١ - تمام موجودات با خداوند جهان يكى مىباشند.
٢ - موجودى در عالم جز ذات واجب الوجود نيست. و هر دو سفسطه است و عقل ببداهت، حكم به بطلان هر دو فرضيه مىنمايد.
و اضافه بر اين، خبر و روايت، ضرورت دين حكم به فساد آنها مىكند.
ج - بسيارى از متكلمان توهم نموده اند كه اسم خدا عين مسمى است و امام صادق (ع) با بيانى كه در اسم رب والله فرموده اشاره به بطلان اين توهم كرده است و چون ما اين موضوع را به تفصيل در ضمن روايتى كه از هشام بن الحكم راجع به اسماء الهى نقل خواهيم كرد بيان مىكنيم در اين يادآورى به اجمال اكتفا مىنمائيم ٢ - " علامه مجلسى " اعلى الله مقامه در جلد دوم بحار الانوار از كتاب " احتجاج طبرسى " مناظره ديگره " امام صادق " (ع) را كه هشام بن الحكم روايت كرده نقل كرده كه ما ترجمه آن را براى خوانندگان گرامى مىنگاريم:
" هشام " مىگويد: " ابن ابى العوجاء " (١) كه از ماترياليستهاى معروف عصر
هشام بن الحكم ، مدافع حريم ولايت (فارسي)
(١)
1 - شرح حال زاره
٧ ص
(٢)
2 - اسامى رواتى كه هشام نام دارند
٨ ص
(٣)
3 - شرح حال مرحوم سيد مرتضى (اعلى الله مقامه)
١١ ص
(٤)
5 - بيان سر ترديد بين كندى و شيبانى و ترديد بين كوفى و بغدادى
١٢ ص
(٥)
6 - شرح حال جهم بن صفوان
١٣ ص
(٦)
7 - وجه تسميهء واسط
١٤ ص
(٧)
8 - شرح حال مرحوم ابن النديم (رضوان الله عليه)
١٥ ص
(٨)
9 - نقل كلام بعضى از انتقاد كنندگان هشام در بيان انحراف بدوى هشام و پاسخ آن
١٦ ص
(٩)
10 - شرح حال مرحوم حاجى شيخ عبد الله مامقانى صاحب كتاب تنقيح المقال
١٨ ص
(١٠)
11 - شرح حال مرحوم ابو عمرو كشى صاحب رجال كشى (رحمة الله)
١٩ ص
(١١)
12 - ترجمهء حمران بن اعين (ره)
٢٦ ص
(١٢)
13 - ترجمهء مؤمن طاق (قدس سره)
٢٧ ص
(١٣)
14 - ترجمهء حمزهء طيار (رضوان الله عليه)
٢٩ ص
(١٤)
15 - ترجمهء على بن منصور ابو الحسن كوفى
٣٠ ص
(١٥)
16 - ترجمهء ابو مالك ضحاك حضرمى
٣٠ ص
(١٦)
17 - شرح حال مرحوم ابن شهر آشوب (قدس سره)
٣١ ص
(١٧)
18 - ترجمهء قيس ماصر (ره)
٣٢ ص
(١٨)
19 - ترجمهء حسن بن على بن يقطين (ره)
٣٣ ص
(١٩)
20 - ترجمهء سليمان بن جعفر جعفرى و داود بن قاسم (رحمهما الله)
٣٤ ص
(٢٠)
21 - شرح حال مرحوم صدوق (قدس سره)
٤٧ ص
(٢١)
22 - ترجمهء حسين بن خالد صيرفى
٥٢ ص
(٢٢)
23 - ترجمهء على بن اسماعيل ابو الحسن اشعرى
٥٤ ص
(٢٣)
24 - شرح حال مرحوم علامه حلى (اعلى الله مقامه)
٥٤ ص
(٢٤)
25 - بيان برهان تفكك رحى
٥٨ ص
(٢٥)
26 - بيان نظريهء جديد مبنى بر اينكه حد فاصلى بين جرم و انرژى نيست
٦٣ ص
(٢٦)
27 - انتقاد گفتار عبد الله نعمه و بيان اينكه قول بجسميت الوان و طعوم وروايح، مستلزم قول بتداخل نيست
٦٤ ص
(٢٧)
28 - نقل بعضى از رواياتى كه دلالت بر جسم بودن روح دارد
٦٨ ص
