازگشت از نزد بابر به توطئه
عليه وي پرداخت و با شكايت از بابر، شاه اسماعيل را به وي بدبين ساخت.[٨]
شاه اسماعيل، نجم ثاني، زين العابدين صفوي، پيري بيك قاجار، بادنجان سلطان روملو و تمام امراي خراسان را مأمور سركوب بابر كرد. [٩]
نجم ثاني در اواخر ذيالحجه ١١٧ هـ . براي سركوبي بابر از قم به جانب خراسان حركت كرد. [١٠]
در همين زمان ازبكان، بخارا و سمرقند را تصرف كردند و بابر ناچار به عقب
نشيني به حصار شادمان شد.[١١]بابر از بيرام بيگ قرامانلو حاكم ايراني بلخ
ياري خواست و او امير محمد شيرازي را براي كمك فرستاد. [١٢]
نجم ثاني كه مأمور تنبيه بابر بود با توجه به موقعيت خراسان و خطر ازبكان
به جاي حمله به بابر با وي متحد شد.[١٣]با همكاري نجم ثاني و بابر، قرشي
فتح شد، ولي وساطت بابر براي نجات اهالي قرشي از قتل عام بينتيجه
ماند.[١٤]
در حمله بابر و نجمثاني به غجدوان به سبب اختلاف ميان نجمثاني و سرداران
ايراني سپاه، عدهاي از بزرگان ايراني بدون هيچ جنگي عقب نشيني كردند. بابر
كه اوضاع را نابسامان ميديد با نيروهاي خويش به حصارشادمان عقب نشيني
نمود. در جنگ ميان ازبكان و نيروهاي باقي مانده، سپاه صفوي شكست خورد.
نجمثاني دستگير و به قتل رسيد.[١٥]پس از جنگ، بابر در عين حال كه سعي در
حفظ روابط دوستانه با صفويان داشت، براي تصرف مناطقي مهم در ماوراءالنهر
ميكوشيد.
در سال ٩٢٢ هـ . محمد زمان ميرزا، نوه سلطان حسين ميرزا بايقرا و امير
اردوشاه، بلخ را در نبود حاكم ايراني آن تصرف كرد.[١٦]با قتل امير اردوشاه
به دست محمد زمان ميرزا، بابر و قوام بيك به محمد زمان ميرزا حمله كردند.
او گريخت اما پس از مدتي دستگير شد.[١٧]بابر او را بخشيد و حكومت بلخ را
به وي واگذار كرد و دختر خود را به عقد او درآورد.[١٨]از اين پس، محمد
زمان همزمان از بابر و شاه اسماعيل تبعيت ميكرد و روابط دوستانهاي را با
هر دو طرف برقرار كرد.
پس از بلخ، قندهار مورد توجه بابرشاه و شاه اسماعيل بود. اين شهر به سبب
موقعيت جغرافيايياش براي هر دو طرف اهميت حياتي داشت و در تمام دوره حكومت
اين دو خاندان موجب رقابت و مجادله آنها بود.
در سال ٩٢٦هـ . بابر تمام ناحيه گرمسير را به تصرف درآورد، اما بنابر
مصالحي پس از دو سال محاصره قندهار به كابل بازگشت. با رفتن بابر، شاه بيگ
حاكم قندهار به پنجاب عقب نشيني كرد و قلعه را به مولانا عبدالباقي سپرد.
مولانا عبدالباقي از بابر خواست اداره قندهار را بر عهده گيرد. بابر وارد
قندهار شد و پسرش كامران ميرزا را به حكومت منصوب كرد.[١٩]
شاه اسماعيل در رجب ٩٣٠هـ . در گذشت.[٢٠]بابر دو سال پس از آن دهلي و آگره را فتح كرد و امپراتور هندوستان گرديد.[٢١]
شاه طهماسب و محمد همايون پادشاه
بابر در ٩٣٧هـ . در پنجاه سالگي
درگذشت.[٢٢]او هنگام وفات امپراتوري وسيعي را كه تشكيل داده بود بين چهار
پسرش تقسيم كرد. همايون پسر بزرگ امپراتور دهلي، كامران ميرزا پادشاه پنجاب
و افغان و دو پسر ديگرش را حاكم برخي از نواحي هند تحت نظر برادر بزرگشان
تعيين نمود.[٢٣]
همايون در دورهاي كمتر از دوازده ماه در چائوما و قنوج دو شكست سخت را
متحمل گرديد و سلطنت خود را به شيرشاه سوري مخالف نيرومند افغانياش
باخت.[٢٤]او از آگره به لاو و ولايت بكر رفت و چون از توطئه برادرش عسكري
ميرزا حاكم قندهار براي قتل خود باخبر شد به ايران پناهنده شد.[٢٥]
احمد سلطان شاملو حاكم سيستان به استقبال همايون رفت.[٢٦]و گزارش ورود او
را براي محمد خان شرفالدين اغلي تكلو – للـه سلطان محمد ميرزا - در هرات
فرستاد.[٢٧]
به فرمان شاه طهماسب، همايون با استقبال پرشكوه سلطان محمد ميرزا وارد هرات
شد.[٢٨]سپس به مشهد و زيارت امام رضا (ع) رفت.[٢٩]تا از اين طريق حسن
نظر شاه طهماسب را كه شيعه متعصبي بود جلب نمايد. در تمامي شهرهاي مسير
حركت همايون تا قزوين از وي استقبال شد. شاه طهماسب در فرماني جزئيات اين
استقبال را كاملاً مشخص كرد.[٣٠]بعد از ملاقات همايون و شاه طهماسب در
قزوين، همايون از تبريز و اردبيل ديدن كرده و به زيارت قبور مشايخ صفوي در
اردبيل رفت.[٣١]پس از چندي همايون به قزوين بازگشته و با خداحافظي از شاه
طهماسب به همراه نيروهاي ايراني رهسپار قندهار شد.[٣٢]وي با كمك نيروهاي
ايراني قندهار را تصرف كرد.[٣٣]
مدتي بعد كابل را تصرف نمود و به هندوستان لشكر كشيد و توانست بار ديگر
امپراتوري از دست رفته را بازپس گيرد.[٣٤]همايون و طهماسب در زمان
حكومتشان رابطهاي صميمانه داشتند و از هرگونه تنش در مرزهاي يكديگر پرهيز
ميكردند تا اين كه همايون در ٩٦٢هـ . درگذشت و پسرش اكبر به جانشيني وي
رسيد.[٣٥]
شاه طهماسب و جلال الدين محمداكبر شاه
در سال ٩٣٦هـ . شاه طهماسب از ضعف
تيموريان هند و نزاع ميان بهادرخان ازبك حاكم زمين داور و شاه محمد قلاتي
حاكم مغول قندهار استفاده كرد و پس از مدتي محاصره قندهار را تسخير
نمود[٣٦]و سلطان حسين ميرزا فرزند بهرام ميرزا را به حكومت قندهار منصوب
كرد.[٣٧]
در سال ٩٦٩هـ . شاه طهماسب، سيد بيگ صفوي فرزند معصوم بيگ صفوي را به دربار اكبرشاه فرستاد و جلوسش را تبريك گفت.[٣٨]
طهماسب در صفر ٩٨٤هـ . درگذشت.[٣٩]پس از وي تا زمان شاه عباس اول به سبب ضعف حكومت صفوي ارتباط مهمي ميان ايران و هند برقرار نشد.
