فرهنگ موضوعى احاديث امام مهدى - کورانی عاملی، علی - الصفحة ٥١٥
به اهل مصر بگو : آيا به رسولخدا ( ٦ ) با مشاهدهى ايشان ايمان آورديد ؟
نصر [ كه نام همان ابو رجاء است ] گويد : من نام پدرم را نميدانستم ، زيرا در مدائن به دنيا آمدم ، و نوفلى مرا - كه پدرم فوت كرده بود - به مصر برد و در آنجا بزرگ شدم . چون آن ندا را شنيدم ، به سرعت برخاستم و نزد ابو غانم هم نرفتم ، و رهسپار مصر گشتم .
[ ديگر آنكه ] دو تن از اهل مصر دربارهى دو فرزندشان نامه نوشتند ، چنين پاسخ آمد : تو اى فلان ! خداوند به تو پاداش دهد [ و تسليت گفتند ] و براى ديگرى دعا كردند ، و پسر آن شخصى كه او را تسليت گفتند از دنيا رفت . »
همان / ٥٠٥ جريان على بن احمد عقيقى را كه وارد بغداد ميشود و به خاطر زمينى كه داشته نزد وزير ميرود ولى دست رد بر سينهاش ميزند ، چنين نقل ميكند : « پس من بازگشتم كه فرستادهى حسين بن روح - كه خدا از او خشنود باشد و او را خشنود گرداند - سراغ من آمد . من هم نزد او شِكوه كردم و او آن را به ايشان رسانيد . پس با يكصد درهم ، دستمال ، مقدارى حنوط و چند كفن آمد و گفت : مولايت سلام رسانده ميفرمايد : هنگامى كه امرى مهم برايت پيش آمد يا اندوهى تو را فرا گرفت ، با اين دستمال صورتت را مسح كن كه از آن مولاى توست . اين درهمها ، حنوط و كفنها را نيز بستان و بدان كه حاجتت امشب برآورده ميگردد . چون به مصر رسيدى محمد بن اسماعيل ده روز پيش از تو ميميرد ، و تو پس از او خواهى مرد و اين كفن ، حنوط و تجهيزت باشد . . .
سپس به مصر رفت و آن زمين را گرفت . محمد بن اسماعيل ده روز پيش از او از دنيا رفت و او هم بعد از او ، و در همان كفنها كفن شد . »
دشمنى كعبالاحبار با مصر و دروغ پردازيهاى وى دربارهى آن
كعبالاحبار فعاليت خود را در نشر دادن مدح شام ، و مذمّت حجاز و مصر و عراق متمركز كرد و سخنان او به دست شاگردانش به رواياتى نبوى مبدّل شد !
از آن جمله روايت عبداللهبنعمر است كه از رسولخدا ( ٦ ) چنين نقل ميكند : « ابليس وارد عراق شد و نياز خود را از آن برآورده ساخت . سپس به شام رفت ولى او را راندند . آنگاه به