حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٥٥
٦ / ٣
حجّ پيامبر
٩٠٠٦.تهذيب الأحكام ـ به نقل از معاوية بن عمّار ـ: امام صادق عليه السلام فرمود : «پيامبر خدا ، ده سال در مدينه ماند و حج نگزاردْ . سپس خداوند ، اين آيه را نازل فرمود : «ميان مردم ، اعلام حج كن تا مردم ، پياده و سوار بر هر مَركب لاغر ، و از هر راه دورى بيايند» . پس به [مناديان ]دستور داد با رساترين صدايشان اعلام كنند كه: «پيامبر خدا ، امسال به حج مى رود» . اين را همه مردم مدينه و اهل جبال و باديه نشينان دانستند . پس گِرد آمدند . پيامبر صلى الله عليه و آله نيز حج گزارد . آنان ، تابع و منتظرِ فرمان بودند تا پيروى كنند ، يا اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله كارى بكند تا آنان نيز همان كار را انجام دهند . پيامبر صلى الله عليه و آله چهار روز از ذى قعده مانده ، [از مدينه] بيرون رفت . چون به «ذو الحُليفه» رسيد و ظهر شد ، غسل كرد و بيرون شد ، تا به مسجدى كه نزديكى «شجره» است، رسيد . نماز ظهر را در آن جا خواند و تصميم به «حجِّ اِفراد» گرفت . به راه افتاد ، تا به بَيداء رسيد ، نزديك ميل اوّل . مردم ، در دو رديف ، براى او صف كشيدند . لبّيكِ حجِّ اِفراد را گفت و شصت و شش يا شصت و چهار شتر به عنوان قربانى همراه آورد ، تا آن كه ساعات آخِر روز چهارم ذى حجّه به مكّه رسيد . هفت دور ، كعبه را طواف كرد و پشت مقام ابراهيم عليه السلام دو ركعتْ نماز خواند . سپس به طرف حجر الأسود بازگشت و بر آن ، دست كشيد . در آغاز طواف خود نيز آن را لمس كرده بود . سپس فرمود : «صفا و مروه، از شعائر خدا هستند. از جايى آغاز كنيد كه خداوند ، آغاز كرده است» . مسلمانان مى پنداشتند سعىِ ميان صفا و مروه ، از ساخته هاى مشركان است . خداوند متعال ، اين آيه را نازل فرمود : «صفا و مروه، از شعائر خداوند هستند . پس كسى كه به حج يا عمره مى رود ، اشكالى بر او نيست كه ميان آن دو را طواف كند» . [پيامبر صلى الله عليه و آله ] سپس به صفا آمد و بر بالاى آن رفت و رو به رُكن يمانى نمود . خدا را حمد و ثنا گفت و دعا كرد ، به اندازه اى كه سوره بقره با آرامشْ خوانده شود . سپس به سوى مروه روان شد و در آن جا نيز به اندازه توقّف در صفا، ايستاد ، تا آن كه از سعى خود ، فارغ شد . در حالى كه بالاى مروه بود ، جبرئيل عليه السلام آمد و فرمان داد كه به مردم دستور دهد تا از اِحرام در آيند ، مگر آنان كه با خود ، قربانى آورده اند . مردى گفت : آيا از احرام در آييم ، در حالى كه هنوز از عبادات خويش ، فراغت نيافته ايم؟! فرمود : «آرى» . چون پيامبر صلى الله عليه و آله پس از فراغت از سعى ، بر مروه ايستاد ، رو به مردم كرد و پس از حمد و ثناى خداوند ، فرمود : «اين، جبرئيل است ـ و با دست ، به پشت سرِ خود اشاره كرد ـ كه فرمانم مى دهد كه دستور دهم: هر كه قربانى همراه نياورده ، از اِحرام در آيد . اگر من نيز اين را پيش تر مى دانستم ، آن چنان مى كردم كه به شما دستور مى دهم ؛ ولى من ، قربانى همراه آورده