شاه عباس و جلالالدين محمد اكبرشاه
شاه عباس پس از جلوس بر تخت سلطنت در سال
٩٩٩هـ . اولين هيأت سياسي را به رهبري يادگار سلطان روملو به هند فرستاد و
از اكبرشاه براي سركوب ازبكان ياري خواست.[٤٠]
در سال ١٠٠٢هـ . رستم ميرزا و مظفر ميرزا، پسران ميرزا حسين سلطان، حكومت
قندهار را بر عهده داشتند. ايشان در اثر اختلاف با يكديگر و درگيري با ملك
محمود حاكم سيستان و آمادهشدن ازبكان براي حمله به قندهار، اين شهر را
تسليم دربار هند كردند و شاهي بيگ خان كابلي به فرمان اكبرشاه حكومت قندهار
را در اختيار گرفت.[٤١]
در سال ١٠٠٥هـ . يادگار سلطان روملو پس از هفت سال به همراه ميرزا
ضياءالدين قزويني و ابونصر خوافي سفراي اكبرشاه با هداياي فراوان براي شاه
عباس به ايران بازگشت.[٤٢]از اين هيأت در قزوين به گرمي استقبال شد و به
افتخار ايشان جشنهاي متعددي برگزار گرديد.[٤٣]
در سال ١٠٠٦هـ . به سفراي هند اجازه بازگشت داده شد و منوچهر بيگ ايشيك
آقاسيباشي به عنوان سفير به همراه ايشان اعزام شد. در اين سفر شاه عباس
براي اكبرشاه هداياي ارزشمندي فرستاد و در نامهاي از تصميم خويش براي تسلط
بر خراسان، دفع ازبكان و صلح ايران و عثماني سخن گفت.[٤٤]
در محرم ١٠٠٧ شاه عباس هرات را فتح كرد و از اين شهر ميرزا علي بيگ كراميلو
را به دربار اكبرشاه فرستاد.[٤٥]در سال ١٠١٢هـ . منوچهر بيگ ايشيك آقاسي
باشي، سفير شاه عباس، به همراه ميرمحمد معصومخان مكري، سفير اكبرشاه، و
هدايا و نامهاي كه از شاه عباس ستايش ميكرد به ايران رسيدند.[٤٦]
در اين زمان شاه عباس ايروان را محاصره كرده بود و از هداياي اكبر تنها يك
شمشير را به نشانه فال نيك در دست گرفت. شاه چهار ماه بعد از محرم ١٠١٣
هدايا را رؤيت كرد و آنها را ميان بزرگان تقسيم نمود.[٤٧]
شاه عباس اول و جهانگيرشاه
شاهزاده سليم كه بعد از جلوس بر تخت
سلطنت جهانگيرشاه ناميده شد، از زمان حيات اكبر روابط دوستانهاي با ايران
داشت و در خاطراتش بارها از شاه طهماسب به عنوان برادر ياد ميكرد .
سه سال پس از جلوس جهانگير شاه در سال ١٠٨٠هـ . شاه عباس، هيأتي را به
سرپرستي يادگار سلطان علي طالش با هداياي فراوان به هند فرستاد.[٤٨]از اين
زمان روابط ديپلماتيك ميان دو دربار تداوم يافت و روابط دوستانهاي ميان
عباس اول و جهانگير برقرار بود.
يكي از برجستهترين سفرايي كه از جانب جهانگير به دربار ايران آمد، ميرزا
برخوردار ملقب به خان عالم بود. وي در ١٠٢٧هـ . در رأس هيأتي بزرگ با
هداياي فراوان به ايران فرستاده شد. اين گروه با چنان شكوهي وارد قزوين
شدند كه اسكندربيك منشي درباره آن مي نويسد:'' از آغاز ظهور دولت اين
خاندان الي الان از ولايت هند بلكه روم ايلچي بدين شوكت و اسباب جاه و حشمت
به ولايت ايران نيامده''. [٤٩]خان عالم در ١٠٢٩هـ . به هند بازگشت و شاه
عباس، زينل بيگ بيگدلي شاملو را در رأس هيأتي با هداياي گرانبها به همراه
خان عالم به دربار جهانگير شاه فرستاد.[٥٠]زينل بيگ در تمام مسير رسيدن به
سوي دربار جهانگير از پذيرايي گوركانيان برخوردار شد[٥١]و در همين سال
آقابيگ و محب علي دو فرستاده ديگر ايران با جواهري متعلق به الغ بيگ پسر
شاهرخ به نزد جهانگير رفتند.[٥٢]
در ١٠١٣هـ . زماني كه جهانگير سرگرم مشكلات داخلي بود، شاه عباس پس از
محاصره قندهار آن را فتح كرد. جهانگير در نامهاي به شاه عباس تعجب شديد
خويش را در اين باره ابراز كرد.[٥٣]
در ١٠٣٣هـ . شاه عباس نامهاي كه حاوي خبر تصرف بغداد بود به همراه هدايايي
به نزد جهانگير فرستاد. شاه[٥٤]از سوي جهانگير با احترام پذيرفته شد.
[٥٥]
شاه جهان و ايران
شاهزاده خرم معروف به شاه جهان، قبل از
جلوس بر تخت سلطنت با شاه عباس رابطهاي صميمي داشت و همواره مكاتباتي ميان
ايشان رد و بدل ميشد. [٥٦]پس از درگذشت شاه عباس در جمادي الاولي[٥٧]
١٠٣٨، شاه صفي به سلطنت رسيد.[٥٨]در ذيالحجه ١٠٤٠هـ . ميربركه و
ميرظريف سفيران شاه جهان به حضور شاه صفي رسيدند.[٥٩]
نخستين سفير شاه صفي، محمد علي بيگ كرگيراق در سال ١٠٣٩هـ . به هند فرستاده شد.[٦٠]وي در ١٠٤٣هـ . به ايران بازگشت. [٦١]
دومين فرستاده شاه جهان به ايران، صفدرخان بود. وي در سال ١٠٤٦هـ . در
كاشان به حضور شاه صفي رسيد و تا اصفهان او را همراهي كرد. وي در دربار
ايران بسيار مورد احترام قرار گرفت.[٦٢]در زماني كه هنوز صفدر خان ايران
را ترك نكرده بود نزاعي ميان وي و سفراي فرنگ رخ داد كه چند نفري در اين
كشمكش به قتل رسيدند و اسباب و لوازم اروپاييان به دست هنديان غارت شد.
سرانجام نزاع با دخالت امير قاسم بيگ، نائب داروغه اصفهان، به پايان رسيد و
چند روز بعد براي دلجويي از صفدرخان چند رأس اسب به وي هديه شد.[٦٣]
در اين سال شاه جهان توانست با استفاده از ضعف ايران پس از مرگ شاه عباس و
قتل اميران شايسته ايراني به دست شاهصفي به آرزوي اجدادش در مورد
بازپسگيري قندهار جامه عمل پوشاند. علي مردانخان حاكم قندهار كه مغضوب
شاهصفي شده بود، براي نجات از مرگ، قندهار را در بيست و يكم شوال ١٠٤٧
تسليم نيروهاي شاه جهان كرد و خود به هند رفت. شاه جهان هم سعيدخان كابلي
را به حكومت قندهار برگزيد.[٦٤]
شاهصفي به سبب حمله عثمانيها به مرزهاي غربي و از دستدادن بغداد نتوانست
به سرعت براي بازپسگيري قندهار اقدام كند و زماني كه آماده حمله به
قندهار ميشد در دوازده صفر ١٠٥٢ در كاشان درگذشت.[٦٥]
پس از شاه صفي فرزند دوازده سالهاش عباس دوم به سلطنت رسيد. كمي سن شاه و
جنگ قدرت در دربار ايران سبب شد تا پس گرفتن قندهار سالها متوقف بماند.
