فرهنگ موضوعى احاديث امام مهدى - کورانی عاملی، علی - الصفحة ٩٠٦
همين سنين مينمود بيرون آمد ، پيشانياش آشكار بود و رويش سفيد ، چشمانى درخشان داشت ، كف دستانش درشت و زانوان مايل به جلو بود ، خالى بر گونهى راست و موهايى بافته بر سر داشت ، آمد و بر ران ابو محمد ( ٧ ) نشست . ايشان به من فرمودند : اين صاحب شماست ، آنگاه از جا جهيد و به او فرمود : پسرم ! تا هنگام معلوم داخل شو ، او هم وارد اتاق شد و من نظاره ميكردم .
سپس به من فرمودند : اى يعقوب ! ببين كه داخل اتاق است ، من هم وارد شدم ولى احدى را نديدم . »
كافى ١ / ٣٢٩ از ضوء بن على عجلى از مردى از اهل فارس كه نام او را گفت ، روايت ميكند : « به سامرا و كنار در منزل ابو محمد ( ٧ ) آمدم ، ايشان مرا فراخواندند ، وارد شدم و سلام كردم ، فرمودند : علت آمدنت چيست ؟ عرضه داشتم : اشتياق به خدمت شما ، فرمودند : پس در خانه باش .
من در خانه همراه خادمان بودم ، بيرون ميرفتم و ما يحتاج آنها را از بازار ميخريدم و هرگاه مردانى در خانه بودند ، بدون اذن وارد ميشدم . روزى وارد شدم و امام در بيرونى بودند ، صدايى در خانه شنيدم ، ايشان يكباره ندا كردند : همان جا بمان ، من هم جرأت نكردم داخل شوم يا بيرون روم ، آنگاه كنيزى كه چيزى پوشيده با خود داشت بيرون آمد . سپس حضرت ندا كردند : وارد شو و داخل شدم . آن كنيز را هم صدا زدند و او نيز بازگشت ، به دو فرمودند : از آنچه با خوددارى پرده بردار ، او چنين كرد و پسرى سفيد روى و زيبا نمايان شد ، شكم او را نيز نشان داد ، مويى سبز و نه سياه از بالاى سينه تا ناف او امتداد داشت ، ابو محمد ( ٧ ) فرمود : اين صاحب شماست ، سپس كنيز را فرمان دادند و او را برد ، و بعد از آن ديگر او را نديدم . »
مرحوم كلينى در ١ / ٥١٤ نيز آن را نقل ميكندو در ادامه آمده است : « ضوء بن على به فارسى گفت : سنّ او را چقدر تخمين زدي ؟ او گفت : دو سال .
عبدى [ كه ناقل اين روايت از ضوء است ] به ضوء گفت : تو [ الآن ] او را در چه سنينى ميپنداري ؟ ضوء گفت : چهارده سالگي .