حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٩٣
٨٢٤٩.الخرائج والجرائح : پيامبر صلى الله عليه و آله به مكّه در آمد . هنگام ظهر بود . بلال را فرمود و او بر بام كعبه رفت و اذان گفت ، و هر بتى در مكّه بود ، فرو افتاد . چون خبر به بزرگان قريش رسيد ، يكى از آنان با خود گفت : فرو شدن در شكم زمين ، بهتر از شنيدن اين خبر است . ديگرى گفت : خداى را سپاس كه پدرم را تا به امروز زنده نگه نداشت [كه چنين روزى را ببيند] . پيامبر خدا فرمود : «فلانى! تو در دلت چنين گفتى . فلانى! تو نيز در دلت چنين گفتى». ابو سفيان گفت : تو مى دانى كه من چيزى نگفتم . پيامبر صلى الله عليه و آله گفت : «بار خدايا! قوم مرا هدايت كن ، كه آنان نادان اند» .
٨٢٥٠.الشفا بتعريف حقوق المصطفى : روايت شده است كه چون در جنگ اُحد ، دندان هاى ميانى پيامبر صلى الله عليه و آله شكست و صورتش شكافته شد، اين حادثه بر يارانش سخت گران آمد و گفتند : كاش نفرينشان كنى ! فرمود : «من براى لعن [و نفرين] مبعوث نشده ام ؛ بلكه براى دعوت [به حق] و از سر مِهر ، برانگيخته گشته ام . بار خدايا! قوم مرا هدايت فرما ، كه آنان نادان اند» .
٨٢٥١.إعلام الورى ـ به نقل از صباح بن سَيابَه ـ: به امام صادق عليه السلام گفتم : درست است كه مى گويند دندان هاى ميانى پيامبر صلى الله عليه و آله شكسته شدند؟ فرمود : «نه ، به خدا سوگند، زمانى كه رحلت فرمود ، سالم بود ؛ امّا صورتش شكاف داشت» . گفتم : آن غار اُحد كه مى گويند پيامبر خدا به آن پناه برد، چه؟ گفت : «به خدا سوگند كه ايشان از جاى خود تكان نخورد، و به ايشان گفته شد : چرا نفرينشان نمى كنى؟ فرمود : بار خدايا! قوم مرا هدايت فرما » .
٨٢٥٢.المعجم الكبير ـ به نقل از سهل بن سعد ـ: زمانى كه دندان هاى ميانى پيامبر صلى الله عليه و آله شكست و چهره ايشان مجروح گشت و كلاهخود ايشان شكافت ، من خود، شاهد بودم و مى دانم چه كسى خون از چهره اش مى شست و چه كسى آب برايش مى آورد و نيز بر زخمش چه نهادند تا خون ، بند آمد. فاطمه دختر محمّد ، پيامبر خدا ، خون از چهره اش مى شست و على عليه السلام در سپرى برايش آب مى آورد . چون فاطمه عليهاالسلام خون از چهره پدرش شست ، حصيرى را آتش زد و خاكستر كه شد ، مقدارى از آن خاكستر را برداشت و بر صورت ايشان نهاد و خون ، بند آمد. سپس [پيامبر صلى الله عليه و آله ] در آن روز فرمود : «خشم خداوند ، بر قومى كه صورت پيامبر خدا را مجروح ساختند ، سخت شد» . سپس لختى درنگ كرد و آن گاه گفت : «بار خدايا! قوم مرا بيامرز ، كه آنان نادان اند» .