جان نثارخان اولين سفيري بود كه شاه جهان به نزد شاه عباس دوم فرستاد و در
بازگشت اوتارخان او را تا هند همراهي كرد.[٦٦]در فاصله اين سالها شاه
جهان به دنبال گسترش قلمرو خويش به ماوراءالنهر لشكر كشيد و بلخ را تصرف
كرد. نادر محمدخان ازبك براي دريافت كمك براي مقابله با حملات هند به ايران
آمد.[٦٧]
سرانجام شاه عباس دوم توانست بر مشكلات داخلي غلبه كند، قدرت مطلقه را در
دست گيرد و تلاش براي بازپسگيري قندهار را آغاز نمايد. در سال ١٠٥٨هـ .
شاه عباس دوم از اصفهان به جانب خراسان حركت كرد[٦٨]و شاهقلي بيگ ولد
مقصود بيگ را به دربار شاه جهان فرستاد و از وي خواست تا قندهار را پس
دهد.[٦٩]
ايرانيان در ذيالحجه ١٠٥٨ قندهار را محاصره كردند.[٧٠]با رسيدن نيروهاي
قزلباش، شهر زمين داور بلافاصله تسليم شد و در صفر ١٠٥٩ دولت خان حاكم
قندهار در مدتي كمتر از دو ماه قلعه را تسليم كرد.[٧١]شاه عباس به تمامي
اهالي قندهار كه خواهان رفتن به هند بودند، اجازه مهاجرت داد.[٧٢]
پس از فتح قندهار، شاهوردي بيگ سفير شاه عباس دوم با نامهاي حاوي خبر فتح و
ابراز اميدواري كه اين موضوع در روابط دوستانه تأثيري نداشته باشد به
دربار شاهجهان فرستاده شد.[٧٣]
در جماديالاولي ١٠٥٩ اورنگ زيب، سعدالله خان وزير و عدهاي از امراي هند
حملهاي ناموفق را براي بازپسگيري قندهار تدارك ديدند.[٧٤]در سال هاي
١٠٦٢ و ١٠٦٣هـ . نيز دو لشكر به فرماندهي داراشكوه و اورنگ زيب براي تصرف
قندهار اعزام شدند كه آنها هم نتيجهاي به دست نياوردند.[٧٥]از اين زمان
تا خلع شاه جهان از حكومت، روابط دو كشور با سردي ادامه يافت و از فرستادن
سفير خودداري كردند.
اورنگ زيب و ايران
زماني كه شاه جهان در بستر بيماري افتاد،
جنگ قدرت ميان فرزندانش اوج گرفت. از ميان مدعيان سلطنت شاهزاده مرادبخش
حاكم گجرات با شاه عباس دوم رابطهاي دوستانه برقرار كرد. وي در بندر سورت
تاجگذاري كرد و به نام ائمه اطهار سكه ضرب نمود و حكيم كاظماء قمي را به
سفارت نزد شاه عباس دوم فرستاد.[٧٦]
فرزند ديگر شاه جهان اورنگ زيب پس از اتحاد با مرادبخش بر داراشكوه برادر
ديگرش غلبه كرد و سپس مرادبخش را دستگير و زنداني نمود.[٧٧]داراشكوه مانند
اجدادش ميخواست به ايران بگريزد اما اقوام و يارانش او را از اين كار
بازداشتند. سرانجام خان افغان حاكم زمين داور او را دستگير كرد و تحويل
اورنگ زيب داد.[٧٨]
شاه عباس دوم پس از جلوس اورنگ زيب بر تخت سلطنت، بوداق سلطان چوله را با هداياي فراوان به نزد اورنگ زيب فرستاد.[٧٩]
در بيشتر دوران حكومت اورنگ زيب كه سني متعصبي بود روابط هند با دربار
ايران خصمانه بود. او پس از مرگ شاه عباس دوم به قطع روابط با ايران ادامه
داد. سفيري نزد شاه سليمان و شاه سلطان حسين اعزام نكرد و از به رسميت
شناختن سلطنت ايشان خودداري نمود.
روابط فرهنگي
فرهنگ مجموعه پيچيدهاي شامل معارف،
معتقدات، هنرها، صنايع، فنون، اخلاق، قوانين، سنن و تمامي عادات و رفتار و
ضوابطي است كه فرد به عنوان عضو جامعه خود فرا ميگيرد و در برابر آن جامعه
وظايف و تعهداتي را بر عهده دارد.[٨٠]
در تعريفي ديگر فرهنگ، مجموع رفتارها و اعمال موجود در يك جامعه است كه
اعضا و افراد آن با ضوابطي مشترك تمامي آن را به كودكان خود و قسمتي از آن
را به مهاجراني كه به عضويت جامعه در ميآيند، منتقل ميسازند. [٨١]
هند و ايران با تمدني كهن و سابقه ديرين فرهنگي از دوران باستان تا زمان
گوركانيان هند و صفويان به اشكال گوناگون با يكديگر در تماس بودهاند.
ريشههاي مشترك و تماسهاي متقابل باعث تبادل فرهنگي ميان دو ملت شده است.
با ايجاد امپراتوري قدرتمند گوركانيان، روابط ايرانيان و هند وارد مرحله
جديدي شد. سردمداران دو كشور كه بسيار به يكديگر نزديك شده بودند به همكاري
پرداخته و اين ارتباط تا اعماق زندگي مردم نفوذ كرد. مهمترين مظاهر نفوذ
فرهنگي را ميتوان در گسترش زبان و ادبيات فارسي درهند و هنر هندو - ايراني
مانند نقاشي و معماري ديد.
زبان و ادبيات فارسي
مهمترين نشانه ميزان تأثيرپذيري دو
فرهنگ از يكديگر زبان است. قبل از به قدرت رسيدن گوركانيان، زبان فارسي به
سبب مراودات بين دو ملت در هند رواج داشت و بسياري از واژههاي فارسي توسط
زبان هندي وامگيري شده بود. تسلط گوركانيان بر هند به انتقال سريع لغات از
زبان فارسي به هندي كمك بسياري كرد. زبان فارسي نه تنها مورد توجه
مسلمانان هند بود بلكه هندوها نيز به سرعت آن را فرا گرفته و با آن ارتباط
برقرار ساختند.
