ترجمه روضة الواعظين فتال نيشابوري - مهدوي دامغاني، محمود - الصفحة ٦٨٥ - مجلس هفتاد و ششم، در زهد و پرهيزكارى
فرو ريخت و دندانهايش آشكار شد. اين خبر به مادرش رسيد، خود را پيش او رساند، زكريا هم آمد و راهبان و دانشمندان يهود هم جمع شدند و به زكريا گفتند: گوشتهاى گونههاى يحيى فرو ريخته است. يحيى فرمود: من خود اين موضوع را نفهميدهام.
زكريا گفت: پسرم! چه چيزى تو را به اين همه گريستن واداشته است. همانا از پروردگار خود خواسته بودم تو را به من عنايت كند تا چشم من به تو روشن گردد. يحيى گفت:
پدر جان! تو خود به من چنين دستور دادى. فرمود: پسركم! چه هنگام چنين دستورى دادم؟ گفت: مگر شما نگفتى كه ميان بهشت و دوزخ گردنهيى است كه از آن جز گريهكنندگان از بيم خدا عبور نمىكنند. گفت: آرى، چنين گفتم، اكنون بيشتر كوشش كن كه كار تو غير از كار من است. يحيى ٧ برخاست و خرقه خويش را تكان داد. مادرش گفت: پسر جان! آيا اجازه مىدهى دو قطعه نمد فراهم آورم كه بر گونههايت بگذارى تا دندانهايت پوشيده شود و اشك تو را هم خشك كند و به خود بگيرد؟ گفت: هر چه مىخواهى انجام بده. مادر دو قطعه نمد فراهم ساخت كه دندانهاى يحيى ٧ را پوشيده بدارد و اشكهايش را به خود جذب كند و هر گاه كه آن دو پاره نمد بسيار خيس مىشد، آنها را بر مىداشت و مىفشرد و از ميان انگشتانش، اشكى كه در آن جمع شده بود فرو مىچكيد. زكريا ٧ هر گاه به پسر و اشكهاى ريزان او مىنگريست، سر بر آسمان مىكرد و عرضه مىداشت: پروردگارا! اين پسر من و اشكهاى چشم اوست و تو مهربانترين مهربانانى! و هر گاه زكريا ٧ مىخواست بنى اسرائيل را موعظه كند و بيم دهد، نخست به چپ و راست مجلس مىنگريست و اگر يحيى ٧ را مىديد، سخن از بهشت و دوزخ نمىگفت. روزى براى موعظه نشست و يحيى ٧ در حالى كه عبا بر سر پيچيده بود آمد و گوشهيى نشست. زكريا ٧ نخست به چپ و راست نگريست و چون يحيى را نديد، چنين گفت: حبيب من جبريل ٧ از قول خداوند تبارك و تعالى چنين نقل كرد كه در جهنم كوهى بنام سكران است. در بيخ اين كوه، درهيى بنام غضبان است كه به سبب خشم خداوند متعال به خشم مىآيد. در اين دره چاهى است كه ژرفاى آن صد سال راه است و در آن تابوتهايى آتشين و در آن تابوتها، صندوقهاى آتشين و جامههايى آتشين است و سلسلههايى از آتش در آن قرار دارد و غلهاى آتشين. يحيى ٧ سر برآورد و فرمود: اى واى از غفلتى كه از سكران باشد و سرگشته روى به بيابان نهاد. زكريا ٧ از مجلس برخاست و پيش مادر يحيى رفت و فرمود: برخيز و در جستجوى يحيى باش كه بيم آن دارم او را زنده نيابى. مادر