فرهنگ موضوعى احاديث امام مهدى - کورانی عاملی، علی - الصفحة ٨٤٥
فقيهى كه با سخنانش آرام ميشدند رفتند ، ولى او خود را مخفى نمود . كسى را به نزد او فرستاده گفتند : ما به سخنان شما بود كه در سختى آرامش مييافتيم .
او هم آنان را به صحرايى برد و نشست و برايشان دربارهى قيام كننده و وصف او گفت و ظهور او را نزديك دانست ، و اين در شبى مهتابى بود .
آنان در اين حال بودند كه موسي ( ٧ ) با سنّى كم آمد . او براى تفريح از خانهى فرعون خارج شده بود . او از همراهان فاصله گرفت و نزد اينان آمد . سوار بر استرى بود و ردايى ابريشمى در بر د اشت . چون نگاه آن فقيه به او افتاد با اوصاف او را شناخت . برخاست و بر گامهاى موسى افتاد ، آنها را بوسه داد و گفت : سپاس خدايى را كه مرا نميراند تا آنكه تو را به من نماياند . هنگامى كه پيروان اين صحنه را ديدند ، دانستند او مقصود آنهاست و به شكرانهى خداى عزوجل بر زمين افتادند . تنها مطلبى كه گفت اين بود : اميد آن دارم كه خدا در فرج شما شتاب بخشد ، و غائب شد .
او به شهر مدين رفت و مدتى نزد شعيب ماند . غيبت دوم بر آنها سخت تر از نخستين بود و پنجاه و چند سال به طول انجاميد .
بلا شدت گرفت و آن فقيه پنهان شد . بنياسرائيل براى او پيغام فرستادند : ما صبرى بر خفاى تو نداريم . پس او به صحرا رفت و آنان را فرخواند ، دلهايشان را آرام كرد ، و خبر داد كه خداى عزوجل به دو وحى كرده است : فرج آنها بعد از چهل سال خواهد بود . آنان يك صدا گفتند : الحمد لله ، خداوند عزيز و جليل وحى نمود : بگو : به خاطر اين الحمد لله ، آن را سى سال قرار دادم ، آنان صدا زدند : هر نعمتى از سوى خداست ، خدا وحى كرد : به آنان بگو : بيست سال قرار دادم ، گفتند : تنها آورندهى خير خداست ، وحى فرمود : بگو : ده سال ، آنها صدا زدند : تنها خداست كه بدى را دفع ميكند ، خداوند به دو وحى نمود : به آنها بگو : بمانيد كه اذن فرجتان را دادم .
آنان در اين حال بودند كه موسي ( ٧ ) سوار بر الاغى آمد . فقيه خواست راه شناخت موسى را به آنان بفهماند ، موسى آمد و نزد آنها توقف كرد و بر آنها سلام نمود ، فقيه گفت : نامت چيست ؟ فرمود : موسي ، او گفت : پسر كه ؟ فرمود : پسر عمران ، گفت : او پسر كيست ؟ فرمود :