ترجمه روضة الواعظين فتال نيشابوري - مهدوي دامغاني، محمود - الصفحة ٢١٠ - مجلس دهم، در ذكر فضائل على
نشست و بقيه درهمها مقابل او بر زمين ريخته بود و چون يارانش جمع شدند، على ٧ به هر يك از ايشان مشتى مىداد، تا آنجا كه حتى يك درهم باقى نماند. و چون على ٧ به خانه برگشت، فاطمه ٧ گفت: پسر عمو! باغى را كه درختان آن را پدرم براى تو كاشته بود فروختى؟ گفت: آرى به بهتر از آن در دنيا و آخرت فروختم.
پرسيد: پول آن كجاست؟ فرمود: به اشخاص و ديدههايى دادم كه حيا كردم شرمسارى مسألت را در آن ببينم و پيش از آنكه ايشان سؤال كنند، به آنان پرداختم. فاطمه فرمود: من و دو پسرم (فرزندانم) گرسنهايم و ترديد نيست كه شما هم چون ما گرسنهاى. آيا يك درهم سهم ما نمىشد و دامن على را گرفت. على فرمود: دامن مرا رها كن. گفت: نه، به خدا سوگند تا پدرم ميان ما حكم كند.
در اين هنگام جبريل به حضور رسول خدا آمد و گفت: اى محمد! خدايت سلام مىرساند و مىفرمايد: از سوى من به على سلام برسان و به فاطمه هم بگو: ترا نشايد كه دامن على را بگيرى. همين كه پيامبر ٦ وارد خانه شد و ديد فاطمه دامن او را گرفته است، فرمود: دختركم! ترا نشايد كه دامن على را در دست بگيرى.
فاطمه گفت: پدر جان! باغى را كه شما براى او كاشتهاى به دوازده هزار درهم فروخته است و حتى يك درهم براى ما باقى نگذارده كه با آن خوراكى براى خود فراهم آوريم. پيامبر ٦ فرمود: جبريل از سوى خدايت به من سلام مىرساند و مى- فرمايد: از سوى خداوند به على سلام برسانم و به تو بگويم كه اين كار براى تو شايسته نيست. فاطمه گفت: از خداى طلب آمرزش مىكنم و هرگز اين كار را انجام نخواهم داد. فاطمه ٧ مىگويد: پدرم و همسرم از خانه بيرون رفتند، و هر يك به سويى رفتند. چيزى نگذشت كه پدرم مراجعت فرمود و هفت درهم سياه هجرى آورد و فرمود: اى فاطمه! على كجاست؟ گفتم از خانه بيرون رفت. فرمود: اين درهمها را بگير و چون پسر عمويم آمد به او بگو با آن براى شما خوراك بخرد.
چيزى نگذشت كه على باز آمد و پرسيد: پسر عمويم اين جا برگشتند كه چنين بوى دلاويزى استشمام مىكنم؟ گفتم: آرى و چيزى به من لطف فرمود كه با آن براى ما خوراك بخرى. على فرمود: به من بده و من همان هفت درهم سياه هجرى را به او دادم. گفت: به نام خدا و سپاس فراوان فرخنده خداوند را. اين روزى ماست كه خداى عز و جل عنايت فرموده است. على فرمود: اى حسن! برخيز و با من بيا. آن دو به بازار رفتند. ناگاه به مردى برخوردند كه مىگفت: كيست كه به خداوند داراى