فرهنگ موضوعى احاديث امام مهدى - کورانی عاملی، علی - الصفحة ٢٤١
بلوغ - بودم . جابر بن عبدالله انصارى و انس بن مالك انصارى همراه گروهى از قريش و انصار با ما مواجه شدند .
جابر بن عبدالله نتوانست جلوى خود را بگيرد ، به دست و پاى عمو و پدرم افتاد و شروع به بوسيدن كرد . مردى از قريش كه از خاندان مروان بود ، [ به جابر ] گفت : اى ابا عبدالله ! با اين سنّ و جايگاهى كه به عنوان صحابى رسولخدا ( ٦ ) دارى - و جابر در بدر حضور داشت - ، اين كارها را ميكني ؟ ! جابر گفت : اى برادر قريشي ! دور شو ، اگر فضل و جايگاه اين دو را به مانند من ميدانستي ، خاك زير پاى آنان را ميبوسيدي .
سپس به انس بن مالك رو كرد و گفت : اى ابوحمزه ! رسولخدا ( ٦ ) چيزى دربارهى اين دو به من فرمودند كه گمان نميكردم انسانى چنين باشد . انس گفت : اى ابوعبدالله ! پيامبر ( ٦ ) به تو چه فرمودند ؟ - در اين هنگام امام حسن و امام حسين ( ٨ ) رفتند ، اما من براى شنيدن گفتگويشان ايستادم - جابر گفت : روزى در مسجد جماعتى اندك پيرامون رسولخدا ( ٦ ) بودند ، ايشان به من فرمودند : اى جابر ! حسن و حسين را برايم فرا بخوان .
آن حضرت به آن دو علاقهى بسيار داشت . رفتم و آن دو را فرا خواندم و در حالى كه گاهى اين را حمل مينمودم و گاهى آن را ، بازگشتم . ايشان - كه به خاطر محبت و گراميداشت من نسبت به آن دو سرور و شادمانى را در چهرهشان مشاهده ميكردم - به من فرمودند : اى جابر !
آيا اين دو را دوست داري ؟ عرض كردم : پدر و مادرم فداى شما ، با اين منزلتى كه براى آنها نزد شما ميدانم ، چسان دوستشان نداشته باشم ؟
فرمودند : آيا تو را از فضيلتشان آگاهى ندهم ؟ گفتم : آري ، پدر و مادرم فدايت . فرمودند : خداى تعالى وقتى خواست مرا بيافريند ، مرا نطفهاى سفيد و پاكيزه آفريد . پس آن را در صلب پدرم آدم ( ٧ ) به وديعه گذارد و پيوسته آن را از صلبى پاك به رحمى پاك منتقل كرد تا آنكه به نوح و ابراهيم ( ٨ ) رسيد و چنين بود تا به عبدالمطلب منتقل شد . لذا چيزى از آلودگيهاى جاهليت به من اصابت نكرد .
آنگاه آن نطفه در عبدالله و ابوطالب دو نيم شد . من از [ صلب ] پدرم به وجود آمدم و خدا نبوّت را به من ختم كرد . از [ صلب ] ابوطالب نيز على به وجود آمد و خدا وصيت را به او ختم