ام و براى كسى كه قربانى آورده ، روا نيست كه از اِحرام در آيد ، تا آن كه قربانى به محلّ خود برسد» . مردى از آن ميان گفت : آيا ما به عنوان حاجيان بيرون آييم ، در حالى كه از موهاى ما آب [١] بچكد؟! پيامبر خدا به او فرمود : «تو ، پس از اين، هرگز ايمان نخواهى آورد!». سراقة بن مالك كِنانى گفت : اى پيامبر خدا! دينمان را به ما چنان بياموز كه گويى امروز آفريده شده ايم [و هيچ نمى دانيم] . اين كه فرمودى ، براى امسال است ، يا براى آينده هم هست؟ پيامبر خدا فرمود : «براى هميشه است ، تا روز قيامت» . آن گاه، انگشتانش را در هم فرو بُرد و فرمود : «تا روز قيامت ، عمره را داخل حج كردم» . على عليه السلام از يمن رسيد و بر پيامبر خدا ـ كه در مكّه بود ـ ، وارد شد. نزد فاطمه عليهاالسلامرفت، در حالى كه او از احرام در آمده بود و بوى خوش به مشام على عليه السلام رسيد و بر تن فاطمه عليهاالسلامجامه هاى رنگى ديد . گفت : اى فاطمه! اين ، چه كارى است؟ فاطمه عليهاالسلامگفت : پيامبر خدا ، چنين دستور داد. على عليه السلام خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رفت ـ در حالى كه نسبت به فاطمه عليهاالسلامحالتِ سؤال و عتاب داشت ـ و گفت : اى پيامبر خدا! فاطمه را ديدم كه از احرام به در آمده و لباس هاى رنگى بر تن دارد . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «من، به مردم چنين دستور دادم. و تو ـ اى على ـ چگونه [و با چه نيّتى] احرام بستى؟». گفت : اى پيامبر خدا! گفتم : مُحرِم مى شوم ، به همان نحو كه پيامبر خدا احرام بسته است . ايشان فرمود : «پس مانند من، بر اِحرامت باقى بمان . تو در قربانىِ من ، شريك منى» . پس پيامبر خدا و اصحابش، در مكّه در وادى شهر فرود آمدند و وارد خانه ها نشدند . چون روز تَرويَه (هشتم ذى حجّه) فرا رسيد ، هنگام ظهر به مردم دستور داد كه غسل كنند و براى حج ، مُحرِم شوند. و اين همان سخن خداوند است كه بر پيامبرش نازل فرمود: «از آيين ابراهيم ، پيروى كنيد» . پيامبر خدا و اصحاب، با حالتِ احرام حجْ بيرون آمدند، تا آن كه به مِنا رسيدند. پيامبر صلى الله عليه و آله نماز ظهر ، عصر ، مغرب ، عشا و صبح را آن جا خواند . سپس اوّل روز [ـِ نهم] ، همراه مردم حركت كرد . قريش ، پيش تر، خودشان از مُزدَلِفه كوچ مى كردند و نمى گذاشتند ديگر مردم از آن جا كوچ كنند . پيامبر صلى الله عليه و آله آمد ، در حالى كه قريش اميد داشتند كه كوچ پيامبر صلى الله عليه و آله از همان جايى باشد كه آنان مى روند . خداوند ، اين آيه را بر پيامبرش نازل فرمود : «سپس از همان جا كوچ كنيد كه مردم ، كوچ مى كنند ، و از خداوند ، آمرزش بطلبيد» ؛ يعنى: ابراهيم و اسماعيل و اسحاق عليهم السلام و همه كسانى كه پس از آنان، از آن جا كوچ مى كردند . قريش ، چون ديدند كه هودَج پيامبر صلى الله عليه و آله عبور كرد ، گويا چيزى در دلشان وارد شد ، به خاطر آن كه اميد داشتند پيامبر خدا ، از محلّ كوچ آنها ، كوچ كند [؛ولى نكرد] . سرانجام به نَمِره رسيدند ، كه وادىِ عُرَنه است ، در مقابل اَراك. [٢] پيامبر صلى الله عليه و آله خيمه زد . مردم هم خيمه هايشان را آن جا زدند. چون ظهر شد، پيامبر خدا بيرون آمد، در حالى كه اسبش همراه او بود، و غسل كرد و لبّيك گفتن را قطع نمود ، تا آن كه در مسجد ايستاد و مردم را موعظه و امر و نهى فرمود . آن گاه، نماز ظهر و عصر را با يك اذان و دو اقامه خواند و به موقف [ـِ عرفات] رفت و وقوف كرد. مردم ، شتابان، شروع كردند به فرود آمدن براى وقوف در نزديكىِ محلّ گام هاى شتر پيامبر صلى الله عليه و آله . ايشان، ناقه را دورتر بُرد . آنان نيز چنان كردند . پس فرمود : «اى مردم! موقِف ، تنها جاى گام هاى شتر من نيست! همه اين منطقه (و با دست، به موقِفْ اشاره فرمود) ، موقِف است» . پس مردم ، پراكنده شدند . در مُزدَلِفه نيز چنين كرد ، وقوف نمود تا آن كه قرص خورشيد ، غروب كرد . آن گاه، كوچ كرد و مردم را به آرامش ، فرا خوانْد . تا آن كه به مُزدلفه رسيد كه همان مشعر الحرام است. نماز مغرب و عشا را با يك اذان و دو اقامه خواند و آن جا ماند ، تا آن كه نماز صبح را آن جا برگزار كرد و شبانه، ضعيفانِ بنى هاشم را زودتر به مِنا فرستاد و به آنان دستور داد جَمَره عَقَبه را سنگ نزنند ، تا خورشيدْ طلوع كند . پس چون روز ، روشن شد ، كوچ كرد تا به مِنا رسيد . جَمَره عَقَبه را سنگ زد. پيامبر صلى الله عليه و آله ، شصت و چهار، يا شصت و شش قربانى آورده بود. على عليه السلام هم سى و چهار يا سى و شش قربانى آورده بود . پيامبر صلى الله عليه و آله شصت و شش شتر قربانى كرد و على عليه السلام سى و چهار شتر . پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد پاره اى از گوشت هر قربانى را بردارند و در ظرفى بگذارند و بپزند . پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام از آن خوردند و از آبْ گوشت آن ، تناول نمودند. به قصّاب ها چيزى از پوست ، شكمبه ها و افسار آنها نداد و همه را صدقه داد. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله سرش را تراشيد و خانه خدا را زيارت كرد و به مِنا بازگشت و تا روز سوم از روزهاى تشريق، در مِنا ماند . سپس جَمَره ها را سنگ زد و كوچ كرد تا به سرزمين مكّه رسيد . عايشه گفت : اى پيامبر خدا! همسرانت با حج و عمره برگردند و من ، تنها با حج برگردم؟! از اين رو، پيامبر صلى الله عليه و آله در آن سرزمين مانْد و عبد الرحمان بن ابى بكر را همراه عايشه، به تنعيم فرستاد . عايشه ، از آن جا احرام عمره بست . سپس آمد و خانه خدا را طواف كرد و در كنار مقام ابراهيم عليه السلام دو ركعت نماز خواند و ميان صفا و مروه ، سعى كرد . آن گاه، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفت . پيامبر خدا ، همان روز ، كوچ كرد و ديگر ، وارد مسجد الحرام نشد و كعبه را طواف نكرد . [هنگام آمدن،] از بالاى مكّه ، از گردنه مدنى ها وارد شده بود؛ ولى از پايين مكّه، از ذى طُوى خارج گشت .
[١] يعنى: ما بتوانيم آميزش داشته و غسل جنابت كرده باشيم؟![٢] نام محلّى است در نزديكىِ نَمِره، در عرفات .