ترجمه روضة الواعظين فتال نيشابوري - مهدوي دامغاني، محمود - الصفحة ٣٦٦ - مجلس بيست و پنجم، در امامت و مناقب ابو الحسن على بن موسى الرضا
درختى كه آنجا بود نشست. من هم نشستم و شخص سومى همراه ما نبود. من گفتم:
قربانت گردم، عيد فرا رسيد (لا بد يعنى عيد قربان يا فطر) و به خدا سوگند كه من يك درهم و كمتر از آن ندارم. امام رضا ٧ با تازيانه خود به سختى زمين را خراش داد و دست فرا برد و يك شمش طلا بيرون آورد و فرمود: از اين بهرهمند شو و آنچه ديدى پوشيده دار.[١] از احمد بن عبد الله از غفارى روايت شده است كه مردى از خاندان ابو رافع، وابسته و آزاد كرده پيامبر ٦، كه نامش فلان بود از من طلبى داشت كه با اصرار مطالبه مىكرد و (مردم هم او را يارى مىدادند). وقتى ديدم چنين شده است پس از آنكه نماز صبح را در مسجد پيامبر ٦ خواندم آهنگ رفتن خدمت امام رضا كردم. در آن هنگام در عريض بود.[٢] همين كه نزديك خانه ايشان رسيدم، آن حضرت در حالى كه پيراهن و ردايى پوشيده بود بيرون آمد و چون چشم من به ايشان افتاد آزرم كردم و ايستادم. چون به من رسيدند، ايستادند و به من نگريستند. من سلام دادم و گفتم: فدايت گردم فلان دوست شما از من طلبى دارد و به خدا سوگند در اين باره مرا رسوا ساخته است. با خود مىپنداشتم كه امام رضا به آن شخص دستور مىفرمايد فعلا دست نگهدارد و به خدا سوگند كه به ايشان نگفتم وام من چه مقدار است و سخنى از آن به ميان نياوردم. فرمود: همين جا بنشين تا برگردم. ماه رمضان بود. همان جا نشستم و تا غروب منتظر ماندم. نماز مغرب را گزاردم و چون تنگ حوصله شده بودم خواستم برگردم كه ايشان در حالى كه مردم اطرافش بودند آمد.
مستمندان سر راهش نشسته بودند و ايشان به آنان صدقه مىداد و آمد و از كنار من گذشت و به خانه رفت. اندكى بعد بيرون آمد و مرا فرا خواند. برخاستم و با ايشان داخل خانه شدم و نشستيم و شروع به سخن گفتن در باره ابن مسيب فرماندار مدينه كردم و من بسيار در باره كارهاى او گفتگو مىكردم. پس از اينكه از آن فارغ شدم، فرمود: خيال نمىكنم هنوز افطار كرده باشى؟ گفتم نه. براى من غذايى خواست.
آوردند و پيش من نهادند. به غلام خويش هم فرمود با من غذا بخورد. من و غلام
[١]. اين روايت ذيل شماره ١٢٩٥ در اصول كافى، ص ٤٠٦، ج ٢، همراه با ترجمه آقاى دكتر جواد مصطفوى و هم در بصائر الدرجات صفار و اختصاص شيخ مفيد، ص ٢٧٠ و صفحه ٢٠٣ كتاب الخرائج و الجرائح قطب راوندى آمده است. م.
[٢]. عريض، نام صحرايى نزديك مدينه است. م.