فرهنگ موضوعى احاديث امام مهدى - کورانی عاملی، علی - الصفحة ٩٤٠
است ؟ گفتم : بلكه من فدايت گردم ، اى بانوى بانوان اين زمان ! پس كفشم را در آوردم و او آب آورد تا بر پايم بريزد ، قسم دادم كه اين كار را نكند ، به دو گفتم : خداوند تو را به فرزندى كه امشب به دنيا ميآورى گرامى ميدارد ، با گفتن اين سخن ديدم كه حيا و وقار او را گرفت [ و خجالت كشيد ] ، و من هيچ اثر حملى در او مشاهده نكردم . او گفت : چه زمانى خواهد بود ؟ من وقتى را تعيين نكردم مبادا دروغ گفته باشم ، پس ابو محمد ( ٧ ) به من فرمود : در فجر اول .
چون افطار كردم و نمازم را خواندم سر را بر زمين گذاشته خوابيدم ، نرجس نيز همان جا با من خوابيد . به هنگام نماز برخاستم و آماده شدم ، او نيز چنين كرد . نماز گزاردم و به انتظار وقت ولادت نشستم ، و كنيزان و نرجس خفتند . هنگامى كه به گمانم زمان آن نزديك شد بيرون آمدم و به آسمان نظر نمودم ، ستارگان فرو ميآمدند و نزديك فجر اول بود .
به داخل بازگشتم و گويا شيطان دل مرا به تشويش انداخت [ و دچار ترديد كرد ] كه يكباره ابو محمد ( ٧ ) فرمودند : شتاب نكن ، زيرا نزديك شده است . ايشان در سجده بود و شنيدم در دعاى خويش چيزى ميخواند كه نميفهميدم . چرت مرا در ربود كه با حركت نرجس بيدار شدم ، به او گفتم : نام خدا بر تو ، و به سينهام چسبيد ، من كودك را به بر گرفتم ، نرجس به سجده افتاد ، آن كودك نيز به سجده در آمد و صدا زد : لا إله إلا الله ، محمد رسولخدا و على حجّت خداست ، و يك يك امامان را نام برد تا به پدرش رسيد . ابو محمد ( ٧ ) فرمودند : پسرم را نزد من بياور ، من هم رفتم تا او را آماده كنم ولى ديدم پاك و بيآلايش است ، پس او را نزد امام ( ٧ ) آوردم . ايشان صورت ، دستها و پاهاى او را بوسه دادند ، زبان در دهان او گذاردند و آنسان كه جوجه را با نوك غذا ميدهند با او رفتار كردند ، آنگاه فرمودند : بخوان ، و شروع كرد از بسم الله الرحمن الرحيم . . .
سپس برخى كنيزان را كه ميدانستند اين خبر را مخفى نگاه ميدارد فراخواندند ، او هم آمد و نگريست ، حضرت فرمودند : بر او سلام كنيد و بوسه دهيد ، و بگوييد : تو را به خدا ميسپاريم ، و رفتند .
سپس فرمودند : اى عمه ! نرجس را برايم صدا بزن ، من همچنين كردم و به او گفتم : تو را فراخوانده تا با كودك وداع كني ، نرجس وداع كرد و ما او را با ابو محمد ( ٧ ) رها كرديم و آمديم .