ترجمه روضة الواعظين فتال نيشابوري - مهدوي دامغاني، محمود - الصفحة ٢٠٩ - مجلس دهم، در ذكر فضائل على
بيرون از هر كم و كيف است! به اين عرب چهار هزار درهم روزى فرماى.
در اين هنگام امير المؤمنين ٧ پيش آن مرد عرب رفت و گفت: اى مرد! از خداوند پذيرايى خواستى كه به تو ارزانى فرمود و بهشت را خواستى كه به تو لطف كرد و از او خواستى دوزخ را از تو برگرداند و پذيرفت اكنون چگونه از خداوند چهار هزار درهم مسألت مىكنى؟ مرد عرب پرسيد: تو كيستى؟ گفت: من على بن ابى طالبم. عرب گفت: به خدا سوگند تو خواسته و مطلوب منى و نياز خود را به تو عرضه مىدارم. فرمود: بگو. گفت: هزار درهم براى مهريه و كابين زنم مىخواهم و هزار درهم ديگر وام دارم و هزار درهم براى خريد خانهيى لازم دارم و هزار درهم براى سرمايه كار مىخواهم. على ٧ فرمود: انصاف دادى و چون از مكه بيرون آمدى به خانه من در مدينه بيا. آن مرد عرب يك هفته در مكه ماند و سپس در جستجوى على ٧ به مدينه آمد و بانگ برداشت چه كسى مرا به خانه امير المؤمنين على راهنمايى مىكند؟ حسين بن على ٧ از ميان كودكان برخاست و فرمود: من پسرش هستم و ترا به خانه او راهنمايى مىكنم. مرد عرب پرسيد: پدر تو كيست؟
فرمود: امير مؤمنان على بن ابى طالب. پرسيد: مادرت كيست؟ فرمود: فاطمه زهرا سرور زنان جهان. پرسيد: پدر بزرگت كيست؟ فرمود: محمد بن عبد الله بن عبد المطلب كه رسول خداست. پرسيد: مادر بزرگت كيست؟ فرمود: خديجه دختر خويلد.
پرسيد: برادرت كيست؟ گفت: حسن بن على. مرد عرب گفت: همه نيكيهاى جهان را دارايى. پيش امير مؤمنان برو و بگو: آن عربى كه در مكه براى او ضمانت فرمودى بر در خانه است. حسين ٧ وارد خانه شد و گفت: پدر جان! مرد عربى بر در خانه است و مىگويد كسى است كه شما براى او پرداخت چيزى را ضمانت كردهاى. على ٧ گفت: اى فاطمه! آيا چيزى هست كه اين مرد عرب بخورد؟ گفت:
به خدا سوگند نه. على ٧ جامه پوشيد و بيرون آمد و فرمود: سلمان فارسى را خبر كنيد. سلمان آمد. على به او فرمود همان باغى را كه درختان آن را پيامبر ٦ به دست خويش براى من كاشتهاند، براى فروش به بازرگانان عرضه كن. سلمان به بازار رفت و آن باغ را براى فروش عرضه كرد و به دوازده هزار درهم فروخت. على ٧ آن مرد عرب را خواست. چهار هزار درهم را كه تعهد كرده بود، به او پرداخت و چهل درهم براى هزينه او پرداخت و اين خبر به اطلاع مستمندان مدينه رسيد و جمع شدند.
مردى از انصار اين خبر را به فاطمه داد. فاطمه فرمود: خدايت خير دهاد. على ٧