حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٣٥
١٦ / ٧
ابو قِرصافه [١]
٨١٨٩.دلائل النبوّة ، ابو نعيم ـ به نقل از ابو قرصافه ، صحابى پيامبر خدا ـ: اسلام آوردن من ، اين گونه بود كه من يتيم بودم و مادرم و خاله ام مرا سرپرستى مى كردند و گرايش من به خاله ام بيشتر بود . چندتايى ميش داشتم كه آنها را مى چرانيدم . خاله ام مُدام به من مى گفت : فرزندم ! از كنار اين مرد (يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله ) رد نشوى ، كه تو را فريب مى دهد و گم راه مى كند . امّا من بيرون مى آمدم و به چراگاه مى رفتم و برّه هايم را رها مى كردم و خود نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مى رفتم و مدّت ها نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مى نشستم و به سخنان ايشان گوش مى دادم و شبانگاه ، گوسفندانم را با شكم خالى و پستان هاى خشكيده برمى گرداندم. خاله ام به من گفت : چرا گوسفندانت شيرى در پستان ندارند؟ گفتم : نمى دانم . روز دوم نيز نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفتم . ايشان همانند روز اوّل رفتار كرد ؛ امّا اين بار شنيدم كه مى فرمايد : «اى مردم ! هجرت كنيد و به اسلام چنگ زنيد ؛ زيرا تا زمانى كه جهاد هست ، هجرت قطع نمى شود» . من باز ، همانند روز نخست ، با گوسفندانم باز گشتم. روز سوم نيز نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفتم و به سخنان ايشان گوش دادم تا آن كه اسلام آوردم و با ايشان بيعت كردم و دست دادم ، و از قضيّه خاله ام و گوسفندانم به ايشان شكايت نمودم. پيامبر خدا به من فرمود : «گوسفندان را نزد من بياور» . من، آنها را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بردم . ايشان به پشت و پستان هاى آنها دست كشيد و برايشان دعاى بركت كرد و در حال ، فربه و پُرشير شدند . چون گوسفندان را نزد خاله ام بردم ، گفت : پسرم ! اين گونه بچران. گفتم : خاله! امروز هم در همان جايى چرانيدم كه هر روز مى چراندم ؛ امّا داستانم را به تو مى گويم . و ماجراى خود و داستان رفتنم به نزد پيامبر خدا را برايش گفتم و از رفتار و سخنان ايشان برايش تعريف كردم.
[١] ر . ك : ص ٥١٦ (ابو قرصافه) .