ترجمه روضة الواعظين فتال نيشابوري - مهدوي دامغاني، محمود - الصفحة ٤١٢ - مجلس بيست و نهم، درباره نرجس مادر امام قائم
برو و به او بگو همراه من نامه كوچكى از يكى از اشراف است كه به لغت رومى و خط رومى نوشته و در آن كرم و وفا و خرد و سخاى خويش را نوشته است، اكنون اين نامه را به او بده بخواند تا خوى و اخلاق نويسنده آن را بداند و اگر به او راضى شد و تمايل پيدا كرد من وكيل نويسنده هستم كه او را از تو بخرم.
بشر بن سليمان مىگويد: من تمام دستورهاى سرور خودم حضرت هادى را انجام دادم. همين كه آن كنيز به نامه نگريست، به سختى و با صداى بلند گريست و به عمرو بن يزيد گفت: بايد مرا به نويسنده اين نامه بفروشى و سوگند سخت خورد كه اگر از فروختن او خود دارى كند، خود را خواهد كشت. من در مورد قيمت با عمرو چانه مىزدم تا به همان مقدار كه در چنته بود به توافق رسيديم و درست معادل همان مبلغ بود. و آن دوشيزه را در حالى كه شاد و خندان بود از او گرفتم و به خانهيى كه در بغداد مىرفتم بردم. او آرامش پيدا نكرد تا هنگامى كه دوباره نامه حضرت هادى را بيرون آورد و آن را بوسيد و بر گونه و سينه خود نهاد. با شگفتى به او گفتم: نامهيى را مىبوسى كه صاحب آن را نمىشناسى؟ گفت: اى عاجز ناتوان كه ميزان شناخت تو از منزلت اولاد پيامبران اندك است! گوش به من بسپار و دل به من بده كه چه مىگويم.
من مليكه دختر يشوعا و نوه قيصر پادشاه رومم و من از اعقاب حواريين هستم و نسب من به شمعون، وصى مسيح ٧ مىرسد. اكنون به تو خبرى شگفت مىدهم. پدر بزرگم قيصر مىخواست مرا در سيزده سالگى به همسرى برادرزاده خود درآورد.
سيصد تن از اعقاب حواريين را كه همگى كشيش و راهب بودند جمع كرد و هفتصد تن از ديگر كشيشانى كه داراى اهميت بودند و چهار هزار تن هم از فرماندهان سپاه و اميران لشكرها و سرپرستان عشاير دعوت كرد و از مال ويژه خود تختى آراسته به گوهرهاى گوناگون فراهم آورد و در حياط كاخ قرار دادند و چهل پله داشت. چون برادرزادهاش از آن تخت بالا رفت و صليبها را بر گرد او به گردش درآوردند و اسقفها خواستند مراسم ازدواج را انجام دهند و اوراق انجيل را منتشر كردند، ناگاه همه صليبها از بالا به زير فرو ريخت و پايههاى تخت به لرزه درآمد و فرو افتاد و آن جوان كه به تخت بر شده بود مدهوش بر زمين افتاد. رنگ كشيشان پريد و لرزه بر اندامشان افتاد و سالارشان گفت: پادشاها! ما را ببخش و اين نافرخندگيها كه آشكار شد دليل بر زوال آيين مسيحى و مذهب ملكانى است. پدر بزرگم از اين پيشامد سخت افسرده شد و فال بد زد و به كشيشان گفت: اين ستونها و صليبها را دوباره بر پا داريد.