در نتيجه ارتباط فرهنگي بين هندوها و زبان فارسي، تحولي عميق در فرهنگ هندي
به ويژه در زمينه شعر، واژهشناسي، تذكره نويسي، تاريخ نگاري، روزنامه
نگاري، هنديشناسي و ترجمه متون پديد آمد.[٨٢]زبانهاي هندي مانند
اردوهندي، بنگالي، سندي، كشميري، پشتو هندي، دكني، گجراتي، دكني، سراهتي،
بهاري، تاميل، كناري و مالايالم از زبان فارسي بهره بسياري برده اند.[٨٣]
از شعراي هندي فارسي زبان ميتوان ميرزامنو هرتوسني كريشناواسي و چندربهان
برهمن را نام برد.[٨٤]
ملكالشعراي بهار درباره سبك زبان فارسي گسترش يافته در هند در دوران
تيموريان مي نويسد:" سبك نثر فارسي در هند حالت مصنوع و منشيانه پيدا كرده
كه در آن بازي با كلمات و عبارتپردازي و گزافهگويي رواج كامل داشت."[٨٥]
فشارهاي سياسي و اقتصادي در زمان صفويان، به صورت نيرويي دافع، عامل مهاجرت
شاعران از ايران بود. در اين زمان براي ناراضيان از حكومت صفوي دو سرزمين
پيش رو بود: يكي امپراتور عثماني و ديگري هند.در امپراتوري عثماني كشاكش
بين شيعه و سني، شرايط نامناسبي را فراهم آورده بود، بنابراين بيشتر
ناراضيان راهي هند شدند.[٨٦]
براون يكي از عوامل رفتن شاعران ايراني به هند را چنين بيان مي كند:" شاهان
صفوي به ويژه شاه طهماسب و شاه عباس بزرگ دوست داشتند شاعران مديحه سرا به
جاي مداحي آنان به مدح امامان بپردازند. در دربار شاهان بزرگ مغول بيشتر
از بارگاه امامان منافع مادي كسب ميكردند".[٨٧]
يكي ديگر از عوامل مهم در مهاجرت دانشمندان و شعراي ايران به هند، وجود
وزراي بزرگ وسرداران ايراني در دربار گوركانيان بود كه اين امر كمك زيادي
به مهاجران براي راه يافتن به طبقات بالاي هند ميكرد. مشهورترين اين
بزرگان ايراني عبارتند از: "نواببيرام خان پسر سيفخان و پدر عبدالرحيم
خان خانان، ميرزا حسنالله پسر خواجه ابوالحسن مشهور به نواب ظفر خان احسن و
حاج محمد قدسي".[٨٨]
سلاطين گوركاني هند به شعر و ادب فارسي علاقه داشتند و آن را ترويج
ميكردند. زماني كه بابرشاه از كابل به دهلي تاخت و هندوستان شمالي را تصرف
كرد، شعرا و ادباي فارسي مانند آتشي قندهاري[٨٩]همراه او به هندوستان
آمدند. همچنين خواند مير، مورخ بزرگ ايراني، به دربار بابر پيوست.[٩٠]از
بابر اشعاري به فارسي بر جاي مانده است.
اقامت همايون در دربار شاه طهماسب سبب توجه بيشتر گوركانيان به فرهنگ و ادب
فارسي شد. با جلوس همايون بر تخت سلطنت عده زيادي از هنرمندان و فضلايي كه
در دربار صفوي با وي آشنا شده بودند به هند دعوت شدند.
ادبيات فارسي در هند در دوران اكبر جهانگير و شاه جهان به اوج خود رسيد.
دربار اكبرشاه محل تجمع شعرا و نويسندگان عصر شد. حمايت وي از ايشان باعث
شد تا شعرا و نويسندگاني از ايران به دربارش روي آوردند. مشهورترين شاعران
ايراني دربار اكبر عبارتند از: "عرفي شيرازي، غزالي مشهدي، نظير نيشابوري،
ملك قمي، بابا طالب اصفهاني".[٩١]
علاوه بر شعرا و نويسندگان ايران و آسياي مركزي، فارسي سرايان و نويسندگان
هندوستاني مانند فيضي و ابوالفضل در دربار اكبر حضور داشتند و به علت
استادي كامل و مهارت تامه در شعر و ادب فارسي مورد احترام و تشويق
سرايندگان و دانشمندان ايران بودند.[٩٢]
اكبرشاه به شاهنامه و گلستان و بوستان و مثنوي بسيار علاقهمند بود و بنابر
دستور او دو حماسه ملي هند رامايانا و مهابهاراتا زير نظر عبدالقادر به
فارسي ترجمه شدند و بابرنامه را كه به زبان تركي بود خان خانان فرزند بيرام
خان به فارسي در آورد.[٩٣]
اكبر نخستين پادشاهي است كه به رسم و تقليد سلاطين ايران منصب خاصي به نام
ملكالشعرا در دربار خود برقرار ساخت؛ ابتدا غزالي مشهدي به اين مقام و
مرتبت نايل گشت و سپس اين منصب را به شاعري هندي يعني ابوالفيض ناگوري
متخلص به فيضي عطا نمود.[٩٤]
در دوران امپراتوري اكبر به فرمان راجه تادرمال در سراسر شبه قاره زبان
فارسي جانشين زبان هندي شد و قرار گرديد همه دفاتر حسابها به جاي زبان
هندي به زبان فارسي نوشته شود.[٩٥]
در دوره سلطنت جهانگير نفوذ خانواده نور جهان و ملاحظه خود او از شاه عباس
اول موجب شد كه تمامي ايرانيهايي كه صاحب كمالات حقيقي بودند، مورد
استقبال قرار گيرند.[٩٦]
طالب آملي ملكالشعراي دربار جهانگير شاه بود. جهانگير كه خود داراي ذوق
ادبي بود و شعر ميسرود در خاطراتش حكايات فراواني از مجالست خود با شعراي
ايراني نقل ميكند كه از ميان ايشان نظيري نيشابوري مورد توجه ويژه بود.
شعراي ايراني دربار شاه جهان عبارتند از:"حكيم ركنالدين مسيح كاشاني، قدسي
مشهدي، كليم كاشاني، ميرمهدي تهراني، سعيداي گيلاني زرگرباشي، صائب
تبريزي، ملاشاه بدخشي".[٩٧]
در عصر اورنگ زيب به سبب سختگيري او هيچ حمايتي رسمي از شعرا به عمل نيامد
و شعر فارسي رو به انحطاط نهاد. با اين وصف، ميرزا عبدالقادر بيدل (
متوفاي١٣٤٤- ١٧٣١) چالشگرترين شاعر هندي – ايراني نژاد است.[٩٨]
نقاشي
در دوره حكومت گوركانيان بر هند تأثير
هنر نقاشي ايراني بر هندي بيش از همه آشكار و ردپاي مهاجران ايراني به
روشني نمايان است. ديوارنگاري و نقاشي مينياتور كه در دوران صفويه در ايران
به حد شكوفايي رسيده بود به وسيله شاگردان كمالالدين بهزاد به ديار هند
برده شد . همايون هنگامي كه در ايران بود، خود شيوه نقاشي مينياتور را فرا
گرفت و چون به كشورش بازگشت، شماري از شاگردان بهزاد از جمله عبدالصمد
شيرازي و مير سيد علي تبريزي را با خود همراه كرد.[٩٩]
نقاشي مغولي در هند، تداوم و انتقال شيوههاي كمال يافته تيموريان و مكاتب
اوليه صفويان بود. اين نقاشي هيچگونه پيوندي نه با گذشته داشت و نه با
شيوه نقاشي هندي كه پيش تر از اين فراموش شده بود. و اجانتا نمونهاي از آن
به حساب مي آمد كه تخته شستي آن ايراني بود. رنگهايي كه به كار ميرفت از
ايران آمده بود. دورنماي آن هم كاملاً ايراني مي نمود.[١٠٠]
تأثير مكتب نقاشي ايراني، امري گذرا و مقطعي نبود، زيرا هنرمندان هندي چندي
زير دست نقاشان ايراني پرورش يافته و در دربار تيموريان كار ميكردند؛ از
جمله اينها نام اشخاصي از قبيل بشنواس، دولت وداس وانت برده ميشود. در
كتاب آئين اكبري نام تعدادي نقاش هندي ثبت شده كه دست پروردگان عبدالصمد و
ميرسيدعلي بودهاند.[١٠١]
معماري
هنر معماري در هند با بهرهگيري از
معماري ايراني اسلامي متحول شد. تأثير معماران ايراني در پديد آمدن اين هنر
به خوبي مشاهده ميشود.
