زمينههاى قيام امام حسين(ع)(ج1) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٧٣
او اعتراض كرد.
او پس از دريافت نامه معاويه مبنى بر اخذ بيعت براى يزيد، مردى را كه به فضل و فهم او اعتماد داشت نزد خود خواند و به او گفت: من مىخواهم تو را بر موضوعى امين گردانم كه بر صفحات نامه بر آن موضوع اعتماد نكردم! آنگاه گفت: نزد معاويه به شام برو و به او بگو اگر ما مردم را براى بيعت با فرزندت دعوت كنيم آنها به ما چه خواهند گفت؟ با آنكه يزيد با سگها و بوزينهها بازى مىكند و لباسهاى الوان مىپوشد و به نوشيدن خمر معتاد است و با آلات موسيقى روز را به پايان مىرساند!! چگونه مىتوان مردم را به بيعت با چنين كسى دعوت كرد با آنكه در ميان اجتماع مانند حسين بن على، عبدالله بن عباس، عبدالله بن زبير و عبدالله بن عمر هستند؟! ولى اگر تصميم دارى براى يزيد براى خلافت بيعت بگيرى امر كن فرزندت را يك سال يا دو سال مانند آن چهار تن رفتار كند و اخلاق و روش آنها را در پيش گيرد. تا ما بتوانيم از اين راه امر را بر مردم مشتبه سازيم و از آنها براى او بيعت بگيريم.» «١» فضاحت و ننگ يزيد تا آنجا بالا گرفته بود كه حتى فرد ظالم و فاسدى مانند زياد بن ابيه او را شايسته زمامدارى نمىدانست! معاويه خود بهتر از هر كس ديگرى فرزندش را مىشناخت و به مفاسد اعتقادى و اخلاقى وى واقف بود. او به خوبى مىدانست يزيد شايستگى زعامت و رهبرى جهان اسلام را ندارد امّا از آنجا كه معاويه اساساً اعتقادى به مصالح مردم و منافع عمومى نداشت و شيفته فرزندش بود او را به وليعهدى معرّفى كرد. «٢» يزيد حتى آن هنگامى كه بهعنوان وليعهد معرّفى شده بود نيز به مصالح اجتماعى و ملّت اسلامى بىاعتنا بود و دردناكترين حادثه براى امّت مسلمان كوچكترين تأسف و تأثرى در او بهوجود نمىآورد و او را لحظهاى از سوگلىهايش جدا نمىساخت!