ترجمه روضة الواعظين فتال نيشابوري - مهدوي دامغاني، محمود - الصفحة ٢٥٣ - مجلس شانزدهم، در وفات فاطمه
مىفرمود: چهار چيز است كه مرا از انجام آن چاره نيست. يكى ازدواج با دختر امامه است كه فاطمه ٧ مرا به آن وصيت كرده است. فاطمه ٧ سپس گفت: و وصيت مىكنم براى حمل جسد من تابوتى بسازى كه تصوير آن را ديدم و فرشتگان نشانم دادند. على گفت: چگونگى آن را توصيف كن، و فاطمه براى او توصيف كرد و على چنان تابوت و سريرى فراهم كرد، و اين نخست تابوتى بود كه ساخته شد و پيش از آن كسى چنان فراهم نساخته بود. فاطمه ٧ سپس فرمود:
به تو وصيت مىكنم كه هيچ يك از اين كسان كه بر من ستم روا داشتند و حق مرا گرفتند، در تشييع جنازهام حاضر نشوند كه آنان دشمنان من و دشمنان رسول خدايند و اجازه مده كه هيچ يك از پيروان ايشان هم شركت كنند و چون چشمهاى مردم به خواب رفت و آرام گرفت، مرا در نيمه شب به خاك بسپار. و در اين هنگام فاطمه كه درودهاى خداوند بر او و پدرش و شوهرش و فرزندانش باد رحلت كرد.
همه مردم مدينه بانگ شيون برداشتند و زنان مدينه در خانه فاطمه جمع شدند و چنان بانگ شيون برداشتند كه نزديك بود مدينه به لرزه درآيد، و مىگفتند:
اى بانوى ما، اى دختر رسول خدا! و مردان هم همچون موهاى يال اسب كه بر گردن آن جمع است به حضور على رسيدند كه نشسته بود و حسن و حسين هم جلو پدر نشسته بودند و مىگريستند و مردم از گريه آن دو مىگريستند. در اين هنگام ام كلثوم در حالى كه روبند بر چهره افكنده بود و ردايى بر خود پوشانده و دامن آن بر خاك كشيده مىشد بيرون آمد و مىگفت: اى پدر بزرگ جان، اى رسول خدا! اكنون ما ديگر ترا چنان از دست داديم كه هرگز پس از آن ديدارى نخواهد بود. مردم جمع شدند و نشستند و منتظر بودند كه جنازه را بيرون آورند و بر آن نماز بگزارند. ابو ذر از درون خانه بيرون آمد و گفت: برويد كه بيرون آوردن جنازه دختر رسول خدا ٦ به تأخير افتاد. مردم برخاستند و رفتند و چون شهر آرام گرفت و پاسى از شب گذشت، على و حسن و حسين : و عمار و مقداد و عقيل و زبير و ابو ذر و سلمان و بريده و تنى چند از بنى هاشم و خواص دوستان على ٧ جنازه را بيرون آوردند و بر آن نماز گزاردند و در دل شب به خاك سپردند و على ٧ اطراف آرامگاه فاطمه ٧ صورت هفت گور ديگر هم پديد آورد تا آرامگاه آن حضرت شناخته نشود. برخى از خواص اصحاب على ٧ نقل كردهاند كه على ٧ آرامگاه فاطمه ٧ را با سطح زمين يكسان و صاف قرار داد و