ترجمه روضة الواعظين فتال نيشابوري - مهدوي دامغاني، محمود - الصفحة ٢٢٤ - مجلس يازدهم، در وفات امير المؤمنين على
به ايشان خبر دهد و بر حذر دارد. قضا را على ٧ از راه ديگرى به مسجد آمد و همين كه وارد مسجد شد ابن ملجم بر آن حضرت ضربت زد و حجر بن عدى در حالى وارد مسجد شد كه مردم مىگفتند: امير المؤمنين كه درودهاى خداوند بر او باد كشته شد.[١] عبد الله بن محمد ازدى[٢] مىگويد: من در آن شب همراه گروهى از مردم شهر در مسجد مشغول نماز گزاردن بودم و معمولا تمام شبهاى ماه رمضان از اول تا آخر ماه را چنين مىكرديم. ناگاه چند مرد را ديدم كه نزديك در مسجد نماز مىگزارند.
در اين هنگام على ٧ براى نماز صبح آمد و با صداى بلند مىگفت: نماز، اى مردم نماز. درست نفهميدم كه آيا مىشنوم يا نه كه ناگاه برق شمشيرى ديدم و شنيدم كسى مىگويد: «اى على! حكميت خاص خداست نه از آن تو و يارانت.» و شنيدم على مىفرمود: اين مرد را بگيريد و نگريزد و آن حضرت مضروب شده بود. شبيب بن بجرة هم ضربتى زده بود، ولى به لبه طاق خورده و خطا كرده بود. آنان به طرف درهاى مسجد گريختند و مردم هم براى گرفتن آنان شروع به دويدن كردند. شبيب بن بجره را مردى گرفت و او را به زمين انداخت و بر سينهاش نشست و شمشير را از دست او بيرون آورد و خواست او را بكشد. در همين حال مردم به سوى آن دو هجوم آوردند. آن مرد ترسيد مردم سخن او را باور نكنند و خودش را بكشند اين بود كه از سينه شبيب برخاست و شمشير را از دست خود انداخت و شبيب گريخت و به خانه خويش رفت. اتفاقا يكى از پسر عموهايش در همان حال وارد خانه او شد و ديد كه پارچه حرير را از سينه خود مىگشايد. گفت: اين چيست؟ شايد تو امير المؤمنين را كشتهاى و او به جاى آنكه بگويد نه گفت آرى. پسر عمويش رفت و با شمشير برگشت و او را كشت.
ابن ملجم در همان حال كه مىگريخت مردى از قبيله همدان به او رسيد و قطيفهيى را كه در دست داشت بر سر او انداخت و او را به زمين زد و شمشير را از دستش بيرون كشيد و او را به حضور امير المؤمنين آورد. سومى هم گريخت و ميان مردم ناپديد شد. چون ابن ملجم را به حضور امير المؤمنين آوردند، به او نگريست
[١]. عينا از ارشاد شيخ مفيد گرفته شده است. ص ٩، چاپ ١٣٧٧ قمرى، تهران. م.
[٢]. در تاريخ طبرى( ص ٢٦٨٥، ترجمه مرحوم ابو القاسم پاينده)، گوينده اين سخن محمد بن حنفيه پسر حضرت امير المؤمنين است. م.