فرهنگ موضوعى احاديث امام مهدى - کورانی عاملی، علی - الصفحة ٩٤٧
بود ، او از همان نخست زنى پوشيده و پاك بود و دروغ نميگفت ، كنيزان ديگرى نيز در خانه باقى بودند .
چند روزى نزد آنها ماندم ، چون خواستم بروم آن پيرزن گفت : چرا به اين زودى ميخواهى برگردي ، حال آنكه زمانى طولانى اينجا نبودهاي ؟ اينجا بمان كه موجب خوشحالى ماست ، من به استهزاء گفتم : ميخواهم به كربلا بروم ! - و مردم براى نيمهى شعبان و عرفه به آنجا ميرفتند - ، پيرزن گفت : خدا تو را نگاه دارد از اينكه اين سخنت به قصد توهين يا استهزاء باشد ! برايت مطلبى را ميگويم كه دو سال بعد از رفتنت مشاهده كردم ؛ در اين اتاق و در نزديكى دالان در بين خواب و بيدارى بودم و دخترم نيز همراهم بود كه مردى نيكو روى با لباسهايى تميز و بويى خوش وارد شد و گفت : اى فلانه ! اين ساعت كسى از همسايگان ميآيد و تو را فرا ميخواند ، با او برو و نهراس . پس ترس مرا فرا گرفت و دخترم را صدا زدم ،
به او گفتم : آيا فهميدى كسى داخل خانه شود ؟ پاسخش منفى بود ، من خدا را ياد كردم ، قرآن خواندم و خوابيدم .
دوباره همان مرد آمد و همان مطلب را گفت ، باز ترسيدم و بر دخترم فرياد زدم ، او هم گفت : كسى وارد خانه نشده است ، خدا را ياد كن و نهراس ، من نيز قرآن خواندم و خفتم .
آن مرد براى سومين بار آمد و گفت : اى فلانه ! كسى به سراغت آمده كه تو را فرا ميخواند ، او در را ميكوبد پس با او برو ، در اين هنگام صداى كوفته شدن در را شنيدم ، پشت در آمدم و گفتم : كيست ؟ پاسخ آمد : در را باز كن و نترس ، در را گشودم و خادمى كه با خود ردايى داشت مشاهده كردم ، او گفت : برخى همسايگان براى امر مهمى به تو نياز دارد ، پس بيا ، و سرم را با آن ردا پوشانيد و وارد خانهاى كه ميشناختم كرد . در وسط خانه چيزى [ شبيه خيمه ] درست كرده بودند و مردى در كنار آن نشسته بود . خادم كنار آن را بالا زد و من وارد شدم . در آنجا زنى بود كه درد زايمان او را گرفته بود ، و زنى هم كه گويا قابله بود در پشت او نشسته بود .
آن زن به من گفت : آيا ما را در اين امر يارى ميكني ؟ من نيز او را يارى كردم ، تنها مدت كمى گذشت كه پسرى به دنيا آمد ، او را بر دست گرفته صدا زدم : پسر است ، پسر است !