فرهنگ موضوعى احاديث امام مهدى - کورانی عاملی، علی - الصفحة ٦٧
ابوالقاسم ! چه ميخواهي ؟ آن حضرت فرمودند : اى مادر عبدالله ! به من اجازه بده تا نزد عبدالله بروم ، او گفت : اى ابوالقاسم ! با عبدالله چه كار داري ؟ به خدا قسم او عقلش را از دست داده و لباسش را آلوده ميكند ، مرا نيز به امرى عظيم وادار ميكند ! ايشان فرمودند : اجازه بده تا نزد او بروم ، آن زن گفت : بر عهدهى شما ؟ حضرت فرمودند : آري ، آنگاه اجازهى ورود داد و رسولخدا ( ٦ ) داخل شدند . آن پسر در ميان ردايي ، با خود زمزمه ميكرد ، مادر گفت : ساكت شو و بنشين ، اين محمد است كه نزد تو آمده ، او هم آرام نشست . حضرت فرمودند :
اين زن چه ميخواهد ؟ خدا او را لعنت كند ، اگر مرا وا ميگذاشت به شما خبر ميدادم كه آيا اين پسر همان است ؟
سپس به آن پسر فرمود : چه ميبيني ؟ گفت : حق ، باطل و سريرى بر روى آب ، فرمود : گواهى بده كه خدايى جز الله نيست و من رسول اويم ، آن پسر گفت : بلكه شما گواهى بده كه خدايى جز الله نيست و من رسول اويم ، خدا شما را در اين امر شايستهتر از من قرار
نداده است !
روز دوم هم پس از آنكه با اصحاب نماز صبح را به جاى آوردند با آنان برخاسته ، به در آن خانه رفتند و در را كوبيدند . . . مادر گفت : ساكت باش و [ از فراز درخت ] پايين بيا ، چرا كه اين محمد است كه نزد تو آمده ، و او هم آرام شد ، آنگاه حضرت گفتند : اين زن چه مى خواهد ؟ خدا او را لعنت كند ، اگر مرا وا ميگذاشت به شما خبر ميدادم كه آيا اين پسر
همان است ؟
چون روز سوم فرا رسيد ايشان با اصحاب نماز صبح را بر پا داشتند و بعد با آنان برخاستند . . . پس فرمودند : من براى تو چيزى را پنهان كردهام ، آن چيست ؟ او در جواب گفت : دود ، دود [ مقصود سورهى دخان است كه آياتى از آن در آن روز بر پيامبر ( ٦ ) نازل شده بود ] ، حضرت فرمودند : دور شو ، تو هرگز از اجلت فراتر نرفته و به آرزويت نخواهى رسيد ، تو جز به آنچه برايت مقدر است دست نخواهى يافت .
در اين هنگام به اصحاب فرمود : اى مردم ! خداوند هيچ پيامبرى را نفرستاد ، مگر آنكه قوم خود را از دجال بر حذر داشته است ، خدا دجال را تا امروز تأخير انداخته است ، پس