فرهنگ موضوعى احاديث امام مهدى - کورانی عاملی، علی - الصفحة ١١٧٨
را بر او عرضه كردند ، او گفت : اين دست خطّ من است و من آن را نگاشتهام . آنان گفتند : پيشتر مدعى نبوت بودي ، حال ادعاى ربوبيت ميكني ؟ ! پاسخ داد : من ادعاى ربوبيت ندارم ، اما آيا جز اين است كه نويسنده خداست و من و دست ابزاريم ؟
ابو على اوارجي ، به على بن عيسى خبر داد كه محمد بن على قنائى - كه كاتب بود - حلاج را ميپرستد و مردم را به اطاعت از او فرا ميخواند . على بن عيسى كسى را فرستاد كه او را دستگير و خانهاش را تفتيش كند . او نزد على بن عيسى اقرار كرد كه از پيروان حلاج است ، و از خانهاش دفترها و نامههايى به خطّ حلاج آوردند . حامد بن عباس از مقتدر درخواست كرد حلاج و دعوتگران وى را به دو بسپارد . . .
حامد آنان را دستگير كرد و با آنها به گفتگو پرداخت . آنها اعتراف كردند كه از ياران و دعوتگران حلاجند ، و گفتند الوهيت وى براى آنان به اثبات رسيده است و مردگان را زنده ميكند ، و بدين ترتيب پرده از چهرهى حلاج برداشتند ، اما حلاج اين مطلب را انكار و آنها را تكذيب كرد و گفت : به خدا پناه ميبرم از آنكه ادعاى ربوبيت يا نبوت كنم ، من مردى هستم كه خدا را ميپرستم ، نماز ، روزه و كار خير بسيار انجام ميدهم ، و جز اين نميدانم . »
سير اعلام النبلاء ١٤ / ٣١٣ مينويسد : « فقيه ابو على بن بناء گويد : حلاج ادعاى الوهيت داشت و معتقد بود لاهوت در طبيعت حلول كرده است . وزير على بن عيسى او را احضار نمود ، ولى ديد نه ميتواند قرآن را درست بخواند و نه از فقه و حديث بهره مند است ، پس به او گفت : فراگيرى فرائض و امور طهارت ، براى تو شايستهتر از نوشتن نامههايى است كه نميدانى در آن چه ميگويي . . .
حلاج ، نصر قشورى را از طريق صلاح و دين - و نه آنچه بدان فرا ميخواند [ و ادعا ميكرد ] - فريفته بود . نصر هم مادر مقتدر را از كشتن وى هراسانيد و گفت : بيم آن دارم كه عقوبت اين عمل دامنگير پسرت شود ، او هم پسرش را از اين كار بازداشت ، ولى مقتدر نپذيرفت و به حامد دستور داد او را به قتل برساند ، اما همان روز تب كرد و اين باعث شد نصر و مادر مقتدر بيش از پيش فريفته شوند و مقتدر نيز به ترديد افتد . لذا به حامد دستور داد دست نگه دارد ، و چند روزى به تأخير افتاد تا آنكه وى بهبودى يافت . حامد اصرار كرد و گفت : اگر