فرهنگ موضوعى احاديث امام مهدى - کورانی عاملی، علی - الصفحة ١١٨٥
حال آنكه شما سرور من فاطمه ( ٣ ) هستيد ! من به دو گفتم : بانوى من ! چگونه ؟ پاسخ داد : شيخ ابو جعفر محمد بن على [ شلمغاني ] رازى را با ما در ميان گذاشته است . گفتم : چه رازي ؟ گفت : از ما عهد گرفته كه آن را فاش نسازيم ، و ميترسم اگر افشا كنم به عقوبت آن گرفتار شوم .
من به او اطمينان دادم كه آن را بر كسى افشا نخواهم كرد ، و در دل شيخ ابو القاسم حسين بن روح را استثناء كردم . او گفت : شيخ ابو جعفر [ شلمغاني ] به ما گفته : روح رسولخدا ( ٦ ) به پدر تو - يعنى ابو جعفر محمد بن عثمان - منتقل شده است ، روح اميرالمؤمنين ( ٧ ) به بدن حسين بن روح ، و روح سرورمان فاطمه ( ٣ ) به شما انتقال يافته است ، حال چگونه شما را تبجيل نكنم ؟
من گفتم : دست نگه دار ، چنين نكن كه اين دروغ است ، او [ بر اين مطلب اصرار داشت و ] گفت : اين سرّى عظيم است ، و ايشان از ما پيمان گرفته كه آن را براى هيچ كسى بازگويى نكنيم . پس تو را به خدا قسم ميدهم كه [ آن را فاش نكني ] مبادا عذابى مرا در رسد . بانوى من ! اگر نبود آنكه مرا وادار به افشاى آن كرديد ، برايتان نميگفتم ، بعد از شما هم براى احدى نخواهم گفت .
از نزد او كه بيرون آمدم حضور شيخ ابو القاسم بن روح رسيدم و جريان را تعريف كردم . ايشان كه به من و سخنم اعتماد داشت فرمود : دخترم ! مبادا از اين پس نزد اين زن بروي ، اگر هم نامهاى برايت نوشت يا شخصى را به سراغت فرستاد نپذير ، و ديگر با او ديدار نكن ، اين [ گفتار او ] كفر به خداى تعالى و الحاد است . اين مرد ملعون ، اين باور را در دلهاى اين قوم استوار ساخته است ، تا بدين وسيله بتواند به آنان بگويد كه خداوند متعال با او متّحد شده و درونش حلول كرده است - همان گونه كه نصارى دربارهى مسيح ( ٧ ) گويند - تا به قول حلاج - كه خدايش لعنت كند - برسد .
پس ، من از بنى بسطام دورى جستم و ديگر سراغشان نرفتم ، هيچ عذرى از آنان نپذيرفتم و حاضر به ديدار با مادرشان هم نشدم ، و اين ماجرا در ميان بنى نوبخت منتشر شد . شيخ ابو القاسم براى همه نامه به لعن ابو جعفر شلمغانى و بيزارى از او و نيز مريدان او ، و كسانى