فرهنگ موضوعى احاديث امام مهدى - کورانی عاملی، علی - الصفحة ١١٧٧
ابو زرعهى طبري ، از ابو يعقوب اقطع نقل ميكند : من به خاطر حسن طريقه و تلاشى كه از حسين بن منصور ديدم ، دخترم را به همسرى او در آوردم . بعد از مدتى كوتاه برايم معلوم شد كه او ساحر ، حيلهگر ، خبيث و كافر است . . .
وقتى وارد بغداد شد بسيارى از مردم و نيز رؤساء را گمراه كرد . طمع وى بيشتر متوجه رافضيان بود ، زيرا در سلك آنان وارد شده بود . وى به ابو سهل بن نوبخت - كه مردى فرهيخته ، فهيم و تيزهوش بود - نامهاى نوشت تا او را به گمراهى بكشاند . . .
ابوبكر بن سعدان گويد : حسين بن منصور به من گفت : به من ايمان آور تا گنجشكى را نزد تو بفرستم كه فضلهاى به اندازهى دانهاي ، بر روى مسى به وزن چند منّ بيندازد ، و طلا شود ! من به دو گفتم : بلكه تو به من ايمان بياور تا فيلى برايت بفرستم كه به پشت بخوابد و دست و پايش در هوا قرار گيرد ، و چون بخواهى او را پنهان كنى در يكى از دو چشمت پنهان داري ! پس مبهوت ماند و سكوت كرد . . .
گفته شده كه او به وسيلهى امورى شبيه شعبده و سحر و ادعاى نبوت ، در پى گمراه ساختن مردم بود . . . ادعا فراتر رفت و گفتند او مدعى ربوبيت است . . .
جريان وى ميان مردم پخش شد و در مورد قتل او سخن ميگفتند . خليفه فرمان داد او را تسليم حامد بن عباس كنند تا در حضور قضاة پرده از چهرهاش بردارد . جرياناتى گذشت و خليفه دربارهى او به يقين رسيد و از آنچه دربارهى او ميگفتند آگاه شد ، از اين رو فرمان قتل و به آتش سوزاندن او را صادر كرد .
او را در روز سه شنبه هفت روز باقى مانده از ذى القعده سال ٣٠٩ در مجلس مأموران حاضر كردند و تقريباً هزار تازيانه بر او نواختند . دستها و پاهايش را قطع كردند ، گردنش را زدند ، و بدنش را به آتش سوزاندند ، سر او را بر روى ديوار زندان جديد در مقابل ديد مردم قرار دادند ، دست و پايش را نيز در كنار سرش آويختند . . .
ابوبكر بن حمشاذ گويد : مردى با توبرهاى به دينور آمد ، و شب و روز از آن جدا نميشد . مردم آن را تفتيش كردند و نوشتهاى اثر حلاج در آن يافتند ، در ابتداى آن چنين آمده بود :
از رحمن رحيم به فلانى پسر فلاني . پس او را به بغداد فرستادند . حلاج را احضار و آن نوشته