فرهنگ موضوعى احاديث امام مهدى - کورانی عاملی، علی - الصفحة ١١٤٧
و خادمانى بسيار داشت . مردم حضور او جمع ميشدند و گفتگو ميكردند . من وارد شدم و سلام كردم ، او هم خوش آمد گفت ، مرا نزديك خود جاى داد ، مسرور شد و احسان كرد .
مدتى طولانى نشستم تا اكثر مردم بيرون رفتند . از حاجتم سؤال كرد ، گفتم : مردى از اهالى دينور هستم ، همراه خود اموالى دارم كه بايد آن را تحويل دهم . گفت : آن را بياور ، گفتم : دليل ميخواهم ، گفت : فردا بيا ، من هم فردا رفتم ولى برهانى نياورد ، روز سوم نيز رفتم ولى باز دليلى اقامه نكرد .
نزد اسحاق احمر رفتم ، جوانى پاكيزه با خانهاى بزرگتر از خانهى باقطاني . اسب ، لباس و كمال او بهتر و بالاتر از باقطانى بود ، خادمانش بيشتر بودند و افراد بيشترى نزد او حضور مييافتند . وارد شدم و او خوش آمدگويى كرد و نزديك خود جاى داد . منتظر ماندم تا مجلس تا حدّى خلوت شود . پس از حاجتم سؤال كرد و من نيز همان سخن را كه به باقطانى گفته بودم با او در ميان گذاشتم ، و سه روز نزد او آمدم ولى هيچ برهانى نياورد .
آنگاه حضور ابو جعفر عمرى رسيدم ، پيرمردى بود متواضع ، كمربندى سفيد داشت و بر روى زيراندازى در اتاقى كوچك نشسته بود . نه خادمى داشت و نه بسان ديگران اسب و اسباب . سلام كردم و پاسخ داد ، مرا به خود نزديك و گشاده رويى كرد و حال مرا جويا شد ، من نيز گفتم كه از جبل آمدهام و اموالى با خود به همراه دارم . او گفت : اگر دوست دارى اين اموال به جايى كه لازم است برسد ، بايد به سامرا رفته و خانهى ابن الرضا [ امامعسكري ( ٧ ) ] و نيز فلان بن فلان وكيل را جويا شوى - و خانهى ابن الرضا در آن وقت ساكنان خود را داشت - .
آنچه را ميخواهى آنجا خواهى يافت .
من نيز بيرون آمدم و رهسپار سامرا شدم . به سمت خانهى ابن الرضا رفتم و در مورد وكيل سؤال كردم . دربان گفت : او در خانه مشغول است ، هم اكنون خارج ميشود . من هم كنار در به انتظار خروج او نشستم . پس از مدتى بيرون آمد ، من برخاستم و سلام گفتم . دست مرا گرفت و به اتاق خود برد . از حال من و علت آمدنم سؤال كرد ، من هم جريان را برايش گفتم و گفتم كه بايد آن اموال را با دليل و برهان تحويل دهم . او گفت : باشد ، سپس غذايى آورد و گفت : اين را بخور و استراحت كن كه خستهاي ، تا نماز نخست هم ساعتى مانده ، بعد از