همايونشاه معماري ايراني را پذيرفت. آرامگاه وي به دست معماري ايراني به
نام ميرزاميرك غياث ساخته شده و نمادهاي معماري ايراني در آن به كار گرفته
شده است. معماري ايراني در عصر جانشينان همايون به اوج رسيد. ماندگارترين
نمونههاي سبك معماري هندو – ايراني عبارتند از: آرمگاه اعتمادالدوله در
آگره، مسجد پادشاهي لاهور در عصر جهانگير، عمارت تاج محل در شهر آگره (مدفن
ممتازمحل همسر شاه جهان).
امپراتوران مغولي هند هنر تيموري تركستان و سبك صفوي ايران را كه از آن
مشتق بود رواج دادند، ليكن آنها هم بعدها مانند فاتحان سابق مجبور شدند
معماران، بنايان و نقاشان محلي را به كار گيرند.[١٠٢]معماران محلي بنا بر
ذوق و سليقه خويش از معماري بومي بهره گرفتند و از تلفيق هر دو سبك، سبك
هندو – ايراني پديد آمد.
شكلهاي هلالي و ساختمانهاي طاقدار، ديوارهاي ساده و صاف و ستونهاي
باريك صيقلي شده با تارهاي وسيع و طاق نماهاي خيره كننده نشانههايي از سبك
معماري ايراني است. در بسياري از بناها كه هنوز هم پابرجاست، آميزهاي از
معماري ايراني و هندي به چشم ميخورد. عناصري كه در بالا ذكر شد نشانههايي
از تأثير هنر معماري ايراني است ولي طرح بناها و سايه روشنها و به
كاربردن مصالح و مواد ساختماني از قبيل ماسه سنگ، سنگهاي قرمز و خاكستري و
مرمرهاي سفيد و سياه كه خاص هند است از سبك معماري بومي مايه ميگيرند و
اين دو با شگفتي بسيار با يكديگر تلفيق و هماهنگ شده اند.[١٠٣]
مهاراجههاي هندو هم در تختگاههاي خويش از دهلي تقليد كردند و در اطراف
بلاد به تبعيت از سلاطين مسلمان قصور و بساتين و قلاع و معابد رفيعه بنا
كردند. اين سبك معماري در سراسر هند از پنجاب تا بنگال و از كشمير تا دكن
معمول و متداول گرديد و در جنوب هندوستان نيز در پرتو سلاطين مسلمان رواجي
بسيار گرفت.[١٠٤]
مهاجران معمار يا غير معماري كه از هند به ايران بازگشتند و هنرمندان هندي
كه احتمالاً به ايران كوچ كردند، در فرهنگ معماري ايران ردپاهايي از خود
باقي گذاشتند؛ براي نمونه ساباط (طاقهايي است كه در برخي از كوچههاي
قديمي ايران ديده ميشود) با نام محلي سوات، نمونهاي از معماري مخصوص هند
ميباشد كه در ايران به كار گرفته شده است.[١٠٥]
روابط اقتصادي
با وجود نقش مؤثر ايرانيان در امور سياسي
و فرهنگي امپراتوري گوركانيان هنديان نيز در امور اقتصادي پايتخت و بنادر
ايران موقعيت مستحكمي كسب كردند. ايرانيان در هند در رأس ديوان ها و امور
مالي قرار داشتند و تجار زيادي از ايران به هند ميرفتند، اما نتوانستند
تأثير ژرفي بر روابط اقتصادي باقي گذارند بلكه اين تجار هندي بودند كه به
گسترش روابط اقتصادي ميان صفويان و گوركانيان كمك كردند.
هنديان شايد پس از ارامنه مهمترين جامعه خارجي ايران بودند. به قول شاردن،
شاه عباس اول مهاجرت آنان را به ايران تأييد نكرد اما آنها با تقديم
هداياي متنابهي به شاهصفي، جانشين شاه عباس، او را تطميع نمودند. با وجود
اين، دلاواله و توماس هربرت در مسافرت خود به ايران در دوره شاه عباس اول،
تجار هندي را ديدهاند كه در اصفهان و بندرعباس (گمبرون) تجارت خوبي را
برقرار ساخته بودند.[١٠٦]
تجار هندي در اصفهان مكانهاي تجاري مخصوصي را داشتند. از جمله كاروانسراي مولتانيان كه مخصوص تجار مولتان بود.[١٠٧]
تجار هندي محصولات متنوعي را از ايران صادر ميكردند. تاورنيه برخي از آنها را چنين توصيف ميكند:
"چرم ساغري و تيماجي كه در ايران ميسازند يكي از بزرگترين تجارت هنديان را
تشكيل ميدهدكه قسمت اعظم آن را به هند و ژاپن و مقدار عمدهاي نيز به
روسيه و لهستان حمل مي كنند."[١٠٨]
روناس ريشه معروفي كه تقريباً به تمامي از ايران به هند حمل مي شود.[١٠٩]
در هند تجارت بزرگي از همه ميوه هاي ايران صورت ميگيرد و ميوه را با سركه
در داخل بطريهاي شيشهاي ميريزند و انواع گلابها را به آن اضافه
ميكنند.[١١٠]
پسته، بادام، كشمش، آلو بخارا، اسب و قاطر از صادرات ايران به هند
بود.[١١١]تاورنيه توليد شراب شيراز را ١٥٤٦٨٨ گالن سلطنتي و ٤١٢٥ بشكه ٣٠٠
پيتي ( ٢٠٠٠٢٥ ) برآورد كرده كه يك چهارم آن به هند صادر ميشد.[١١٢]
تنباكو و توتون در بيشتر نقاط به دست ميآمد و به قول شاردن مهمترين نوع و
قسمت اعظم توتون مصرفي هند از ايران صادر ميشد.[١١٣]منسوجات و ادويه
ايران بازارهاي هند را به خود اختصاص داده بودند.[١١٤]
از محصولات ديگري كه به هندوستان صادر ميشد انقوزه بود كه هنديها به
عنوان ادويه از آن استفاده ميكردند. همچنين خاك هرمز به هندوستان حمل
ميشد و عايدات اين خاك براي تاجر صددرصد بوده، سنگ هاي مرمر هرمز را در
كشتيهاي خاصي حمل كرده به خارج ميبرند.[١١٥]
يكي از مهمترين دلايل علاقهمندي هنديان به تجارت در ايران امنيت و
آباداني جادهها، مناسببودن كاروانسراها و حمايت شاهان صفوي از تجار بود.
درباره خصوصيت جادهها و كاروانسراهاي دوره صفوي در منابع و سفرنامههاي
اين دوره به تفصيل سخن گفتهاند.
