حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٣١
٨٢٩٣.وقعة صفّين ـ به نقل از على بن اقمر ـ: ما عدّه اى نزد معاويه رفتيم و حاجت هايمان را برآورده ساختيم. سپس با خود گفتيم : كاش به مردى بر مى خورديم كه از زمان حيات پيامبر خدا بوده و او را ديده باشد. پس نزد عبد اللّه بن عمر رفتيم و گفتيم : اى صحابى پيامبر خدا! از آنچه مشاهده كرده اى و ديده اى ، براى ما حديث كن . او گفت : اين (يعنى معاويه) ، مرا احضار كرد و گفت : اگر به من خبر برسد كه تو حديث مى گويى ، گردنت را خواهم زد. من در برابرش زانو زدم و گفتم : دوست دارم تيزترين تيغى كه در سپاه توست ، بر گردن من فرود آيد . او گفت : به خدا سوگند ، من سرِ آن ندارم كه با تو بجنگم يا تو را بكُشم . [با اين حال] به خدا سوگند ، هيچ چيز مانع من نمى شود كه آنچه را از پيامبر خدا درباره او شنيده ام ، براى شما باز گويم . من خود ديدم كه پيامبر خدا ، در پىِ او ـ كه كاتب ايشان بود ـ فرستاد، و فرستاده باز آمد و گفت : او مشغول خوردن غذاست . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «خداوند ، شكمش را سير نكند!». پس آيا هرگز او را سير مى بينيد؟ روزى نيز پيامبر صلى الله عليه و آله از درّه اى خارج شد . ابو سفيان را ديد كه سوار است و معاويه و برادرش، يكى مَركبش را از جلو مى كشد و ديگرى از پس مى رانَد. چون پيامبر خدا آنها را ديد ، گفت : «بار خدايا! جلودار و مَركب ران و سواره را لعنت كن» . ما گفتيم : تو خود از پيامبر خدا شنيدى؟ گفت : آرى . دو گوشم كَر و دو چشم كور باد ، اگر خلاف گفته باشم .