(٢٨)
29 - ترجمهء موسى المشرقى وموسى بن صالح و ابو الاسود
٧٥ ص
(٢٩)
30 - مناجات هشام بن الحكم كه حاكى از اخلاص وى نسبت باهل بيت عليهم السلام است
٧٦ ص
(٣٠)
31 - روايت ابن قولويه از على بن جعفر بن محمد كه حاكى از اين است كه محمد بن اسماعيل براى موسى بن جعفر (ع) سعايت كرد وسبب قتلش را فراهم نمود
٧٧ ص
(٣١)
32 - ترجمهء عبد الرحمن بن حجاج
٧٧ ص
(٣٢)
33 - ترجمهء جميل بن دراج
٧٨ ص
(٣٣)
34 - ترجمهء محمد بن حمران وبيان اينكه محمد بن حمران نام سه نفر از روات مىباشد
٧٩ ص
(٣٤)
35 - شرح حال محمد بن ابى عمير
٧٩ ص
(٣٥)
36 - ترجمهء محمد بن هشام خثعمى
٨٠ ص
(٣٦)
37 - سر اينكه عامه گمان كردهاند كه بدا از امتيازات شيعه است
٨٢ ص
(٣٧)
38 - ترجمهء هشام قوطى
٨٤ ص
(٣٨)
39 - ترجمهء جاحظ
٨٥ ص
(٣٩)
40 - ترجمهء نظام
٨٥ ص
(٤٠)
41 - شرح حال قاضى نور الله ششترى (قدس سره)
٨٧ ص
(٤١)
42 - ترجمهء عباس بن عبد المطلب (ره)
٨٩ ص
(٤٢)
43 - نامها وعناوين ومراتب و درجات روحانيان سازمان ديانت مسيح (ره)
٩٠ ص
(٤٣)
44 - ترجمهء عمرو بن عبيد بصرى
٩٨ ص
(٤٤)
45 - دو سؤال اضافهيى كه در روايات سماء والعالم مجلسى در مناظرهء هشام با عمرو بن عبيد است
١٠٢ ص
(٤٥)
46 - ترجمهء يونس بن يعقوب
١٠٣ ص
(٤٦)
47 - ترجمهء ضرار بن عمرو ضبى
١٠٦ ص
(٤٧)
48 - توضيح مثال معروف (اعطانا والله من جراب النورة) و ذكر مورد اصلى آن
١٢٢ ص
(٤٨)
49 - نقل قسمتى كه در ذيل روايت كشى راجع بوفات هشام بن الحكم ديده شده
١٢٢ ص
(٤٩)
50 - شرح حال مرحوم علامهء مجلسى (قدس سره)
١٢٤ ص
(٥٠)
51 - نقل معانى (زنديق) از فرهنگ نفيسى
١٢٦ ص
(٥١)
52 - معانيى كه دانشمندان براى كلمهء (استوا) و (عرش) ذكر كردهاند واينكه كداميك از آن معانى مناسب با مقام است
١٢٧ ص
(٥٢)
53 - نقل كلام فخر الاسلام از كتاب خلاصة الكلام براى توضيح عقيدهء مسيحيان
١٣٧ ص
(٥٣)
54 - بررسى عقايد صوفيه و نقل بعضى از كلمات شيخ عزيز نسفى
١٤٠ ص
(٥٤)
55 - ترجمهء ابن ابى العوجاء و نقل روايتى از كافى
١٤١ ص
(٥٥)
56 - شرح حال محمد بن يعقوب كلينى (قدس سره)
١٤٤ ص
(٥٦)
57 - شرح حال مرحوم فيض (قدس سره)
١٤٨ ص
(٥٧)
58 - شرح حال مرحوم صدر المتألهين (قدس سره)
١٤٩ ص
(٥٨)
59 - نقل كلام امير المؤمنين براى تأييد اينكه اختلاف شب و روز وحركت آفتاب وماه دو دليل جداگانه مىباشد
١٥٣ ص
(٥٩)
60 - ذكر طبقات شش گانه چشم و توضيح آنها
١٥٧ ص
(٦٠)
61 - ترجمهء ديصانيه و عقايد فرق مختلفة آنان
١٧٢ ص
(٦١)
62 - شرح حال مانى و عقايدش (نقل از ملل و نحل شهرستانى)
١٧٣ ص
(٦٢)
63 - شرح حال مرقيونيه و فرق آنان (نقل از ملل و نحل شهرستانى)
١٧٥ ص
(٦٣)
64 - ذكر روايتى در تأييد معنايى كه مرحوم ميرداماد (قدس سره) براى (صمد) ذكر كرده
