فرهنگ موضوعى احاديث امام مهدى - کورانی عاملی، علی - الصفحة ٩٥٠
نفاق خود را پنهان ميكردند و به ليلة العقبة ( ١ ) ( ١ ) . پس از جنگ تبوك تعدادى از منافقان صحابه با رم دادن شتر پيامبر ( ٦ ) در صدد ترور ايشان بر آمدند . م
استناد ميكنيد ، بگو ببينم آيا آن دو به رغبت اسلام آوردند يا به هراس ؟
من براى دفع اين سؤال چاره انديشيدم ، تا مبادا مرا به نتيجهى آن ملزم كند ، زيرا اگر اعتراف ميكردم كه به رغبت اسلام آوردند ، ادعاى نفاق [ كه اعتقاد من بود ] كنار زده ميشد ، و اگر ميگفتم كه به اجبار و هراس اسلام آوردند ميگفت : اسلام در آن زمان نيرويى نداشت تا بتواند كسى را مجبور كند !
از نزد او بيرون آمدم در حالى كه غضب سراپاى وجودم را فرا گرفته بود ، و جگرم از شدت اندوه پاره پاره شده بود . طومارى آماده و چهل و چند سؤال دشوار - كه پاسخگويى برايشان نيافته بودم - در آن مكتوب نمودم ، و اميد آن داشتم كه داناى شهرم احمد بن اسحاق كه با مولايمان امامعسكري ( ٧ ) رفاقت داشت بتواند پاسخ دهد . به سراغ ايشان رفتم و خبردار شدم به سمت سامرا رهسپار شده است . در برخى از منازل وسط راه به او پيوستم ، وقتى حضور او رسيدم به من گفت : خير باشد ، گفتم : اشتياق ديدار شما و عادت هميشگى پرسش .
او گفت : هر دو بر يك هدف اتفاق كردهايم ، شوق ديدار مولايمان ابو محمد ( ٧ ) و نيز پرسش از معضلات تأويل و ابهامات تنزيل مرا راهى كرده است ، تو نيز به اين ديدار مبارك بيا كه بر ساحل دريايى كه عجائبش پايان ندارد و از بين نميرود - يعنى اماممان - دست خواهى يافت .
پس ما رفتيم تا آنكه وارد سامرا شديم ، و به در خانهى مولايمان رسيديم و اذن طلبيديم . كسى بيرون آمد و براى ما اجازهى ورود آورد . احمد بن اسحاق كيسهاى بر روى شانه داشت و آن را با عبايى طبرى پوشانده بود . درون آن صد و شصت كيسه دينار و درهم بود ، و بر روى هريك مهر صاحب آن موجود بود .
هنگامى كه نور چهرهى مولايمان ابو محمد ( ٧ ) ما را خيره كرد ، چهرهى ايشان را جز به ماه شب چهارده تشبيه نكردم . بر روى ران راست ايشان پسرى بود كه در چهره و منظر به مشترى ميماند ، دو طرف فرق سرش دو دسته مو بود و به الف ميان دو واو مينمود . در برابر مولايمان