ترجمه روضة الواعظين فتال نيشابوري - مهدوي دامغاني، محمود - الصفحة ٤٦٨ - مجلس سى و ششم، در ذكر مناقب اصحاب ائمه
داده است آن را قطع كنم. ميثم گفت: اين پسر كنيزك بدكاره مىپنداشت كه من و سرورم را دروغگو خواهد كرد. بيا اين زبانم، آن را قطع كن. زبانش را بريدند. او ساعتى در خون خود طپيد و درگذشت. خدايش رحمت كناد. سپس دستور داده شد جسدش را بر دار كشيدند. صالح (پسر ميثم) مىگويد: پس از چند روز آنجا رفتم و ديدم او بر همان شقه بر دار كشيده شده است كه آن قطعه آهن را در آن كوبيده بودم.[١] پيامبر ٦ روزى به ياران خود فرمود: مژده باد بر شما در باره مردى از امت من كه نامش اويس قرنى است كه شفاعت او در مورد گروههايى كه به اندازه قبيلههاى ربيعه و مضر باشند پذيرفته است. آنگاه به عمر فرمودند: اى عمر! اگر او را ديدى سلام مرا به او برسان. به عمر خبر رسيده بود كه او همراه مردم كوفه است و در يكى از مراسم حج به جستجوى او برآمد، به اين اميد كه شايد اويس هم به حج آمده باشد. سرانجام به همراهان اويس دست يافت و اويس داراى هيأتى ناپسند و جامههاى ژنده بود. عمر چون از همراهان اويس در بارهاش پرسيد، تعجب كردند و گفتند: اى امير المؤمنين! از مردى مىپرسى كه كسى چون تو نبايد از كسى مثل او سراغ بگيرد.
پرسيد به چه سبب؟ گفتند: در نظر ما عقل او مختل است و چه بسيار كه كودكان سر به سرش مىگذارند و او را بازيچه مىگيرند. عمر گفت: اين براى من دوست داشتنىتر است و سپس كنار او ايستاد و گفت: اى اويس! رسول خدا سفارشى در باره تو به من فرموده و ترا سلام رسانده و به من خبر دادهاند كه شفاعت تو در گروههايى همچون ربيعه و مضر پذيرفته است. اويس به سجده افتاد و مدتى طولانى در سجده بود و اشكى هم از ديدهاش فرو نمىريخت،[٢] آنچنان كه او را مرده پنداشتند و ناچار صدايش كردند كه اى اويس! اين امير مؤمنان است كه بالاى سرت ايستاده است. اويس سر از سجده برداشت و گفت: اى امير مؤمنان! اين كار صورت خواهد گرفت؟ گفت: آرى و مرا هم از آنانى كه براى ايشان شفاعت خواهى كرد قرار بده.
مردم شروع به دست كشيدن به سر و روى اويس و تبرك جستن از او كردند. اويس گفت: اى امير مؤمنان! مرا مشهور و هلاك كردى و مىگفت: چه زحمت و دردسر
[١]. در صفحات ٨٥ و ٨٦ اختيار معرفة الرجال، چاپ آقاى حسن مصطفوى، مشهد، ١٣٤٨ شمسى، آمده است. م.
[٢]. در نسخههاى ديگر آمده است كه هيچ صداى دعايى از او شنيده نمىشد و صحيحتر هم هست. م.