فرهنگ موضوعى احاديث امام مهدى - کورانی عاملی، علی - الصفحة ١١٠٨
ابو محمد هارون گويد : ابو على از ابو العباس حميرى نقل ميكند : ما اين سخن را بسيار ياد ميكرديم و از جلالت جايگاه ابو عمرو سخن ميگفتيم .
جماعتي ، از ابو محمد هارون ، از محمد بن همام ، از عبد الله بن جعفر نقل ميكنند :
پس از درگذشت امامعسكري ( ٧ ) سالى حج گزارديم . پس از آن نزد احمد بن اسحاق در بغداد آمدم و ديدم ابو عمرو نيز آنجاست . من با اشاره به احمد بن اسحاق گفتم : ما اين شيخ را ثقه و رضايت بخش ميدانيم ، ايشان دربارهى شما مطالبى گفتند - و هرآنچه را كه از احمد بن اسحاق دربارهى فضل ابو عمرو و منزلت وى به ياد داشتم بيان كردم - ، و شما از كسانى هستيد كه در سخن و صدقشان ترديدى نيست ، تو را به حقّ خدا و دو امامى كه ثقهات دانستند ، آيا صاحب الزمان پسر امامعسكري ( ٧ ) را ديدهاي ؟ او گريست و فرمود : به شرطى كه تا زندهام با احدى از آن سخن نگويي ، من نيز پذيرفتم ، فرمود : ايشان ( ٧ ) را ديدم و گردنش چنين بود - مقصودش اين بود كه گردنى درشت و نيكو داشت - . گفتم : نام ايشان ؟ فرمود : از اين مطلب نهى شدهايد .
احمد بن على بن نوح ابو العباس سيرافي ، از ابو نصرِ كاتب هبة الله بن محمد بن احمد معروف به ابن برينه ، از برخى بزرگان و شرفاى شيعه و اصحاب حديث ، از ابو محمد عباس بن احمد صائغ ، از حسين بن احمد خصيبي ، از محمد بن اسماعيل حسنى و على بن عبد الله حسنى روايت ميكنند : در سامرا خدمت امامعسكري ( ٧ ) رسيديم ، جماعتى از شيعيان نيز حضور داشتند ، بدر خادم وارد شد و گفت : مولاى من ! قومى ژوليده و غبار آلود بر در هستند ، حضرت فرمودند : اينان گروهى از شيعيان ما در يمن هستند - در جريانى طولانى تا آنجا كه آن دو گويند : امامعسكري ( ٧ ) به بدر فرمودند : برو وعثمان بن سعيد عمرى را بياور ، اندك زمانى گذشت كه عثمان وارد شد ، ايشان فرمودند : اى عثمان ! برو كه تو وكيل و ثقهى امين بر مال خدايي . . . بر من گواه باشيد كه عثمان بن سعيد عمرى وكيل من است ، و پسرش محمد وكيل پسرم مهدى شما .
احمد بن على بن نوح ابو العباس سيرافي ، از ابو نصر كاتب هبة الله بن محمد بن احمد پسر دختر ابو جعفر عمرى - كه خدا روح او را پاك قرار دهد و راضى گرداند - از اساتيد خود