ترجمه روضة الواعظين فتال نيشابوري - مهدوي دامغاني، محمود - الصفحة ٤٦٧ - مجلس سى و ششم، در ذكر مناقب اصحاب ائمه
على بن ابى طالبم كه به حق راستگو بود. عبيد الله بن زياد به من گفت: بايد از على بيزارى بجويى و بديهايش را ياد آور شوى و نسبت به عثمان اظهار دوستى و نيكىهايش را بيان كنى و گر نه دستها و پاهايت را مىبرم و تو را بر دار مىكشم. من گريستم. گفت: از اين گفتار من بدون آنكه به آن عمل كرده باشم گريه مىكنى؟ گفتم:
به خدا سوگند نه براى گفتار تو و نه براى عمل تو گريه مىكنم، بلكه در باره شك و ترديدى كه در آن هنگام كه مولى و سرورم اين موضوع را به من گفت در دلم آمد، مىگريم. عبيد الله بن زياد گفت: چه چيزى به تو گفت؟ گفتم: بر در خانه امير المؤمنين على ٧ رفتم. به من گفتند خواب است. من فرياد برآوردم كه اى شخص خوابيده برخيز كه به خدا سوگند ريش تو از خون سرت خضاب خواهد شد. فرمود راست مىگويى و به خدا سوگند كه دستها و پاها و زبان تو هم بريده مىشود و مصلوب مىشوى. من گفتم: اى امير المؤمنين! چه كسى اين كار را نسبت به من انجام مىدهد؟
فرمود: مرد شكمباره فرو مايه، پسر كنيزك بدكاره، عبيد الله بن زياد. گويد: در اين هنگام سخت خشمگين شد و گفت: به خدا سوگند دستها و پاهايت را قطع مىكنم ولى زبانت را نمىبرم تا دروغ تو و دروغ سرورت را ثابت كنم. عبيد الله بن زياد دستور داد دستها و پاهاى ميثم را بريدند و او را به صليب كشيدند. ميثم با تمام نيرو فرياد برآورد كه اى مردم! هر كس مىخواهد از احاديث پوشيده على بن ابى طالب آگاه شود بيايد، و مردم جمع شدند و ميثم شروع به نقل احاديث عجيب كرد. در اين هنگام عمرو بن حريث[١] از پيش عبيد الله بيرون آمد كه به خانه خود برود. آن جمعيت را ديد و پرسيد چه خبر است؟ گفتند: ميثم براى مردم از على ٧ سخن مىگويد. او شتابان پيش عبيد الله برگشت و گفت: خداوند امير را به صلاح دارد. شتاب كن و كسى را بفرست كه زبان اين مرد را ببرد كه من از اينكه دلهاى مردم كوفه را بشوراند در امان نيستم و ممكن است آنان بر تو بشورند. عبيد الله به پاسدارى كه بالاى سرش ايستاده بود نگريست و گفت: برو و زبانش را قطع كن. پاسدار پيش او آمد و گفت:
اى ميثم! گفت: چه مىخواهى؟ گفت: زبانت را بيرون بياور كه امير به من فرمان
[١]. اين شخص متولد دو سال قبل از هجرت و درگذشته ٨٥ هجرى و از نوكران خاندانهاى اموى و مروانى است و از دشمنان سرسخت امير المؤمنين على٧ است.
براى اطلاع بيشتر از زندگى او، رك. به: اسد الغابه، ابن اثير، ص ٩٧، ج ٤ و الاعلام زركلى. م.