١٨٥ ص
(٦٤)
65 - ترجمهء معاوية بن وهب
١٨٨ ص
(٦٥)
66 - نقل روايتى كه امير المؤمنين (ع) معانى (واحد) را در آن بيان فرموده
١٨٩ ص
(٦٦)
67 - ترجمه وشرح حال خواجهء طوسى (قدس سره)
٢١٠ ص
(٦٧)
68 - ترجمهء فاضل استرآبادى (قدس سره)
٢١٣ ص
(٦٨)
69 - نقل روايتى از امام هشتم براى تأييد معنايى كه فاضل استرآبادى براى امر بين الامرين فرموده
٢١٤ ص
(٦٩)
70 - ذكر روايتى براى تأييد معناى چهارم
٢١٦ ص
(٧٠)
71 - بيان مراد (قول) در آيهء شريفه (فبشر عبادى الذين يستمعون القول الآية)
٢٣٧ ص
١ ص
٢ ص
٣ ص
٤ ص
٥ ص
٦ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص
٢٠٩ ص
٢١٠ ص
٢١١ ص
٢١٢ ص
٢١٣ ص
٢١٤ ص
٢١٥ ص
٢١٦ ص
٢١٧ ص
٢١٨ ص
٢١٩ ص
٢٢٠ ص
٢٢١ ص
٢٢٢ ص
٢٢٣ ص
٢٢٤ ص
٢٢٥ ص
٢٢٦ ص
٢٢٧ ص
٢٢٨ ص
٢٢٩ ص
٢٣٠ ص
٢٣١ ص
٢٣٢ ص
٢٣٣ ص
٢٣٤ ص
٢٣٥ ص
٢٣٦ ص
٢٣٧ ص
٢٣٨ ص
٢٣٩ ص
٢٤٠ ص
٢٤١ ص
٢٤٢ ص
٢٤٣ ص
٢٤٤ ص
٢٤٥ ص
٢٤٦ ص
٢٤٧ ص
٢٤٨ ص
٢٤٩ ص
٢٥٠ ص
٢٥١ ص
٢٥٢ ص
٢٥٣ ص
٢٥٤ ص
٢٥٥ ص
٢٥٦ ص
٢٥٧ ص
٢٥٨ ص
٢٥٩ ص
تعريف الكتاب ١ ص
تعريف الكتاب ٣ ص
مقدمة ٤ ص
مقدمة ٥ ص
مقدمة ٦ ص
هشام بن الحكم ، مدافع حريم ولايت (فارسي) - سيد أحمد صفائي - الصفحة ١٤١ - ٥٥ - ترجمهء ابن ابى العوجاء و نقل روايتى از كافى
(١) " ابن ابو العوجاء " از ماترياليستهاى معروف عصر امام صادق (ع) مىباشد و از شاگردان و پيروان " حسن بصرى " بوده، پس از عدول و انحرافش از وى پرسيدند چرا از حق منحرف شدى و از پيروى استادت دست برداشتى؟ در پاسخ گفت ديدم استادم به هيچ مسألهاى اطمينان ندارد، گاهى معتقد به جبر مىشود و زمانى دم از قدر و اختيار مىزند، وى با وقاحت و جسارتى كه داشته به عظمت علمى و اخلاق " امام صادق " (ع) معترف بوده، در مقابل حضرتش سر تسليم فرود مىآورد.
مرحوم ثقة الاسلام كلينى در كافى روايتى آورده كه خلاصهاش به فارسى چنين است:
" ابو منصور متطبب " گفت: يكى از رفقايم حكايت كرد كه به اتفاق " ابن ابى العوجاء " و " ابن المقفع " در مسجد الحرام بوديم، ابن مقفع با دست خود بسوى اشخاصى كه مشغول طواف بودند اشاره كرد و گفت آيا اين مردم را مى بينيد؟ در تمام آنان كسى كه شايسته نام انسان باشد وجود ندارد جز اين پيرمردى كه نشسته است (و مقصودش امام صادق (ع) بود) فقط انسان اين يك نفر است و بقيه در رديف بهائم و چهار پايان محسوبند.
" ابن ابى العوجاء " گفت چگونه فقط او را شايسته اين نام دانستى؟
" ابن مقفع ": چون چيزى در او ديده ام كه در ديگران نديده ام.
" ابن ابى العوجاء ": بايد آزمايش كرد.
" ابن مقفع ": به چنين كارى اقدام مكن كه خطرناك است مىترسم پايه عقايدت را متزلزل و خراب كند.
" ابن ابى العوجاء ": چنين نيست ليكن مىترسى كه خلاف عقيده ات درباره تجليل و اعتقاد به عظمت او آشكار شود.
