فرهنگ موضوعى احاديث امام مهدى - کورانی عاملی، علی - الصفحة ٨٩٨
آرام به من رو كردند و مرا به خلافت خبر دادند ، سپس فرمودند : چون عهدهدار اين امر شدى با فرزندانم نيكى كن . سپس ما بازگشتيم .
من با دل و جرأتترين فرزندان پدرم بودم ، از اين رو چون مجلس خلوت شد گفتم : يا اميرالمؤمنين ! اين مردى كه اينچنين او را بزرگداشتي ، تبجيل كردي ، در مقابلش از جا برخاستي ، صدر مجلس نشاندي ، خود پايينتر از او نشستى و به ما فرمان دادى ركابش را بگيريم كه بود ؟ پدرم گفت : او امام مردم ، حجت خدا بر خلق و خليفهى او بر بندگان است .
گفتم : يا اميرالمؤمنين ! آيا اين اوصاف همه براى شما و در شما نيست ؟ گفت : من در ظاهر امام مردم هستم كه با قهر و غلبه بدين منصب دست يافتهام ، ولى موسى بن جعفر امام حق است ، پسرم ! به خدا قسم او نسبت به جايگاه پيامبر از من و تمامى اين خلق شايستهتر است . اما به خدا سوگند اگر تو سر اين امر با من نزاع كني ، آنچه را كه چشمانت در آن است جدا خواهم ساخت ، چرا كه حكومت عقيم است [ و نسب نيز در آن سودى نرساند ] !
وقتى خواست از مدينه به مكه رود ، فرمان داد كيسهى سياهى كه دويست دينار در آن بود بياورند ، و رو به فضل بن ربيع كرد و گفت : اين را نزد موسى بن جعفر ببر و بگو : اميرالمؤمنين ميگويد : ما در تنگى هستيم و بعد از اين زمان احسان ما به شما خواهد رسيد .
من گفتم : يا اميرالمؤمنين ! به نوادگان مهاجر و انصار و ساير قريش و بنى هاشم و كسانى كه حسب و نسبشان را نميدانى تا پنج هزار دينار ميدهي ، ولى به موسى بن جعفر كه او را چنين احترام نمودى دويست دينار عطا ميكني ، يعنى پايينترين عطا !
گفت : بيمادر ! ساكت شو ، چرا كه اگر آن مقدارى كه گفتى به اوعطا كنم ، ايمن نيستم كه در آينده با صد هزار شمشير از شيعيان و پيروانش به مصاف من آيد ، و فقر او و خانوادهاش براى من و شما بهتر از آن است كه دستان و چشمانشان باز باشد !
وقتى مخارق آوازه خوان اين گفتگو را ديد و شنيد خشمگين شد و برخاست و گفت : يا اميرالمؤمنين ! من وارد مدينه شدم و اكثر اهالى آن از من چيزى درخواست كردند ، و اگر من به آنها چيزى ندهم بخشندگى شما و مكانت من براى آنان معلوم نشود ! هارون هم دستور داد ده هزار دينار به او بدهند ، مخارق گفت : اين براى اهل مدينه ، ولى من بدهى نيز دارم ،