حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٦٩
٨٠٩٢.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ـ در سفارش ايشان به على عليه السلام ـ: اى على! چهار كس اند كه دعايشان رد نمى شود : پيشواى دادگر ؛ پدر براى فرزندش ؛ شخصى كه پشت سرِ برادرش براى او دعا مى كند ؛ و ستم ديده اى كه خداوند عز و جل [به او ]مى فرمايد : «به عزّت و جلالم سوگند كه انتقام تو را خواهم گرفت ، اگرچه پس از مدّتى».
٨٠٩٣.شعب الإيمان ـ به نقل از ابن عبّاس ـ: پيامبر خدا فرمود : «پنج دعاست كه پذيرفته مى شود : دعاى ستم ديده تا آن كه انتقام بگيرد ؛ دعاى حج گزار تا آن گاه كه برگردد ؛ دعاى مجاهد تا زمانى كه مراجعت كند ؛ دعاى بيمار تا آن گاه كه بهبود يابد ؛ و دعاى برادر [ـِ ايمانى] براى برادرش در پشت سر او» . سپس فرمود : «از اين دعاها ، دعاى برادر براى برادرش در پشت سر او ، از بقيّه زودتر مستجاب مى شود».
٨٠٩٤.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : سه نفر با هم مى رفتند كه باران ، آنها را فرا گرفت و به غارى در يك كوه پناه بردند . تخته سنگى از كوه بر دهانه غار افتاد و آنها را محبوس ساخت . به يكديگر گفتند : بنگريم كه چه كارهاى شايسته اى براى خدا كرده ايم به حقّ آنها خدا را بخوانيم ، شايد دهانه غار باز شود . يكى از آنها گفت : بار خدايا! مرا پدر و مادرى پير و سال خورده بود و خود نيز كودكانى خردسال داشتم . گوسفندانشان را به چرا مى بردم و شامگاه كه بر مى گشتم و شير مى دوشيدم ، اوّل براى پدر و مادرم مى بردم و بعد به فرزندانم مى دادم . روزى به چراگاه دور دستى رفتم و وقتى برگشتم ، شب شده بود. ديدم آن دو ، خفته اند . همچون گذشته شير دوشيدم و پاتيل شير را بُردم و بالاى سر پدر و مادرم ايستادم . نه دلم مى آمد آنها را بيدار كنم و نه دوست داشتم پيش از آن كه آنها شير بنوشند ، به كودكان بنوشانم . بچه ها جلوى پاى من گريه و زارى مى كردند ؛ امّا من همچنان ايستاده بودم و آنها همچنان خفته بودند تا آن كه سپيده سر زد . حال ـ اى خداوند! ـ اگر مى دانى كه من به راستى ، اين كار را براى رضاى تو كردم ، اندكى سنگ را كنار بزن تا از شكاف آن ، آسمان را ببينيم . پس، خداوند برايشان شكافى ايجاد كرد ، به طورى كه آسمان را از آن ببينند . دومى گفت : بار خدايا! دختر عمويى داشتم كه همانند شيدايى مردان به زنان، بسيار دوستش مى داشتم . از او تقاضاى كامجويى كردم ؛ امّا نپذيرفت ، مگر آن كه صد دينار به او بدهم . من ، كار كردم و صد دينار فراهم آوردم و برايش بردم . همين كه به حال كامجويى نشستم تا كام برگيرم، گفت : اى بنده خدا! از خدا پروا كن و اين مُهر را جز به روا باز مكن، و من برخاستم . حال ـ خداوندا! ـ اگر مى دانى كه به راستى ، اين كار را براى رضاى تو كردم ، سنگ را اندكى ديگر كنار بزن . خداوند ، شكافى ديگر گشود . سومى گفت : بار خدايا! من كارگرى را با يك پيمانه شانزده رَطلى برنج، اجير كردم . چون كارش را تمام كرد، گفت : مزدم را بده . من مزدش را دادم ؛ امّا نپذيرفت و با ناراحتى رفت . من حقّ او را كِشت و كار كردم ، تا جايى كه از درآمد آن ، گلّه اى گاو به همراه گاوچرانش خريدم . پس از مدّتى ، آن كارگر نزد من آمد و گفت : از خدا بترس و به من، ظلم مكن و حقّم را بده . گفتم : برو آن گاوها و چوپانشان را بردار . گفت : از خدا بترس و مرا مسخره مكن . گفتم : مسخره ات نمى كنم . آن گاوها و چوپانشان مال توست . او آنها را برداشت و برد . حال ـ اى خداوند! ـ اگر مى دانى كه من به راستى ، اين كار را به خاطر تو كرده ام ، باقى مانده دهانه غار را بگشاى . پس، خداوند ، آن سه را نجات داد» .