" ابن مقفع " حال كه چنين گمان ميكنى برخيز و براى آزمايش شرفياب شو، لكن تا مىتوانى در مناظره از لغرش خود دارى كن و هر چه مىخواهى بگويى كاملا بررسى نموده پس از تشخيص سود و زيان گفتارت، آنچه به سودت باشد بگو و اگر نه مانند شترى كه عقال بر زانويش گذارد راه فرار را بر تو خواهد بست.
" ابن ابى العوجاء " برخاست و به خدمت امام صادق (ع) شرفياب شد و من و " ابن مقفع " نشسته بوديم هنگاميكه برگشت بابن مقفع گفت واى بر تو اين مرد بشر نيست. هرگاه در دنيا روحانيى باشد كه اگر بخواهد مجسم شود و به صورت بشر در آيد و اگر بخواهد روح صرف گردد و از انظار مخفى و پنهان شود همين شخص است.
" ابن مقفع ": چگونه اين عقيده در تو پيدا شد؟
" ابن ابى العوجاء ": در محضرش نشستم هنگاميكه جز من نزدش كسى باقى نماند فرمود اگر مطلب چنان است كه اين مردم مىگويند (و گفتارشان مطابق واقع است) ايشان اهل نجات وشما هالك و گرفتار خواهيد بود. و اگر مطلب چنان نباشد بلكه گفته شما مطابق واقع باشد (با اينكه نيست) شما و ايشان مساوى خواهيد بود.
گفتم خداوند رحمتت كند مگر آنان چه مىگويند و ما چه مىگوئيم؟ گفتار ما با گفتار ايشان مغايرت و مخالفتى ندارد.
فرمود چگونه گفتار شما با گفتار آنان يكى است با اينكه ايشان مىگويند معاد و پاداش و كيفرى در كار است و معتقدند كه خداوند بلند مرتبهيى دارند و آسمانها آباد است و اهلى دارند وشما مىگوييد آسمانها خراب واحدى در آنها وجود ندارد ومعاد و پاداش و كيفرى نيست.
موقع را مغتنم شمرده گفتم اگر خدايى در كار است چنان كه آنان مىگويند چرا آشكار نمىشود و خود، مردم را به عبادتش دعوت نمىكند تا اختلاف از ميان مردم برداشته شود؟ چرا خود را از مردم پنهان ساخته و پيغمبران را براى دعوت فرستاده است؟ اگر خود آشكارا مباشر دعوت مىشد مؤثرتر بود.
فرمود واى بر تو چگونه از تو پنهانست كسى كه آثار قدرتش در تو نمايان است. هستيت بعد از نيستى - بزرگيت پس از كوچكى - نيرويت بعد از ناتوانى و ناتوانيت بعد از نيرومندى - مرضت بعد از صحت و صحتت پس از مرض - خشنوديت بعد از خشم و خشمت پس از خشنودى - اندوهت پس از شادى و شاديت بعد از اندوه - دوستيت بعد از دشمنى و دشمنيت پس از دوستى - عزم و تصميمت پس از سستى و ترديد و سستيت پس از عزم و تصميم - شهوتت بعد از كراهت و كراهتت پس از شهوت - رغبتت بعد از تنفر و تنفرت پس از رغبت - اميدت بعد از نا اميدى و نوميديت پس از اميدوارى - خطور اشياء به ذهنت بعد از اينكه چيزى در خاطرت نبوده، يعنى ادراك و دانشت بعد از نادانى و غفلت و فراموشى و محو معلوماتت پس از دانش و ادراك، اينها همه از آثار قدرت اوست. اتصالا بقدرى از آثار قدرت خدا كه در خود مشاهده مىكنم شماره كرد كه گمان كردم خدا بين من و او ظاهر مىگردد يعنى نزديك بود خدا را مجسم نموده به من نشان دهد.
مرحوم ثقة الاسلام كلينى در كافى روايتى آورده كه خلاصهاش به فارسى چنين است:
" ابو منصور متطبب " گفت: يكى از رفقايم حكايت كرد كه به اتفاق " ابن ابى العوجاء " و " ابن المقفع " در مسجد الحرام بوديم، ابن مقفع با دست خود بسوى اشخاصى كه مشغول طواف بودند اشاره كرد و گفت آيا اين مردم را مى بينيد؟ در تمام آنان كسى كه شايسته نام انسان باشد وجود ندارد جز اين پيرمردى كه نشسته است (و مقصودش امام صادق (ع) بود) فقط انسان اين يك نفر است و بقيه در رديف بهائم و چهار پايان محسوبند.
