ترجمه روضة الواعظين فتال نيشابوري - مهدوي دامغاني، محمود - الصفحة ٤٢١ - مجلس سى ام، در ولادت قائم صاحب الزمان
فرمايد. من تا هنگام غروب آنجا بودم و در آن وقت كنيزكى را صدا كردم كه جامه و چادرم را بياورد تا باز گردم. امام حسن فرمود: عمه جان! امشب را پيش ما بمان كه به زودى و همين امشب آن نوزاد فرخنده كه در پيشگاه خدا گرامى است متولد خواهد شد. همان نوزادى كه خداوند زمين را به يمن بركت او پس از مرگش زنده مىفرمايد. گفتم: اى سرور من! آن مولود فرخنده از چه كسى متولد مىشود و من هيچ گونه نشانى از آبستنى و باردارى در نرگس نمىبينم؟ فرمود: از نرگس متولد مىشود، نه از كس ديگرى. من برخاستم و سراپاى نرگس را نگريستم و هيچ نشانى از باردارى در او نديدم. پيش امام حسن برگشتم و گفتم كه چه كار كردهام. لبخند زد و فرمود: هنگام سپيده دم نشان باردارى او بر تو آشكار مىشود و مثل او همچون مادر موسى ٧ است كه نشان باردارى تا هنگام زايمان در او ظاهر نشد و هيچ كس از باردارى او آگاه نشد كه فرعون در جستجوى موسى ٧ شكم زنان باردار را مىدريد و اين هم نظير موسى است. حكيمه مىگويد: پيش نرگس بازگشتم و آنچه را كه امام حسن گفته بود به او گفتم و از حالش پرسيدم. گفت: اى بانوى من! هيچ نشانى از آن در خود نمىبينم و من همچنان تا هنگام سپيده دم مواظب او بودم كه كنار من خفته بود و از اين پهلو به آن پهلو هم نمىشد. ناگاه هنگام سپيده دم ترسان از جاى خود پريد. من او را به سينه خود چسباندم و نام خدا را بر زبان آوردم و بر او خواندم امام حسن فرياد كشيد كه سوره «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ» بخوان و من شروع به خواندن آن سوره كردم و بر او مىدميدم و گفتم: حالت چگونه است؟ گفت: اكنون آن چيزى كه امام حسن به تو فرموده است آشكار شد. من همچنان به خواندن سوره قدر ادامه دادم و در آن حال جنين هم از شكم نرگس شروع به خواندن آن سوره كرد و بر من هم سلام داد. من ترسيدم و امام حسن با صداى بلند به من فرمود: از كار و فرمان خدا شگفت مكن كه خداوند متعال در كودكى هم ما را با حكمت خويش به سخن گفتن وامىدارد و در بزرگى، حجت خويش در زمين خود قرار مىدهد. هنوز گفتگوى من و امام حسن تمام نشده بود كه نرگس از نظرم ناپديد شد و او را نديدم. گويى ميان من و او حجابى زده شد. من در حالى كه فرياد مىكشيدم، به سوى امام حسن دويدم. به من فرمود: عمه جان! برگرد كه او را در جايگاه خود خواهى ديد. من برگشتم. چيزى نگذشت كه پردهيى كه ميان من و او ظاهر شده بود از ميان رفت و نرگس را ديدم كه چنان پرتوى او را فروگرفته است كه چشم مرا خيره كرد و ناگاه