زمينههاى قيام امام حسين(ع)(ج1) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٣٨
مىرفت و وقتى به خانه برمىگشت- با اين كه خود از داهيانِ بهنام عرب بود- از فراست و كياست معاويه سخن مىگفت.
اما يك شب پس از اينكه از نزد معاويه به خانه برگشت، از غذا خوردن امتناع ورزيد، و من او را سخت پريشان ديدم. ساعتى درنگ كردم، زيرا مىپنداشتم ناراحتى پدرم از اعمالى است كه از ما سر زده، و يا حادثهاى در كار ما و موقعيت ما رخ داده و كم و كاستى به وجود آمده باشد. از اين رو علّت ناراحتى او را پرسيدم. گفت: فرزندم! من از نزد خبيثترين و پليدترين مردم بازگشتهام! گفتم: هان! براى چه؟
گفت: مجلس معاويه خالى از اغيار بود، و ما با هم خيلى خصوصى و با نهايت صميميت سخن مىگفتيم. من به او اظهار داشتم: اى اميرالمؤمنين! تو به آرزوهايت رسيدهاى، حال اگر با اين سن كهولت به عدل و داد اقدام كنى و با ديگران به مهربانى رفتار نمايى خيلى بجا و شايسته است. اگر نظر لطفى به- بنىهاشم- كنى و با ايشان صله رحم بنمايى چه مانعى دارد؟ ... اينها عموزادههاى تو هستند. «١» با آنها نيكى و صله رحم بنما، تا در روزگاران از تو نام نيكى به يادگار بماند.
معاويه جواب داد: «واى بر تو! اين آرزويى سخت دور از دسترس و انجام ناشدنى است ابوبكر به حكومت رسيد، و عدالت ورزيد، و آن همه سختىها تحمّل كرد، اما وقتى مُرد نامش نيز مُرد.
آنگاه عمر به حكومت رسيد، كوششها كرد ولى وقتى كشته شد نامش نيز از ميان مردم رفت. آنگاه برادر ما عثمان به خلافت رسيد. مردى از نظر نسب چون او نبود! و كرد آن چه كرد اما تا كشته شد نامش فراموش گرديد.