شاهان صفوي خواهان گسترش تجارت و شكوفايي اقتصادي بودند. ايشان براي
رفاهحال بازرگانان تلاش ميكردند و مانع ظلم و تعدي عمال حكومت بديشان
ميشدند؛ براي نمونه در زمان شاه عباس دوم اختلافي ميان هنديها و محمد
صالح فرزند حكيم سيفاء كاشي ضابط وجوه عشور بندرعباس پيش ميآيد كه شاه با
علما مشورت كرده به نفع هنديها رأي داد.[١١٦]
در دوره صفويه تجارت به شكل گستردهاي ميان ايران و هند از مسير دريا و
خشكي جريان داشت. تاورنيه درباره مسير كاروانهاي تجاري هند مينويسد:
راه هند از سوي ايالت قندهار راهي قديمي است و قبل از آن كه پرتغاليان به
هرمز بيايند و كشتيراني از ايران به هند توسط كشتيهاي فرنگي كه همه ساله
به بندرعباس ميآيند برقرار شود خيلي بيشتر از امروز در آن رفتوآمد
ميشد. پيش از اين زمان در خليج فارس فقط تعدادي قايق بد و ناجور وجود داشت
كه براي حمل همه كالاهايي كه در هند بود و از آن خارج ميشد كفايت
نميكرد، اما با وجود اين كه سفر با كشتي از بندرعباس به هند بسيار راحتتر
و هزينهاش كمتر است هنوز بازرگاناني هستند كه راه زمين را در پيش
ميگيرند.[١١٧]
نتيجه
صفويان و گوركانيان هند در بيشتر دوران
اقتدارشان روابطي دوستانه و صلح آميز داشتند و تنها اختلاف دو دولت بر سر
مسئله قندهار بود. اين شهر كه در موقعيتي استراتژيك قرار داشت و در مسير
راههاي تجاري بود، در اين دوران گاهي در اختيار صفويان و زماني تحت سلطه
گوركانيان هند بود. حكومتهاي ايران و هند در دوران اقتدارشان براي تسلط
يافتن بر ماوراءالنهر درصدد تصرف قندهار بودند. با اين وجود مسئله قندهار
هرگز تبديل به بحراني جدي ميان دو دولت نشد و هر دولتي كه آن را تصرف
ميكرد سعي در حفظ روابط دوستانه با دولت ديگر داشت.
گوركانيان هند كه با كمك صفويان به قدرت رسيده بودند، خود را مديون اين
دولت دانسته و در نزديكي به ايران ميكوشيدند. ايشان براي آداب و رسوم
ايرانيان و زبان فارسي اهميت فراواني قائل بودند.
دربار گوركانيان هند همواره جايگاه هنرمندان ايراني بود كه براي رسيدن به
زندگي بهتر جلاي وطن ميكردند. همكاري هنرمندان ايراني با هنرمندان هندي
موجب پديد آمدن فرهنگ هندي - ايراني شد.
ايرانيان مشاغل مهم حكومتي هند را هم در دست گرفتند و به اداره امور
امپراتوري گوركانيان هند پرداختند. در ميان وزرا و امراي مشهور هند نام
بسياري از ايرانيان ديده ميشود كه باعث تحولات مهمي در هندوستان شدند.
هر چند ايرانيان در روابط فرهنگي و سياسي ميان دو دولت تأثيرگذار بودند،
در مقابل، تجار هندي در روابط اقتصادي نقش اصلي را ايفا كردند.
پی نوشت ها:
* كارشناس ارشد تاريخ اسلام دانشگاه باقرالعلوم عليهالسلام قم
[١] محمد يوسف واله اصفهاني، خلد برين ( ايران در روزگار صفويان)، به كوشش مير هاشم محدث (تهران، بنياد موقوفات دكتر محمود افشار، ١٣٧٢)، ص٤٤-٤٥.
[٢] حسن بيگ روملو، احسن التواريخ، تصحيح عبدالحسين نوايي (تهران، بابك،١٣٧٥) ص ١٦١؛ احمدبن شرف الدين حسين الحسيني القمي، خلاصه التواريخ، تصحيح احسان اشراقي ( تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ١٣٦٣) ج ١، ص ١١٢.
[٣] اسكندر بيگ تركمان، تاريخ عالم آراي عباسي ، زير نظر ايرج افشار، چاپ سوم (تهران، اميركبير، ١٣٨٢)، ج١، ص ٣٩.
[٤] روملو، پيشين، ص ١٦٦؛ الحسيني القمي، پيشين، ص ١١٨؛ واله اصفهاني، پيشين، ص٢٠٩.
[٥] همان.
[٦] روملو، پيشين، ص١٦٧؛ الحسيني القمي، پيشين، واله اصفهاني، پيشين.
[٧] الحسيني القمي، پيشين؛ اسكندر بيگ تركمان، پيشين، ص٤٠؛ واله اصفهاني، پيشين.
[٨] الحسيني القمي، پيشين، واله اصفهاني، پيشين، ص٢١٠.
[٩] همان.
[١٠] الحسيني القمي، پيشين.
[١١] روملو، پيشين، ص ١٦٨، ١٦٩، ١٧٠؛ الحسيني القمي، پيشين، ص ١١٩، ١٢٠؛ واله اصفهاني ، پيشين، ص ٢١٣،٢١٢،٢١١.
[١٢] الحسينيالقمي، پيشين، ص ١٢٠؛ واله اصفهاني، پيشين، ص ٢١٣.
[١٣] روملو، پيشين، ص ١٧١؛ الحسيني القمي، پيشين، ص١٢٠؛ اسكندر بيگ تركمان، پيشين.
[١٤] اسكندر بيگ تركمان، پيشين.
[١٥] الحسيني القمي، پيشين،ص١٢٣؛ اسكندر بيگ تركمان، پيشين؛ واله اصفهاني، پيشين، ص ٢١٧، ٢١٨، ٢١٩، ٢٢٠ .
[١٦] روملو، پيشين، ص ١٢١؛ الحسينيالقمي، پيشين، ص ٢١٧.
[١٧] روملو، پيشين، ص ٢١٦؛ الحسينيالقمي، پيشين، ص ١٣٩.
[١٨] روملو، پيشين، ص ٢١٧.
[١٩] الحسينيالقمي، پيشين، ص ١٤٧.
[٢٠] روملو، پيشين، ص٢٣٧؛ الحسيني القمي ، پيشين، ص ١٥٣؛ سيد عبدالحسين حسيني خاتون آبادي، وقايع السنين و الاعوام، تصحيح محمد باقر بهبودي (بيجا، كتابفروشي الاسلاميه، ١٣٥٢) ص ٤٥٥.
[٢١] روملو، پيشين، ص ٢٥٥.
[٢٢] همان، ص ٣١٤.
[٢٣] ث. ف دولافوز، تاريخ هند، سيد محمدتقي فخرداعي گيلاني، چاپ اول (تهران، چاپخانه مجلس، ١٣١٦). ص ١٢٠.
[٢٤] رياض الاسلام، تاريخ روابط ايران و هند ( در دوره صفويه و افشاريه )، ترجمه محمد باقر آرام و عباسقلي غفاري فرد، چاپ اول ( تهران، امير كبير، ١٣٧٣) ص ٥٣.
[٢٥] روملو، پيشين، ص ٣٩٨؛ الحسيني القمي، پيشين، ص ٣٠٢.
[٢٦] بايزيد بيات، تذكره همايون و اكبر ( تهران، اساطير، ١٣٨٢)، ص ٨.
[٢٧] الحسينيالقمي، پيشين، ص ٣٠٣.
