مناسبات جامعه شناسي و حديث - ضميری، محمد رضا - الصفحة ٤٤
البته ، همين مقدار هم كه ديانت را از صحنه دور نگه داشتند ، واقعا قول زور بوده است . آن وجه سكولار غرب است كه اين قول زور را تحميل مى كند؛ وگرنه ماركسيسم هم همين طور بود. ماركسيسم ، مكتبى جامعه شناختى است و هميشه هم وجود داشته است؛ ولى آن چيزى كه واقعا به جامعه ماركسيسم امكان داد كه به عنوان مكتبى در عرض ديگر مكاتب ظهور كند ، همين تحوّلات معرفت شناسانه بود؛ چرا كه قبلاً از آن در دانشگاه ها هم از آن بحث نمى شد و بيشتر به عنوان يك ايدئولوژى مطرح بود و از زمانى كه تحوّلات معرفت شناسانه رخ داد ، امكان عرضِ اندام آن به وجود آمد . پس در حقيقت اين امكانِ پديد آمده ، به طور كامل نيست. ممكن است از جهات كامل آن بحث كنيم؛ يعنى بگوييم كه شأنيت كامل معرفت شناسانه را به دين برگردانيم. شايد يك مرحله بالاتر هم برويم و بگوييم شأنيت معيار را به دين برگردانيم؛ چون در قبل از دوران جديد ، ديانت و شريعت معيار بوده و اشرفِ علوم محسوب مى شده است. ما فعلاً در همين مرحله پايين مى مانيم كه دست كم اين را قبول كردند كه اين هم مى تواند تداخل هايى داشته باشد. از آن طرف ، جامعه شناسى هم دچار بحران شده و به لحاظ نظرى نمى تواند وحدت خود را حفظ كند . از اين رو ، مى بينيم كه انواع مكاتب در آن هست و به لحاظ روش شناسى ، روش شناسى واحد و نظريه واحدى وجود ندارد و تكثّرگرايى ، روش شناختى را قبول كرده است. ممكن است بعضى بگويند اين تكثّرگرايىِ روش شناسى را مى توان حلّ و فصل كرد ، ولى اين يك واقعيت است و به عنوان يك نقصان يا حتّى به عنوان چيزى كه نقصان هم نيست ، پذيرفته شده است . مثلاً بعضى افراد مانند دانيل ايتل ، به اين قائل اند كه اين تكّثر روش شناختى ، معلول اين است كه اين ها به چيزهاى مختلفى مى پردازند. ما چند حوزه نظرى داريم كه البته حالا متضاد شده است ، يا چند نوع روش داريم. يك شكل ديگر از اين بيان وجود دارد و آن اين است كه جامعه شناسى و علوم اجتماعى ، دوران خود را با فاصله گرفتن از حوزه علوم انسانى شروع كردند و گفتند ما با علوم طبيعى يكى هستيم و از شمار فلسفه نيستيم. علوم اجتماعى از چه زمان به عنوان يك دانش مطرح شد؟ از همان زمانى كه تحت تأثير اين تحوّلات ، راه خود را از فلسفه جدا كرد ، جامعه شناسى دوباره به حوزه علوم انسانى برگشته ، يعنى به حوزه پيش از دوران جديد برگشته است .