ترجمه روضة الواعظين فتال نيشابوري - مهدوي دامغاني، محمود - الصفحة ٤٥٠ - مجلس سى و سوم، در سبب اسلام سلمان فارسى (ر)
گفتم: پروردگارا! تو خود مهر محمد و وصى او را در دل من افكندى، اينك به حق او از تو مسألت مىكنم در گشايش من شتاب فرمايى و مرا از اين گرفتارى آسوده سازى.
خداوند متعال بادى برانگيخت كه تمام آن توده ريگ را به آنجا كه گفته بود منتقل كرد. بامداد چون آن يهودى به ريگها نگريست كه همهاش منتقل شده است، گفت:
اى روزبه! تو جادوگرى و من نمىدانستم. اينك ترا از اين دهكده بيرون مىكنم كه مبادا مردم آن را نابود كنى. مرا بيرون آورد و به زنى كه نيك نفس بود فروخت. آن زن نسبت به من بسيار محبت داشت و او را نخلستانى بود و به من گفت: اين نخلستان از تو خواهد بود. آنچه مىخواهى بخور و هر چه مىخواهى ببخش و صدقه بده. سلمان مىگويد: مدتى در آن نخلستان بودم. روزى ناگاه هفت تن به سوى آن نخلستان پيش آمدند كه ابرى بر سر ايشان سايه افكنده بود. با خود گفتم: ايشان همگى پيامبر نيستند ولى بايد يك تن ميان ايشان پيامبر باشد و همچنان آمدند و وارد نخلستان شدند و آن ابر هم بر سر آنان سايه افكنده و پا به پاى آنان حركت مىكرد. چون وارد شدند، ديدم رسول خدا و على و ابو ذر و مقداد و عقيل و حمزه و زيد بن حارثهاند. آنان شروع به خوردن خرماهاى خشك شده و فرو ريخته پاى درختان كردند و رسول خدا ٦ به ايشان مىفرمود: خرماهاى خشك را بخوريد و چيزى را تباه مكنيد. من نزد آن بانو رفتم و گفتم: اى بانوى من! يك طبق (يك بشقاب) به من بده. گفت: مىتوانى شش طبق بردارى. من طبقى از خرما پر كردم و با خود گفتم: اگر ميان ايشان كسى پيامبر باشد، از خوراكيهاى صدقه نخواهد خورد و اگر هديه باشد خواهد خورد. طبق خرما را برابر رسول خدا نهادم و گفتم: اين صدقه است. رسول خدا ٦ فرمود بخوريد، ولى خود و على و عقيل از خوردن آن دست نگهداشتند و به زيد بن حارثه فرمودند: تو دست دراز كن و بخور و او و ديگران شروع به خوردن كردند. با خود گفتم: اين يك نشانه. پيش بانوى خود برگشتم و گفتم يك طبق ديگر خرما مىخواهم.
باز هم گفت: مىتوانى شش طبق بردارى. من يك طبق ديگر خرما بردم و مقابل پيامبر ٦ نهادم و گفتم: اين هديه است. پيامبر ٦ دست دراز فرمود و بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم بر زبان آورد و به آنان گفت بخوريد. همگان دست دراز كردند و خوردند. با خود گفتم: اين هم نشانهيى ديگر. من به سوى پشت سر پيامبر برگشتم. آن حضرت به من نگريستند و فرمودند: اى روزبه! آيا در جستجوى خاتم نبوتى؟ گفتم: آرى. دوش خود را برهنه فرمود و من خاتم نبوت را ديدم كه ميان