[٢٨] بايزيد بيات، پيشين، ص ١١.
[٢٩] الحسينيالقمي، پيشين، ص ٣٠٦.
[٣٠] شيخ ابوالفضل مبارك، اكبر نامه، به كوشش غلامرضا طباطبايي مجد، چاپ دوم (تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، ١٣٧٢) ص ٣٠٧، ٣٠٨، ٣٠٩، ٤٠٠.
[٣١] شيخ ابوالفضل مبارك، پيشين، ص ٣٢٥؛ اسكندر بيگ تركمان، پيشين، ص ٩٨، ١٠٠،٩٩.
[٣٢] روملو، پيشين، ص ٤٠١؛ الحسيني القمي، پيشين، ص ٣٠٩.
[٣٣] روملو، پيشين، ص ٤٠٣؛ الحسيني القمي، پيشين، ص ٣١٠.
[٣٤] اسكندر بيگ تركمان، پيشين، ص ١٠٠.
[٣٥] روملو، پيشين، ص ٥٠٢؛ الحسيني القمي، پيشين، ص ٣٧٨.
[٣٦] روملو، پيشين، ص ٥٠٨.
[٣٧] الحسيني القمي، پيشين، ص ٣٩٧.
[٣٨] همان، ص ٥٩٢.
[٣٩] روملو، پيشين، ص ٥٥٩.
[٤٠] اسكندر بيگ تركمان، پيشين، ج ٢، ص ٤٣٠.
[٤١] همان، ص ٤٧٦ تا ٤٧٨.
[٤٢] اسكندر بيگ تركمان، پيشين، ص ٥٢٨، ٥٢٩؛ حسيني استر آبادي، تاريخ سلطاني (از شيخ صفي تا شاه صفي) چاپ دوم (تهران، علمي فرهنگي، ١٣٦٦) ص١٦٤.
[٤٣] اسكندر بيگ تركمان، پيشين.
[٤٤] همان، ص ٥٥٣، ٥٥٤.
[٤٥] همان، ص ٥٨٧.
[٤٦] اسكندر بيگ تركمان، پيشين، ص ٦٤٧؛ استر آبادي، پيشين، ص ١٧٨.
[٤٧] همان.
[٤٨] همان، ص ٧٨٢.
[٤٩] همان ، ج ٣، ص ٩٣٩.
[٥٠] همان ، ص٩٥٠، ٩٥١؛ استر آبادي، پيشين، ص ٢١٦.
[٥١] نورالدين محمد جهانگير، جهانگير نامه ( توزك جهانگيري)، به كوشش محمد هاشم. ( بيجا، بنياد فرهنگ ايران، ١٣٥٩) ص ٣٦٤.
[٥٢] همان، ص ٣٦٩.
[٥٣] همان، ص ٣٩٩، ٤٠٠، ٤٠١.
[٥٤] اسكندر بيگ تركمان، پيشين، ج ٣، ص ١٠١٢؛ استر آبادي، پيشين، ص٢٢٥.
[٥٥] نورالدين محمد جهانگير، پيشين، ص ٤٨١.
[٥٦] در سال ١٠٣٣ شاهزاده خرم از پدرش به شاه عباس شكايت ميكند.(اسكندر بيگ تركمان، پيشين، ص ١٠١٦).
[٥٧] اسكندر بيگ تركمان، پيشين، ص ١٠٧٧؛ محمد معصومبن خواجگي اصفهاني، خلاصه السير، چاپ اول ( تهران، علمي فرهنگي، ١٣٦٨) ص ٣٤.
[٥٨] همان، ص ١٠٧٨؛ همان، ص ٣٧.
[٥٩] محمد معصوم، پيشين، ص ١١٥.
[٦٠] همان، ص ٦٤.
[٦١] همان، ص ١٧١.
[٦٢] محمد معصوم، پيشين، ص ٢٥٠؛ استر آبادي ، پيشين ، ص ٢٥٦.
[٦٣] محمد معصوم ، پيشين، ص ٢٥١.
[٦٤] همان، ص ٢٥٤.
[٦٥] همان، ص ٢٩٩.
[٦٦] همان، ص ٨٤، ٨٥، ٨٦، ٨٧.
[٦٧] وحيد قزويني ، محمد طاهر، عباسنامه، تصحيح ابراهيم دهگان ( اراك، كتابفروشي داودي، ١٣٢٩ ) ص ٧٣، ٧٤، ٧٥.
[٦٨] همان، ص ٩٤.
[٦٩] همان، ص ٩٨، ٩٩، ١٠٠، ١٠١، ١٠٢.
[٧٠] همان، ص ١١٤، ١١٥، ١١٦.
[٧١] همان، ص ١٢٢.
[٧٢] همان، ص ١٢٣.
[٧٣] همان، ص ١٢٧،١٢٦،١٢٥.
[٧٤] همان، ص ١٣٣، ١٣٤، ١٣٥.
[٧٥] همان، ص ١٥١.
[٧٦] همان، ص ٢٣٠.
[٧٧] همان، ص ٢٣١، ٢٣٢.
[٧٨] همان، ص ٢٥٢.
[٧٩] همان، ص ٢٩٠.
[٨٠] مينو سليمي، روابط فرهنگي ايران و هند، چاپ اول ( تهران، موسسه چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه، ١٣٧٧) مقدمه، ص ١١.
[٨١] محمود روح الاميني، زمينه فرهنگ شناسي، چاپ اول (بيجا، عطار، ١٣٦٥) ص ١٨.
[٨٢] مينو سليمي، پيشين، ص ١٠٨.
[٨٣] مجيد يكتايي، نفوذ فرهنگ و تمدن اسلامي در سرزمين هند و پاكستان (تهران، اقبال، ١٣٥٣) ص ١٦٤.
[٨٤] علي اصغر حكمت، سرزمين هند ( تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ١٣٣٧) ص ٩١.
[٨٥] محمدتقي بهار، سبك شناسي ( تهران، اميركبير، ١٣٥٧) ج ٣، ص ٢٥٦.
[٨٦] فرهنگ ارشاد، مهاجرت تاريخي ايرانيان به هند، چاپ اول ( بيجا، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، ١٣٦٥) ص ٢٠٩.
[٨٧] ادوارد براون، تاريخ ادبيات ايران؛ از صفويه تا عصر حاضر، ترجمه بهرام مقدادي، چاپ اول ( تهران، مرواريد، ١٣٦٩) ص ٤٢.
[٨٨] علياصغر شهابي، روابط ادبي ايران وهند ( تهران، چاپخانه و كتابفروشي مركزي، ١٣١٦) ص ٨٠.
[٨٩] علي اصغر حكمت، پيشين، ص ١١.
[٩٠] غياثالدينبن همام خواند مير، تاريخ حبيب السير ( تهران، كتابفروشي خيام، ١٣٦٢) مقدمه، ص ٩.
[٩١] نورالدين محمد جهانگير، پيشين، مقدمه، ص ٣١.
[٩٢] همان.
[٩٣] ع . وحيد مازندراني، هند يا سرزمين اشراق ( بيجا، چاپخانه فردوسي، بيتا) ص ٥٨.
[٩٤] علياصغر حكمت، پيشين، ص ٨٩.
[٩٥] فرهنگ ارشاد، پيشين، ص ٢٥٦.
[٩٦] رياضالاسلام، پيشين، ص ٢٥٣.