" ابن ابى العوجاء " گفت چگونه فقط او را شايسته اين نام دانستى؟
" ابن مقفع ": چون چيزى در او ديده ام كه در ديگران نديده ام.
" ابن ابى العوجاء ": بايد آزمايش كرد.
" ابن مقفع ": به چنين كارى اقدام مكن كه خطرناك است مىترسم پايه عقايدت را متزلزل و خراب كند.
" ابن ابى العوجاء ": چنين نيست ليكن مىترسى كه خلاف عقيده ات درباره تجليل و اعتقاد به عظمت او آشكار شود.
" ابن مقفع " حال كه چنين گمان ميكنى برخيز و براى آزمايش شرفياب شو، لكن تا مىتوانى در مناظره از لغرش خود دارى كن و هر چه مىخواهى بگويى كاملا بررسى نموده پس از تشخيص سود و زيان گفتارت، آنچه به سودت باشد بگو و اگر نه مانند شترى كه عقال بر زانويش گذارد راه فرار را بر تو خواهد بست.
" ابن ابى العوجاء " برخاست و به خدمت امام صادق (ع) شرفياب شد و من و " ابن مقفع " نشسته بوديم هنگاميكه برگشت بابن مقفع گفت واى بر تو اين مرد بشر نيست. هرگاه در دنيا روحانيى باشد كه اگر بخواهد مجسم شود و به صورت بشر در آيد و اگر بخواهد روح صرف گردد و از انظار مخفى و پنهان شود همين شخص است.
" ابن مقفع ": چگونه اين عقيده در تو پيدا شد؟
" ابن ابى العوجاء ": در محضرش نشستم هنگاميكه جز من نزدش كسى باقى نماند فرمود اگر مطلب چنان است كه اين مردم مىگويند (و گفتارشان مطابق واقع است) ايشان اهل نجات وشما هالك و گرفتار خواهيد بود. و اگر مطلب چنان نباشد بلكه گفته شما مطابق واقع باشد (با اينكه نيست) شما و ايشان مساوى خواهيد بود.
گفتم خداوند رحمتت كند مگر آنان چه مىگويند و ما چه مىگوئيم؟ گفتار ما با گفتار ايشان مغايرت و مخالفتى ندارد.
فرمود چگونه گفتار شما با گفتار آنان يكى است با اينكه ايشان مىگويند معاد و پاداش و كيفرى در كار است و معتقدند كه خداوند بلند مرتبهيى دارند و آسمانها آباد است و اهلى دارند وشما مىگوييد آسمانها خراب واحدى در آنها وجود ندارد ومعاد و پاداش و كيفرى نيست.
موقع را مغتنم شمرده گفتم اگر خدايى در كار است چنان كه آنان مىگويند چرا آشكار نمىشود و خود، مردم را به عبادتش دعوت نمىكند تا اختلاف از ميان مردم برداشته شود؟ چرا خود را از مردم پنهان ساخته و پيغمبران را براى دعوت فرستاده است؟ اگر خود آشكارا مباشر دعوت مىشد مؤثرتر بود.
فرمود واى بر تو چگونه از تو پنهانست كسى كه آثار قدرتش در تو نمايان است. هستيت بعد از نيستى - بزرگيت پس از كوچكى - نيرويت بعد از ناتوانى و ناتوانيت بعد از نيرومندى - مرضت بعد از صحت و صحتت پس از مرض - خشنوديت بعد از خشم و خشمت پس از خشنودى - اندوهت پس از شادى و شاديت بعد از اندوه - دوستيت بعد از دشمنى و دشمنيت پس از دوستى - عزم و تصميمت پس از سستى و ترديد و سستيت پس از عزم و تصميم - شهوتت بعد از كراهت و كراهتت پس از شهوت - رغبتت بعد از تنفر و تنفرت پس از رغبت - اميدت بعد از نا اميدى و نوميديت پس از اميدوارى - خطور اشياء به ذهنت بعد از اينكه چيزى در خاطرت نبوده، يعنى ادراك و دانشت بعد از نادانى و غفلت و فراموشى و محو معلوماتت پس از دانش و ادراك، اينها همه از آثار قدرت اوست. اتصالا بقدرى از آثار قدرت خدا كه در خود مشاهده مىكنم شماره كرد كه گمان كردم خدا بين من و او ظاهر مىگردد يعنى نزديك بود خدا را مجسم نموده به من نشان دهد.
(١٤١)