فرهنگ موضوعى احاديث امام مهدى - کورانی عاملی، علی - الصفحة ١١٩٤
ابن ابى عون و ابن عبدوس را نيز دستگير كردند و به همراه او نزد خليفه آوردند ، به اين دو دستور داده شد شلمغانى را بزنند ، ولى ابا كردند . آن دو را بر اين كار مجبور كردند ، پس ابن عبدوس او را زد ، ولى ابن ابى عون تا دست خود را به سمت ريش و سر شلمغانى دراز كرد لرزيدن گرفت ، لذا سر و ريش او را بوسيد و گفت : إله ، سرور و رازق من !
راضى به شلمغانى گفت : ميپنداشتم تو ادعاى الوهيت نداري ، پس اين چيست ؟ وى گفت : سخن ابن ابى عون به من چه ربطى دارد ، خدا ميداند كه من هرگز به وى نگفتهام كه خدا هستم !
ابن عبدوس گفت : او ادعاى الوهيت ندارد ، بلكه ادعا ميكند - به جاى ابن روح - باب امام منتظر است ، و گمانم چنين بود كه اين را از بابت تقيه ميگويد .
آنها را چند بار در حضور فقيهان ، قضاة ، نويسندگان و فرماندهان احضار كردند . در آخرين روز فقهاء فتوى دادند كه خون او مباح است ، لذا او و ابن ابى عون را در ذى القعده به دار آويخته و به آتش سوزاندند .
اعتقاد او آن بود كه خداى خدايان است ، و اوست كه حق را استوار ميگرداند ، اولِ قديمِ ظاهرِ باطنِ رازقِ كامل است و تمامى معانى به دو اشاره دارد !
او ميگفت : خداوند در هر چيزى به مقدارى كه آن چيز تحمّل دارد حلول ميكند . او ضد را آفريده تا بر طرف مقابل دلالت نمايد . او در آدم - هنگامى كه او را آفريد - و در ابليس - كه ضدّ يكديگرند - حلول كرد . دليلِ بر حق افضل از حق است . ضدّ امرى از شبيه آن امر بدان نزديكتر است . خدا چون در جسدى زمينى حلول كند ، قدرت و معجزهاى ظاهر خواهد شد كه دلالت ميكند او همان است . هنگامى كه آدم غائب شد ، لاهوت در پنج شخص زمينى - كه هريك ناپديد شود ديگرى جاى او قرار ميگيرد - و پنج ابليس كه اضداد آنان هستند ظهور نمود . بعدها در ادريس و ابليس جمع و سپس پراكنده شد . در نوح و ابليسش گرد آمد و . . .
خدا در هر چيز و هر معنايى آشكار ميشود ، و در هر كسى آن گونه است كه در دل او ميگذرد . هميشه در ذهن اوست و غائب نميگردد ، چنان كه گويا آن را مشاهده ميكند .