[٩٧] نورالدين محمد جهانگير، پيشين، ص ٣٢.
[٩٨] مينو سليمي، پيشين، ص ١٣٥، ١٣٤.
[٩٩] فرهنگ ارشاد، پيشين، ص ٢٧٦، ٢٧٥.
[١٠٠] عزيز احمد، تاريخ تفكر اسلامي در هند، ترجمه نقي لطفي و محمد جعفر ياحقي، چاپ اول ( تهران، انتشارات كيهان، ١٣٦٦) ص ١٩١، ١٩٢.
[١٠١] فرهنگ ارشاد، پيشين، ص ٢٧٦.
[١٠٢] مادلين هالايد؛ هرمان گوتس، هنر هندو ايراني – هندواسلامي، ترجمه يعقوب آژند، چاپ اول ( تهران، مولي، ١٣٦٧) ص ٢٧٦.
[١٠٣] فرهنگ ارشاد، پيشين، ص ٢٧٣.
[١٠٤] علي اصغر حكمت، پيشين، ص ١٢٠.
[١٠٥] ر ك: فرهنگ ارشاد، پيشين، ص ٢٧٤، ٢٧٥.
[١٠٦] رياض الاسلام، پيشين، ص ٢٥٧، ٢٥٨.
[١٠٧] ژان شاردن، سياحتنامه شاردن، ترجمه محمد عباسي ( تهران، اميركبير، ١٣٣٥) ج٧، ص ١٣٢.
[١٠٨] ژان باتيست تاورنيه، سفرنامه تاورنيه، ترجمه حميد ارباب شيراني ( تهران، نيلوفر، ١٣٨٣) ص ٢٧١ - ٢٧٢
[١٠٩] همان.
[١١٠] همان.
[١١١] ر ك: همان، ص ٢٧٢، ٢٧١.
[١١٢] تاريخ ايران دوره صفويان ( دانشگاه كمبريج )، ترجمه يعقوب آژند، چاپ اول (تهران، جامي، ١٣٨٠) ص ٢٧١.
[١١٣] محمد ابراهيم باستاني پاريزي، سياست و اقتصاد عصر صفوي ( تهران، صفي عليشاه، ١٣٦٧) ص ١٢٨.
[١١٤] تاريخ ايران در دوره صفويان ( كمبريج) ص ٢٧٣.
[١١٥] ر ك: محمد ابراهيم باستاني پاريزي، پيشين، ص ١٣٠.
[١١٦] محمد طاهر وحيد قزويني، پيشين، ص ٣٠٥، ٣٠٦.
[١١٧] تاورنيه، پيشين، ص ٣٧٥.
منابع
- ارشاد، فرهنگ، مهاجرت تاريخي ايرانيان به هند، چاپ اول ( بيجا، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، ١٣٦٥).
- احمد، عزيز، تاريخ تفكر اسلامي در هند، ترجمه نقي لطفي و محمد جعفر ياحقي، چاپ اول، ( تهران، انتشارات كيهان، ١٣٦٦).
- رياضالاسلام، تاريخ روابط ايران و هند ( در دوره صفويه و افشاريه)،
ترجمه محمد باقر آرام و عباسقلي غفاري فرد، چاپ اول( تهران ، امير كبير،
١٣٧٣).
- الحسيني القمي، احمدبن شرفالدين حسين، خلاصه التواريخ، تصحيح احسان اشراقي ( تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ١٣٦٣).
- باستاني پاريزي، محمد ابراهيم، سياست و اقتصاد عصر صفوي ( تهران، صفي عليشاه، ١٣٦٧).
- براون، ادوارد، تاريخ ادبيات ايران از صفويه تا عصر حاضر، ترجمه بهرام مقدادي، چاپ اول، ( تهران، مرواريد، ١٣٦٩).
- خواجگي اصفهاني، محمد معصوم، خلاصه السير، چاپ اول ( تهران ، علمي، ١٣٦٨).
- بهار، محمد تقي، سبك شناسي ( تهران، امير كبير، ١٣٥٧).
- بيات، بايزيد، تذكره همايون و اكبر ( تهران، اساطير، ١٣٨٢).
- تاريخ ايران دوره صفويان ( دانشگاه كمبريج)، ترجمه يعقوب آژند، چاپ اول ( تهران، جامي، ١٣٨٠).
- تاورنيه، ژان باتيست، سفرنامه تاورنيه ، ترجمه حميد اربابي شيراني ( تهران، نيلوفر، ١٣٨٣).
- تركمان، اسكندر بيگ، تاريخ عالم آراي عباسي، زير نظر ايرج افشار، چاپ سوم (تهران، امير كبير، ١٣٨٢).
- جهانگير، نور الدين محمد، جهانگيرنامه ( توزك جهانگيري)، به كوشش محمد هاشم (بنياد فرهنگ ايران، ١٣٥٩).
- حسيني استرآبادي، تاريخ سلطاني ( از شيخ صفي تا شاه صفي )، چاپ دوم ( تهران ، علمي، ١٣٦٦).
- حسيني خاتونآبادي، سيد عبدالحسين، وقايع السنين و الاعوام، تصحيح محمد باقر بهبودي ( بيجا، كتابفروشي الاسلاميه، ١٣٥٢).
- حكمت، علياصغر، سرزمين هند ( تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ١٣٣٧).
- خواند مير، غياثالدينبن همام، تاريخ حبيب السير ( تهران، كتابفروشي خيام ، ١٣٦٢).
- دولافوز، ث.ف، تاريخ هند، سيد محمدتقي فخرداعي گيلاني، چاپ اول ( تهران، چاپخانه مجلس، ١٣١٦).
- روحالاميني، محمود ، زمينه فرهنگ شناسي، چاپ اول ( بيجا ، عطار، ١٣٦٥).
- روملو، حسن بيگ ، احسن التواريخ، تصحيح عبدالحسين نوايي ( تهران، بابك ، ١٣٥٧).
- سليمي، مينو، روابط فرهنگي ايران و هند ، چاپ اول ( تهران ، موسسه چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه ، ١٣٧٢).
- شاردن، ژان، سياحتنامه شاردن، ترجمه محمد عباسي ( تهران، امير كبير،١٣٣٥).
- شهابي، علي اكبر، روابط ادبي ايران و هند ( تهران، چاپخانه و كتابفروشي مركزي،١٣١٦).
- مازندراني، وحيد، هند يا سرزمين اشراق ( بيجا، چاپخانه فردوسي، بيتا).
- مبارك، شيخ ابوالفضل، اكبر نامه، به كوشش غلامرضا طباطبايي مجد، چاپ دوم (تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، ١٣٧٢).
- واله اصفهاني، محمد يوسف، خلد برين ( ايران در روزگار صفويان)، به كوشش
مير هاشم محدث (تهران، بنياد موقوفات دكتر محمود افشار،١٣٧٢).
وحيد قزويني، محمد طاهر، عباسنامه، تصحيح ابرهيم دهگان ( اراك، كتابفروشي داودي،١٣٢٩).
- هالايد، مالدين؛ گوتس، هرمان؛ هنر هند و ايراني- هند و اسلامي،ترجمه يعقوب آژند، چاپ اول ( تهران، مولي،١٣٧٦).
- يكتائي، مجيد، نفوذ فرهنگ و تمدن اسلامي در سرزمين هند و پاكستان ( تهران، اقبال،١٣٥٣).