فرهنگ موضوعى احاديث امام مهدى - کورانی عاملی، علی - الصفحة ١١٧٢
ناآگاهان را به سمت خود جلب ميكرد و بعد از آن پا فراتر ميگذارد و ديگر ادعاهاى خود را مطرح مينمود - فرمان دادم براى تو نامهاى نگاشته و هر آن نصرتى را كه خواهانى برايت اظهار كنند ، تا [ در اعتقاد به من ] استوار شوى و هيچ ترديدى در اين امر نداشته باشي .
ابو سهل در جواب نوشت : من خواستهى كوچكى دارم كه براى تو و در مقايسه با دلائلى كه آشكار ساختهاى كار آسانى است ، من مردى هستم كه به كنيزان علاقهى بسيار ،
و تعدادى از آنان را نيز در اختيار دارم ، لكن پيرى مرا از آنان دور ميكند ، و ميبايست هر جمعه خضاب كنم . من مشقّت بسيار اين كار را متحمّل ميشوم تا اين مسئله را از آنان مخفى دارم ، و گرنه قرب آنان به بعد و وصالشان به هجران مبدّل گردد . از تو ميخواهم مرا از خضاب و سختى آن بِرَهانى و ريش مرا سياه گرداني ، كه در اين صورت مطيع تو خواهم بود ، نزد تو خواهم آمد ، همان اعتقاد تو را داشته و به كيش تو فرا ميخوانم !
حلاج وقتى پاسخ او را دريافت كرد دانست كه نامه نوشتن به وى اشتباه بوده است ، لذا نه ديگر نامهاى نوشت و نه كسى را فرستاد . ابو سهل نيز او را محور سخن و مضحكهى همگان قرار داد و اين مطلب را در بين كوچك و بزرگ منتشر كرد ، و همين امر باعث شد حقيقت امر حلاج فاش شود ، و مردم از او بگريزند .
جماعتي ، از ابوعبد الله حسين بن على بن حسين بن موسى بن بابويه برايم نقل كردند : حلاج به قم آمد و به برخى از خويشان ابو الحسن ( ١ ) ( ١ ) . پدر شيخ صدوق ( رحمه الله )
نامه نوشت و او و ابو الحسن را به سوى خود دعوت كرد ، وى نوشت : من فرستاده و وكيل امام هستم .
هنگامى كه نامه به دست پدرم رسيد آن را پاره كرد و به آورنده گفت : براى نادانيها چقدر گنجايش داري ! آن مرد - كه به گمانم خود را پسر عمه و يا پسر عموى حلاج معرفى ميكرد - گفت : او شما را دعوت كرده است ، چرا نامهاش را پاره كردي ؟ همه به او خنديدند و به استهزاء گرفتند . ابو الحسن هم به همراه جماعتى از ياران و غلامان به دكان خويش رفت .
وقتى وارد خانهاى شد كه دكانش در آن قرار داشت ، هر كه آنجا نشسته بود برخاست ، به جز يك مرد كه پدرم او را نشناخت . وقتى ايشان نشست و بسان تجّار حساب و دواتش را